تبليغاتX
غریبه آشنا
 
زندگی همچون بادکنکیست در دستان کودکی،که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتنش را از بین می برد.
   
 

 

"خداحافظ"

خداحافظ گل لادن، تموم عاشقا باختن

ببین گریه هام از عشق، چه زندونی برام ساختن

خداحافظ گل پونه ، گل تنهای بی خونه

لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمیشونه

یکی با چشم های نازش دل کوچیکم لرزوند

یکی با دست ناپاکش گل های باغچمو سوزوند

 

تو این شبهای تو در تو خداحافظ گل شب بو

هنوز آوار تنهایی داره می باره از هرسو

داره می باره از هرسو

داره می باره از هرسو

خداحافظ گل مریم ، گل مظلوم پر دردم

نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم

نشد تا بغض چشمات به خواب قصه بسپارم

از این فصل سکوت و شب غم بارون بردارم

 

نمیدونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی

تو که بیدار بیداری بگو از شب چی میدونی؟

تو این رویای سردرگم، خداحافظ گل گندم

تو هم بازیچه ای بودی تو دست سرد این مردم

خداحافظ گل پونه که بارونی نیمتونه

طلسم بغض برداره از این پاییزه دیوونه

 

"خداحافظ"

 

اینم لینک دانلودش 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

 

    

خــــیـــلـــــــــی ســــــــخــــــــــتــــــــه

 

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری


صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوستش نداری


خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی


بی وفا شه اون کسی که جونتو براش گذاشتی


خــــیـــلـــــــــی ســــــــخــــــــــتــــــــه


خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برف ها


می سوزونه گاهی قلبو طعم تلخ بعضی حرف ها


خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه


چقدر از گریه ی اون شب چشم تو سرش شلوغه



خیلی سخته اون کسی که گفت واسه چشات میمیره


بره و دیگه سراغی از تو و نگات نگیره


خیلی سخته که ببینیش توی یک قصر طلایی


کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی



خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری


صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوستش نداری


خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی


بی وفا شه اون کسی که جونتو براش گذاشتی


خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری


صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوستش نداری

 

خــــیـــلـــــــــی ســــــــخــــــــــتــــــــه

 

    

اینم لینک دانلودش

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

بچه ها ببخشید دلم خیلی گرفت این  جور موقع ها فقط داریوش اینم تقدیم به همه دوستانم چون منم مثل یه پرنده مهاجر تا هفته دیگه ......

پرنده مهاجر

روی پرنده مهاجر کلیک کنید اهنگشم میتونید دانلود کنید:

ای پرنده مهاجر ای پر از شهوت رفتن
فاصله قد یه دنیاست بین دنیای تو با من
تو رفیق شاپرکها من تو فکر گله‌مونم
تو پی عطر گل سرخ من حریص بوی نونم
دنیای تو بی‌نهایت همه جاش مهمونی نور
دنیای من یه کف دست روی سقف سرد یک گور

من دارم تو آدمکها می‌میرم تو برام از پریها قصه می‌گی
من توی پیله وحشت می‌پوسم برام از خنده چرا قصه می‌گی

کوچه پس کوچه خاکی در و دیوار شکسته
آدمهای روستایی با پاهای پینه بسته
پیش تو یه عکس تازه است واسه آلبوم قدیمی
یا شنیدن یه قصه است از یه عاشق قدیمی
برای من زندگی اینه پر وسوسه پر غم
یا مثل نفس کشیدن پر لذت دمادم

ای پرنده مهاجر ای همه شوق پریدن
خستگی یه کوله باره روی رخوت تن من
مثل یک پلنگ زخمی پر وحشت نگاهم
می‌میرم اما هنوزم دنبال یه جون پناهم
نباید مثل یه سایه زیر پاها زنده باشیم
مثل چتر خورشید باید روی برج دنیا باشیم

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
  یادم نمیاد گفته باشم من بخوام از جایی کپی کنم وبزارم اونم از سایت 98 های عزیز
پس مشکلتون حل شد. لعنت به من احمق که میخواستم تا فردا شب که میخوام برم و دیگه هیچوقت برنگردم چه طور ی این کتاب تموم کنم برید همتون خوش باشید
نظرات شما ایران ایرانی هم پاک میشه که تو نظرات داستان تایپ شده اونها رو  کپی کرده چون من نمیخوام کپی برداری کنمخوش باشید با دوستان عزیزتون در 988888888888888888888

جالبه تو این دوروز این اقا یا خانم شروع نکردن به تایپ دقیقا الان که فهمیدن من میخوام شروع کنم دوباره شروع کردن خوش باشید انگار اونجا بیشتر خوش می گذررهههههههه

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
  ببخشید کتاب همراهم نیست . اینقدر عصبی بودم و دلشکسته که کتاب پارش کردم. هیچی ازش باقی نمونده باید دوباره بخرمش. اما نمیدونم کی بتونم بذارم امشب شاید خریدمش دوباره به منم حق بدید با عشق و لذت داشتم براتون می نوشتم حقم نبود اینطوری حرف بشنوم . درد دستم مهم نبود اما این حرفها دور از انتظارم بود که سعی کردم بیشتر از بقیه به نوشتن این کتاب اهمیت بدم. امشب میخرم اما نمیدونم کی بذارم چون از فردا نیستم کی برگردم نمیدونم اما سعی میکنم که بذارم جایی هم که میرم نه دسترسی به نت دارم نه تلفن و... هیچی ولی سعیم میکنم . کتاب اینقدر ریز ریز کردم که حتی یک کلمه اش معلوم نیست. احتیاجی هم به عذر خواهی کسی ندارم چون هیچ چیزی برام اهمیتی نداره... بدقول نبودم اما وقتی دل بشکنه همه چی پیش میاد...

به چیزی هم دیگه اعتقاد ندارم که بخواید به اون قسمم بدید. اگه دوست دارید کمی صبر کنید کسی هم مجبورتون نکرده

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
  از اینجا به بعدشم اونایی ادامه بدن که فکر میکنن تایپ کردن جایزه نوبل به ادم میدن که من بنویسم یا یکی دیگه کپی کنه؟؟؟؟؟؟؟؟ اگه میخواستم کسی کپی نکنه جوری مینوشتم که کپی نشههههههه. اونایی ه م که زود قضاوت کردن اول همه چیز میفهمیدن بعد...... من گفتم اگه کپی هم شده باشه مهم نیست چون گذاشتیم که همه بخونن پس مهم نیست من تایپ کرده باشه یا کس دیگه اما ظاهرا برای بعضی ها مهمه ........ هر کی دوست داره ادمه بده .....

 

وقتي بيرون امدم پيمانه را نديدم، صدايش كردم كه از اشپزخانه جواب داد و گفت

-         ياسي، بيا اينجا هم كله ام داغ كرده هم گلوم خشك شده.

به دنبال لنزهايم كه روي ميز بود مي گشتم كه دوباره گفت:

-         به خودت زحمت نده ، انداختمش سطل زباله.

پيشش رفتم و گفتم: چرا؟

لبخندي زد و گفت:

-         حيف بود، زير رنگ سياه پنهون بمونن.

با ناراحتي جواب دادم:

-         كاش اين كار رو نمي كردي، من بعد از رضا با خودم عهد كرده بودم كه ديگه اونا رو از روي چشمام برندارم.

به چشمام ذل زد و اه سينه سوزي از سينه بيرون فرستاد و گفت:

-    من و  رضا خيلي با هم صميمي هستيم ، از روزي كه با هم به خونمون رفته بودين و تا روزي كه از هم جداشدين همه رو مو به مو برام تعريف كرد.

به چشمام اشاره كرد و گفت:

-    اين دوتاچشم برادر بيچاره منو از راه به در كرد، اون عاشق چشمهاي تو شده بود. براي همين من سر به سرش ميگذاشتم و ميگفتم به جاي ياسي بيا چند روزي دريا رو نگاه كن، هم روحيه ات تغيير ميكنه و هم حال خودت رو جويا ميشي. رضا به خاطر تو از تهران دل نميكند ومي گفت هر وقت تونستم اختيار دار زنم بشم ، با هم مي اييم.

با اينكه من هم خيلي دلم ميخواست از نزديك ببينمت و لي قسمت نميشدو هر بار كه ميخواستم به تهران بياام يه برنامه اي پيش مي اومد.

پيمانه با من من پرسيد:

-         ياسي، تو و رضا كه به هم... محرم بودين ايا....

چون متوجه منظورش شدم قبل از اينكه بقيه حرفش را تمام كند سرم را پايين انداختم و باشرم گفتم:

-         اخرين باري كه باهم...

صداي زنگ تلفن باعث شد كه بقيه حرفمو ادامه ندهم و به هال رفتم، فورا گوشي را براي پيمانه اوردم تاج واب دهد از طريق صحبت كردنش متوجه شدم عزيز خانمه چون گفت:

-         عزيز تنهايي ميخواي چيكار كني؟

-          

-         خيلي خب بمون.

-         نه قربونت، مواظب خودت باش. خداحافظ.

بعد از قطع كردن تلفن گفتم:

-         عزيز خانم ميخواد شب بمونه خونه خودش؟

-         اوهوم

-         تنهايي؟

-         نه هادي مي مونه پيشش.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

نگاه مشكوكي كرد و گفت:

-         تو كي هست؟

عرق سردي روي پيشانيم نشست، حيران نگاهش كردم كه دوباره گفت:

-         مطمئنم توخواهر ليلا نيستي.

به سختي گفتم:

-         چرا اينطوري فكر ميكني؟

-    فكر نمي كنم بلكه يقين دارم. تو خود ياسي هستي نه فريبا. همون روز اول كه رضا صداي تو رو شنيد هول كرد و پاي من بيچاره رو از دستش ول كرده و بدتر از روز اول كرد و بهت خيره شد.  اين حركت رضا رو من تا به حال در مورد هيچ دختري نديدم. وقتي دهن باز ميكني و حرف ميزني چرا ماتش مي بره و چشماش دنبال تو حركت مي كنه . از لحظه اي كه تو پا توي خونه مي ذاري رضا 180 درجه تغيير ميكنه. باز هم ميخواي ادامه بدم، يا خودت اعتراف ميكني.

سرم را  پايين انداختم و گفتم:

-         نه نيازي نيست، چون درست فهميدي.

پيمانه با هيجان گفت:

-         واي خداي من عجب ترفندي بهت زد م و تو هم رو دست خوردي؟

سرم را بالا گرفتمو  مات و مبهوت نگاهش كردم و گفتم:

-         پس مطمئن نبودي و حدس مي زدي؟

خند ه كنان جواب داد:

-         آره حدس زدم تن صدات حتما شبيه ياسي بوده كه رضا اينطوري مسخ شده.

گويا تازه از خواب بيدار شده باشه ، گيج و منگ گفت:

-    ولي تو كه چشمات آبي نيست، يه كوچولو شبيه اون هستي. اون تپل و مپل بود و سفيدتر از تو، نه تو نميتوني اون باشي.

با انگشت يكي از لنزامو دراوردم. انگشت به دهان آب دهانش را قورت داد و گفت:

-         خواهش ميكنم اون يكي رو هم در بيار.

وقتي اون يكي رو هم دراوردم چند لحظه اي خيره خيره نگاهم كرد و گفت:

-         براي همين رضا تو رو نشناخته.

آه بلندي كشيدم و گفتم:

-    اون منو همينطور ي هم شناخت، به قول خودش از دور هم از راه رفتنم منو ميشناسه.  ظهر مگه نديدي با اينكه بهت گفت چيكار كنه من ميل به غذا ندارم و به زور نميتونه تو دهنم غذا بذاره ولي يه خورده بعد به بهانه دانيال برام غذا اورد.

پيمانه لبخند محوي زد و گفت:

-    ما هم فكر كرديم چون دانيال بهش گفت بريم بازي كنيم، غذاي دست نخورده خودش رو برداشت تا ضمن بازي غذا هم بخوره.

آه بلندي كشيدم و باز اشك، مهمان دائمي چشمام هجوم آورد و جواب دادم:

-         ولي اون لب به غذا نزد  و به من هم گفت دانيال ميخواد با تو غذا بخوره.

پيمانه با چهره درهم و غمزده گفت:

-         ياسي چرا در مقابل اين همه عشق و علاقه رضا، تو بد......

پيمانه بقيه حرفش را قورت داد و من گفتم:

- حق باتوئه من بد بودم ولي پيمانه به خدا هيچ بنده اي رو بد نمي آفرينه، بلكه روزگار اونو ب بار مياره. من سيزده سال داشتم كه پدرم مارو بدون دليل ترك كرد و رفت و اين كار اون منو ديوونه كرد . هميشه دنبال محبت مردي بود م كه منو سيراب كنه و اين اولين خطاي من تو زندگي بود. چرا كه يه مرد غريبه نمي تونست جاي پدرمو برام پركنه. اگه هر باغي بدون باغبون بمونه علفهاي هرز و وحشي دور و برش رو ميگيرن و ناخوداگاه اون هم وحشي بار مياد. اين وسط مادر بيچاره ا م نمي تونست حريفم بشه و هميشه عذاب ميكشيد. چرا كه من گستاخ و سركش شده بودم و اين زماني به اوج خود رسيد كه بابام بعد از هفت سال سرزده به سراغمون اومكد و باعث شد زندگي من سياهتر از قبل بشه و برحسب تصادف اون شب كه من حالم به شدت به هم خورده بود، رضا به عنوان دكتر بالاي سر من اومده بود و از اون پس نميدونم چه حكمتي تو كار خدا بوده كه من هر بار كه درمانده و محتاج ميشدم در اوج نيازم رضا سر راهم قرار ميگرفت. به جان مادرم كه خيلي برام عزيزه، من هيچوقت قصد فريب رضا رو نداشتم. ولي بايد يه چيزي رو هم اعتراف كنم كه هيچوقت هم  فكر نمي كردم رضا به شدت وابسته من شده باشه و حالا بعد از اون همه ازار واذيت باز هم منو دوست داشته باشه. براي همين وقتي ديدم نمي تونم خودئمو با شرايط وفق بدم و اين مسئله باعث ناراحتي هردومون مشه خودمو كنار كشيدم . با يك نفر ديگه نامزد كردم فكر مي كردك اين به نفع هردومونه، ولي هزاران افسوس كه باعث بدبختي هردومون شد. با ياداوري روزهاي سختي كه پشت سر گذاشته بودم، گريه مجال حرف زدن را از من گرفت. طفلي پيمانه با ديدن حال و روزم به زور با چوبدستي هايش از جا بلند شده و به كنارم امد و در حاليكه خودش هم گريه ميكرد منو دلداري ميداد. بعد از اينكه حسابي گريه كرده و سبك شدم، به دستشوي رفته و صورتمو زير اب گرفتم تا از داغي صورتم كاسته بشه. همين كه سرم را بالا گرفتم و بعد از چهار سال رنگ چشمامو كه ديگه برام غريب ه شده بود ديديم، پيش از پيش بر خودم لعنت فرستادم
 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

گوشي را روي ميز گذاشتم كه پروانه خانم با فيس و افاده گفت:

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو ادامه مطلب | 
 
   
  سلام ای بابا من که گفتم کارم چیه من اون لحظه چون شرکتها داشتن بسته میشدن حتما باید میرفتم جایی چک می گرفتم.  بعدشم رفتم یه کورتون دیگه تزریق کردم که این درد مسخره رو تحمل کنم. بعدشم سن من تو وبلاگ هست ۲۵. چون تاریخ تولدم کامل پس اقا یا خانم "یه غریبه" حدس سنم زیاد مشکل نبود.

 پارمیدا و پریسام و........ من از کسی ناراحت نیستم شماها حق دارید مشکل از منه که به خاطر کار م در درجه اول وب عدش این دردای مزخرف بهترا ز این نمیتونم تایپ کنم. ssمن به شما حرفي نزدم شما گفتي چه خبر شده گفتم تصميم گرفته شده من ديگه نظري ندم همين ببخشيد كه ناراحت شديد

یکی از بجه ها گفت سایت ۹۸ داره میزاره. بله اون قبل از من شروع کرد اما اینقدر کند میذاشت که همه بچه ها درخواست کردن کس دیگه ای این کار بکنه. فکر کنم خیلی هاتون اینجا از این موضوع اگاه باشید پس حداقل این یکی تصدیق کنید. البته اگه زحمتتون نمیشه. گناه کسی رو هم نمیشورم شاید اونی که الان داره تو ۹۸ میذاره از من کپی کرده که رسیده به من.  چون به گفته خودشون خیلی از من عقب تر بودند. برای من مهم نیست چون این گذاشتم که همه بخونن. اگه ایشون دارن سریعتر تایپ میکنن پس عجله کنید عقب نمونید. من فقط دارم به قولی که دادم عمل میکنم. چون تااخر هفته بیشتر نیستم. پس عجله کنید از این ماجرا جا نیمونید برید ۹۸.

یکی هم پیشنهاد قشنگ اسکن را داد . اونایی که غزال خوندن دیدن که غزال اسکن شده بود و خوندنش سخت و با مکافات (اگه دوست دارید تصدیق کنید) بعدشم اقا یا خانمیکه این پیشنهاد دادن من پول این کتاب برای بچه ها دادم منم میتسونستم صبر کنم یکی از راه برسه و کتاب بزاره. اما خواستم این کار بکنم . نه دستگاه اسکنر دارم نه پولی معادل ۱۰ برابر پول کتاب که ۶۸۰ صفحه پول اسکن بدم. سختی بکشم راحتتره. ارزششم حداقل برای خودم بیشتره. بقیشم ادامه ندم بهتره.

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

به اتاقش رفتم و تا خواستم بغلش كنم ديدم جايش را خيس كرده ، عزا گرفتم چون نميدانستم چيكار بايد كنم. با وجود مهمان، عزيز خانم را هم نمي توانستم صدا كنم. از روي ناچاري به ليلا زنگ زدم و گفتم:

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو ادامه مطلب | 
 
   
  قبل از ادمه داستان از الان دارم میگم که بعدا کسی دلخور نشه من ۴ شنبه یه امتحان خیلی مهم دارم برای همین دیگه شبها کمتر میتونم داستان بزارم روزها هم بین کارهای شرکت هر چقدر که بتونم میذارم پس کسی بعدا گله نکنه چون امتحانم خیلی برام مهمه ادمه داستان":

بعد از رفتنش عزيز خانم با تاثر گفت:

-    دخترم تو حرفهاي رضا رو به دل نگير، برعكس زبونش دل نازك و دلرحمه ، يه دختر بي چشم و رو به اين روز انداختش و گرنه پسر من اينطوري نبود.

احساس كردم قلبم را لاي منگنه گذاشتن كه عزيز خانم ادامه داد:

-    خوش اخلاقي رضا، صداقت و پاكيش زبانزد همه بود. دختراي فاميل خودشونو مي كشتن تا شايد دل رضا رو به دست بيارن، ولي رضا تو قيد اين حرفها و كارها نبود. زماني كه تو تهران درس مي خوند يه دختري با زيبايي ظاهريش عقل پسرمو دزديد. طوري كه به خاطر اون تو روي من كه بالاي حرفم حرف نميزد ايستاد و گفت: الا و بالله من با اون ازدواج ميكنم. هر كاري كرديم از خر شيطون پاييين نيومد كه نيومد.

در حاليكه از ناراحتي دست و دلم مي لرزيد پرسيدم:

-         حاج خانم چرا نمي خواستين باهاش ازدواج كنه؟

مغموم و گرفته با تاسف گفت:

-    براي اينكه وقتي رضا بهم گفت و عكسش رو نشونم داد، بيخبر از رضا پسر بزرگمو فرستادم تحقيق. برعكس خانواده اش، دختره لاابالي و بي قيد و بند بود. نمي دونم اهل سيگار... بود و اين جور مسايل در شان خانواده ما مخصوصا خود رضا نبود. من چطوري ميتونستم همچين دختري رو به عنوان عروسم معرفي كنم، مضحكه عام و خاص نميشدم؟! خلاصه مادر جون وقتي رضا به حرفهامون گوش نكرد ماهم ديگه به امان خدا رهاش كرديم و گفتيم برو هر كاري دلت خواست بكن. بعد از رفتنش هر روز ميرفتم حرم و دست به دامن آقا ميشدم تا هر چه زودتر شر دختره رو از سر ما كم كنه. تا اينكه بعد از دو ماه رضا دست از پا درازتر برگشت . ولي ديگه اون رضاي سابق نبود، انگار وجودش ، قلبش مرده بود. نمي دونم دختره چه بلايي سرش آورد كه زندگكي بچه مو به اتيش كشيد و برخلاف ميل باطنيش با دختر عموش عروسي كرد و دست زنش رو گرفت و از اينجا رفت. به خاطر اون آتيش به جون گرفته چهار سال حسرت ديدن پسرم به دلم موند.

پيمانه اشكش را پاك كرد و خنده كنان گفت:

-         آخه عزيز، رضا رو بيشتر از همه ماها دوست داره و جونش به جون اون بسته است.

عزيز خانم لبخند محوي زد و گفت:

-         براي اينكه رضا از همه تون بي زبونتر و مهربونتره، من غير از خوبي چيزي از اين پسر نديدم.

چشم به  صورت عزيز خانم دوختم و گفتم":

-         عزيز خانم اگه يه روزي اون دختره رو ببينيد چيكار مي كنيد؟ خفه اش مي كنيد؟

-    من كجا اون دختر رو رميبينم چون رضا ديگه زن و بچه داره و هيچوقت هم ديگه سراغش نميره. حتما اون هم تا حالا شوهر كرده و رفته پي زندگي خودش.

نفس عميقي كشيدم و گفتم:

-         سرنوشت خيلي بازي ها داره. شايد يه روزي خدا اونو سر راهتون قرار داد.

لحظه اي مكث كردم و سپس با صدايي لرزان ادامه دادم:

-    اصلا فكر كنيد من كه روبه روي شما نشستم همون دختره باشم چيكار ميكنيد؟ هر چي از دهنتون در بايد بهش ميگيد يا كتكش مي زنيد؟

عزيز خانم دستش را گاز گرفت و گفت:

-         خدا نكنه تو اون عجوبه باشي.

پيمانه خنديد و گفت:

-    عزيز اينقدر بي انصاف نباش ياسي كجاش عجوبه بود بيچاره خيلي هم خوشگل و مليح بود. رضا حق داشت سخت دلباخته اش بشه.

عزيز خانم در حاليكه از جايش بلند ميشد گفت:

-    به صورت زيبا نيست بايد سيرت قشنگ و زيبا باشه. ولي اگه يه روزي ديدمش، تف تو صورتش مي اندازم چون زندگي پسرمو تباه كرد و الان طفلي يه پسر معلول رو دستش مونده. من قبلا بهش منير رو پيشنهاد كرده بودم كه قبول نكرده بود ولي اون روز كه حاجي خدابيامرز تا بهش گفت  دخترعموتو از بچگي ديدي و ميشناسيش، با بي تفاوتي گفت هر چي كه شما بگين، قبول دارم.

عزيز خانم چوبدستي هاي پيمانه را به دستش داد و با ههم به حمام رفتند. من هم در حاليكه غمي بزرگ بر دلم سنگيني ميكرد به دانيال سر زدم. وقتي بيرون آمدم مليحه كه سه سال سن داشت، گريه كنان به دنبال مادرش مي گردد. بغلش كردم و گفتم":

-         مامان رفته حمام، بيا اول دست و صورتتو بشورم بعد با هم صبحانه بخوريم.

در حاليكه گريه مي كرد گفت:

-         خاله اگه دختر خوبي بشم و گريه نكنم به من هم نقاشي ياد ميدي؟

بوسش كردم و گفتم: بله كه ياد ميدم.

براي مليحه لقمه مي گرفتم كه زنگ خونه زده شد. به طرف ايفون رفتم و جواب دادم، به محض گفتن بله، خانمي گفت:

-         پروانه هستم عروس عزيز خانم.

درب را به رويش باز كردم و به داخل امد  به محض رسيدن گفت:

-         عزيز اينا نيستن؟

-         بفرماييد حمام هستن، الان ديگه مي آن بيرون.

چند دقيقه اي طول نكشيد كه اونها هم از حمام بيرون آمدند كه بعد از او باز صداي گريه دانيال بلند شد.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

صبح روز بعد سر راهم اول نان گرفته و سپس به خانه رضا رفتم. درب را خودش به رويم باز كرد. صداي گريه دانيال مي آمد. وقتي به داخل رفتم ديدم همگي بيدار شدند. سلام كردم و متعجب پرسيدم:

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو ادامه مطلب | 
 
   
  تا اینجا ۴۷۰ صفحه. ۲۱۰ صفحه دیگه هم منو تحمل کنید بعد راحت میشید

هادي با ديدمش بلند شد و بعد از سلام و روبوسي، رضا گفت:

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو ادامه مطلب | 
 
   
 

با صداي ليلا به زور چشمامو باز كردم و گفتم:

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو ادامه مطلب | 
 
   
  من نمیدونم بعضی دوستان چی فکر کردن دلم خیلی شکست. میگم سر کارم و رئیسم اینجاست میگن عیب نداره تو تایپ کن اخراجم شدی مهم نیست. میگم دست درد میکنه و با کورتون زدن ساکتش کردم و دستم تو آتله و چشمم عفونت داره بازم میگن عیبی نداره تایپ کن.

باشه این داستان خیلی ارزش داره پس دیگه از من نظری و حرفی نمیشنوید. فقط تایپ داستان میبینید همینو میخواید نه./........

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

سلام ببخشید اما اینقدر دستم بی حس و د در میکنه که هر یه خط ۲۰ دقیقه طول کشید تو روخدا برای امشب بسته میخوام از درد جیغ بزنم:  ادامه داستان:

به زور از روي سجاده بلند شدم و به طرف پيمانه رفتم و آرام گفتم:

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو ادامه مطلب | 
 
   
  بچه ها اگه اونجا قطع نمیکردم فکر کنم باید 50 صفحه دیگه هم جلو میرفتم مجبور شدم جایی قطع کنم که هم هیجان داشت هم اینکه نمیخوام حالا که همدیگر دیدن جای حساسه بودن این دو تار و نصفه ول کنم برای همین تو این نقطه قطعش کردم که هم هیجان داشت و هم هنوز اتفاق تازه ای بینشون نیفتاده. قول میدم تا شب براتون تایپ کنم بزارید 2 ساعت استراحت کنم  
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

وقتي بار ها رسيد ساكم را برداشتم و به سمت بيرون به راه افتادم و از فاصله نه چندان دور چشمم به ليلا افتاد كه برايم دست تكان ميداد ، با خوشحالي قدم هايم را تندتر كرده و بيرون رفتم.  وقتي به نزديكش رسيدم همديگر رو بغل كرده و بوسه باران كرديم. ليلا صورتش را عقب بردو با دقت به صورتم نگاه كرد و گفت:

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو ادامه مطلب | 
 
   
 

روز بعد عصر، دقايقي قبل از اينكه خانم علوي اينا بيان بلوز و شلوار ساده اي تنم كرده و شالي هم روي سر انداختم و منتظر خواستگارها نشستم. وقتي زنگ به صدا درآمد من و نيلوفر كه دختر خانمي براي خودش شده بود به آشپزخانه رفتيم. دقايقي بعد از آمدنشان، مامان به آشپزخانه آمد و گفت:

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو ادامه مطلب | 
 
   
 

بچه ها ببخشید اما بعضی قسمت های داستان اینقدر به هم وصله که وسطش نمیشه ولش کرد برای همین مجبورم صبر کنم تا بیشتر ادامه اش بدم برای همین دیشب دیگه نتونستم  چون توان ۱۰ صفحه تایپ نداشتم تا یه جایی برسه که بشه قطعش کرد. در ضمن همتون ازم تشکر کردید مرسی ولی برام دعا کنید همین چون تا اخر هفته بیشتر منو نمی بینید پس هر طوری شده باید تا اخر هفته تموم بشه وشما هم از من راحت ببشید. ادامه داستان:

وقتي ليلا براي خوابيدن به اتاقش آمد، از ديدن من كه روزي زمين نشسته و زانوي غم بغل گرفته بودم تعجب كرد. كنارم نشست و آرام گفت:

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو ادامه مطلب | 
 
   
 

با رسيدن فصل تابستان مامان از خانم مسلمي و خانواده اش دعوت كرد تا چندر وزي به تهران آمده و مهمانمان باشند، چون آشتي كردن من با زندگي را مديون خانم مسلمي مي دانست.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو ادامه مطلب | 
 
   
 

يك روز زمستاني بود، چون وسايل لازم داتم پيش مامان رفتم كه ديدم در حال‌ آماده كردن ساكش مي باشد با تعجب پرسيدم: مامان مسافرت داري مي ري؟ خير باشه تو اين فصل از سال كجا مي ري؟

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو ادامه مطلب | 
 
   
 

با دردي كه در تمام بدنم پيچيده بود به خودم آمدم. احساس مي كردم تمام استخوانهايم خرد شده است، ولي جرات چشم باز كردن رو نداشتم چون مي ترسيدم كه باز در دستهاي اون حيوان باشم.

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو ادامه مطلب | 
 
   
  ندا جان من از شما بی طاقترم اگه کتاب دیگه ای بود یه روزه تمومش می کردم اگه سر این هم صبر کردم چون دارم با شما میخونم و به نظرم نامردیه که خودم جلو جلو بخونم و شما تو بی خبری بمونید با اینکه خیلی سخته ولی اینکار میکنم چون ما این کتاب با هم شروع کردیم و با هم تمامش می کنیم.

میدونم همه بی طاقتید اما جدی کدوم یکی از دوستانی که دران تایپ می کنن مثل من مدام میذارن. رامانا جون که یه هفته است بی خبر رفته. هستی که هر ۴ روز یه متن می نویسه . بقیه دوستان هم تا جایی که من میدونم هر چندر وز یک بار میان. اما چشم تا جایی که بشه سریعتر می زام برای هر چند صفحه باید کلی مسکن و قرص بخورم بچه ها چرا باورتون نمیشه همین الان دست راستم از شونه تا تک تک انگشتانم هیچ حسی نداره. اما بازم به چشم  سعی میکنم

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

سلام جواب مهدیه جان: عزیزم این داستان ۶۸۰ صفحه است که تا اینجا نزدیک ۳۹۰ صفحه تایپ شده. در مورد اخر داستان نمی دونم چون من این کتاب که خریدم همون موقع که دارم میخونم  دارم تایپشم میکنم پس اخرش نمیدونم ترجیح هم میدم که ندونم چون اون موقع دیگه هیچ جذابیتی نداره از یکی دو تا از دوستانی هم که اخر این داستان به گفته خودشون می دونن خواهش میکنم حداقل اخرش تو نظرات و به صورت عمومی نگن شاید خیلی ها مثل من نخوان که الان اخرش بدونن تا هیجانش از بین بره اگرچه بازم می گم اتفاقات این وسط مهمتر از پایانش به قول دوستامون بهتره از بعضی چیزهاش برای زندگی استفاده کرد و تجربه گرفت. پس لطفا دوستانی که اخر داستان می دونن به طور خصوصی برای مهدیه جان یا کسای دیگه که تمایل دارن اخر ش بدونن بگن. نه برای همه و تو جمع. ببخشید که جسارت کردم فقط نظرم گفتم و اینکه دوست ندارم هیجان داستان حداقل برای خودم از بین بره. بازم میگم من یک خط هم از شما جلوتر نیستم. بازم ببخشید ادامه داستان:

وقتي پيش دوستاي بابك رفتيم برخلاف هميشه كه گوشه اي براي خودم سرگرم ميشدم، كنار بابك نشستم. با تعجب نگاهم كرد  و گفت:

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو ادامه مطلب | 
 
   
 

وقتي زنگ رو فشار دادم بدون اينكه كسي جواب بده، درب باز شد. با پايي لرزان بالا رفتم. درب باز بود، وقتي داخل شدم ديدم اميد روي مبل درازكشيده، سلام كردم جوابي نداد. چون رضا رو نديدم خواستم حرف بزنم كه اميد گفت: بشين، داره نماز مي خونه، الان مي آد.

وقتي نشستم با طعنه گفت:‌خوش مي گذره. بابي جونت چطوره، خوبه، خبر داره كه اومدي اينجا. بهش گفتي چقدر پست و كثيفي. بهش گفتي اون هم چند صباحي آلت دستته.

قبل از اينكه جوابي بدم، رضا از اتاق بيرون آمد و رو به اميد با عصبانيت گفت: مگه بهت نگفتم كاري به كارش نداشته باش.

اميد با فرياد رو به من كرد و گفت: بدبختي چون قدرش رو ندونستي، اگه من جاي اون بودم خفه ات مي كردم، مي كشتمت تا درس عبرتي براي ديگران باشه.

رضا دستش را لاي موهايش كرد و با آرامش به اميد گفت : اميد خواهش ميكنم ما رو چند لحظه اي تنها بذار، ازت تمنا مي كنم.

اميد به احترام رضا از جايش بلند شد و از درب بيرون رفت و چنان درب را محكم كوبيد ك ساختمان به لرزه در آمد. رضا چند لحظه اي به صورتم ذل زد و سپس سرش رو پايين انداخت و گفت: چرا با من اين كارو كردي، من چه بدي در حقت كرده بودم، من كه همه محبتم رو به پات ريختم.

قبل از اينكه جوابي بدم نگاش كردم، در طول يك هفته خيلي لاغر شده بود و پاي چشماش سياه و گود افتاده و خيلي هم ژوليده و شكسته شده بود. هيچ وقت رضا رو اونطور نديده بودم. در دلم بر خودم لعنت فرستادم چرا كه باعثش من بودم، بغضم گرفت و براي اينكه از احساسم باخبر نشه حرفي نزدم. وقتي سكوتمو ديد، ادامه داد: البته تقصير خودمه، چون من نشناخته بهت دل بستم. ظاهر فريبنده اي داري ولي نفهميدم كه پشت اين قيافه،‌باطني داري كه خالي از احساس و توش پر از دروغ و نيرنگه. همان لحظه اي كه تو خونه من، در كنار من بودي نكنه دلت پيش آقاي سعيدي مدير و رييست بود. چقدر هم خوب نقش بازي مي كردي.

از كوره دررفتم و با صداي بلند گفتم: آره، من پستم، حقه بازم، ولي اينو بدون هيچ وقت بهت خيانت نكردم و اين تصورات ذهن توئه.

با چشماي به خون نشسته اش فرياد زد  و گفت: خيانت نكردي نه، پس چه غلطي كردي. همين الان كه دستت تو دستاي اون مرتيكه است هنوز زن مني، تو اسم اينو چي مي ذاري. درسته فقط خودمون خبر داشتيم ولي اين دليل نمي شه تو هر غلطي كه دلت خواست بكني. من هم ميتوانستم مثل تو رفتار بكنم، ولي نمي خوام مثل تو پست باشم براي همين خواستم كه بيايي اينجا هرچند كه تو، تو قيد اين حرفها نيستي و برات فرقي نمي كنه و من نمي خوام سالها زير دين نگه ات دارم.تو فقط عروسكي هستي كه بدرد بازي مي خوري، نه لايق دوست داشتن و محبت كردن. من بايد همون روزهاي اول به اين حقيقت مي رسيدم ولي حماقت كردم و خودمو هي گول زدم و تمام رفتارها و كارهاي تو رو به حساب كمبود محبت پدرت گذاشتم.

با وقاحت جواب دادم: ماهي رو هر وقت از آب بگيري تازه است، حالا كه خيلي دير نشده و اتفاقي نيفتاده و خدا رو شكر تو وزد به اين نتيجه رسيدي كه من يه عروسكم و فقط و فقط به درد بازي مي خورم. البته سر تو هم كلاه نرفته چون چند مدتي آلت بازي زير دستت بود.

نگاهي بهم كرد كه  از صدتا فحش بدتر بود و فقط يك جمله گفت:

-         خيل بي حيايي، سپردمت دست خدا.

بلند شدم و گفتم:‌ممنون، اين نظر لطف توئه.

و بطرف درب مي رفتم كه گفت: صبر كن، بايد امروز هر چي كه بين من وت و هست تمام بشه و بدنبالش كلمات عربي رو بر زبانش جاري ساخت. بدون اينكه دليلش را بدانم اشك از چشمام سرازير شد. وقتي به اعماق دلم رجوع كردم ديدم هنوز هم دوستش دارم. بعد از اينكه سكوت كرد بطرفش برگشتم تا براي آخرين بار نگاهش كنم چون سرش پايين بود آرام صدايش كردم و گفتم: رضا؟

وقتي سرش را بلا گرفت، ديدم اون هم چشماش پر از اشك، چند لحظه اي بهم خيره شديم. براي سركوب كردن احساسم سريع درب را باز كرده و بيرون رفتم كه ديدم اميد هم پشت درب با حالي منقلب و چشماي نمناك ايستاده است. با سر خداحافظي كرده و تند از پله ها پايين رفتم. نمي دونستم كجابرم، ون به جاي خلوتي نياز داشتم تا باقيمانده احساسم رو دور بريزم و براي هميشه رضا رو از ذهنم بيرون كنم . اگر با اون حال و روز به خونه مي رفتم مامان سين جينم مي كرد، براي همين بي هدف در خيابان به راه افتادم. نگاهي به آسمان ابري كردم و اون هم مثل من دل گرفته وغمگين بود. روز جدايي مون يك روز غم انگيز پاييزي بود . با شروع باران براي اينكه از درد و غمم كاسته بشه همانطور به راهم ادامه دادم.

اوايل هر وقت بابك رو مي ديدم عذاب وجدان مي گرفتم و دنبال فرصتي مي گشتم تا باهاش حرف زده و خودمو راحت كنم. حتي اگر به قيمت بهم خوردن نامزديمان تمام ميشد، ولي با گذشت زمان كه با خلق و خوي بابك آشنا مي شدم اين موضوع رو فراموش كرده و بي خيال شدم. چرا كه بابك به هيچ عهد و اصولي پايبند نبود و در كنار من از نگاه كردن به هيچ دختر و زني پرهيز نمي كرد و اين مسئله سخت منو آزرده خاطر مي كرد و هروقت كه بهش اعتراض مي كردم راحت جواب مي داد:

-         ياسمن جان، لطفا اين قدر سخت نگير ، توهم مثل من راحت باش چون الان دوره اين حرفها نيست.

آخر سر من هم تسليم شدم و با خودم گفتم: ولش كن بذار اون براي خودش خوش باشه، تو هم براي خودت.

با اينكه من و بابك نامزد بوديم ولي هيچ وقت اجازه نمي دادم بهم نزديك بشه وهميشه فاصله مونو رعايت مي كردم و اين كارم لجش رو در مي آورد. طوريكه يك روز با هم سر اين مسئله شديدا جر و بحث كرده و من به حالت قهر خونه بابك را ترك كردم. وقتي خونه رفتم بي حوصله و ناراحت خودمو مشغول برنامه هاي تلويزيون كردم. مامان از وقتي كه به بابك بله گفته بودم كاري به كارم نداشت، حتي در رفت و آمدم هم سخت نمي گرفت درواقع به حال خودم رها كرده بود. ولي اونشب بعد از چند بار با دقت نگاه كردنم، سكوت چند وقت شو شكست و آمد كنارم نشست و پرسيد: با بابك حرفت شده؟

سرم رو به علامت مثبت تكان دادم كه دو باره پرسيد: سر چي؟

نگاهش كردم و جوابي ندادم، چطوري مي تونستم مشكل مو باهاش در ميان بذارم. مامان وقتي ديد جوابي نمي دهم گفت: ياسي چرا همه چيزو پنهان مي كني. اگه من نذاشتم زود عقد كنيد براي اينكه فرصتي باشه براي شناختن بابك، اگه با هم مشكل دارين همين جا تمومش كن. تو نبايد بخاطر لج و لجبازي زندگيت رو تباه كني.

-    مامان باور كن اونطور كه مشا فكر مي كنيد ما مشكل اساسي نداريم، يه بگو مگوي پيش پا افتاده است كه زود هم برطرف ميشه.

-         اميدوارم.

مامان ديگه پاپيچ ام نشد و من بي حوصله به خلوتگاهم پناه بردم.

تا سه روز از با بابك هيچ ارتباطي نداشتم، نه اون تماس گرفت و نه من. روز چهارم كلافه جلوي تلويزيو ن دراز كشيده بودم كه زنگ آيفون بصدا در آمد. مامان جواب داد و گفت:

-         خواهش مي كنم بفرماييد.

وقتي گوشي آيفون را گذاشت رو به من كر دو گفت: ياسي بابك، بلند شو يه شونه اي به موهات بكش.

سريع به اتاقم رفتم و به سرو وضع ژوليده ام دستي كشيدم كه ضربه اي به در خورد. با اينكه از درون خوشحال بودم ولي در ظاهر اخمي كردم و روي تخت به پهلو درزا كشيدم و خودمو سرگرم مطالعه نشان دادم، دوباره ضربه اي به درب زد كه اينبار گفتم: بله، مامان تويي، بيا تو.

بلافاصله دستگير در چرخيد و بابك با دسته گل و لبخند زنان در آستانه درب ظاهر شد و گفت: اجازه هست بيام تو؟

بلند شدم نشستم و گفتم: بله بفرما.

به داخل آمد و لبه تخت نشست و گل رو بطرفم گرفت و گفت:

-    ياسمن ببخشيد، من رفتار بدي با تو داشتم. تو اين چند روز خوب فكر كردم ديدم به تو بيشتر از هر كسي نياز دارم چون نه تنها نامزد من بلكه دوست و همدمم هستي. تو تنها كسي هستي كه حرفهاي منو درك مي كني و دلداريم مي دي. البته احساس مي كنم يه چيزي بين ما فاصله مي اندازه اما نمي تونم بفهمم چيه، تو يه چيزي را سعي مي كني از م پنهان كني.

براي اولين بار خوب براندازش كردم. بابك قدبلند و چهارشانه بود  با صورتي تقريبا كشيده و پيشاني بلند وچشمان درست و گرد و عسلي، با دهان نسبتا بزرگ و لبهاي پهن، پوستي تيره و موهاي خرمايي رنگ. روي هم رفته قيافه قشنگي داشت. همين كه محو تماشايش بودم خنده اي كرد و گفت: چند ساله منو نديدي. ولي يه خواهشي ازت دارم.

لبخندي زدم و گفتم: بيست سالي مي شه نديدم، حالا چه خواهشي از من داري؟

-    به هيچ مردي اينطوري خيره نشو، چون طرفو بيچاره ميكني. يك مغناطيسي تو ي نگاهت هست كه آدمو ناخودآگاه به خودش جلب مي كنه.

به شوخي جواب دادم: پس تو چرا به خانما نگاه ميكني؟

در حاليكه مي خنديد جواب داد: دست خودم نيست،‌نسبت به جنس مخالف حساسم.

سرم را پايين انداختم و من من كنان موضوعي كه مدتها بود مي خواستم برايش بازگو كنم بر زبانم جاري ساختم و گفتم: بابك، من اونطور كه فكر مي كني نيستم.

با تعجب نگاهم كرد و گفت: يعني چي؟

-         من بكر نيستم ، البته نه اينكه فكر كني هر روز با يكي بود، نه.

بابك خيلي راحت و خونسرد، چند لحظه اي نگاهم كرد و سپس گفت: همه درد تو اينه، بخاطر همين ازم فاصله مي گيري. اگه همون روزهاي اول بهم مي گفتي خودتو از عذاب دادن راحت مي كردي، چون از نظر من مهم نيست.

نفس راحتي كشيدم و از اينكه بابك به راحتي با اين مسئله كنار اومد در دل خدا رو شكر كردم و براي همين با مهرباني نگاهش كردم و گفتم:‌يه مدت به من فرصت بده تا باخودم كنار بيام.

لبخند زنان آرام در گوشم گفت:‌ من مخالف مسايل عشقي نيستم، از تنها چيزي كه بدم مي آيد اينكه يك زن از زيباييش سوءاستفاده كنه و راهي براي پول درآوردن قرار بده.

به صورتش دقيق شدم آثار غم ته چشماش خودنمايي مي كرد ، كنجكاو شدم و پرسيدم:

-         بابك  چندين بار اين حرف رو ازت شنيدم، دليل خاصي داره؟

به نقطه اي خيره شد و سرش را تكان داد و گفت: اولين بار كه با دختري آشنا شدم مثل تو خوشگل بود منتها با اين فرق كه اون چشم و ابروي مشكي داشت با قد رعنا، چون خيلي ازش خوشم مي اومد، هر چي كه از دهنش خارج  ميشد فورا براش مهيا مي كردم و چون از يك خانواده متوسط بود مثل ريگ براش پول خرج مي كردم. يكسال و اندي مي شد كه با مهسا آشنا شده بودم كه يكروز يكي از دوستام بهم گفت:

-         بابك ديروز مهسا رو با يه پسري ديدم.

جواب دادم: خوب حتما يكي از اقوامش بود.

گفت : نه فكر نمي كنم چون پسره ماشين مدل بالا داشت و از تيپ و قيافه اش پيدا بود بچه مايه داره. وقتي تعقيبش كردم ديدم اون كارش چاپيدن پسراي پولداره.

دستم را روي دستش گذاشتم و گفتم: براي همين فكر كردي من هم از اون تيپ دخترها هستم.

چشمكي زد و گفت: آره، حالا تا دير نشده پاشو آماده شو بريم.

-         كجا؟

-         خوب شب جمعه است و بچه ها منتظرمون هستن.

با وجداني آسوده از جايم بلند شدم كه ديدم بابك هنوز توي اتاق نشسته، براي همين گفتم: بابك پس چرا نمي ري؟

-         كجا؟ يعني تنها برم.

-         نخير تنهايي نرو لطف كن تشريف ببر بيرون، مي خوام لباسمو عوض كنم.

خنده كنان جواب داد: خوب عوض كن مگه من غريبه ام.

-         درسته، ولي قرار شد يه خورده به من زمان بدي

-         OK.

بابك با اكراه از اتاق بيرون رفت ، سريع لباسمو عوض كردم و بيرون رفتيم.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

روز بعد چون نهار خونه خاله مرجان مهمان بوديم زودتر از خواب بيدار شده و يكراست به اونجا رفتم. مامان در يك فرصت به دست آمده آرام گفت: چرا امروز به كوه نرفته بودي؟ رضا موقع برگشت اومده بود دنبالت.

به دروغ گفتم: خواب مونده بوديم.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو ادامه مطلب | 
 
   
 

صبح وقتي با صداي زنگ ساعت چشم باز كردم، بي رغبت از جايم بلند شدم. براي اينكه كمي از كسالتم كاسته بشه به حمام رفتم و سپس صبحانه مختصري خورده به سر كار رفتم. وقتي مژگان آمد فورا پرسيد:

-         چيكار كردي، بهش گفتي؟

-    آره،‌مي گن مرگ يك بار شيون هم يكبار. اينطوري هر دومون از عذاب كشيدن راحت شديم ولي مژگان فراموش كردنش خيلي سخته.

چشماي مژگان پر از اشك شد و گفت: مي دونم.

اينو گفت و سريع از اتاق بيرون رفت، بعد از رفتنش خيل فكر كردم و آخر سر براي تسكين دل خودم گفتم: اينقدر فكر نكن. رضا هم مثل اوناي ديگه ست، چند روز كه نبينيش فراموشش مي كني.

و با اين اميد مشغول به كار شدم. عصر وقتي ساعت كاريم به پايان رسيد كيفم را برداشتم و بي حوصله پايين رفتم و چشمم به رضا كه جلوي ساختمان به انتظارم ايستاده بود، افتاد. با اينكه از ديدنش خوشحال شدم ولي خودمو ناراحت نشان دادم. جلو رفتم و سلام كردم اون هم سلام كرد و گفت:‌امروز هم نوبت منه كه حرفهامو بزنم.

سري تكان دادم و دنبالش به راه افتادم. وقتي سوار شدم بلافاصله پرسيدم: مگه تو شنبه ها بيمارستان نمي ري؟

لبخند زنان جواب داد: مگه جمعه ها من خونه نيستم.

با ابروهاي گره كرده گفتم: چرا.

-    خوب من نمي دونستم تو عجول تر از مني. وقتي ديدم روز سه شنبه و ديروز هم نيومدي با يكي از بچه ها هماهنگ كردم و جامونو عوض كرديم، چون مي دونستم تنها جايي كه مي تونم گيرت بندازم اينجاست.

-         حالا چي مي خواستي بگي.

دستمو به دستش گرفت و محكم فشار داد و گفت: مي خواستم بگم ياسي خانم، من خيلي دوست دارم و به همين خاطر سر مسايل كوچيك به راحتي ازت نمي گذرم.

-    همين مسايل كوچيك ما رو به جون هم انداخته. رضا چرا نمي خواي قبول كني دنياي ما باهم فرق ميكنه. من اگه بخوام با تو كنار بيام بايد تا آخر عمر تو خونه بشينم، در غير اينصورت چون نميتونم مطابق ميل تو رفتا ر كنم هر روز بايد با هم جنگ و دعوا كنيم. تو حاضري بخاطر من دست از اعتقاداتت بكشي؟

آهي كشيد و جواب داد:‌ نه از اعتقاداتم دست نمي كشم چون اونوقت نابود ميشم ولي از خيلي چيزهاي ديگه دست كشيدم.

-         مثلا از چي؟ از حديث؟

و با ناراحتي ادامه دادم: پس ديروز به خاطر حديث بيمارستان رفته بودي نه به خاطرمن. طفلكي اميد پس دروغ نمي گفت كه با دوست دخترت قرار داشتي . البته ديگه ربطي به من...

رضا خنديد و گفت: اميد غلط كرده. ببينم تو حرفهاي دروغ اميد و باور مي كني، ولي من كه تا به حالا بهت دروغ نگفتم باور نمي كني. در ضمن اگه ديگه به تو ربطي نداره پس چرا ناراحت شدي.

آه بلندي كشيدم و گفتم: رضا خواهش مي كنم ديگه دنبال من نيا، چون كه...

نتونستم ادامه بدم رضا پرسيد: چون كه چي؟

-         هيچي.

رضا كه سعي مي كرد آرام باشه با صداي نسبتا بلندي گفت: ياسي اون پسر كيه كه باهاش مسافرت مي ري، مي گي مي خندي، همونيه كه اون شب باهاش بودي.

از كوره در رفتم و باعصبانيت گفتم:‌ رضا تو هنوز به من اعتماد نداري، اونوقت مي خواي يك عمر با من زير يك سقف زندگي كني. ببينم به تو كي گفت من اون شب اونجا ميرم.

-    من وقتي به تو و به مژگان زنگ زدم ديدم نيستين فهميدم جايي هستين كه صداي تلفن رو نمي شنوين، چون آدرس رو تو دفتر يادداشتم نوشته بودي جاي خودكار توي صفحه بعدي افتاده بود. شك كردم حتما رفتي پيش دوستت و اومد اونجا سر بزنم كه ديدم حدسم درسته. تو اگه جاي من بودي اعتمادت سلب نمي شد. ياسي، من نمي تونم غيرتمو زير پا بذارم و ببينم تو با اون وضع با يه الدنگ داري صحبت مي كني و هيچي نگم. بيشتر از جونم دوستت دارم ولي اين رفتارت رو نمي تونم تحمل كنم. اگه واقعا دوستم داري بايد از اين كارات دست بكشي.

با قاطعيت جواب دادم:‌رضا نمي تونم برخلاف علايق و خواسته هام عمل كنم، براي همين ديگه نمي خوام بيشتر از اين بهم آسيب برسونيم و قبل از اينكه رابطه مون ريشه دار تر بشه بايد از همديگه جدا بشيم.

با حيرت نگام كرد  و گفت:‌ياسي تو چي مي گي، يعني عشق و محبت تو به يك باد بنده كه به راحتي زير پات مي ذاري و بي تفاوت از روش رد ميشي، هان. علاوه ر اون مثل اينكه تو يه موضوعي رو فراموش كردي.

با فرياد گفتم: نه فراموش نكردم ولي نمي تونم به خاطر اين موضوع يك عمر خودمو اسير كنم. رضا، من نمي خوام غير از خودم يه موجود بي گناه ديگه اي رو هم بدبخت كنم. رضا اگه مي بيني من اينقدر گستاخ و بي پروام به خاطر اينكه بچه طلاقم. به خدا، به پير، به پيغمبر من كس ديگه اي رو دوست ندارم. من تصادفي توي شمال به يكي از اشناهام برخوردم، حالا فهميدي. منو ببر خونه و ديگه هم سراغم نيا.

رضا ديگه ادامه نداد، چون حال بهتري از من نداشت. وقتي جلوي خونه رسيديم موقع پياده شدن دستم را گرفت و با صدايي لرزان گفت:

-    ياسي خواهش مي كنم بيشتر فكر كن. آخه يكدفعه تو چرا اينقدر تغيير كردي، البته من مطمئنم تو بخاطر اون شب هنوز از من دلخوري. براي همين چند روز ي به حال خودت مي ذارم.

جوابي ندادم و خداحافظي كرده و از ماشين پياده شدم.

چون تصميم خودم رو گرفته بودم براي همين سعي مي كردم ديگه به رضا فكر نكنم و به بابك كه به هر بهانه اي سر راهم سبز مي شد اجازه نزديك شدن را مي دادم. همان هفته روشنك زنگ زد و براي شب جمعه كه با دوستانشون دور هم جمع مي شدند دعوتم كرد، چون مژگان را هم دعوت كرده بود باز به بهانه رفتن به خونه مژگان از دست مامان در رفتم. مژگان با امير كه به تازگي در شب تولد مهديه‌ آشنا شده بود آمد.

امير سي وهفت ساله و مجرد بود. اون شب بخاطر ترسي كه از قبل از بابك داشتم تصميم گرفته بودم افراط نكنم. بعد از آمدن دوستانش دقايقي نگذشته بود كهن بساط را چيدند. روشنك هم كنار بابك نشسته بود و تنها كسي كه از دور تماشا مي كرد من و مژگان بوديم و هرچقدر به ما اصرار كردند زير بار نرفتيم. بابك كمي كه سرحال شد به كنارمان آمد و گفت: نترسيد اعتياد پيدا نمي كنيد. ما هم تفنني استفاده مي كنيم. باور كنيد يه كوچولو كه استفاده كيند مي فهميد چه لذتي داره.

اخمي كردم و گفتم: ممنون، اگه فكر مي كني وجود ما مزاحمت ايجاد مي كنه، ما مي ريم.

مژگان هم حرف منو تاكيد كرد و بابك جواب داد: نه بابا چه مزاحمتي، شما هم براي خودتون خوش باشيد.

با گذاشتن موزيك، حال وهواي مهموني هم تغيير كرد. نيمه هاي شب بود كه سه تايي از آنجا بيرون آمديم . امير كه خيال مي كرد مژگان به خانه اش دعوتش خواهد كرد ولي وقتي ديد مژگان تعارفي هم نكرد و دم درب از ش خداحافظي كرد و چدا شد، پكر توي خماري ماند.

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

سلام دوستان ببخشید که دیر کردم راستش برای سال پدربزرگ که چند روز پیش بود امروز میخواستیم غذا بدیم اینه که دیگه دیشب و امروز نتونستم الانم برای استراحت اومدم خونه که دوباره شب برم تو این فرصت گفتم جای استراحت یه قسمت دیگه بنویسم اما اگه خدا بخواد فردا جبران میکنم ببخشید دلگیر نشید

 

وقتي زنگ را فشار دادم،‌ چند لحظه اي طول كشيد كه اميد جواب داد. به محض شنيدن صداي اميد گفتم: سلام ، اميد ميشه به رضا بگي چند دقيقه اي بياد پايين.

اميد: سلام، خير باشه. بالاخره اومدي سراغ مجنون، ولي حيف يه خورده دير اومدي و مجنون خونه نيست.

بي حوصله گفتم: اميد اصلا حوصله شوخي ندارم، بگو بياد پايين منتظرم.

اميد خنده كنان جواب داد: مي بينم حوصله نداري وگرنه تشريف مي آوري بالا، ولي به جام ياسمن رضا خونه نيست. رفته ديدن دوست دخترش ، بيمارستان.اگه زودتر خودتو برسوني مچش رو مي گيري.

-         ممنون از راهنماييت، ولي لطف كن راستشو بگو.

-    ا ديوونه ، من كه دارم قسم مي خورم. برو بيمارستان ببين دروغ مي گم يا نه، رفت دنبالش تا با هم برن بيرون. سنگ مفت، گنجيشك مفت.

-         مرسي من رفتم.

از حرف اميد لحظه اي خوشحال شدم چرا كه به اين ترتيب هم دروغهاي رضا برملا ميشه و هم بهانه اي براي بهم زدن رابطه مون بود،‌ولي همان لحظه حسادت بدجوري دلمو آتيش زد. چون مژگان رفته بود بلافاصله خودمو به خيابان رساندم و سريع دربست گرفته و به بيمارستان رفتم. وقتي رسيدم توي محوطه بيمارستان چشمم دنبال رضا مي گشت،‌ولي اونجا نبود. با خودم گفتم حتما به دنبالش به داخل رفته. قدمهايم را تند كرده و سريع به اورژانس رفتم، اونجا هم نبود. از روي ناچاري به ايستگاه پرستاري رفته و گفتم ببخشيد، دكتر محمدي هنوزنيومدن؟

پرستار كه دختر جواني بود سرش را بالا گرفت و گفت: چرا اومدن.

در حاليكه قلبم به تندي مي طپيد پرسيدم: پس كجا هستن؟

پرستار موشكافانه نگاهم كرد و به سمتي از سالن اشاره كرد و گفت:

-         اونجا هستن، بايد چند لحظه اي منتظرشون...

بدون اينكه منتظر بقيه حرفهاي پرستار بمانم به سمتي كه اشاره كرد به راه افتادم. وقتي نزديك شدم صدايش به گوشم خورد كه مي گفت:

-         خوب خانم خانما،‌حالا دستتو بده به من.

نمي دونم چطوري خودمو اونجا رسوندم و با ديدنش وا رفتم، چون بالاي سر دختر بچه اي بود و داشت معاينه مي كرد. يك لحظه سرش را چرخاند و با ديدنم ماتش برد و دست از معاينه برداشت. خانمي هم كه به گمانم مادر بچه بود با اين حركت رضا برگشت و نگاهم كرد. رضا آهسته سلام كرد و من هم سلام كردم و رضا دوباره مشغول معاينه دختر بچه شد. دختر بچه شيرين زباني بود كه از دل در د به خودش مي پيچيد و ملتمسانه به رضا گفت:

-         دكتر تو رو خدا يه كاري كن دلم زود خوب بشه، دارم ميميرم.

ناخودآگاه به رويش لبخند زدم و گفتم: خدا نكنه، از آمپول هم مي ترسي؟

با لبهاي غنچه شده اش جواب داد: نه، نمي ترسم.

رضا نسخه اي نوشت و به دست مادرش داد و گفت: اين داروها رو از داروخونه بگير و بيار تا زودتر آمپولش رو بزنيم تا اين خانم خوشگله خوب بشه.

بعد از رفتن مادر بچه، وقتي تنها شديم رضا با اخم پرسيد: براي چي اومدي؟

به چشماش نگاه كردم، چشماش برعكس قيافه اش برق شادي مي  زد. لحظه اي احساسم فوران كرد، مي خواستم صورتش رو ببوسم كه زود بر خودم حاكم شده و گفتم:

-         اومدم باهات حرف بزنم.

دخترك خنده كنان گفت: با هم قهر هستي؟

بي اختيار به همديگه لبخند زديم و من نگاهش كردم و گفتم:‌اسمت چيه؟

خنده كنان جواب داد: عسل.

همان لحظه مادر عسل به داخل آمد و پلاستيك داروها را به دست رضا داد اون هم نگاهي كرد وگفت: الان مي گم بيان و آمپولش رو بزنن.

چون خاطره بدي از اون بيمارستان داشتم با ناراحتي گفتم: رضا نمي شه خودت بزني،تا كمتر دردش بگيره.

رضا لبخند زنان نگاهم كرد و خودش آمپول عسل را زد. موقع رفتن عسل كه چهار پنج ساله بود گفت: صورتت رو بيار جلو.

خيال كردم حرفي مي خواد بزنه. وقتي صورتمو جلو بردم، گونه ام را بوس كرد و گفت:

-         هم خوشگلي هم مهربون.

من هم صورتش را بوسيدم و گفتم: تو هم خيلي خوشگلي.

عسل و مادرش خداحافظي كرده و رفتند. بعد از رفتن آنها، رضا باز هم اخم كرد و گفت:

-         بريم بيرون.

با هم به حياط رفتيم و در گوشه اي كه محل رفت و آمد نبود روي نيمكتي نشستيم، هر دومون ساكت بوديم. نمي دونستم چه جوري بهش بگم ، چون عصبانيتم فروكش  كرده و به جايش محبت قل قل مي كرد كه رضا به حرف آمد و با طعنه گفت: خوش گذشت؟

قبل از اينكه جوابي بدهم پوزخندي زد و گفت: چه سوال احمقانه اي كردم، خوب از خنده هاتون مشخص بود كه خيلي خوش مي گذشته.

چون حرصمو در آورد جواب دادم: آره خوش گذشت، مخصوصا كه تو نبودي هي ايراد بگيري.

برافروخته شد و گفت: اين همه راه رو اومدي كه اينا رو بگي؟

به صورتش خيره شدم و گفتم: نه اومدم بگم ما به درد هم نمي خوريم چون زبون همديگر رو نمي فهيم. و بين عقايدمون فرسنگها فاصله است و ادامه اين رابطه جز عذاب ارمغان ديگه اي برامون نداره.

رضا مات و مبهوت نگام مي كرد. وقتي حرفهام تمام شد چند لحظه اي بهت زده نگام كرد و سپس آهي كشيد و سرش را پايين انداخت و زير لب زمزمه كرد: پاي كس ديگه اي در ميونه.

از معصوميتش دلم لرزيد و اشكم سرازير شد. با دستم چونه اش را گرفته و سرش را بالا آوردم و گفتم: نه به جان رضا، من تو رو خيلي دوست دارم چون تنها مردي هستي كه تو زندگيم بهش اطمينان كردم.

از جايش بلند شد و بغلم كرد و گفت: ياسي، به خاطر اون شب ازم ناراحتي؟

با اينكه دلم نمي خواست از گرماي تنش محروم بشم ولي براي اينكه هردومونو از جهنم خلاص كنم بر احساسم غلبه كردم و خودمو ازش  جدا كرده و گريه كنان گفتم: رضا، خواهش مي كنم تو هم همين ا احساسات رو چال كن.

قبل از اينكه فرصت حرف زدن رو پيدا كنه به سمت بيرون دويدم، از پشت سر صدام كرد: ياسي، خواهش مي كنم وايسا.

به پشت سرم نگاه نكردم، لحظه سختي برايم بود و بايد هر چه زودتر خودمو به خونه مي رسوندم. داخل ماشين اشكامو پاك كردم تا مامان پي به حال زارم نبره، تلفنم را هم خاموش كردم.

وقتي به خونه رسيدم به زور لبخند مي زدم،‌چند دقيقه اي نشستم و بعد به بهانه خستگي به اتاقم رفتم. وقتي تنها شدم بي محابا اشك مي ريختم و همانطور هم خوابم برد.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

چند دقيقه اي بيشتر طول نكشيد بابك با پسري كه تقريبا هم سن و سال خودش بود و همين طور با يك دختر كم سن و سال، خودشو رسوند. به احترامشان بلند شديم. بابك شاد و شنگول نگاهي به ما كرد و سپس روبه آنها گفت:

-         ياسمن و مژگان از دوستان من هستند.

و سپس رو ه ما كرد و گفت: خواهرم روشنك و شادمهر يكي از دوستان خوبمه.

وقتي همگي روي شنها نشستيم ، آرام به بابك كه كنارم نشسته بود گفتم: چرا نگفتي ما از كارمندانت هستيم.

در حاليكه به صورتم خيره شده بود جواب داد: مگه ثابت نكردم كه تو ارباب مني و من برده حقير، اين همه راه رو براي همين اومدم.

با ياد عيد، كه رضا از مشهد به خاطر من اون همه راه رو اومده بود چشمام پر ازاشك شد. سرمو رو پاهام گذاشتم تا كسي متوجه حال دگرگونم نشه و با صدا كردن بابك فورا اشكامو پاك كردم و سرمو بلند كردم و به دريا خيره شدم و آرام پرسيدم: چيزي مي خواستي بگي؟

بابك: مي گم هوا كاملا تاريك شده، اگه موافق باشين بريم شام بخوريم.

-         نمي دونم،‌ببين نظر بقيه چيه/

بابك نظر بقيه رو هم پرسيد، همگي موافق بودند و قرار بر اين شد كه به ويلاي اونها برويم و بابك و شادمهر زحمت پختن كباب رو بكشن. نيمه هاي شب بود كه به ويلا برگشتيم. روز بعد رو هم به اين ترتيب سپري كرده و تا پاسي از شب با هم بوديم. روز سه شنبه بدجور كلافه بودم و همه فكر و ذهنم پيش رضا بود، مثل گم كرده اي مدام با خودم حرف مي زدم و نمي دونستم چي كار كنم. براي همين عصر خودم به بابك تلفن كردم، به محض شنيدن صدام گفت: به به، آفتاب از كدوم طرف دراومده.

بي حوصله جواب دادم: از اون طرفي كه هميشه در مي آد.

-         چه انگيزه اي باعث شده تو يادي از من بكني/

با حرص گفتم: بابك مثل اينكه ديشب با هم بوديم.

-    اينو كه مي دونم چون خودم خواستم كه باهم باشيم ولي دليل تلفن تو برام جالب شده كه بدونم چه چيزي باعث شده تو از اين كارا بكني.

براي اينكه حالش رو بگيرم گفتم: زنگ زده بودم ازتون تشكر كنم چون ما فردا صبح مي ريم

تهران.

هول كرد وگفت: چرا،‌چي شده؟

-         مرخصي مون تمام شده.

چون مي دونست چقدر لجوجم فورا گفت: خيلي خوب، من با بچه ها مي آيم اونجا منتظرم باش.

بعد از قطع كردن گوشي پيش مژگان رفتم و ماجرا را برايش گفتم و در آخر اضافه كردم:

-         مژگان خودمونو ناراحت نشون بديم، ببينيم چي مي گه؟

-         خوب كاري كردي، بذار يه خورده ديگه سر به سرش بذاريم آدم كيف مي كنه.

نيم ساعتي طول نكشيد كه سه تايي آمدند. وقتي نشستند روشنك گفت: شما مي خوايد بريد تهران، ما تازه با هم دوست شده بوديم و مي خواستيم با هم باشيم.

با ناراحتي تصنعي جواب دادم: ما هم خيلي دلمون مي خواد با هم باشيم ولي چه كنيم ه دو سه روز بيشتر مرخصي نداشتيم و بايد از فردا سر كار باشيم.

روشنك: مگه شما كار مي كنيد؟

مژگان: آره.

شادمهر: چرا، شما كه نيازي نداريد.

-         براي اينكه بيكار نگرديم.

روشنك: خيلي بد شد، مي تونين زنگ بزنين و اين دو روز رو هم  مرخصي بگيريد.

نگاهي به بابك كه در سكوت به حرفهاي ما وش ميد اد انداختم و گفتم: نه نمي شه رئيسمون خيل بداخلاقه و اگه فردا صبح خودمونو نرسونيم اخراجمون مي كنه.

روشنك كه دختر ساده و مهرباني بود با ناراحتي گفت: حالا كارتون چيه؟

مژگان: من آبدارچيم ، ياسي هم نظافت چيه و زمين رو تي مي كنه.

تا مژگان اينو گفت بابك زد زير خنده و روشنك و شادمهر با ناباوري نگاهمان كردند. روشنك گفت: ما رو دست انداختين. شما دروغ مي گين، مگه مي شه با اين دك و پز اين كارا رو بكنيد. همه اينها بهانه است.

-         به جان روشنك، من و مژگان كار ميكنيم و همه اش سه روز مرخصي داشتيم.

روشنك به بابك نگاه كرد و گفت: بابك تو شركت خودمون براي اينا كار نيست،‌آخه اين كارا در شان اين دو تا نيست.

بابك همانطور كه مي خنديد جواب داد: اين دو تا شما رو دست انداختن، مژگان حسابدار شركت و ياسمن مسئول قسمت فروشه.

روشنك بالش كنار دستش را بطرفمان پرت كرد و در حاليكه مي خنديد گفت: واقعا دستتون درد نكه، دو ساعته ما رو سر كار گذاشتين.

مژگان چشماشو گشاد كرده و رو به باك كرد و گفت: بابك خان ، مگه به ما سه روز مرخصي ندادي، هان؟

بابك: چرا.

شادمهر: پس بگو بابك چرا اول هفته هوس مسافرت كرده بود. بهش مي گم بابك صبر كن آخر هفته پنجشنبه و جمعه بريم، مي گه نه همين امروز بايد بريم، پس آقا قرار داشت.

مژگان: اتفاقا قرار نداشتيم، ما هم فكر نمي كرديم بابك رو اينجا ببينيم.

روشنك: بابك پس خودت به بابا زنگ برن و بگو كه مژگان و ياسمن با ما هستن و از شنبه مي آن سركار.

همان موقع به اتاق رفتم و به مامان زنگ زدم كه مامان پشت تلفن شروع كرد به جر و بحث كردن. بعد از كلي دعوا،‌ مرافعه،‌ آخر سر گفتم: مامان چرا بيخودي اعصاب هردومون رو خرد ميكني؟ من روز جمعه مي آم.

مامان با عصبانيت جواب داد: برو هر غلطي خواستي بكن.

و گوشي رو بلافاصله محكم كوبيد. حالم گرفته شد و با خودم گفتم:

- اگه برم تهران براي خودم خونه مي گيرم، ديگه خسته شدم از بس مثل بچه ها اجازه گرفتم . مامان فكر مي كنه عهد بوق كه براي هر كاري ازش اجازه بگيرم، خودم كار مي كنم پس نيازي به حمايت مامان ندارم.

توي فكر بودم كه مژگان به اتاق آمد و گفت: چرا اينجا نشستي؟ چرا اخمهات تو همه، نكنه با رضا حرف زدي؟

-         نه بابا، با مامان حرف مي زدم. مي خواستم بهش اطلاع بدم كه جمعه مي رم كه اون هم مثل هميشه حالگيري كرد.

-         بي خيال شو بابا، پاشو آماده شو با هم بريم كارتينگ، اونا منتظر ما هستن.

باز نقابي از ادي بر صورتم زدم و آماده شده و با هم به كارتينگ رفتيم . روزهاي بعد هم با بابك اينا دور هم جمع مي شديم و حسابي هم خوش مي گذشت. روز جمعه نزديكك ظهر با هم به سمت تهران حركت كرديم و توي رستوراني بين راه نگه داشتيم تا غذا بخوريم. قبل از اينكه داخل رستوران برويم براي شستن دستامون به دستشويي رفتيم. وقتي بيرون اومدم بابك كنار حوض آب دولا شده و مثل بچه ها دستاشو تو آب كرده و بازي مي كند، آهسته نزديك شدم و از پشت محكم هولش دادم كه با كله تو حوض رفت.

بالاتنه اش كاملا خيس شده بود، قاه قاه خنديدم. وقتي سرش رو بيرون آورد با ديدن من دنبالم كرد و گفت: ياسمن، اگه جرات داري وايسا. نميدونم از كجا پارچ آب پيدا كرد و فورا پر از آب كرد و به رويم پاشيد. جلوي رستوران با سر و صدا دنبال هم مي كرديم، لحظه اي چشمم به مژگان افتاد كه تلفن حرف مي زد. فورا به سمتش دويدم و سنگر گرفتم، چون بلند بلند حرف مي زديم و مي خنديديم يك دفعه مژگان دستش را روي دهانم گذاشت و چپ چپ نگاهم كرد. بابك با اين حركت مژگان، دست از شوخي برداشت و براي عوض كردن لباسش به سمت ماشين رفت. با تعجب به حرفهاي مژگان گوش كردم. اون هم چند لحظه اي صحبت كرده و سپس خداحافظي كرد، چون تنها بوديم بلافاصله پرسيدم:

-         مژگان كي بود؟

با ابروهاي گره كرده جواب داد: رضا بود.

مبهوت نگاهش كردم كه ادامه داد: زنگ زده بود ببينه چرا صبح نرفتم. ياسي صداي خنده تو و بابك رو شنيد.

با نزديك شدن روشنك ديگه ادامه نداد، دلم به شور افتاد چون مژگان به فكر فرو رفته بود. دلم ميخواست زودتر تنها شده و حرفهاي ردو بدل شده ميان مژگان و رضا رو مي فهيمدم. بعد از خوردن غذا وقتي سوار ماشين شديم بلافاصله گفتم:

-         مژگان، رضا چي مي گفت؟

-    وقتي پرسيد كه چرا امروز نرفتم بهش گفتم تهران نيستم، اون هم ديگه نپرسيد كجايي و با كي هستي. همون لحظه صداي هرهر و كركر تو و بابك بلند شد. تا صداتونو شنيد بلافاصله پرسيد اون صداي ياسي، اون پسره كيه. باور كن ياسي به تته پته افتادم چون اونقدر صداتون بلند بود ه نمي دونستم چي بگم. بدجوري عصباني شد، وقتي ديد حرفي نمي زنم گفت با هم هستين، آره. اون پسره هم، دوست پسرش. فقط تونستم بگم نه رضا اشتباه فكر ميكني و بلافاصله رضا خداحافظي كرد و گوشي رو گذاشت.

آهي كشيدم و گفتم: مژگان ديدي گفتم من و رضا نمي تونيم با هم بسازيم. هنوز هيچي نشده اين همه جر وبحث مي كنيم، واي به روزي كه قرار باشه زير يك سقف زندگي كنيم. خودت شاهد بودي توي اين هفته من چطوري با بابك رفتار مي كردم.

مژگان حرفم را تاكيد كرد و گفت: آره حق با توئه. شايد اگه من هم در موقعيت تو قرار مي گرفتم رابطه مو با رضا بهم مي زدم، چون خودمم عادت ندارم با دوستام با احتياط رفتار كنم و خيلي باهاشون راحت و خودمونيم.

-         وقتي رسيديم تهران مي رم باهاش حرف ميزنم،‌اين طوري خيال هردومون آسوده ميشه.

ساعت هفت و نيم بود كه به تهران رسيديم. از مژگان خواستم منو به خونه رضا برسونه تا باهاش حرف بزنم.

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
 

pctfx3.3

Lonely Girl Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog برنامه نويسي تحت وب

ثبت سايت دامنه فارسي لينوکس سرور