|
وقتي زنگ رو فشار دادم بدون اينكه كسي جواب بده، درب باز شد. با پايي لرزان بالا رفتم. درب باز بود، وقتي داخل شدم ديدم اميد روي مبل درازكشيده، سلام كردم جوابي نداد. چون رضا رو نديدم خواستم حرف بزنم كه اميد گفت: بشين، داره نماز مي خونه، الان مي آد.
وقتي نشستم با طعنه گفت:خوش مي گذره. بابي جونت چطوره، خوبه، خبر داره كه اومدي اينجا. بهش گفتي چقدر پست و كثيفي. بهش گفتي اون هم چند صباحي آلت دستته.
قبل از اينكه جوابي بدم، رضا از اتاق بيرون آمد و رو به اميد با عصبانيت گفت: مگه بهت نگفتم كاري به كارش نداشته باش.
اميد با فرياد رو به من كرد و گفت: بدبختي چون قدرش رو ندونستي، اگه من جاي اون بودم خفه ات مي كردم، مي كشتمت تا درس عبرتي براي ديگران باشه.
رضا دستش را لاي موهايش كرد و با آرامش به اميد گفت : اميد خواهش ميكنم ما رو چند لحظه اي تنها بذار، ازت تمنا مي كنم.
اميد به احترام رضا از جايش بلند شد و از درب بيرون رفت و چنان درب را محكم كوبيد ك ساختمان به لرزه در آمد. رضا چند لحظه اي به صورتم ذل زد و سپس سرش رو پايين انداخت و گفت: چرا با من اين كارو كردي، من چه بدي در حقت كرده بودم، من كه همه محبتم رو به پات ريختم.
قبل از اينكه جوابي بدم نگاش كردم، در طول يك هفته خيلي لاغر شده بود و پاي چشماش سياه و گود افتاده و خيلي هم ژوليده و شكسته شده بود. هيچ وقت رضا رو اونطور نديده بودم. در دلم بر خودم لعنت فرستادم چرا كه باعثش من بودم، بغضم گرفت و براي اينكه از احساسم باخبر نشه حرفي نزدم. وقتي سكوتمو ديد، ادامه داد: البته تقصير خودمه، چون من نشناخته بهت دل بستم. ظاهر فريبنده اي داري ولي نفهميدم كه پشت اين قيافه،باطني داري كه خالي از احساس و توش پر از دروغ و نيرنگه. همان لحظه اي كه تو خونه من، در كنار من بودي نكنه دلت پيش آقاي سعيدي مدير و رييست بود. چقدر هم خوب نقش بازي مي كردي.
از كوره دررفتم و با صداي بلند گفتم: آره، من پستم، حقه بازم، ولي اينو بدون هيچ وقت بهت خيانت نكردم و اين تصورات ذهن توئه.
با چشماي به خون نشسته اش فرياد زد و گفت: خيانت نكردي نه، پس چه غلطي كردي. همين الان كه دستت تو دستاي اون مرتيكه است هنوز زن مني، تو اسم اينو چي مي ذاري. درسته فقط خودمون خبر داشتيم ولي اين دليل نمي شه تو هر غلطي كه دلت خواست بكني. من هم ميتوانستم مثل تو رفتار بكنم، ولي نمي خوام مثل تو پست باشم براي همين خواستم كه بيايي اينجا هرچند كه تو، تو قيد اين حرفها نيستي و برات فرقي نمي كنه و من نمي خوام سالها زير دين نگه ات دارم.تو فقط عروسكي هستي كه بدرد بازي مي خوري، نه لايق دوست داشتن و محبت كردن. من بايد همون روزهاي اول به اين حقيقت مي رسيدم ولي حماقت كردم و خودمو هي گول زدم و تمام رفتارها و كارهاي تو رو به حساب كمبود محبت پدرت گذاشتم.
با وقاحت جواب دادم: ماهي رو هر وقت از آب بگيري تازه است، حالا كه خيلي دير نشده و اتفاقي نيفتاده و خدا رو شكر تو وزد به اين نتيجه رسيدي كه من يه عروسكم و فقط و فقط به درد بازي مي خورم. البته سر تو هم كلاه نرفته چون چند مدتي آلت بازي زير دستت بود.
نگاهي بهم كرد كه از صدتا فحش بدتر بود و فقط يك جمله گفت:
- خيل بي حيايي، سپردمت دست خدا.
بلند شدم و گفتم:ممنون، اين نظر لطف توئه.
و بطرف درب مي رفتم كه گفت: صبر كن، بايد امروز هر چي كه بين من وت و هست تمام بشه و بدنبالش كلمات عربي رو بر زبانش جاري ساخت. بدون اينكه دليلش را بدانم اشك از چشمام سرازير شد. وقتي به اعماق دلم رجوع كردم ديدم هنوز هم دوستش دارم. بعد از اينكه سكوت كرد بطرفش برگشتم تا براي آخرين بار نگاهش كنم چون سرش پايين بود آرام صدايش كردم و گفتم: رضا؟
وقتي سرش را بلا گرفت، ديدم اون هم چشماش پر از اشك، چند لحظه اي بهم خيره شديم. براي سركوب كردن احساسم سريع درب را باز كرده و بيرون رفتم كه ديدم اميد هم پشت درب با حالي منقلب و چشماي نمناك ايستاده است. با سر خداحافظي كرده و تند از پله ها پايين رفتم. نمي دونستم كجابرم، ون به جاي خلوتي نياز داشتم تا باقيمانده احساسم رو دور بريزم و براي هميشه رضا رو از ذهنم بيرون كنم . اگر با اون حال و روز به خونه مي رفتم مامان سين جينم مي كرد، براي همين بي هدف در خيابان به راه افتادم. نگاهي به آسمان ابري كردم و اون هم مثل من دل گرفته وغمگين بود. روز جدايي مون يك روز غم انگيز پاييزي بود . با شروع باران براي اينكه از درد و غمم كاسته بشه همانطور به راهم ادامه دادم.
اوايل هر وقت بابك رو مي ديدم عذاب وجدان مي گرفتم و دنبال فرصتي مي گشتم تا باهاش حرف زده و خودمو راحت كنم. حتي اگر به قيمت بهم خوردن نامزديمان تمام ميشد، ولي با گذشت زمان كه با خلق و خوي بابك آشنا مي شدم اين موضوع رو فراموش كرده و بي خيال شدم. چرا كه بابك به هيچ عهد و اصولي پايبند نبود و در كنار من از نگاه كردن به هيچ دختر و زني پرهيز نمي كرد و اين مسئله سخت منو آزرده خاطر مي كرد و هروقت كه بهش اعتراض مي كردم راحت جواب مي داد:
- ياسمن جان، لطفا اين قدر سخت نگير ، توهم مثل من راحت باش چون الان دوره اين حرفها نيست.
آخر سر من هم تسليم شدم و با خودم گفتم: ولش كن بذار اون براي خودش خوش باشه، تو هم براي خودت.
با اينكه من و بابك نامزد بوديم ولي هيچ وقت اجازه نمي دادم بهم نزديك بشه وهميشه فاصله مونو رعايت مي كردم و اين كارم لجش رو در مي آورد. طوريكه يك روز با هم سر اين مسئله شديدا جر و بحث كرده و من به حالت قهر خونه بابك را ترك كردم. وقتي خونه رفتم بي حوصله و ناراحت خودمو مشغول برنامه هاي تلويزيون كردم. مامان از وقتي كه به بابك بله گفته بودم كاري به كارم نداشت، حتي در رفت و آمدم هم سخت نمي گرفت درواقع به حال خودم رها كرده بود. ولي اونشب بعد از چند بار با دقت نگاه كردنم، سكوت چند وقت شو شكست و آمد كنارم نشست و پرسيد: با بابك حرفت شده؟
سرم رو به علامت مثبت تكان دادم كه دو باره پرسيد: سر چي؟
نگاهش كردم و جوابي ندادم، چطوري مي تونستم مشكل مو باهاش در ميان بذارم. مامان وقتي ديد جوابي نمي دهم گفت: ياسي چرا همه چيزو پنهان مي كني. اگه من نذاشتم زود عقد كنيد براي اينكه فرصتي باشه براي شناختن بابك، اگه با هم مشكل دارين همين جا تمومش كن. تو نبايد بخاطر لج و لجبازي زندگيت رو تباه كني.
- مامان باور كن اونطور كه مشا فكر مي كنيد ما مشكل اساسي نداريم، يه بگو مگوي پيش پا افتاده است كه زود هم برطرف ميشه.
- اميدوارم.
مامان ديگه پاپيچ ام نشد و من بي حوصله به خلوتگاهم پناه بردم.
تا سه روز از با بابك هيچ ارتباطي نداشتم، نه اون تماس گرفت و نه من. روز چهارم كلافه جلوي تلويزيو ن دراز كشيده بودم كه زنگ آيفون بصدا در آمد. مامان جواب داد و گفت:
- خواهش مي كنم بفرماييد.
وقتي گوشي آيفون را گذاشت رو به من كر دو گفت: ياسي بابك، بلند شو يه شونه اي به موهات بكش.
سريع به اتاقم رفتم و به سرو وضع ژوليده ام دستي كشيدم كه ضربه اي به در خورد. با اينكه از درون خوشحال بودم ولي در ظاهر اخمي كردم و روي تخت به پهلو درزا كشيدم و خودمو سرگرم مطالعه نشان دادم، دوباره ضربه اي به درب زد كه اينبار گفتم: بله، مامان تويي، بيا تو.
بلافاصله دستگير در چرخيد و بابك با دسته گل و لبخند زنان در آستانه درب ظاهر شد و گفت: اجازه هست بيام تو؟
بلند شدم نشستم و گفتم: بله بفرما.
به داخل آمد و لبه تخت نشست و گل رو بطرفم گرفت و گفت:
- ياسمن ببخشيد، من رفتار بدي با تو داشتم. تو اين چند روز خوب فكر كردم ديدم به تو بيشتر از هر كسي نياز دارم چون نه تنها نامزد من بلكه دوست و همدمم هستي. تو تنها كسي هستي كه حرفهاي منو درك مي كني و دلداريم مي دي. البته احساس مي كنم يه چيزي بين ما فاصله مي اندازه اما نمي تونم بفهمم چيه، تو يه چيزي را سعي مي كني از م پنهان كني.
براي اولين بار خوب براندازش كردم. بابك قدبلند و چهارشانه بود با صورتي تقريبا كشيده و پيشاني بلند وچشمان درست و گرد و عسلي، با دهان نسبتا بزرگ و لبهاي پهن، پوستي تيره و موهاي خرمايي رنگ. روي هم رفته قيافه قشنگي داشت. همين كه محو تماشايش بودم خنده اي كرد و گفت: چند ساله منو نديدي. ولي يه خواهشي ازت دارم.
لبخندي زدم و گفتم: بيست سالي مي شه نديدم، حالا چه خواهشي از من داري؟
- به هيچ مردي اينطوري خيره نشو، چون طرفو بيچاره ميكني. يك مغناطيسي تو ي نگاهت هست كه آدمو ناخودآگاه به خودش جلب مي كنه.
به شوخي جواب دادم: پس تو چرا به خانما نگاه ميكني؟
در حاليكه مي خنديد جواب داد: دست خودم نيست،نسبت به جنس مخالف حساسم.
سرم را پايين انداختم و من من كنان موضوعي كه مدتها بود مي خواستم برايش بازگو كنم بر زبانم جاري ساختم و گفتم: بابك، من اونطور كه فكر مي كني نيستم.
با تعجب نگاهم كرد و گفت: يعني چي؟
- من بكر نيستم ، البته نه اينكه فكر كني هر روز با يكي بود، نه.
بابك خيلي راحت و خونسرد، چند لحظه اي نگاهم كرد و سپس گفت: همه درد تو اينه، بخاطر همين ازم فاصله مي گيري. اگه همون روزهاي اول بهم مي گفتي خودتو از عذاب دادن راحت مي كردي، چون از نظر من مهم نيست.
نفس راحتي كشيدم و از اينكه بابك به راحتي با اين مسئله كنار اومد در دل خدا رو شكر كردم و براي همين با مهرباني نگاهش كردم و گفتم:يه مدت به من فرصت بده تا باخودم كنار بيام.
لبخند زنان آرام در گوشم گفت: من مخالف مسايل عشقي نيستم، از تنها چيزي كه بدم مي آيد اينكه يك زن از زيباييش سوءاستفاده كنه و راهي براي پول درآوردن قرار بده.
به صورتش دقيق شدم آثار غم ته چشماش خودنمايي مي كرد ، كنجكاو شدم و پرسيدم:
- بابك چندين بار اين حرف رو ازت شنيدم، دليل خاصي داره؟
به نقطه اي خيره شد و سرش را تكان داد و گفت: اولين بار كه با دختري آشنا شدم مثل تو خوشگل بود منتها با اين فرق كه اون چشم و ابروي مشكي داشت با قد رعنا، چون خيلي ازش خوشم مي اومد، هر چي كه از دهنش خارج ميشد فورا براش مهيا مي كردم و چون از يك خانواده متوسط بود مثل ريگ براش پول خرج مي كردم. يكسال و اندي مي شد كه با مهسا آشنا شده بودم كه يكروز يكي از دوستام بهم گفت:
- بابك ديروز مهسا رو با يه پسري ديدم.
جواب دادم: خوب حتما يكي از اقوامش بود.
گفت : نه فكر نمي كنم چون پسره ماشين مدل بالا داشت و از تيپ و قيافه اش پيدا بود بچه مايه داره. وقتي تعقيبش كردم ديدم اون كارش چاپيدن پسراي پولداره.
دستم را روي دستش گذاشتم و گفتم: براي همين فكر كردي من هم از اون تيپ دخترها هستم.
چشمكي زد و گفت: آره، حالا تا دير نشده پاشو آماده شو بريم.
- كجا؟
- خوب شب جمعه است و بچه ها منتظرمون هستن.
با وجداني آسوده از جايم بلند شدم كه ديدم بابك هنوز توي اتاق نشسته، براي همين گفتم: بابك پس چرا نمي ري؟
- كجا؟ يعني تنها برم.
- نخير تنهايي نرو لطف كن تشريف ببر بيرون، مي خوام لباسمو عوض كنم.
خنده كنان جواب داد: خوب عوض كن مگه من غريبه ام.
- درسته، ولي قرار شد يه خورده به من زمان بدي
- OK.
بابك با اكراه از اتاق بيرون رفت ، سريع لباسمو عوض كردم و بيرون رفتيم.
|