|
بعد از آن ماجرا تا دو روز بابك رو نديدم. روز سه شنبه ساعت نه بود كه باز بابك احضارم كرد، وقتي به اتاقش رفتم با رويي گشاده تحويلم گرفت. وقتي نشستم اون هم از صندلي مخصوصش بلند شد و آمد درست روبرويم نشست و خنده كنان گفت:
- خوب ياسمن خانم حالا منو سر كار مي ذاري.
- من فكر مي كردم زودتر از اينها احضارم كني.
- وقت نشد، همه اش درگير اين دستگاههاي جديد هستم كه بابا، عيد از آلمان خريداري كرده. اتفاقا براي همين صدات كردم، امشب چند نفر تكنسين براي نصب و راه اندازي از آلمان مي آن و تو از فردا صبح بايد همراهشون به كارخونه بري. و مترجمشون باشي.
متعجب جواب دادم : من كه آلماني بلد نيستم.
بلند بلند خنديد و جواب داد: خوب من هم بلد نيستم ولي اونا انگليسي هم صحبت مي كنن.
فردا صبح ساعت نه مي آم دنبالت و با هم همراه اونا مي ريم كارخونه، ديگه نمي خواد بياي شركت.
از ترس مامان كه مبادا به رضا در اين مورد حرفي بزنه دستپاچه جواب دادم: نه، نه، خودم مي آم.
- كجا مي آي، يعني خودت مي ري كارخونه؟
- نه، يه جاي ديگه مي آم.
لحظه اي فكر كردم و گفتم: مي خواي ساعت نه، بيام همون هتلي كه اونا اقامت دارن.
- پس راننده رو مي فرستم دنبالت، تا وقتي كه كار دستگاهها تمام نشده هر روز مي آيد دنبالت، ok.
Ok تكه كلام بابك بود. با اين خبر بابك در دلم عزا گرفتم چون اگه رضا مي فهميد حتما قشقرق به پا مي كرد. نمي دونستم چيكار كنم. دودل بودم كه در جريانش بگذارم يا نه، آخر تصميم گرفتم حرفي از بابك نزنم و فقط در مورد كارم برايش بگويم.
عصر چون امتحانات رضا روز قبلش تمام شده بود با خيال آسوده پيشش رفتم، بي صبرانه منتظرم بود و مثل هميشه به محض ديدنم آغوش گرمش را به رويم گشود. چقدر كنارش احساس امنيت و آرامش مي كردم و دوستش داشتم و دلم ميخواست مثل اون، به راحتي ابراز علاقه كنم و احساساتمو بيان كنم ولي حيف كه يك ترس ناشناخته مانع مي شد. بعد از گذشت دقايقي گفت: حالا ديگه با خيال آسوده سر فرصت مي تونم با تو باشم.
با ناراحتي جواب دادم: ولي حيف كه تا چند روز من نمي تونم، از فردا سرم گرم ميشه.
متعجب پرسيد: چرا، مگه از فردا چه خبره؟
- براي نصب و راه اندازي دستگاههاي جديد كارخونه، از فردا همراه تكنسين هاي خارجي بايد كارخونه برم.
مضطرب پرسيد: تو چرا، مگه غير از تو كس ديگه اي نيست.
- به عنوان مترجم.
دست توي موهاش كرد و گفت: واي خداي من، ياسي اين كار كردن تو، برام عذاب آور شده.
با اخم جواب دادم: آخه چرا، من كه تا بحال بدي از آقاي سعيدي نديدم، اون پيرمرد تا حالا نگاه چپ به من نكرده، ولي تو همه اش گير دادي. واقعا رضا از تو بعيده، مثلا مومني.
نگذاشت ادامه بدم و گفت: دست خودم نيست، ته دلم دلشوره دارم يه حس غريب، نميدونم واقعا خودمم موندم. دلم ميخواد هر چه زودتر دست تو بگيرم و بيارم خونه خودم تا بشيني توخونه.
خنده كنان به ميان حرفش پريدم و گفتم: بشينم تو خونه و كلفتي كنم.
اخمهاشو باز كرد و گفت: نه، خانمي بكني . من همچين جسارتي نكردم، خانم.
به چشماي با محبتش خيره شدم و سوالي رو كه مدتها در ذهنم بود پرسيدم: رضا، تو چرا منو اين همه دوست داري در صورتيكه من دختر دلخواه تو نيستم و فرسنگها با معيارها و خواسته هاي تو فاصله دارم.
اون هم به چشمام خيره شد و جواب داد: دوست داشتن دست خود آدما نيست. ناخواسته به سراغت مي آد. وقتي به سراغت اومد اونوقت ديوارها، فاصله ها از بين مي ره. دوست داشتن، دين و مذهب نميشناسه.
- يعني مي خواي بگي عاشقم هستي.
- اوهوم.
- چرا دروغ بگم من عشق رو باور ندارم، منظورم اين نيست كه تو دروغ مي گي نه، چون اگه غير از اين بود يك روز هم نمي تونستي منو تحمل كني.
دستش رو در گردنم انداخت و لبخند زنان جواب داد: چرا، مگه تو عيب و ايرادي داري؟
در جوابش گفتم: باطن تو اونقدر پاك و باصفاست كه عيب و ايرادهاي منو نمي بيني.
و با بغض ادامه دادم: من يك ديوار فروريخته ام و تو ميخواي بناي خوشبختيت رو، روي ديوارهاي سست بنيان كني.
دستش رو، روي دهانم گذاشت و گفت: اين حرفهاي چيه كه امروز مي زني، چرا اينقدر زندگي رو سياه و تاريك مي بيني. اصلا پاشو مانتوتو تنت كن، بريم بيرون.
وقتي مانتومو تنم كردم با دقت نگاهم كرد و گفت: واي ياسي اين چه مانتويي پوشيدي، لباست پيداست.
حسابي تو ذوقم خورد ، اما براي اينكه جر و بحث نكنيم حرفي نزدم ولي رضا ول كن نبود، ادامه داد وگفت: حداقل يه بلوز آستين كوتاه مي پوشيدي نه تاپ، تمام تنت پيداست. يه لحظه برو توي آينه خودتو نگاه كن ببين جلب توجه مي كني يا نه؟
وقتي حرفهاش تمام شد ، سعي كردم خونسردي مو حفظ كنم و در جوابش گفتم: عزيزم اين مانتو رو براي جلب توجه ديگران نپوشيدم، بلكه بخاطر گرمي هوا مي پوشم. آخه چه دليلي داره با وجود گل پسري مثل تو نظر ديگران رو جلب كنم، هان. حالا چيكار كنيم، بريم يا بشينيم.
و منتظر به صورتش چشم دوختم، دقايقي در سكوت نگاهم كرد و سپس گفت: نه بريم.
جلوتر از من به راه افتاد چون اخم كرده بود دستش را گرفتم و صدايش كردم. بدون اينكه نگاهم كنه جواب داد: بله.
دوباره صدايش كردم، اينبار نگاهم كرد و گفت: بله.
لبخندزنان گفتم: بله،نه جانم.
اون هم در مقابلم لبخندي زد و گفت: جانم.
- هيچي مشكلم حل شد.
چون سر درنياورد متعجب پرسيد: مشكلت، مگه مشكل داشتي.
- بله اخمهاي تو بزرگترين مشكل من بود، چون عادت نكردم تو بهم اخم كني.
- اگه تو دختر خوب و حرف گوش كني بشي، مطمئن باش هيچوقت اخمهاي منو نمي بيني.
دستش را به گرمي فشار دادم و باهم بيرون رفتيم.
بعد از كمي گشتن تو خيابانها، رضا جلوي يك ساندويچ فروشي نگه داشت و رو به من كرد و گفت: خانم محترم بخاطر نامناسب بودن لباستون، شرمنده كه نمي تونم به داخل دعوتتون كنم. لطفا هر چي كه ميل داريد همينجا سفارش بديد.
با اينكه از حرفش كمي دلخور شدم ولي به روي خودم نياوردم و لبخند تصنعي زده و گفتم: مهم نيست، براي من چيزبرگر بگير.
دقايقي طول كشيد كه رضا با ساندويچها برگشت. با اينكه اشتهايم كور شده بود ولي بالاجبار از دستش گرفتم و شروع كردم به خوردن كه تلفنم زنگ زد، شماره نا آشنا بود.
يك لحظه پيش خودم فكر كردم نكنه يكي از دوستان قديمي ام باشه. اونوقت جلوي رضا چي بايد مي گفتم، براي جواب دادن دودل بودم كه رضا گفت: چرا جواب نمي دي؟
با دلهره جواب دادم: شماره برام آشنا نيست.
- خوب نباشه، جواب بده تا بفهمي كيه.
با اضطراب روشن كردم و گفتم: بفرماييد.
با شنيدن صداي يك زن نفس راحتي كشيدم. به حالت مزاح جواب داد: كجا بفرمايم عزيزم.
- منظورم اينه كه امرتونو بفرماييد.
- بي معرفت چه زود منو از ياد بردي. انگار ده ساله كه منو نديدي.
كمي به ذهنم فشار آوردم و يكدفعه گفتم: مهديه تويي؟
- بله خانم خودمم.
با هيجان گفتم: بي معرفت منم يا تو، يكسال ازت خبري نيست كجايي؟ چند بار بهت زنگ زدم جواب ندادي، آخر سر يكي برداشت و گفت اين شماره واگذار شده.
خنده كنان جواب داد: آره شمارمو عوض كردم، توي دبي زندگي ميكنم و سه چهار روزه برگشتم.
- دبي چيكار مي كردي/
- براي مسافرت رفته بودم، اونجا با يكي آشنا شدم و ازدواج كردم.
- اوه چه خبر، حداقل براي عروسيت دعوت مي كردي.
- ماجراش طولانيه، كي وقت داري همديگر رو ببينيم.
با گفتن اين جمله آه از نهادم برآمد ، با ناراحتي جواب دادم:
- نمي دونم ، چون چند ماهه كار مي كنم و از فردا يه مقدار ساعت كارم تغيير كرده براي همين برنامه مشخصي ندارم.
- پس آدرس خونمو يادداشت كن و هر وقت فرصت كردي بيا.
رو به رضا كردم و گفتم: رضا، يه كاغذ و خودكار بهم مي دي؟
رضا از داشپورت دفترچه يادداشتي با خودكار بيرون آورد و بدستم داد كه مهديه پرسيد:
- رضا، دوست پسرته؟
نگاهي به رضا كردم و گفتم: آره، يه گلي كه همتا نداره، آقاست.
رضا كه تمام هوش و حواسش به حرفهاي من بود لبخند زنان با حالتي خاص كه توام با رضايت و غرور بود جواب داد: كمال همنشيني اثر كرده وگرنه من همان خاري بودم كه هستم.
مهديه با شنيدن حرفهاي رضا جواب داد: ياسي خانم كي مي ره اين همه راهو پياده شو با هم بريم، ديگه لازم نكرده برام پز بدي و براي هم تعارف تيكه پاره كنيد.
- بي مزه، حالا آدرستو بگو.
يادداشت كن: زعفرانيه.
با شنيدن زعفرانيه با حيرت گفتم: به به ، بالانشين شدي.
- چيكار كنيم، داشتن شوهر خر پول اين مزايا رو هم داره ديگه.
بعد از اينكه آدرس رو يادداشت كردم از مهديه خداحافظي كرده و ارتباطم رو قطع كردم كه رضا پرسيد: خيل وقته باهم دوست هستين؟
- آره، از اول راهنمايي با هم دوست و همكلاس بوديم.
- پس لازم شد كه من هم با اين دوستت آشنا بشم.
فورا جواب دادم: كه ببيني چطور دختريه؟
- نه، همينطوري گفتم اگه تو نخواي هيچ اصراري ندارم.
از طرز حرف زدنش پيدا بود كه دروغ مي گفت چون مي دونستم چقدر نسبت به اين موضوع حساسه، براي همين در دلم گفتم: اگه يك بار ببينيش مطمئنم ديگه نمي ذاري اسمش رو هم بيارم.
شب وقتي به خونه رفتم تا اسم مهديه رو آوردم و درموردش حرف زدم، مامان فورا با اخم جواب داد: لازم نكرده بري ديدنش، من ازاين دختر خوشم نمي آيد، باعث و باني رفتار و كارهاي غلط تو، اونه.
با حرص جواب دادم: چرا گناه خودتونو به گردن اون مي ندازين.
مامان چند دقيقه اي بهت زده نگام كرد و بعد گفت: دستت درد نكنه بعد يك عمر زحمت كشيدن و به پاي شما سوختن خوب دستمزدمو دادي،آفرين.
از حرف نسنجيده خودم پشيمان و ناراحت شدم. فورا به كنارش رفتم و دستامو دور گردنش انداختم و بوسه اي به گونه اش زدم و گفتم: مامان به خدا منظورم شما نبودي، ببخشيد غلط كردم كه حرف بي ربط زدم.
مامان آهي كشيد و جوابي نداد. اونقدر قربان صدقه اش رفته و معذرت خواستم و بر خودم لعنت فرستادم كه آخر دلش را بدست آورده و لبخند رو، روي لبانش ديدم.
|