تبليغاتX
غریبه آشنا
 
زندگی همچون بادکنکیست در دستان کودکی،که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتنش را از بین می برد.
   
 

 

"خداحافظ"

خداحافظ گل لادن، تموم عاشقا باختن

ببین گریه هام از عشق، چه زندونی برام ساختن

خداحافظ گل پونه ، گل تنهای بی خونه

لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمیشونه

یکی با چشم های نازش دل کوچیکم لرزوند

یکی با دست ناپاکش گل های باغچمو سوزوند

 

تو این شبهای تو در تو خداحافظ گل شب بو

هنوز آوار تنهایی داره می باره از هرسو

داره می باره از هرسو

داره می باره از هرسو

خداحافظ گل مریم ، گل مظلوم پر دردم

نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم

نشد تا بغض چشمات به خواب قصه بسپارم

از این فصل سکوت و شب غم بارون بردارم

 

نمیدونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی

تو که بیدار بیداری بگو از شب چی میدونی؟

تو این رویای سردرگم، خداحافظ گل گندم

تو هم بازیچه ای بودی تو دست سرد این مردم

خداحافظ گل پونه که بارونی نیمتونه

طلسم بغض برداره از این پاییزه دیوونه

 

"خداحافظ"

 

اینم لینک دانلودش 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

 

    

خــــیـــلـــــــــی ســــــــخــــــــــتــــــــه

 

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری


صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوستش نداری


خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی


بی وفا شه اون کسی که جونتو براش گذاشتی


خــــیـــلـــــــــی ســــــــخــــــــــتــــــــه


خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برف ها


می سوزونه گاهی قلبو طعم تلخ بعضی حرف ها


خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه


چقدر از گریه ی اون شب چشم تو سرش شلوغه



خیلی سخته اون کسی که گفت واسه چشات میمیره


بره و دیگه سراغی از تو و نگات نگیره


خیلی سخته که ببینیش توی یک قصر طلایی


کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی



خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری


صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوستش نداری


خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی


بی وفا شه اون کسی که جونتو براش گذاشتی


خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری


صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوستش نداری

 

خــــیـــلـــــــــی ســــــــخــــــــــتــــــــه

 

    

اینم لینک دانلودش

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

بچه ها ببخشید دلم خیلی گرفت این  جور موقع ها فقط داریوش اینم تقدیم به همه دوستانم چون منم مثل یه پرنده مهاجر تا هفته دیگه ......

پرنده مهاجر

روی پرنده مهاجر کلیک کنید اهنگشم میتونید دانلود کنید:

ای پرنده مهاجر ای پر از شهوت رفتن
فاصله قد یه دنیاست بین دنیای تو با من
تو رفیق شاپرکها من تو فکر گله‌مونم
تو پی عطر گل سرخ من حریص بوی نونم
دنیای تو بی‌نهایت همه جاش مهمونی نور
دنیای من یه کف دست روی سقف سرد یک گور

من دارم تو آدمکها می‌میرم تو برام از پریها قصه می‌گی
من توی پیله وحشت می‌پوسم برام از خنده چرا قصه می‌گی

کوچه پس کوچه خاکی در و دیوار شکسته
آدمهای روستایی با پاهای پینه بسته
پیش تو یه عکس تازه است واسه آلبوم قدیمی
یا شنیدن یه قصه است از یه عاشق قدیمی
برای من زندگی اینه پر وسوسه پر غم
یا مثل نفس کشیدن پر لذت دمادم

ای پرنده مهاجر ای همه شوق پریدن
خستگی یه کوله باره روی رخوت تن من
مثل یک پلنگ زخمی پر وحشت نگاهم
می‌میرم اما هنوزم دنبال یه جون پناهم
نباید مثل یه سایه زیر پاها زنده باشیم
مثل چتر خورشید باید روی برج دنیا باشیم

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
  یادم نمیاد گفته باشم من بخوام از جایی کپی کنم وبزارم اونم از سایت 98 های عزیز
پس مشکلتون حل شد. لعنت به من احمق که میخواستم تا فردا شب که میخوام برم و دیگه هیچوقت برنگردم چه طور ی این کتاب تموم کنم برید همتون خوش باشید
نظرات شما ایران ایرانی هم پاک میشه که تو نظرات داستان تایپ شده اونها رو  کپی کرده چون من نمیخوام کپی برداری کنمخوش باشید با دوستان عزیزتون در 988888888888888888888

جالبه تو این دوروز این اقا یا خانم شروع نکردن به تایپ دقیقا الان که فهمیدن من میخوام شروع کنم دوباره شروع کردن خوش باشید انگار اونجا بیشتر خوش می گذررهههههههه

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
  ببخشید کتاب همراهم نیست . اینقدر عصبی بودم و دلشکسته که کتاب پارش کردم. هیچی ازش باقی نمونده باید دوباره بخرمش. اما نمیدونم کی بتونم بذارم امشب شاید خریدمش دوباره به منم حق بدید با عشق و لذت داشتم براتون می نوشتم حقم نبود اینطوری حرف بشنوم . درد دستم مهم نبود اما این حرفها دور از انتظارم بود که سعی کردم بیشتر از بقیه به نوشتن این کتاب اهمیت بدم. امشب میخرم اما نمیدونم کی بذارم چون از فردا نیستم کی برگردم نمیدونم اما سعی میکنم که بذارم جایی هم که میرم نه دسترسی به نت دارم نه تلفن و... هیچی ولی سعیم میکنم . کتاب اینقدر ریز ریز کردم که حتی یک کلمه اش معلوم نیست. احتیاجی هم به عذر خواهی کسی ندارم چون هیچ چیزی برام اهمیتی نداره... بدقول نبودم اما وقتی دل بشکنه همه چی پیش میاد...

به چیزی هم دیگه اعتقاد ندارم که بخواید به اون قسمم بدید. اگه دوست دارید کمی صبر کنید کسی هم مجبورتون نکرده

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
  از اینجا به بعدشم اونایی ادامه بدن که فکر میکنن تایپ کردن جایزه نوبل به ادم میدن که من بنویسم یا یکی دیگه کپی کنه؟؟؟؟؟؟؟؟ اگه میخواستم کسی کپی نکنه جوری مینوشتم که کپی نشههههههه. اونایی ه م که زود قضاوت کردن اول همه چیز میفهمیدن بعد...... من گفتم اگه کپی هم شده باشه مهم نیست چون گذاشتیم که همه بخونن پس مهم نیست من تایپ کرده باشه یا کس دیگه اما ظاهرا برای بعضی ها مهمه ........ هر کی دوست داره ادمه بده .....

 

وقتي بيرون امدم پيمانه را نديدم، صدايش كردم كه از اشپزخانه جواب داد و گفت

-         ياسي، بيا اينجا هم كله ام داغ كرده هم گلوم خشك شده.

به دنبال لنزهايم كه روي ميز بود مي گشتم كه دوباره گفت:

-         به خودت زحمت نده ، انداختمش سطل زباله.

پيشش رفتم و گفتم: چرا؟

لبخندي زد و گفت:

-         حيف بود، زير رنگ سياه پنهون بمونن.

با ناراحتي جواب دادم:

-         كاش اين كار رو نمي كردي، من بعد از رضا با خودم عهد كرده بودم كه ديگه اونا رو از روي چشمام برندارم.

به چشمام ذل زد و اه سينه سوزي از سينه بيرون فرستاد و گفت:

-    من و  رضا خيلي با هم صميمي هستيم ، از روزي كه با هم به خونمون رفته بودين و تا روزي كه از هم جداشدين همه رو مو به مو برام تعريف كرد.

به چشمام اشاره كرد و گفت:

-    اين دوتاچشم برادر بيچاره منو از راه به در كرد، اون عاشق چشمهاي تو شده بود. براي همين من سر به سرش ميگذاشتم و ميگفتم به جاي ياسي بيا چند روزي دريا رو نگاه كن، هم روحيه ات تغيير ميكنه و هم حال خودت رو جويا ميشي. رضا به خاطر تو از تهران دل نميكند ومي گفت هر وقت تونستم اختيار دار زنم بشم ، با هم مي اييم.

با اينكه من هم خيلي دلم ميخواست از نزديك ببينمت و لي قسمت نميشدو هر بار كه ميخواستم به تهران بياام يه برنامه اي پيش مي اومد.

پيمانه با من من پرسيد:

-         ياسي، تو و رضا كه به هم... محرم بودين ايا....

چون متوجه منظورش شدم قبل از اينكه بقيه حرفش را تمام كند سرم را پايين انداختم و باشرم گفتم:

-         اخرين باري كه باهم...

صداي زنگ تلفن باعث شد كه بقيه حرفمو ادامه ندهم و به هال رفتم، فورا گوشي را براي پيمانه اوردم تاج واب دهد از طريق صحبت كردنش متوجه شدم عزيز خانمه چون گفت:

-         عزيز تنهايي ميخواي چيكار كني؟

-          

-         خيلي خب بمون.

-         نه قربونت، مواظب خودت باش. خداحافظ.

بعد از قطع كردن تلفن گفتم:

-         عزيز خانم ميخواد شب بمونه خونه خودش؟

-         اوهوم

-         تنهايي؟

-         نه هادي مي مونه پيشش.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

نگاه مشكوكي كرد و گفت:

-         تو كي هست؟

عرق سردي روي پيشانيم نشست، حيران نگاهش كردم كه دوباره گفت:

-         مطمئنم توخواهر ليلا نيستي.

به سختي گفتم:

-         چرا اينطوري فكر ميكني؟

-    فكر نمي كنم بلكه يقين دارم. تو خود ياسي هستي نه فريبا. همون روز اول كه رضا صداي تو رو شنيد هول كرد و پاي من بيچاره رو از دستش ول كرده و بدتر از روز اول كرد و بهت خيره شد.  اين حركت رضا رو من تا به حال در مورد هيچ دختري نديدم. وقتي دهن باز ميكني و حرف ميزني چرا ماتش مي بره و چشماش دنبال تو حركت مي كنه . از لحظه اي كه تو پا توي خونه مي ذاري رضا 180 درجه تغيير ميكنه. باز هم ميخواي ادامه بدم، يا خودت اعتراف ميكني.

سرم را  پايين انداختم و گفتم:

-         نه نيازي نيست، چون درست فهميدي.

پيمانه با هيجان گفت:

-         واي خداي من عجب ترفندي بهت زد م و تو هم رو دست خوردي؟

سرم را بالا گرفتمو  مات و مبهوت نگاهش كردم و گفتم:

-         پس مطمئن نبودي و حدس مي زدي؟

خند ه كنان جواب داد:

-         آره حدس زدم تن صدات حتما شبيه ياسي بوده كه رضا اينطوري مسخ شده.

گويا تازه از خواب بيدار شده باشه ، گيج و منگ گفت:

-    ولي تو كه چشمات آبي نيست، يه كوچولو شبيه اون هستي. اون تپل و مپل بود و سفيدتر از تو، نه تو نميتوني اون باشي.

با انگشت يكي از لنزامو دراوردم. انگشت به دهان آب دهانش را قورت داد و گفت:

-         خواهش ميكنم اون يكي رو هم در بيار.

وقتي اون يكي رو هم دراوردم چند لحظه اي خيره خيره نگاهم كرد و گفت:

-         براي همين رضا تو رو نشناخته.

آه بلندي كشيدم و گفتم:

-    اون منو همينطور ي هم شناخت، به قول خودش از دور هم از راه رفتنم منو ميشناسه.  ظهر مگه نديدي با اينكه بهت گفت چيكار كنه من ميل به غذا ندارم و به زور نميتونه تو دهنم غذا بذاره ولي يه خورده بعد به بهانه دانيال برام غذا اورد.

پيمانه لبخند محوي زد و گفت:

-    ما هم فكر كرديم چون دانيال بهش گفت بريم بازي كنيم، غذاي دست نخورده خودش رو برداشت تا ضمن بازي غذا هم بخوره.

آه بلندي كشيدم و باز اشك، مهمان دائمي چشمام هجوم آورد و جواب دادم:

-         ولي اون لب به غذا نزد  و به من هم گفت دانيال ميخواد با تو غذا بخوره.

پيمانه با چهره درهم و غمزده گفت:

-         ياسي چرا در مقابل اين همه عشق و علاقه رضا، تو بد......

پيمانه بقيه حرفش را قورت داد و من گفتم:

- حق باتوئه من بد بودم ولي پيمانه به خدا هيچ بنده اي رو بد نمي آفرينه، بلكه روزگار اونو ب بار مياره. من سيزده سال داشتم كه پدرم مارو بدون دليل ترك كرد و رفت و اين كار اون منو ديوونه كرد . هميشه دنبال محبت مردي بود م كه منو سيراب كنه و اين اولين خطاي من تو زندگي بود. چرا كه يه مرد غريبه نمي تونست جاي پدرمو برام پركنه. اگه هر باغي بدون باغبون بمونه علفهاي هرز و وحشي دور و برش رو ميگيرن و ناخوداگاه اون هم وحشي بار مياد. اين وسط مادر بيچاره ا م نمي تونست حريفم بشه و هميشه عذاب ميكشيد. چرا كه من گستاخ و سركش شده بودم و اين زماني به اوج خود رسيد كه بابام بعد از هفت سال سرزده به سراغمون اومكد و باعث شد زندگي من سياهتر از قبل بشه و برحسب تصادف اون شب كه من حالم به شدت به هم خورده بود، رضا به عنوان دكتر بالاي سر من اومده بود و از اون پس نميدونم چه حكمتي تو كار خدا بوده كه من هر بار كه درمانده و محتاج ميشدم در اوج نيازم رضا سر راهم قرار ميگرفت. به جان مادرم كه خيلي برام عزيزه، من هيچوقت قصد فريب رضا رو نداشتم. ولي بايد يه چيزي رو هم اعتراف كنم كه هيچوقت هم  فكر نمي كردم رضا به شدت وابسته من شده باشه و حالا بعد از اون همه ازار واذيت باز هم منو دوست داشته باشه. براي همين وقتي ديدم نمي تونم خودئمو با شرايط وفق بدم و اين مسئله باعث ناراحتي هردومون مشه خودمو كنار كشيدم . با يك نفر ديگه نامزد كردم فكر مي كردك اين به نفع هردومونه، ولي هزاران افسوس كه باعث بدبختي هردومون شد. با ياداوري روزهاي سختي كه پشت سر گذاشته بودم، گريه مجال حرف زدن را از من گرفت. طفلي پيمانه با ديدن حال و روزم به زور با چوبدستي هايش از جا بلند شده و به كنارم امد و در حاليكه خودش هم گريه ميكرد منو دلداري ميداد. بعد از اينكه حسابي گريه كرده و سبك شدم، به دستشوي رفته و صورتمو زير اب گرفتم تا از داغي صورتم كاسته بشه. همين كه سرم را بالا گرفتم و بعد از چهار سال رنگ چشمامو كه ديگه برام غريب ه شده بود ديديم، پيش از پيش بر خودم لعنت فرستادم
 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

گوشي را روي ميز گذاشتم كه پروانه خانم با فيس و افاده گفت:

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو ادامه مطلب | 
 
   
  سلام ای بابا من که گفتم کارم چیه من اون لحظه چون شرکتها داشتن بسته میشدن حتما باید میرفتم جایی چک می گرفتم.  بعدشم رفتم یه کورتون دیگه تزریق کردم که این درد مسخره رو تحمل کنم. بعدشم سن من تو وبلاگ هست ۲۵. چون تاریخ تولدم کامل پس اقا یا خانم "یه غریبه" حدس سنم زیاد مشکل نبود.

 پارمیدا و پریسام و........ من از کسی ناراحت نیستم شماها حق دارید مشکل از منه که به خاطر کار م در درجه اول وب عدش این دردای مزخرف بهترا ز این نمیتونم تایپ کنم. ssمن به شما حرفي نزدم شما گفتي چه خبر شده گفتم تصميم گرفته شده من ديگه نظري ندم همين ببخشيد كه ناراحت شديد

یکی از بجه ها گفت سایت ۹۸ داره میزاره. بله اون قبل از من شروع کرد اما اینقدر کند میذاشت که همه بچه ها درخواست کردن کس دیگه ای این کار بکنه. فکر کنم خیلی هاتون اینجا از این موضوع اگاه باشید پس حداقل این یکی تصدیق کنید. البته اگه زحمتتون نمیشه. گناه کسی رو هم نمیشورم شاید اونی که الان داره تو ۹۸ میذاره از من کپی کرده که رسیده به من.  چون به گفته خودشون خیلی از من عقب تر بودند. برای من مهم نیست چون این گذاشتم که همه بخونن. اگه ایشون دارن سریعتر تایپ میکنن پس عجله کنید عقب نمونید. من فقط دارم به قولی که دادم عمل میکنم. چون تااخر هفته بیشتر نیستم. پس عجله کنید از این ماجرا جا نیمونید برید ۹۸.

یکی هم پیشنهاد قشنگ اسکن را داد . اونایی که غزال خوندن دیدن که غزال اسکن شده بود و خوندنش سخت و با مکافات (اگه دوست دارید تصدیق کنید) بعدشم اقا یا خانمیکه این پیشنهاد دادن من پول این کتاب برای بچه ها دادم منم میتسونستم صبر کنم یکی از راه برسه و کتاب بزاره. اما خواستم این کار بکنم . نه دستگاه اسکنر دارم نه پولی معادل ۱۰ برابر پول کتاب که ۶۸۰ صفحه پول اسکن بدم. سختی بکشم راحتتره. ارزششم حداقل برای خودم بیشتره. بقیشم ادامه ندم بهتره.

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

به اتاقش رفتم و تا خواستم بغلش كنم ديدم جايش را خيس كرده ، عزا گرفتم چون نميدانستم چيكار بايد كنم. با وجود مهمان، عزيز خانم را هم نمي توانستم صدا كنم. از روي ناچاري به ليلا زنگ زدم و گفتم:

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو ادامه مطلب | 
 
   
  قبل از ادمه داستان از الان دارم میگم که بعدا کسی دلخور نشه من ۴ شنبه یه امتحان خیلی مهم دارم برای همین دیگه شبها کمتر میتونم داستان بزارم روزها هم بین کارهای شرکت هر چقدر که بتونم میذارم پس کسی بعدا گله نکنه چون امتحانم خیلی برام مهمه ادمه داستان":

بعد از رفتنش عزيز خانم با تاثر گفت:

-    دخترم تو حرفهاي رضا رو به دل نگير، برعكس زبونش دل نازك و دلرحمه ، يه دختر بي چشم و رو به اين روز انداختش و گرنه پسر من اينطوري نبود.

احساس كردم قلبم را لاي منگنه گذاشتن كه عزيز خانم ادامه داد:

-    خوش اخلاقي رضا، صداقت و پاكيش زبانزد همه بود. دختراي فاميل خودشونو مي كشتن تا شايد دل رضا رو به دست بيارن، ولي رضا تو قيد اين حرفها و كارها نبود. زماني كه تو تهران درس مي خوند يه دختري با زيبايي ظاهريش عقل پسرمو دزديد. طوري كه به خاطر اون تو روي من كه بالاي حرفم حرف نميزد ايستاد و گفت: الا و بالله من با اون ازدواج ميكنم. هر كاري كرديم از خر شيطون پاييين نيومد كه نيومد.

در حاليكه از ناراحتي دست و دلم مي لرزيد پرسيدم:

-         حاج خانم چرا نمي خواستين باهاش ازدواج كنه؟

مغموم و گرفته با تاسف گفت:

-    براي اينكه وقتي رضا بهم گفت و عكسش رو نشونم داد، بيخبر از رضا پسر بزرگمو فرستادم تحقيق. برعكس خانواده اش، دختره لاابالي و بي قيد و بند بود. نمي دونم اهل سيگار... بود و اين جور مسايل در شان خانواده ما مخصوصا خود رضا نبود. من چطوري ميتونستم همچين دختري رو به عنوان عروسم معرفي كنم، مضحكه عام و خاص نميشدم؟! خلاصه مادر جون وقتي رضا به حرفهامون گوش نكرد ماهم ديگه به امان خدا رهاش كرديم و گفتيم برو هر كاري دلت خواست بكن. بعد از رفتنش هر روز ميرفتم حرم و دست به دامن آقا ميشدم تا هر چه زودتر شر دختره رو از سر ما كم كنه. تا اينكه بعد از دو ماه رضا دست از پا درازتر برگشت . ولي ديگه اون رضاي سابق نبود، انگار وجودش ، قلبش مرده بود. نمي دونم دختره چه بلايي سرش آورد كه زندگكي بچه مو به اتيش كشيد و برخلاف ميل باطنيش با دختر عموش عروسي كرد و دست زنش رو گرفت و از اينجا رفت. به خاطر اون آتيش به جون گرفته چهار سال حسرت ديدن پسرم به دلم موند.

پيمانه اشكش را پاك كرد و خنده كنان گفت:

-         آخه عزيز، رضا رو بيشتر از همه ماها دوست داره و جونش به جون اون بسته است.

عزيز خانم لبخند محوي زد و گفت:

-         براي اينكه رضا از همه تون بي زبونتر و مهربونتره، من غير از خوبي چيزي از اين پسر نديدم.

چشم به  صورت عزيز خانم دوختم و گفتم":

-         عزيز خانم اگه يه روزي اون دختره رو ببينيد چيكار مي كنيد؟ خفه اش مي كنيد؟

-    من كجا اون دختر رو رميبينم چون رضا ديگه زن و بچه داره و هيچوقت هم ديگه سراغش نميره. حتما اون هم تا حالا شوهر كرده و رفته پي زندگي خودش.

نفس عميقي كشيدم و گفتم:

-         سرنوشت خيلي بازي ها داره. شايد يه روزي خدا اونو سر راهتون قرار داد.

لحظه اي مكث كردم و سپس با صدايي لرزان ادامه دادم:

-    اصلا فكر كنيد من كه روبه روي شما نشستم همون دختره باشم چيكار ميكنيد؟ هر چي از دهنتون در بايد بهش ميگيد يا كتكش مي زنيد؟

عزيز خانم دستش را گاز گرفت و گفت:

-         خدا نكنه تو اون عجوبه باشي.

پيمانه خنديد و گفت:

-    عزيز اينقدر بي انصاف نباش ياسي كجاش عجوبه بود بيچاره خيلي هم خوشگل و مليح بود. رضا حق داشت سخت دلباخته اش بشه.

عزيز خانم در حاليكه از جايش بلند ميشد گفت:

-    به صورت زيبا نيست بايد سيرت قشنگ و زيبا باشه. ولي اگه يه روزي ديدمش، تف تو صورتش مي اندازم چون زندگي پسرمو تباه كرد و الان طفلي يه پسر معلول رو دستش مونده. من قبلا بهش منير رو پيشنهاد كرده بودم كه قبول نكرده بود ولي اون روز كه حاجي خدابيامرز تا بهش گفت  دخترعموتو از بچگي ديدي و ميشناسيش، با بي تفاوتي گفت هر چي كه شما بگين، قبول دارم.

عزيز خانم چوبدستي هاي پيمانه را به دستش داد و با ههم به حمام رفتند. من هم در حاليكه غمي بزرگ بر دلم سنگيني ميكرد به دانيال سر زدم. وقتي بيرون آمدم مليحه كه سه سال سن داشت، گريه كنان به دنبال مادرش مي گردد. بغلش كردم و گفتم":

-         مامان رفته حمام، بيا اول دست و صورتتو بشورم بعد با هم صبحانه بخوريم.

در حاليكه گريه مي كرد گفت:

-         خاله اگه دختر خوبي بشم و گريه نكنم به من هم نقاشي ياد ميدي؟

بوسش كردم و گفتم: بله كه ياد ميدم.

براي مليحه لقمه مي گرفتم كه زنگ خونه زده شد. به طرف ايفون رفتم و جواب دادم، به محض گفتن بله، خانمي گفت:

-         پروانه هستم عروس عزيز خانم.

درب را به رويش باز كردم و به داخل امد  به محض رسيدن گفت:

-         عزيز اينا نيستن؟

-         بفرماييد حمام هستن، الان ديگه مي آن بيرون.

چند دقيقه اي طول نكشيد كه اونها هم از حمام بيرون آمدند كه بعد از او باز صداي گريه دانيال بلند شد.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

صبح روز بعد سر راهم اول نان گرفته و سپس به خانه رضا رفتم. درب را خودش به رويم باز كرد. صداي گريه دانيال مي آمد. وقتي به داخل رفتم ديدم همگي بيدار شدند. سلام كردم و متعجب پرسيدم:

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو ادامه مطلب | 
 
   
  تا اینجا ۴۷۰ صفحه. ۲۱۰ صفحه دیگه هم منو تحمل کنید بعد راحت میشید

هادي با ديدمش بلند شد و بعد از سلام و روبوسي، رضا گفت:

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو ادامه مطلب | 
 
   
 

با صداي ليلا به زور چشمامو باز كردم و گفتم:

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو ادامه مطلب | 
 
   
  من نمیدونم بعضی دوستان چی فکر کردن دلم خیلی شکست. میگم سر کارم و رئیسم اینجاست میگن عیب نداره تو تایپ کن اخراجم شدی مهم نیست. میگم دست درد میکنه و با کورتون زدن ساکتش کردم و دستم تو آتله و چشمم عفونت داره بازم میگن عیبی نداره تایپ کن.

باشه این داستان خیلی ارزش داره پس دیگه از من نظری و حرفی نمیشنوید. فقط تایپ داستان میبینید همینو میخواید نه./........

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

سلام ببخشید اما اینقدر دستم بی حس و د در میکنه که هر یه خط ۲۰ دقیقه طول کشید تو روخدا برای امشب بسته میخوام از درد جیغ بزنم:  ادامه داستان:

به زور از روي سجاده بلند شدم و به طرف پيمانه رفتم و آرام گفتم:

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو ادامه مطلب | 
 
   
  بچه ها اگه اونجا قطع نمیکردم فکر کنم باید 50 صفحه دیگه هم جلو میرفتم مجبور شدم جایی قطع کنم که هم هیجان داشت هم اینکه نمیخوام حالا که همدیگر دیدن جای حساسه بودن این دو تار و نصفه ول کنم برای همین تو این نقطه قطعش کردم که هم هیجان داشت و هم هنوز اتفاق تازه ای بینشون نیفتاده. قول میدم تا شب براتون تایپ کنم بزارید 2 ساعت استراحت کنم  
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

وقتي بار ها رسيد ساكم را برداشتم و به سمت بيرون به راه افتادم و از فاصله نه چندان دور چشمم به ليلا افتاد كه برايم دست تكان ميداد ، با خوشحالي قدم هايم را تندتر كرده و بيرون رفتم.  وقتي به نزديكش رسيدم همديگر رو بغل كرده و بوسه باران كرديم. ليلا صورتش را عقب بردو با دقت به صورتم نگاه كرد و گفت:

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو ادامه مطلب | 
 
   
 

روز بعد عصر، دقايقي قبل از اينكه خانم علوي اينا بيان بلوز و شلوار ساده اي تنم كرده و شالي هم روي سر انداختم و منتظر خواستگارها نشستم. وقتي زنگ به صدا درآمد من و نيلوفر كه دختر خانمي براي خودش شده بود به آشپزخانه رفتيم. دقايقي بعد از آمدنشان، مامان به آشپزخانه آمد و گفت:

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو ادامه مطلب | 
 
   
 

بچه ها ببخشید اما بعضی قسمت های داستان اینقدر به هم وصله که وسطش نمیشه ولش کرد برای همین مجبورم صبر کنم تا بیشتر ادامه اش بدم برای همین دیشب دیگه نتونستم  چون توان ۱۰ صفحه تایپ نداشتم تا یه جایی برسه که بشه قطعش کرد. در ضمن همتون ازم تشکر کردید مرسی ولی برام دعا کنید همین چون تا اخر هفته بیشتر منو نمی بینید پس هر طوری شده باید تا اخر هفته تموم بشه وشما هم از من راحت ببشید. ادامه داستان:

وقتي ليلا براي خوابيدن به اتاقش آمد، از ديدن من كه روزي زمين نشسته و زانوي غم بغل گرفته بودم تعجب كرد. كنارم نشست و آرام گفت:

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو ادامه مطلب | 
 
   
 

با رسيدن فصل تابستان مامان از خانم مسلمي و خانواده اش دعوت كرد تا چندر وزي به تهران آمده و مهمانمان باشند، چون آشتي كردن من با زندگي را مديون خانم مسلمي مي دانست.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو ادامه مطلب | 
 
   
 

يك روز زمستاني بود، چون وسايل لازم داتم پيش مامان رفتم كه ديدم در حال‌ آماده كردن ساكش مي باشد با تعجب پرسيدم: مامان مسافرت داري مي ري؟ خير باشه تو اين فصل از سال كجا مي ري؟

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو ادامه مطلب | 
 
   
 

با دردي كه در تمام بدنم پيچيده بود به خودم آمدم. احساس مي كردم تمام استخوانهايم خرد شده است، ولي جرات چشم باز كردن رو نداشتم چون مي ترسيدم كه باز در دستهاي اون حيوان باشم.

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو ادامه مطلب | 
 
   
  ندا جان من از شما بی طاقترم اگه کتاب دیگه ای بود یه روزه تمومش می کردم اگه سر این هم صبر کردم چون دارم با شما میخونم و به نظرم نامردیه که خودم جلو جلو بخونم و شما تو بی خبری بمونید با اینکه خیلی سخته ولی اینکار میکنم چون ما این کتاب با هم شروع کردیم و با هم تمامش می کنیم.

میدونم همه بی طاقتید اما جدی کدوم یکی از دوستانی که دران تایپ می کنن مثل من مدام میذارن. رامانا جون که یه هفته است بی خبر رفته. هستی که هر ۴ روز یه متن می نویسه . بقیه دوستان هم تا جایی که من میدونم هر چندر وز یک بار میان. اما چشم تا جایی که بشه سریعتر می زام برای هر چند صفحه باید کلی مسکن و قرص بخورم بچه ها چرا باورتون نمیشه همین الان دست راستم از شونه تا تک تک انگشتانم هیچ حسی نداره. اما بازم به چشم  سعی میکنم

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

سلام جواب مهدیه جان: عزیزم این داستان ۶۸۰ صفحه است که تا اینجا نزدیک ۳۹۰ صفحه تایپ شده. در مورد اخر داستان نمی دونم چون من این کتاب که خریدم همون موقع که دارم میخونم  دارم تایپشم میکنم پس اخرش نمیدونم ترجیح هم میدم که ندونم چون اون موقع دیگه هیچ جذابیتی نداره از یکی دو تا از دوستانی هم که اخر این داستان به گفته خودشون می دونن خواهش میکنم حداقل اخرش تو نظرات و به صورت عمومی نگن شاید خیلی ها مثل من نخوان که الان اخرش بدونن تا هیجانش از بین بره اگرچه بازم می گم اتفاقات این وسط مهمتر از پایانش به قول دوستامون بهتره از بعضی چیزهاش برای زندگی استفاده کرد و تجربه گرفت. پس لطفا دوستانی که اخر داستان می دونن به طور خصوصی برای مهدیه جان یا کسای دیگه که تمایل دارن اخر ش بدونن بگن. نه برای همه و تو جمع. ببخشید که جسارت کردم فقط نظرم گفتم و اینکه دوست ندارم هیجان داستان حداقل برای خودم از بین بره. بازم میگم من یک خط هم از شما جلوتر نیستم. بازم ببخشید ادامه داستان:

وقتي پيش دوستاي بابك رفتيم برخلاف هميشه كه گوشه اي براي خودم سرگرم ميشدم، كنار بابك نشستم. با تعجب نگاهم كرد  و گفت:

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو ادامه مطلب | 
 
   
 

وقتي زنگ رو فشار دادم بدون اينكه كسي جواب بده، درب باز شد. با پايي لرزان بالا رفتم. درب باز بود، وقتي داخل شدم ديدم اميد روي مبل درازكشيده، سلام كردم جوابي نداد. چون رضا رو نديدم خواستم حرف بزنم كه اميد گفت: بشين، داره نماز مي خونه، الان مي آد.

وقتي نشستم با طعنه گفت:‌خوش مي گذره. بابي جونت چطوره، خوبه، خبر داره كه اومدي اينجا. بهش گفتي چقدر پست و كثيفي. بهش گفتي اون هم چند صباحي آلت دستته.

قبل از اينكه جوابي بدم، رضا از اتاق بيرون آمد و رو به اميد با عصبانيت گفت: مگه بهت نگفتم كاري به كارش نداشته باش.

اميد با فرياد رو به من كرد و گفت: بدبختي چون قدرش رو ندونستي، اگه من جاي اون بودم خفه ات مي كردم، مي كشتمت تا درس عبرتي براي ديگران باشه.

رضا دستش را لاي موهايش كرد و با آرامش به اميد گفت : اميد خواهش ميكنم ما رو چند لحظه اي تنها بذار، ازت تمنا مي كنم.

اميد به احترام رضا از جايش بلند شد و از درب بيرون رفت و چنان درب را محكم كوبيد ك ساختمان به لرزه در آمد. رضا چند لحظه اي به صورتم ذل زد و سپس سرش رو پايين انداخت و گفت: چرا با من اين كارو كردي، من چه بدي در حقت كرده بودم، من كه همه محبتم رو به پات ريختم.

قبل از اينكه جوابي بدم نگاش كردم، در طول يك هفته خيلي لاغر شده بود و پاي چشماش سياه و گود افتاده و خيلي هم ژوليده و شكسته شده بود. هيچ وقت رضا رو اونطور نديده بودم. در دلم بر خودم لعنت فرستادم چرا كه باعثش من بودم، بغضم گرفت و براي اينكه از احساسم باخبر نشه حرفي نزدم. وقتي سكوتمو ديد، ادامه داد: البته تقصير خودمه، چون من نشناخته بهت دل بستم. ظاهر فريبنده اي داري ولي نفهميدم كه پشت اين قيافه،‌باطني داري كه خالي از احساس و توش پر از دروغ و نيرنگه. همان لحظه اي كه تو خونه من، در كنار من بودي نكنه دلت پيش آقاي سعيدي مدير و رييست بود. چقدر هم خوب نقش بازي مي كردي.

از كوره دررفتم و با صداي بلند گفتم: آره، من پستم، حقه بازم، ولي اينو بدون هيچ وقت بهت خيانت نكردم و اين تصورات ذهن توئه.

با چشماي به خون نشسته اش فرياد زد  و گفت: خيانت نكردي نه، پس چه غلطي كردي. همين الان كه دستت تو دستاي اون مرتيكه است هنوز زن مني، تو اسم اينو چي مي ذاري. درسته فقط خودمون خبر داشتيم ولي اين دليل نمي شه تو هر غلطي كه دلت خواست بكني. من هم ميتوانستم مثل تو رفتار بكنم، ولي نمي خوام مثل تو پست باشم براي همين خواستم كه بيايي اينجا هرچند كه تو، تو قيد اين حرفها نيستي و برات فرقي نمي كنه و من نمي خوام سالها زير دين نگه ات دارم.تو فقط عروسكي هستي كه بدرد بازي مي خوري، نه لايق دوست داشتن و محبت كردن. من بايد همون روزهاي اول به اين حقيقت مي رسيدم ولي حماقت كردم و خودمو هي گول زدم و تمام رفتارها و كارهاي تو رو به حساب كمبود محبت پدرت گذاشتم.

با وقاحت جواب دادم: ماهي رو هر وقت از آب بگيري تازه است، حالا كه خيلي دير نشده و اتفاقي نيفتاده و خدا رو شكر تو وزد به اين نتيجه رسيدي كه من يه عروسكم و فقط و فقط به درد بازي مي خورم. البته سر تو هم كلاه نرفته چون چند مدتي آلت بازي زير دستت بود.

نگاهي بهم كرد كه  از صدتا فحش بدتر بود و فقط يك جمله گفت:

-         خيل بي حيايي، سپردمت دست خدا.

بلند شدم و گفتم:‌ممنون، اين نظر لطف توئه.

و بطرف درب مي رفتم كه گفت: صبر كن، بايد امروز هر چي كه بين من وت و هست تمام بشه و بدنبالش كلمات عربي رو بر زبانش جاري ساخت. بدون اينكه دليلش را بدانم اشك از چشمام سرازير شد. وقتي به اعماق دلم رجوع كردم ديدم هنوز هم دوستش دارم. بعد از اينكه سكوت كرد بطرفش برگشتم تا براي آخرين بار نگاهش كنم چون سرش پايين بود آرام صدايش كردم و گفتم: رضا؟

وقتي سرش را بلا گرفت، ديدم اون هم چشماش پر از اشك، چند لحظه اي بهم خيره شديم. براي سركوب كردن احساسم سريع درب را باز كرده و بيرون رفتم كه ديدم اميد هم پشت درب با حالي منقلب و چشماي نمناك ايستاده است. با سر خداحافظي كرده و تند از پله ها پايين رفتم. نمي دونستم كجابرم، ون به جاي خلوتي نياز داشتم تا باقيمانده احساسم رو دور بريزم و براي هميشه رضا رو از ذهنم بيرون كنم . اگر با اون حال و روز به خونه مي رفتم مامان سين جينم مي كرد، براي همين بي هدف در خيابان به راه افتادم. نگاهي به آسمان ابري كردم و اون هم مثل من دل گرفته وغمگين بود. روز جدايي مون يك روز غم انگيز پاييزي بود . با شروع باران براي اينكه از درد و غمم كاسته بشه همانطور به راهم ادامه دادم.

اوايل هر وقت بابك رو مي ديدم عذاب وجدان مي گرفتم و دنبال فرصتي مي گشتم تا باهاش حرف زده و خودمو راحت كنم. حتي اگر به قيمت بهم خوردن نامزديمان تمام ميشد، ولي با گذشت زمان كه با خلق و خوي بابك آشنا مي شدم اين موضوع رو فراموش كرده و بي خيال شدم. چرا كه بابك به هيچ عهد و اصولي پايبند نبود و در كنار من از نگاه كردن به هيچ دختر و زني پرهيز نمي كرد و اين مسئله سخت منو آزرده خاطر مي كرد و هروقت كه بهش اعتراض مي كردم راحت جواب مي داد:

-         ياسمن جان، لطفا اين قدر سخت نگير ، توهم مثل من راحت باش چون الان دوره اين حرفها نيست.

آخر سر من هم تسليم شدم و با خودم گفتم: ولش كن بذار اون براي خودش خوش باشه، تو هم براي خودت.

با اينكه من و بابك نامزد بوديم ولي هيچ وقت اجازه نمي دادم بهم نزديك بشه وهميشه فاصله مونو رعايت مي كردم و اين كارم لجش رو در مي آورد. طوريكه يك روز با هم سر اين مسئله شديدا جر و بحث كرده و من به حالت قهر خونه بابك را ترك كردم. وقتي خونه رفتم بي حوصله و ناراحت خودمو مشغول برنامه هاي تلويزيون كردم. مامان از وقتي كه به بابك بله گفته بودم كاري به كارم نداشت، حتي در رفت و آمدم هم سخت نمي گرفت درواقع به حال خودم رها كرده بود. ولي اونشب بعد از چند بار با دقت نگاه كردنم، سكوت چند وقت شو شكست و آمد كنارم نشست و پرسيد: با بابك حرفت شده؟

سرم رو به علامت مثبت تكان دادم كه دو باره پرسيد: سر چي؟

نگاهش كردم و جوابي ندادم، چطوري مي تونستم مشكل مو باهاش در ميان بذارم. مامان وقتي ديد جوابي نمي دهم گفت: ياسي چرا همه چيزو پنهان مي كني. اگه من نذاشتم زود عقد كنيد براي اينكه فرصتي باشه براي شناختن بابك، اگه با هم مشكل دارين همين جا تمومش كن. تو نبايد بخاطر لج و لجبازي زندگيت رو تباه كني.

-    مامان باور كن اونطور كه مشا فكر مي كنيد ما مشكل اساسي نداريم، يه بگو مگوي پيش پا افتاده است كه زود هم برطرف ميشه.

-         اميدوارم.

مامان ديگه پاپيچ ام نشد و من بي حوصله به خلوتگاهم پناه بردم.

تا سه روز از با بابك هيچ ارتباطي نداشتم، نه اون تماس گرفت و نه من. روز چهارم كلافه جلوي تلويزيو ن دراز كشيده بودم كه زنگ آيفون بصدا در آمد. مامان جواب داد و گفت:

-         خواهش مي كنم بفرماييد.

وقتي گوشي آيفون را گذاشت رو به من كر دو گفت: ياسي بابك، بلند شو يه شونه اي به موهات بكش.

سريع به اتاقم رفتم و به سرو وضع ژوليده ام دستي كشيدم كه ضربه اي به در خورد. با اينكه از درون خوشحال بودم ولي در ظاهر اخمي كردم و روي تخت به پهلو درزا كشيدم و خودمو سرگرم مطالعه نشان دادم، دوباره ضربه اي به درب زد كه اينبار گفتم: بله، مامان تويي، بيا تو.

بلافاصله دستگير در چرخيد و بابك با دسته گل و لبخند زنان در آستانه درب ظاهر شد و گفت: اجازه هست بيام تو؟

بلند شدم نشستم و گفتم: بله بفرما.

به داخل آمد و لبه تخت نشست و گل رو بطرفم گرفت و گفت:

-    ياسمن ببخشيد، من رفتار بدي با تو داشتم. تو اين چند روز خوب فكر كردم ديدم به تو بيشتر از هر كسي نياز دارم چون نه تنها نامزد من بلكه دوست و همدمم هستي. تو تنها كسي هستي كه حرفهاي منو درك مي كني و دلداريم مي دي. البته احساس مي كنم يه چيزي بين ما فاصله مي اندازه اما نمي تونم بفهمم چيه، تو يه چيزي را سعي مي كني از م پنهان كني.

براي اولين بار خوب براندازش كردم. بابك قدبلند و چهارشانه بود  با صورتي تقريبا كشيده و پيشاني بلند وچشمان درست و گرد و عسلي، با دهان نسبتا بزرگ و لبهاي پهن، پوستي تيره و موهاي خرمايي رنگ. روي هم رفته قيافه قشنگي داشت. همين كه محو تماشايش بودم خنده اي كرد و گفت: چند ساله منو نديدي. ولي يه خواهشي ازت دارم.

لبخندي زدم و گفتم: بيست سالي مي شه نديدم، حالا چه خواهشي از من داري؟

-    به هيچ مردي اينطوري خيره نشو، چون طرفو بيچاره ميكني. يك مغناطيسي تو ي نگاهت هست كه آدمو ناخودآگاه به خودش جلب مي كنه.

به شوخي جواب دادم: پس تو چرا به خانما نگاه ميكني؟

در حاليكه مي خنديد جواب داد: دست خودم نيست،‌نسبت به جنس مخالف حساسم.

سرم را پايين انداختم و من من كنان موضوعي كه مدتها بود مي خواستم برايش بازگو كنم بر زبانم جاري ساختم و گفتم: بابك، من اونطور كه فكر مي كني نيستم.

با تعجب نگاهم كرد و گفت: يعني چي؟

-         من بكر نيستم ، البته نه اينكه فكر كني هر روز با يكي بود، نه.

بابك خيلي راحت و خونسرد، چند لحظه اي نگاهم كرد و سپس گفت: همه درد تو اينه، بخاطر همين ازم فاصله مي گيري. اگه همون روزهاي اول بهم مي گفتي خودتو از عذاب دادن راحت مي كردي، چون از نظر من مهم نيست.

نفس راحتي كشيدم و از اينكه بابك به راحتي با اين مسئله كنار اومد در دل خدا رو شكر كردم و براي همين با مهرباني نگاهش كردم و گفتم:‌يه مدت به من فرصت بده تا باخودم كنار بيام.

لبخند زنان آرام در گوشم گفت:‌ من مخالف مسايل عشقي نيستم، از تنها چيزي كه بدم مي آيد اينكه يك زن از زيباييش سوءاستفاده كنه و راهي براي پول درآوردن قرار بده.

به صورتش دقيق شدم آثار غم ته چشماش خودنمايي مي كرد ، كنجكاو شدم و پرسيدم:

-         بابك  چندين بار اين حرف رو ازت شنيدم، دليل خاصي داره؟

به نقطه اي خيره شد و سرش را تكان داد و گفت: اولين بار كه با دختري آشنا شدم مثل تو خوشگل بود منتها با اين فرق كه اون چشم و ابروي مشكي داشت با قد رعنا، چون خيلي ازش خوشم مي اومد، هر چي كه از دهنش خارج  ميشد فورا براش مهيا مي كردم و چون از يك خانواده متوسط بود مثل ريگ براش پول خرج مي كردم. يكسال و اندي مي شد كه با مهسا آشنا شده بودم كه يكروز يكي از دوستام بهم گفت:

-         بابك ديروز مهسا رو با يه پسري ديدم.

جواب دادم: خوب حتما يكي از اقوامش بود.

گفت : نه فكر نمي كنم چون پسره ماشين مدل بالا داشت و از تيپ و قيافه اش پيدا بود بچه مايه داره. وقتي تعقيبش كردم ديدم اون كارش چاپيدن پسراي پولداره.

دستم را روي دستش گذاشتم و گفتم: براي همين فكر كردي من هم از اون تيپ دخترها هستم.

چشمكي زد و گفت: آره، حالا تا دير نشده پاشو آماده شو بريم.

-         كجا؟

-         خوب شب جمعه است و بچه ها منتظرمون هستن.

با وجداني آسوده از جايم بلند شدم كه ديدم بابك هنوز توي اتاق نشسته، براي همين گفتم: بابك پس چرا نمي ري؟

-         كجا؟ يعني تنها برم.

-         نخير تنهايي نرو لطف كن تشريف ببر بيرون، مي خوام لباسمو عوض كنم.

خنده كنان جواب داد: خوب عوض كن مگه من غريبه ام.

-         درسته، ولي قرار شد يه خورده به من زمان بدي

-         OK.

بابك با اكراه از اتاق بيرون رفت ، سريع لباسمو عوض كردم و بيرون رفتيم.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

روز بعد چون نهار خونه خاله مرجان مهمان بوديم زودتر از خواب بيدار شده و يكراست به اونجا رفتم. مامان در يك فرصت به دست آمده آرام گفت: چرا امروز به كوه نرفته بودي؟ رضا موقع برگشت اومده بود دنبالت.

به دروغ گفتم: خواب مونده بوديم.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو ادامه مطلب | 
 
   
 

صبح وقتي با صداي زنگ ساعت چشم باز كردم، بي رغبت از جايم بلند شدم. براي اينكه كمي از كسالتم كاسته بشه به حمام رفتم و سپس صبحانه مختصري خورده به سر كار رفتم. وقتي مژگان آمد فورا پرسيد:

-         چيكار كردي، بهش گفتي؟

-    آره،‌مي گن مرگ يك بار شيون هم يكبار. اينطوري هر دومون از عذاب كشيدن راحت شديم ولي مژگان فراموش كردنش خيلي سخته.

چشماي مژگان پر از اشك شد و گفت: مي دونم.

اينو گفت و سريع از اتاق بيرون رفت، بعد از رفتنش خيل فكر كردم و آخر سر براي تسكين دل خودم گفتم: اينقدر فكر نكن. رضا هم مثل اوناي ديگه ست، چند روز كه نبينيش فراموشش مي كني.

و با اين اميد مشغول به كار شدم. عصر وقتي ساعت كاريم به پايان رسيد كيفم را برداشتم و بي حوصله پايين رفتم و چشمم به رضا كه جلوي ساختمان به انتظارم ايستاده بود، افتاد. با اينكه از ديدنش خوشحال شدم ولي خودمو ناراحت نشان دادم. جلو رفتم و سلام كردم اون هم سلام كرد و گفت:‌امروز هم نوبت منه كه حرفهامو بزنم.

سري تكان دادم و دنبالش به راه افتادم. وقتي سوار شدم بلافاصله پرسيدم: مگه تو شنبه ها بيمارستان نمي ري؟

لبخند زنان جواب داد: مگه جمعه ها من خونه نيستم.

با ابروهاي گره كرده گفتم: چرا.

-    خوب من نمي دونستم تو عجول تر از مني. وقتي ديدم روز سه شنبه و ديروز هم نيومدي با يكي از بچه ها هماهنگ كردم و جامونو عوض كرديم، چون مي دونستم تنها جايي كه مي تونم گيرت بندازم اينجاست.

-         حالا چي مي خواستي بگي.

دستمو به دستش گرفت و محكم فشار داد و گفت: مي خواستم بگم ياسي خانم، من خيلي دوست دارم و به همين خاطر سر مسايل كوچيك به راحتي ازت نمي گذرم.

-    همين مسايل كوچيك ما رو به جون هم انداخته. رضا چرا نمي خواي قبول كني دنياي ما باهم فرق ميكنه. من اگه بخوام با تو كنار بيام بايد تا آخر عمر تو خونه بشينم، در غير اينصورت چون نميتونم مطابق ميل تو رفتا ر كنم هر روز بايد با هم جنگ و دعوا كنيم. تو حاضري بخاطر من دست از اعتقاداتت بكشي؟

آهي كشيد و جواب داد:‌ نه از اعتقاداتم دست نمي كشم چون اونوقت نابود ميشم ولي از خيلي چيزهاي ديگه دست كشيدم.

-         مثلا از چي؟ از حديث؟

و با ناراحتي ادامه دادم: پس ديروز به خاطر حديث بيمارستان رفته بودي نه به خاطرمن. طفلكي اميد پس دروغ نمي گفت كه با دوست دخترت قرار داشتي . البته ديگه ربطي به من...

رضا خنديد و گفت: اميد غلط كرده. ببينم تو حرفهاي دروغ اميد و باور مي كني، ولي من كه تا به حالا بهت دروغ نگفتم باور نمي كني. در ضمن اگه ديگه به تو ربطي نداره پس چرا ناراحت شدي.

آه بلندي كشيدم و گفتم: رضا خواهش مي كنم ديگه دنبال من نيا، چون كه...

نتونستم ادامه بدم رضا پرسيد: چون كه چي؟

-         هيچي.

رضا كه سعي مي كرد آرام باشه با صداي نسبتا بلندي گفت: ياسي اون پسر كيه كه باهاش مسافرت مي ري، مي گي مي خندي، همونيه كه اون شب باهاش بودي.

از كوره در رفتم و باعصبانيت گفتم:‌ رضا تو هنوز به من اعتماد نداري، اونوقت مي خواي يك عمر با من زير يك سقف زندگي كني. ببينم به تو كي گفت من اون شب اونجا ميرم.

-    من وقتي به تو و به مژگان زنگ زدم ديدم نيستين فهميدم جايي هستين كه صداي تلفن رو نمي شنوين، چون آدرس رو تو دفتر يادداشتم نوشته بودي جاي خودكار توي صفحه بعدي افتاده بود. شك كردم حتما رفتي پيش دوستت و اومد اونجا سر بزنم كه ديدم حدسم درسته. تو اگه جاي من بودي اعتمادت سلب نمي شد. ياسي، من نمي تونم غيرتمو زير پا بذارم و ببينم تو با اون وضع با يه الدنگ داري صحبت مي كني و هيچي نگم. بيشتر از جونم دوستت دارم ولي اين رفتارت رو نمي تونم تحمل كنم. اگه واقعا دوستم داري بايد از اين كارات دست بكشي.

با قاطعيت جواب دادم:‌رضا نمي تونم برخلاف علايق و خواسته هام عمل كنم، براي همين ديگه نمي خوام بيشتر از اين بهم آسيب برسونيم و قبل از اينكه رابطه مون ريشه دار تر بشه بايد از همديگه جدا بشيم.

با حيرت نگام كرد  و گفت:‌ياسي تو چي مي گي، يعني عشق و محبت تو به يك باد بنده كه به راحتي زير پات مي ذاري و بي تفاوت از روش رد ميشي، هان. علاوه ر اون مثل اينكه تو يه موضوعي رو فراموش كردي.

با فرياد گفتم: نه فراموش نكردم ولي نمي تونم به خاطر اين موضوع يك عمر خودمو اسير كنم. رضا، من نمي خوام غير از خودم يه موجود بي گناه ديگه اي رو هم بدبخت كنم. رضا اگه مي بيني من اينقدر گستاخ و بي پروام به خاطر اينكه بچه طلاقم. به خدا، به پير، به پيغمبر من كس ديگه اي رو دوست ندارم. من تصادفي توي شمال به يكي از اشناهام برخوردم، حالا فهميدي. منو ببر خونه و ديگه هم سراغم نيا.

رضا ديگه ادامه نداد، چون حال بهتري از من نداشت. وقتي جلوي خونه رسيديم موقع پياده شدن دستم را گرفت و با صدايي لرزان گفت:

-    ياسي خواهش مي كنم بيشتر فكر كن. آخه يكدفعه تو چرا اينقدر تغيير كردي، البته من مطمئنم تو بخاطر اون شب هنوز از من دلخوري. براي همين چند روز ي به حال خودت مي ذارم.

جوابي ندادم و خداحافظي كرده و از ماشين پياده شدم.

چون تصميم خودم رو گرفته بودم براي همين سعي مي كردم ديگه به رضا فكر نكنم و به بابك كه به هر بهانه اي سر راهم سبز مي شد اجازه نزديك شدن را مي دادم. همان هفته روشنك زنگ زد و براي شب جمعه كه با دوستانشون دور هم جمع مي شدند دعوتم كرد، چون مژگان را هم دعوت كرده بود باز به بهانه رفتن به خونه مژگان از دست مامان در رفتم. مژگان با امير كه به تازگي در شب تولد مهديه‌ آشنا شده بود آمد.

امير سي وهفت ساله و مجرد بود. اون شب بخاطر ترسي كه از قبل از بابك داشتم تصميم گرفته بودم افراط نكنم. بعد از آمدن دوستانش دقايقي نگذشته بود كهن بساط را چيدند. روشنك هم كنار بابك نشسته بود و تنها كسي كه از دور تماشا مي كرد من و مژگان بوديم و هرچقدر به ما اصرار كردند زير بار نرفتيم. بابك كمي كه سرحال شد به كنارمان آمد و گفت: نترسيد اعتياد پيدا نمي كنيد. ما هم تفنني استفاده مي كنيم. باور كنيد يه كوچولو كه استفاده كيند مي فهميد چه لذتي داره.

اخمي كردم و گفتم: ممنون، اگه فكر مي كني وجود ما مزاحمت ايجاد مي كنه، ما مي ريم.

مژگان هم حرف منو تاكيد كرد و بابك جواب داد: نه بابا چه مزاحمتي، شما هم براي خودتون خوش باشيد.

با گذاشتن موزيك، حال وهواي مهموني هم تغيير كرد. نيمه هاي شب بود كه سه تايي از آنجا بيرون آمديم . امير كه خيال مي كرد مژگان به خانه اش دعوتش خواهد كرد ولي وقتي ديد مژگان تعارفي هم نكرد و دم درب از ش خداحافظي كرد و چدا شد، پكر توي خماري ماند.

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

سلام دوستان ببخشید که دیر کردم راستش برای سال پدربزرگ که چند روز پیش بود امروز میخواستیم غذا بدیم اینه که دیگه دیشب و امروز نتونستم الانم برای استراحت اومدم خونه که دوباره شب برم تو این فرصت گفتم جای استراحت یه قسمت دیگه بنویسم اما اگه خدا بخواد فردا جبران میکنم ببخشید دلگیر نشید

 

وقتي زنگ را فشار دادم،‌ چند لحظه اي طول كشيد كه اميد جواب داد. به محض شنيدن صداي اميد گفتم: سلام ، اميد ميشه به رضا بگي چند دقيقه اي بياد پايين.

اميد: سلام، خير باشه. بالاخره اومدي سراغ مجنون، ولي حيف يه خورده دير اومدي و مجنون خونه نيست.

بي حوصله گفتم: اميد اصلا حوصله شوخي ندارم، بگو بياد پايين منتظرم.

اميد خنده كنان جواب داد: مي بينم حوصله نداري وگرنه تشريف مي آوري بالا، ولي به جام ياسمن رضا خونه نيست. رفته ديدن دوست دخترش ، بيمارستان.اگه زودتر خودتو برسوني مچش رو مي گيري.

-         ممنون از راهنماييت، ولي لطف كن راستشو بگو.

-    ا ديوونه ، من كه دارم قسم مي خورم. برو بيمارستان ببين دروغ مي گم يا نه، رفت دنبالش تا با هم برن بيرون. سنگ مفت، گنجيشك مفت.

-         مرسي من رفتم.

از حرف اميد لحظه اي خوشحال شدم چرا كه به اين ترتيب هم دروغهاي رضا برملا ميشه و هم بهانه اي براي بهم زدن رابطه مون بود،‌ولي همان لحظه حسادت بدجوري دلمو آتيش زد. چون مژگان رفته بود بلافاصله خودمو به خيابان رساندم و سريع دربست گرفته و به بيمارستان رفتم. وقتي رسيدم توي محوطه بيمارستان چشمم دنبال رضا مي گشت،‌ولي اونجا نبود. با خودم گفتم حتما به دنبالش به داخل رفته. قدمهايم را تند كرده و سريع به اورژانس رفتم، اونجا هم نبود. از روي ناچاري به ايستگاه پرستاري رفته و گفتم ببخشيد، دكتر محمدي هنوزنيومدن؟

پرستار كه دختر جواني بود سرش را بالا گرفت و گفت: چرا اومدن.

در حاليكه قلبم به تندي مي طپيد پرسيدم: پس كجا هستن؟

پرستار موشكافانه نگاهم كرد و به سمتي از سالن اشاره كرد و گفت:

-         اونجا هستن، بايد چند لحظه اي منتظرشون...

بدون اينكه منتظر بقيه حرفهاي پرستار بمانم به سمتي كه اشاره كرد به راه افتادم. وقتي نزديك شدم صدايش به گوشم خورد كه مي گفت:

-         خوب خانم خانما،‌حالا دستتو بده به من.

نمي دونم چطوري خودمو اونجا رسوندم و با ديدنش وا رفتم، چون بالاي سر دختر بچه اي بود و داشت معاينه مي كرد. يك لحظه سرش را چرخاند و با ديدنم ماتش برد و دست از معاينه برداشت. خانمي هم كه به گمانم مادر بچه بود با اين حركت رضا برگشت و نگاهم كرد. رضا آهسته سلام كرد و من هم سلام كردم و رضا دوباره مشغول معاينه دختر بچه شد. دختر بچه شيرين زباني بود كه از دل در د به خودش مي پيچيد و ملتمسانه به رضا گفت:

-         دكتر تو رو خدا يه كاري كن دلم زود خوب بشه، دارم ميميرم.

ناخودآگاه به رويش لبخند زدم و گفتم: خدا نكنه، از آمپول هم مي ترسي؟

با لبهاي غنچه شده اش جواب داد: نه، نمي ترسم.

رضا نسخه اي نوشت و به دست مادرش داد و گفت: اين داروها رو از داروخونه بگير و بيار تا زودتر آمپولش رو بزنيم تا اين خانم خوشگله خوب بشه.

بعد از رفتن مادر بچه، وقتي تنها شديم رضا با اخم پرسيد: براي چي اومدي؟

به چشماش نگاه كردم، چشماش برعكس قيافه اش برق شادي مي  زد. لحظه اي احساسم فوران كرد، مي خواستم صورتش رو ببوسم كه زود بر خودم حاكم شده و گفتم:

-         اومدم باهات حرف بزنم.

دخترك خنده كنان گفت: با هم قهر هستي؟

بي اختيار به همديگه لبخند زديم و من نگاهش كردم و گفتم:‌اسمت چيه؟

خنده كنان جواب داد: عسل.

همان لحظه مادر عسل به داخل آمد و پلاستيك داروها را به دست رضا داد اون هم نگاهي كرد وگفت: الان مي گم بيان و آمپولش رو بزنن.

چون خاطره بدي از اون بيمارستان داشتم با ناراحتي گفتم: رضا نمي شه خودت بزني،تا كمتر دردش بگيره.

رضا لبخند زنان نگاهم كرد و خودش آمپول عسل را زد. موقع رفتن عسل كه چهار پنج ساله بود گفت: صورتت رو بيار جلو.

خيال كردم حرفي مي خواد بزنه. وقتي صورتمو جلو بردم، گونه ام را بوس كرد و گفت:

-         هم خوشگلي هم مهربون.

من هم صورتش را بوسيدم و گفتم: تو هم خيلي خوشگلي.

عسل و مادرش خداحافظي كرده و رفتند. بعد از رفتن آنها، رضا باز هم اخم كرد و گفت:

-         بريم بيرون.

با هم به حياط رفتيم و در گوشه اي كه محل رفت و آمد نبود روي نيمكتي نشستيم، هر دومون ساكت بوديم. نمي دونستم چه جوري بهش بگم ، چون عصبانيتم فروكش  كرده و به جايش محبت قل قل مي كرد كه رضا به حرف آمد و با طعنه گفت: خوش گذشت؟

قبل از اينكه جوابي بدهم پوزخندي زد و گفت: چه سوال احمقانه اي كردم، خوب از خنده هاتون مشخص بود كه خيلي خوش مي گذشته.

چون حرصمو در آورد جواب دادم: آره خوش گذشت، مخصوصا كه تو نبودي هي ايراد بگيري.

برافروخته شد و گفت: اين همه راه رو اومدي كه اينا رو بگي؟

به صورتش خيره شدم و گفتم: نه اومدم بگم ما به درد هم نمي خوريم چون زبون همديگر رو نمي فهيم. و بين عقايدمون فرسنگها فاصله است و ادامه اين رابطه جز عذاب ارمغان ديگه اي برامون نداره.

رضا مات و مبهوت نگام مي كرد. وقتي حرفهام تمام شد چند لحظه اي بهت زده نگام كرد و سپس آهي كشيد و سرش را پايين انداخت و زير لب زمزمه كرد: پاي كس ديگه اي در ميونه.

از معصوميتش دلم لرزيد و اشكم سرازير شد. با دستم چونه اش را گرفته و سرش را بالا آوردم و گفتم: نه به جان رضا، من تو رو خيلي دوست دارم چون تنها مردي هستي كه تو زندگيم بهش اطمينان كردم.

از جايش بلند شد و بغلم كرد و گفت: ياسي، به خاطر اون شب ازم ناراحتي؟

با اينكه دلم نمي خواست از گرماي تنش محروم بشم ولي براي اينكه هردومونو از جهنم خلاص كنم بر احساسم غلبه كردم و خودمو ازش  جدا كرده و گريه كنان گفتم: رضا، خواهش مي كنم تو هم همين ا احساسات رو چال كن.

قبل از اينكه فرصت حرف زدن رو پيدا كنه به سمت بيرون دويدم، از پشت سر صدام كرد: ياسي، خواهش مي كنم وايسا.

به پشت سرم نگاه نكردم، لحظه سختي برايم بود و بايد هر چه زودتر خودمو به خونه مي رسوندم. داخل ماشين اشكامو پاك كردم تا مامان پي به حال زارم نبره، تلفنم را هم خاموش كردم.

وقتي به خونه رسيدم به زور لبخند مي زدم،‌چند دقيقه اي نشستم و بعد به بهانه خستگي به اتاقم رفتم. وقتي تنها شدم بي محابا اشك مي ريختم و همانطور هم خوابم برد.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

چند دقيقه اي بيشتر طول نكشيد بابك با پسري كه تقريبا هم سن و سال خودش بود و همين طور با يك دختر كم سن و سال، خودشو رسوند. به احترامشان بلند شديم. بابك شاد و شنگول نگاهي به ما كرد و سپس روبه آنها گفت:

-         ياسمن و مژگان از دوستان من هستند.

و سپس رو ه ما كرد و گفت: خواهرم روشنك و شادمهر يكي از دوستان خوبمه.

وقتي همگي روي شنها نشستيم ، آرام به بابك كه كنارم نشسته بود گفتم: چرا نگفتي ما از كارمندانت هستيم.

در حاليكه به صورتم خيره شده بود جواب داد: مگه ثابت نكردم كه تو ارباب مني و من برده حقير، اين همه راه رو براي همين اومدم.

با ياد عيد، كه رضا از مشهد به خاطر من اون همه راه رو اومده بود چشمام پر ازاشك شد. سرمو رو پاهام گذاشتم تا كسي متوجه حال دگرگونم نشه و با صدا كردن بابك فورا اشكامو پاك كردم و سرمو بلند كردم و به دريا خيره شدم و آرام پرسيدم: چيزي مي خواستي بگي؟

بابك: مي گم هوا كاملا تاريك شده، اگه موافق باشين بريم شام بخوريم.

-         نمي دونم،‌ببين نظر بقيه چيه/

بابك نظر بقيه رو هم پرسيد، همگي موافق بودند و قرار بر اين شد كه به ويلاي اونها برويم و بابك و شادمهر زحمت پختن كباب رو بكشن. نيمه هاي شب بود كه به ويلا برگشتيم. روز بعد رو هم به اين ترتيب سپري كرده و تا پاسي از شب با هم بوديم. روز سه شنبه بدجور كلافه بودم و همه فكر و ذهنم پيش رضا بود، مثل گم كرده اي مدام با خودم حرف مي زدم و نمي دونستم چي كار كنم. براي همين عصر خودم به بابك تلفن كردم، به محض شنيدن صدام گفت: به به، آفتاب از كدوم طرف دراومده.

بي حوصله جواب دادم: از اون طرفي كه هميشه در مي آد.

-         چه انگيزه اي باعث شده تو يادي از من بكني/

با حرص گفتم: بابك مثل اينكه ديشب با هم بوديم.

-    اينو كه مي دونم چون خودم خواستم كه باهم باشيم ولي دليل تلفن تو برام جالب شده كه بدونم چه چيزي باعث شده تو از اين كارا بكني.

براي اينكه حالش رو بگيرم گفتم: زنگ زده بودم ازتون تشكر كنم چون ما فردا صبح مي ريم

تهران.

هول كرد وگفت: چرا،‌چي شده؟

-         مرخصي مون تمام شده.

چون مي دونست چقدر لجوجم فورا گفت: خيلي خوب، من با بچه ها مي آيم اونجا منتظرم باش.

بعد از قطع كردن گوشي پيش مژگان رفتم و ماجرا را برايش گفتم و در آخر اضافه كردم:

-         مژگان خودمونو ناراحت نشون بديم، ببينيم چي مي گه؟

-         خوب كاري كردي، بذار يه خورده ديگه سر به سرش بذاريم آدم كيف مي كنه.

نيم ساعتي طول نكشيد كه سه تايي آمدند. وقتي نشستند روشنك گفت: شما مي خوايد بريد تهران، ما تازه با هم دوست شده بوديم و مي خواستيم با هم باشيم.

با ناراحتي تصنعي جواب دادم: ما هم خيلي دلمون مي خواد با هم باشيم ولي چه كنيم ه دو سه روز بيشتر مرخصي نداشتيم و بايد از فردا سر كار باشيم.

روشنك: مگه شما كار مي كنيد؟

مژگان: آره.

شادمهر: چرا، شما كه نيازي نداريد.

-         براي اينكه بيكار نگرديم.

روشنك: خيلي بد شد، مي تونين زنگ بزنين و اين دو روز رو هم  مرخصي بگيريد.

نگاهي به بابك كه در سكوت به حرفهاي ما وش ميد اد انداختم و گفتم: نه نمي شه رئيسمون خيل بداخلاقه و اگه فردا صبح خودمونو نرسونيم اخراجمون مي كنه.

روشنك كه دختر ساده و مهرباني بود با ناراحتي گفت: حالا كارتون چيه؟

مژگان: من آبدارچيم ، ياسي هم نظافت چيه و زمين رو تي مي كنه.

تا مژگان اينو گفت بابك زد زير خنده و روشنك و شادمهر با ناباوري نگاهمان كردند. روشنك گفت: ما رو دست انداختين. شما دروغ مي گين، مگه مي شه با اين دك و پز اين كارا رو بكنيد. همه اينها بهانه است.

-         به جان روشنك، من و مژگان كار ميكنيم و همه اش سه روز مرخصي داشتيم.

روشنك به بابك نگاه كرد و گفت: بابك تو شركت خودمون براي اينا كار نيست،‌آخه اين كارا در شان اين دو تا نيست.

بابك همانطور كه مي خنديد جواب داد: اين دو تا شما رو دست انداختن، مژگان حسابدار شركت و ياسمن مسئول قسمت فروشه.

روشنك بالش كنار دستش را بطرفمان پرت كرد و در حاليكه مي خنديد گفت: واقعا دستتون درد نكه، دو ساعته ما رو سر كار گذاشتين.

مژگان چشماشو گشاد كرده و رو به باك كرد و گفت: بابك خان ، مگه به ما سه روز مرخصي ندادي، هان؟

بابك: چرا.

شادمهر: پس بگو بابك چرا اول هفته هوس مسافرت كرده بود. بهش مي گم بابك صبر كن آخر هفته پنجشنبه و جمعه بريم، مي گه نه همين امروز بايد بريم، پس آقا قرار داشت.

مژگان: اتفاقا قرار نداشتيم، ما هم فكر نمي كرديم بابك رو اينجا ببينيم.

روشنك: بابك پس خودت به بابا زنگ برن و بگو كه مژگان و ياسمن با ما هستن و از شنبه مي آن سركار.

همان موقع به اتاق رفتم و به مامان زنگ زدم كه مامان پشت تلفن شروع كرد به جر و بحث كردن. بعد از كلي دعوا،‌ مرافعه،‌ آخر سر گفتم: مامان چرا بيخودي اعصاب هردومون رو خرد ميكني؟ من روز جمعه مي آم.

مامان با عصبانيت جواب داد: برو هر غلطي خواستي بكن.

و گوشي رو بلافاصله محكم كوبيد. حالم گرفته شد و با خودم گفتم:

- اگه برم تهران براي خودم خونه مي گيرم، ديگه خسته شدم از بس مثل بچه ها اجازه گرفتم . مامان فكر مي كنه عهد بوق كه براي هر كاري ازش اجازه بگيرم، خودم كار مي كنم پس نيازي به حمايت مامان ندارم.

توي فكر بودم كه مژگان به اتاق آمد و گفت: چرا اينجا نشستي؟ چرا اخمهات تو همه، نكنه با رضا حرف زدي؟

-         نه بابا، با مامان حرف مي زدم. مي خواستم بهش اطلاع بدم كه جمعه مي رم كه اون هم مثل هميشه حالگيري كرد.

-         بي خيال شو بابا، پاشو آماده شو با هم بريم كارتينگ، اونا منتظر ما هستن.

باز نقابي از ادي بر صورتم زدم و آماده شده و با هم به كارتينگ رفتيم . روزهاي بعد هم با بابك اينا دور هم جمع مي شديم و حسابي هم خوش مي گذشت. روز جمعه نزديكك ظهر با هم به سمت تهران حركت كرديم و توي رستوراني بين راه نگه داشتيم تا غذا بخوريم. قبل از اينكه داخل رستوران برويم براي شستن دستامون به دستشويي رفتيم. وقتي بيرون اومدم بابك كنار حوض آب دولا شده و مثل بچه ها دستاشو تو آب كرده و بازي مي كند، آهسته نزديك شدم و از پشت محكم هولش دادم كه با كله تو حوض رفت.

بالاتنه اش كاملا خيس شده بود، قاه قاه خنديدم. وقتي سرش رو بيرون آورد با ديدن من دنبالم كرد و گفت: ياسمن، اگه جرات داري وايسا. نميدونم از كجا پارچ آب پيدا كرد و فورا پر از آب كرد و به رويم پاشيد. جلوي رستوران با سر و صدا دنبال هم مي كرديم، لحظه اي چشمم به مژگان افتاد كه تلفن حرف مي زد. فورا به سمتش دويدم و سنگر گرفتم، چون بلند بلند حرف مي زديم و مي خنديديم يك دفعه مژگان دستش را روي دهانم گذاشت و چپ چپ نگاهم كرد. بابك با اين حركت مژگان، دست از شوخي برداشت و براي عوض كردن لباسش به سمت ماشين رفت. با تعجب به حرفهاي مژگان گوش كردم. اون هم چند لحظه اي صحبت كرده و سپس خداحافظي كرد، چون تنها بوديم بلافاصله پرسيدم:

-         مژگان كي بود؟

با ابروهاي گره كرده جواب داد: رضا بود.

مبهوت نگاهش كردم كه ادامه داد: زنگ زده بود ببينه چرا صبح نرفتم. ياسي صداي خنده تو و بابك رو شنيد.

با نزديك شدن روشنك ديگه ادامه نداد، دلم به شور افتاد چون مژگان به فكر فرو رفته بود. دلم ميخواست زودتر تنها شده و حرفهاي ردو بدل شده ميان مژگان و رضا رو مي فهيمدم. بعد از خوردن غذا وقتي سوار ماشين شديم بلافاصله گفتم:

-         مژگان، رضا چي مي گفت؟

-    وقتي پرسيد كه چرا امروز نرفتم بهش گفتم تهران نيستم، اون هم ديگه نپرسيد كجايي و با كي هستي. همون لحظه صداي هرهر و كركر تو و بابك بلند شد. تا صداتونو شنيد بلافاصله پرسيد اون صداي ياسي، اون پسره كيه. باور كن ياسي به تته پته افتادم چون اونقدر صداتون بلند بود ه نمي دونستم چي بگم. بدجوري عصباني شد، وقتي ديد حرفي نمي زنم گفت با هم هستين، آره. اون پسره هم، دوست پسرش. فقط تونستم بگم نه رضا اشتباه فكر ميكني و بلافاصله رضا خداحافظي كرد و گوشي رو گذاشت.

آهي كشيدم و گفتم: مژگان ديدي گفتم من و رضا نمي تونيم با هم بسازيم. هنوز هيچي نشده اين همه جر وبحث مي كنيم، واي به روزي كه قرار باشه زير يك سقف زندگي كنيم. خودت شاهد بودي توي اين هفته من چطوري با بابك رفتار مي كردم.

مژگان حرفم را تاكيد كرد و گفت: آره حق با توئه. شايد اگه من هم در موقعيت تو قرار مي گرفتم رابطه مو با رضا بهم مي زدم، چون خودمم عادت ندارم با دوستام با احتياط رفتار كنم و خيلي باهاشون راحت و خودمونيم.

-         وقتي رسيديم تهران مي رم باهاش حرف ميزنم،‌اين طوري خيال هردومون آسوده ميشه.

ساعت هفت و نيم بود كه به تهران رسيديم. از مژگان خواستم منو به خونه رضا برسونه تا باهاش حرف بزنم.

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

صبح روز بعد دوتايي به سمت خزر شهر به راه افتاديم و به خاطر خلوت بودن جاده قبل از ظهر به اونجا رسيديم. بخاطر شرجي بودن هوا مسافر زيادي نبود و اغلب ويلاها خالي از سكنه بود. مژگان از قبل به نگهبان اطلاع داده بود براي همين وقتي رسيديم تر و تميز و خنك بود. لباسمون رو عوض كرديم و به سراغ آشپزخانه رفتيم تا يك لقمه غذايي آماده كنيم. با شور و حال دوتايي غذا رو آماده كرده و روي ميز چيديم كه صداي زنگ درب بلند شد.مژگان به سمت درب رفت، چند دقيقه اي طول كشيد چون منتظر كسي نبوديم بلند صدا كردم و گفتم: مژگان كيه؟

قبل از اينكه مژگان جوابي بده، همراه بابك جلوي درب ظاهر شدند. بابك موذيانه خنديد و گفت: خرمگس مزاحم.

هاج و واج نگاهش كردم. وقتي حيرتم را ديد ادامه داد: مگس هاي مزاحم هم مي تونن اينجا لونه داشته باشن.

خنديدم و گفتم: درسته، مهمون ناخونده اي ولي باز هم خوش اومدي. خواستم روي صندلي بنشينم كه بي اختيار ياد رضا در خاطرم زنده شد و نگاهي به سر تا پايم انداختم، چون تاپ و شلوارك تنم بود بلافاصله سراغ ساكم رفته و لباس مناسبي تنم كردم. مژگان براندازم كرد و بعد زير لب زمزمه كرد: گناه من نيست، تقصير دله.

با اين كه حرف دلم رو زده بود ولي چپ چپ نگاهش كردم و روي صندلي نشستم و براي خودم غذا كشيدم. ولي مگه مي تونستم چيزي بخورم، غذا از گلويم پايين نمي رفت. بدجوري بهش عادت كرده بودم مخصوصا كه در اين پانزده روز يكبار اون هم با اون حال و روز چند دقيقه اي بيشتر موفق به ديدنش نشده بودم. دلم بدجوري به تب و تاب افتاده بود و مدام به خودم نهيب مي زدم و مي گفتم: ياسي، فراموشش كن شما دوتا، تافته جدا بافته اي هستين و به درد هم نمي خورين.

در اين فكر و خيال بودم كه بابك به حرف آمد و گفت: ياسمن انگار آمدن من، تو رو خيلي ناراحت كرد.

سرمو بلند كردم و لبخند تصنعي زدم و گفتم: نه چرا ناراحت بشم، دو سه ساعتي مي تونم تحملت كنم.

بابك مايوس جواب داد: راضيم به رضاي تو.

مژگان بلندبلند خنديد و گفت: اگه به رضاي اين راضي باشي بايد از دستش در بري، وگرنه خفه ات مي كنه.

متوجه منظور مژگان شدم كه در مورد كدام رضا بحث مي كنه براي همين بي اختيار خنده رو لبام مهمان شد. ساعتي بعد از نهار، بابك بلند و شد و رفت و ما هم بعد از رفتن اون براي استراحت به اتاق خواب رفتيم. وقتي سرجايمان دراز كشيديم باز ياد و خاطره رضا در ذهنم زنده شد. اونقدر سر جايم غلت زدم كه عاقبت به خواب رفتم. عصر نزديك غروب به ساحل رفتيم. اونجا هم با ديدن دريا تصوير رضا جلوي چشمام زنده شد. روي شنها نشسته و به دريا خيره شدم. لحظه اي وسوسه شدم تا با رضا تماس بگيرم، شماره اش رو هم گرفتم ولي قبل از آنكه سلكت كنم پشيمان شدم. مژگان نگاهم كرد و گفت:

-         مي خواستي به رضا زنگ بزني؟

-         اوهوم.

-         پس چرا پشيمان شدي؟

سرمو روي شونه مژگان گذاشتم و آهي كشيدم و گفتم: مژگان بايد فراموشش كنم، نمي خوام بعد از چند سال با يه بچه ، نادم و پشيمان دوباره به خونه برگردم. نمي خوام يه ياس ديگه وحشي بار بياد.

-         ولي شما همديگر رو دوست دارين.

-    با حلوا، حلوا كردن كه دهن شيرين نمي شه، نمي تونيم تا آخر عمرمون يه جا بشينيم و به همديگه خيره بشيم و بگيم من، تو رو دوست دارم و اين تنها لازمه زندگيه.

مژگان خنديد و گفت: اونوقت مثل انسانهاي اوليه بريد توي غار زندگي كنيد كه دور از هم باشين تا با هم تفاهم داشته باشين. ياسي؟

-         جانم.

-         يه لحظه فكر كن بعد از چند سال مي خواين بياين شهر، مي بينيم سه انسان اوليه با برگ راه افتادن توي شهر.

پشت گردنش زدم و گفتم: خيلي مسخره اي، من هم فكر كردم يه حرف درست و حسابي مي خواي بگي.

با صداي تلفن مجبور شدم از خيالاتم دست بكشم و به واقعيت ها بينديشيم، بابك بود براي همين بي حوصله گوشي رو بطرف مژگان گرفتم و گفتم: بيا تو حرف بزن خرمگس مزاحمه.

با دستش گوشي رو پس زد و گفت: برو بابا، مگه من منشي تو هستم كه هر وقت حوصله نداشته باشي بجات حرف بزنم.

گوشي رو بطرف گوشم بردم و گفتم: عيب نداره جواب مي دم حتما مي خواد بياد پيشمون، بذار بياد و يه خورده سر به سرش بذاريم و بخنديم.

جواب دادم، بعد از سلام و احوالپرسي فورا پرسيد: شما كجا هستين؟

-         لب ساحل.

-         مي توني دوباره چند ساعتي تحملم كني.

خنديدم  و گفتم: چاره اي غير از اين ندارم.

اون هم خنديد و گفت: مرسي، پس اومدم.

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

روز بعد چون كار دستگاهها تمام شده بود، به شركت رفتم. ساعتي بعد آقاي سعيدي همراه بابك به شركت آمد. نزديك يك ماه و نيم بود كه به مسافرت رفته بود. چند دقيقه اي از آمدنش نگذشته بود كه به اتاقش احضارم كرد. با خودم گفتم، حالا كه منو خواسته بهترين فرصته كه بهش بگم كه ديگه قصد كار كردن رو ندارم.

و با اين تصميم به اتاقش رفتم، مثل هميشه به گرمي و مهرباني تحويل گرفت ود عوت به نشستن كرد. وقتي نشستم بابك كه سرپا در كنار ميز پدرش ايستاده بود، آمد و درست روبرويم نشست. آقاي سعيدي خطابم قرار داد و گفت: دخترم چيكار مي كني با زحمتاي ما، تو اين مدت حسابي خسته شدي. بابك كه خيلي راضي بود و مدام از كارت تعريف مي كرد. نيم نگاهي به بابك انداختم و گفتم: ايشون لطف دارن، من كار خاصي نكردم. دو كلام حرف زدن كه خستگي نمي خواد.

بابك به حرف آمد و گفت: خانم عزيزي، تواضع و فروتني شما، منو تو اين مدت حسابي شرمنده كرده، واقعا نمي دونم چطوري ازتون تشكر كنم.

خيلي كوتاه جواب دادم: خواهش مي كنم، من كاري نكردم.

سپس رو به آقاي سعيدي كردم و گفتم: آقاي سعيدي، حالا كه خودتون تشريف آورديد بايد خدمتتون عرض كنم كه من ديگه قصد كار كردن رو ندارم.

آقاي سعيدي با حيرت پرسيد: چرا دخترم؟

براي اينكه آثار حرفمو توي صورت بابك ببينم لحظه اي به بابك نگاه كردم و چون رنگ به رنگ مي شد، فاتحانه جواب دادم: نمي دونم، دليل خاصي نداره.

بابك هم آهسته گفت: من كه گفتم خانم عزيزي تو اين مدت خيلي خسته شدن و هر روز تا ديروقت همراه ما بودن.

آقاي سعيدي هم در جوابش گفت: حالا شما چند روزي برو مرخصي و يه حال و هوايي عوض بكن شايد تصميمت عوض شد.

از كنف شدن بابك احساس خوشايندي بهم دست مي داد، قيافه ناراحتي به خودم گرفتم و گفتم: فكر نمي كنم چند روز مرخصي رفتن هم تاثيري در تصميم گيري من داشته باشه ولي به خاطر گل روي شما چشم، بعد از چند روز دوباره خدمتتون مي رسم. حالا با من امري نداريد؟

آقاي سعيدي: نه عزيزم، برو به كارت برس.

بلافاصله از اتاق بيرون آمدم و پيش مژگان رفتم؛ جلوي ميزش ايستاده و با آب و تاب برايش تعريف كردم. در آخر هم گفتم: حالا مژگان مي آيي چند روزي بريم مسافرت؟

مژگان با ناراحتي جواب داد: من كه مرخصي ندارم.

خنده كنان گفتم: خوب برو بگير.

مژگان: اگه بگگم مرخصي ميخوام، اون نره غول رو كه مي شناسي يك لحظه اگه از دنده چپ بلند شده باشه با اردنگي ميندازه بيرون.

خنده اي كردم و گفتم: غلط مي كنه، سگ كي باشه.

بل شنيدن صداي بابك نگاه هردومون به سمت درب چرخيد. بابك در حاليكه دستاش زير بغلش قلاب كرده بود گفت: دستتون درد نكنه، مرخصي شما خانم غياثي باشد شيريني من براي شما تا دهنتون شيرين بشه.

مژگان از رو نرفت و با پرويي جواب داد: شيرين كام باشيد.

مژگان تا اينو گفت پقي زدم زير خنده كه بابك خيره خيره نگاهم كرد و گفت:

-         خنده هاتون هم مثل خودتون قشنگه، براي همين حرفات رو به دل نمي گيرم.

درحاليكه مي خنديدم جواب دادم: كسي كه فالگوش واي مي ايسته مسلمه كه حرفهاي خودش رو مي شنوه.

بابك كه خيلي سمج بود از رو نرفت و گفت: حالا كجا مي خوايد بريد.

-         نكنه همراه ما ميخواي بياي.

قبل از اينكه بابك جواب بده مژگان گفت: شمال تو اين فصل مزه مي ده.

بابك با حالت مسخره جواب داد: گرماش؟

مژگان: نه خلوت بودنش، آخه تو گرما، مگس سمج و مزاحم پر نمي زنه.

بابك كه خيال نداشت از رو بره پرسيد: حالا كجاي شمال مي خواين برين؟

مژگان: خزرشهر.

آهسته گفتم: خدا رو شكر اونجا هر خرمگسي رو راه نمي دن.

نمي دونم نشنيد يا خودش را به نشنيدن زد، چون گفت: اميدوارم بهتون خوش بگذره.

و بلافاصله اتاق را ترك كرد، بعد از رفتنش هر دومون بلندبلند خنديديم و مژگان گفت:

- شوخي ، شوخي، چقدر بارش كرديم. فكر كنم وقتي برگرديم هردومون اخراج بشيم.

- بهتر ، تا اون باشه ديگه بيشتر از كوپونش حرف نزنه.

- راستي تو با رصا چيكار كردي، مي دوني اون شب چند بار با خونه و موبايلم تماس گرفته بود.

- هيچ، با هم ديگه حرف نزديم. فكر كنم اون هم مثل من به اين نتيجه رسيده كه ما به درد هم نمي خوريم . عيسي به دين خود، موسي به دين خود.

مژگان چشماشو تنگ كرد و گفت: نمي دونم بهتره زود تصميم نگيري و يه خورده ديگه هم فكر كني.

لبخند زنان جواب دادم: باشه وقتي برگشتيم در مورد هر دو موضوع فكر مي كنم و نظر نهاييمو مي دم.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

بعد از رفتن رضا با انرژي مضاعف چشم به شب جمعه دوخته بودم، چون كه با خيال آسوده مي توانستم به تولد مهديه بروم. وقتي به مژگان هم پيشنهاد كردم كه همراهم بياد، بدون چون و چرايي قبول كرد. رئز پنجشنبه پيش بابك رفتم و گفتم: آقاي سعيدي، من ميتونم امروز زودتر برم.

در طول اين دو هفته كه به نوعي قصد دلجويي داشت، لبخند زنان جواب داد: ياسمن، تو هنوز منو نبخشيدي.

با ابروهاي گره كرده گفتم: هر كسي جاي من بود اين كار رو نمي كرد.

-         لطفا اين جوري نگاه نكن، تيري كه توي چشمات هست مستقيم مي ره توي قلبم.

نگذاشتم ادامه بده و به ميان حرفش پريدم و گفتم: جناب سعيدي من نيودم كه اين حرفها رو تحويلم بدين، بلكه اومدم از شما چند ساعتي اجازه بگيرم.

با حالت خاصي جواب داد: اگر اجازه ندم.

با پرويي گفتم: فكر مي كنم اين حق هر كارمندي كه از كارفرماش چند ساعتي مرخصي بگيره.

خنديد و گفت: خواهش مي كنم خانم خانما، تو كارفرما من هستي و اين من بيچاره هستم كه مثل برده، موس موس كنان دنبال اربابم راه مي افتم. ولي افسوس كه اربابم دل سنگ و ترحمي به برده حقيرش نمي كنه دريغ از ...

با حرص گفتم: بابك ، حالا برم يا نه.

دستش رو روي قلبش گذاشت و با حالت تصنعي گفت: چرا ارباب عصباني مي شي و داد مي زني. من قلبم ضعيفه، زود مي ترسم. برو جانم اين تن رنجور غلام فداي اربابش باد.

به زور جلوي خندمو گرفتم و ازش خداحافظي كرده و به طرف آقاي محمودي رفتم. توي خونه چون چند ساعتي بيشتر فرصت نداشتم سريع لباسمو دور از چشم مامان برداشتم و داخل نايلكس گذاشتم و از اتاق بيرون رفتم و به مامان گفته بودم به خونه مژگان خواهم رفت و شب رو كنارش خواهم ماند.

ساعت پنج بود كه پيش مژگان رفتم. اون زودتر از من در حال آماده شدن بود، موهايش را بيگودي پيچيده و نشسته بود. من هم اول به حمام رفتم. وقتي بيرون آمدم دوتايي با فراغت خاطر آماده شده و ساعت هشت به خونه مهديه رفتيم.

مهديه و فري به گرمي تحويلمون گرفتند و در صدر مجلس جايي دادند. مژگان با ديدن خونه و زندگي مهديه، آرام گفت: بابا عجب شانسي داره دوستت، ببينم امشب مي تونم قاپ اين فري رو بدزدم.

خنده كنان جواب دادم: اول از مهديه راه و رمزش رو بپرس بعد.

با شروع اركستر، چراغها خامو شده و به جاش نورهاي رنگي شرو ع به هنرنمايي كردند. من و مژگان كه چندوقتي بود به اين جور مهمانيها نرفته بوديم به هيجان آمده و همراه بقيه مهمانها سرگرم شديم و رفت و آمد گارسونها باعث شده بود كه حسابي از خودمون پذيرايي كنيم.

اونقدر غرق خوشي و پايكوبي شده كه زمان رو فراموش كرده بوديم. با قطع شدن موزيك و دعوت به شام، نگاهي به ساعت انداختم. عقربه هاي ساعت 5/11 را نشان مي داد. چون اشتهاي زيادي نداشتم ته اي جوجه كباب برداشته و با مژگان گوشه اي ايستاديم. مشغول خوردن بوديم كه مهديه با پسري مو بلند و سوسول به كنارمون اومد و گفت:

-         بچه ها، شري يكي از دوستاي خوبمه و خيلي دلش مي خواست با شما آشنا بشه.

من و مژگان خودمونو معرفي كرديم و باهم گرم صحبت شديم. پسر بدي به نظر نمي رسيد، پسر يكي يه دونه خيلي پولدار كه بيست و چهار سال داشت. با شروع موزيك با هم سرگرم شديم، مجلس حسابي گرم شده بود  با پذيرايي گارسونها ما هم باز از خودمون پذيرايي مي كرديم. شاد و شنگول غرق خوشي بودم كه يك نفر از پشت دستش را روي شانه ام گذاشت. سرخوش به عقب برگشتم، تو اوون نور چون حال خوشي نداشتم در وهله اول نشناختمش. صورتمو جلو بردم و دقيق شدم كه ديدم رضاست. خنده كنان گفتم: تو اينجا چي كار ميكني؟ خوب كاري كردي اومدي، بيا وسط.

دستش را گرفتم كه با صداي دو رگه جواب داد:

-         برو زود مانتوتو بپوش.

خواستم دستم را از دستش جدا كنم كه محكم گرفت ، بي حال گفتم:

-         چرا دستمو محكم گرفتي؟

-         بري اينكه بايد از اينجا بريم.

-         اَه رضا ولم كن، جان هر كسي دوست داري يه امشب رو راحتم بذار.

براي بيرون كشيدن دستم تقلا مي كردم كه شري مداخله كرد و گفت:

-         مگه نشنيدي ، دستش رو ول كن.

رضا با عصبانيت و صداي بلند جواب داد: تو يكي خفه شو.

نمي دونم تو اون شلوغي مژگان از كجا فهميد چون خودش را كنارمون رسوند و با ديدن رضا از تعجب خشكش زد و رو به من كرد و گفت:

-         ياسي بيا بريم، زشته پيش اين همه آدم جر و بحث مي كنيد.

و دست منو گرفت و به دنبال خودش كشيد. رضا هم پشت سرمان آمد. حالم حسابي گرفته شده بود، از طرفي هم حال مساعدي نداشتم براي همين با اكراه مانتومو تنم كردم و شال رو، روي سرم انداختم و با هم بيرون رفتيم. فرصت خداحافظي از مهديه را پيدا نكرديم چون تو اون اوضاع كسي به وضوح ديده نمي شد. وقتي پايين رفتيم توي نور چراغ خيابان تازه قيافه رضا رو ديدم، از عصبانيت تمام رگهاي گردنش بيرون زده بود. با حالتي برافروخته به من كه وسط خيابان بلاتكليف ايستاده بودم رو كرد و گفت:

-  برو سوار شو بريم.

چون حال خودمم بهتر از اون نبود عصباني جواب دادم: من با تو نمي آيم.

-         ياسي، تا اون روي سگم بالا نيومده برو سوار شو.

-         نمي آيم تو اصلا كي هستي كه من بايد حساب كتاب پس بدم، هانو

مژگان مداخله كرد و گفت: رضا اگه اجازه  بدي يايسي امشب بياد خونه من.

با عصبانيت دندانهامو روي هم فشار دادم و به مژگان گفتم: مگه اجازه من دست اونه.

رضا با آرامش جواب داد: سوار بشيدمن، شما رو برسونم. ب اين وضعي كه شما داريد چطوري مي خوايد رانندگي كنيد. صبح مي آي ماشين رو مي بري.

مژگان بدون اعتراض دستمو گرفت و به سمت ماشين رضا برد. با ناراحتي درب عقب ماشين رو باز كردم و سوار شدم و تا رسيدن به خونه مژگان چشمامو بستم. اونجا هم بدون خداحافظي از رضا از ماشين پياده شده و منتظر مژگان شدم. وقتي بالا رفتيم چند دقيقه اي كه نشستيم تازه هوش وحواسم سرجايش اومد و براي همين متفكرانه به مژگان نگاه كردم و گفتم: مژگان، رضا كه مشهد بود از كجا پيداش شد. اونجارو از كجا پيدا كرد.

-         نمي دونم هنوز تو شوكم، انگار خواب مي ديدم. ولي ياسي خيلي عصباني بود، فكر كنم فاتحه ات خونده است.

بي حوصله جواب دادم: هيچ غلطي نمي تونه بكنه .. من كه جايي بهش تعهد ندادم كه حالا منتظر عواقبش باشم.

-         يعني مي خواي باهاش بهم بزني.

-         آره بابا، ديگه خسته شدم، ما زبون همديگرو نمي فهميم.

چون سرم بشدت درد مي كرد، دستمو روي پيشانيم گذاشتم و گفتم:

-         مژگان يه مسكن بهم بده، سرم بدجوري درد مي كنه، ديوونه حالمونو بد جوري گرفت.

مژگان خنديد و گفت: ولي ياسي خودمونيم عجب مهموني بود اگه رضا نمي اومد خيلي خوش مي گذشت. راستي تو ك هسرت با شري گرم بود و فكر نكنم با اون حال و روزت متوجه من بوده باشي،  بالاخره اونجا يكي رو تور كردم.

از سرخوشي خنده اي كردم و گفتم: نه متوجه نشدم، ببينم تو يكدفعه تو اين هيري ويري از كجا پيدات شد.

مژگان خنده كنان جواب داد: انگار يه كوچولو باهم فاصله داشتيم، يه لحظه صداي رضا به گوشم خورد براي همين اومدم پيشت.

ديگه موضوع اومدن رضا رو بي خيال شديم و راجع به مهموني صحبت كرديم. دمدماي صبح بود كه خوابيديم. ظهر قبل از مژگان از خواب بيدار شدو بعد از شستن دست و صورتم يادداشتي براي مژگان گذاشتم و به خونه رفتم تا هر چه زودتر از اوضاع و احوال طوفان زده مامان باخبر بشم.، چون پيش خودم فكر مي كردم الان رضا همه چيزو بهش گفته. وقتي خونه رسيدم، با ديدن قيافه آرام مامان نفس راحتي كشيدم و در دل گفتم: پس رضا در مورد ديشب به مامان حرفي نزده.

موقع خوردن نهار ، مامان گفت: ياسي ، ديشب چرا به تلفنت جواب نمي دادي؟

به دروغ و به حالت عادي جواب دادم: تلفنم زنگ نزده بود. چيكار داشتين؟

مامان: رضا كارت داشت، گويا چند بار بهت زنگ زده بود و تو جواب نداده بودي. مثل اينكه برگشته نديديش؟

به زور لبخندي زدم و گفت: آره اومد، ديدمش.

مامان ديگه شكر خدا در موردش حرف نزد. بعد از نهار سراغ گوشيم رفتم، دقيقا 15 تا ميس كال خورده بود. جاي تعجب نداشت چون تو اون سر و صدا كه كيفم رو به گوشه اي پرت كرده بودم مگه زنگ تلفن شنيده مي شد. نمي دونم رضا چطوري و از كجا فهميده بود كه من اونجا رفته بودم، برايم معما شده بود. انتظار داشتم براي بازخواست كردن بازبهم تلفن كنه ولي هر چقدر منتظر شدم خبري نشد. هر چند كه من تصميم گرفته بودم ديگه باهاش حرف نزنم. چون اين طوري هر دومون ناراحت ميشديم و عذاب مي كشيديم ، پس همون بهتر قطع رابطه مي كرديم.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

با همين افكار به خواب رفتم، تا صبح با اين كابوسها دست و پنجه نرم مي كردم و چند بار هم از خواب پريدم. صبح كسل و بي حال مثل روز قبل به سركار رفتم. به زور سرپا ايستاده بودم براي همين ظهر موقع غذا كه اشتهايي نداشتم به زير درختي كه توي محوطه كارخانه وجود داشت رفتم. با وزش باد كه صورتم رو نوازش مي كرد چشمامو بستم. در حال چرت زدن بود كه صداي بابك باعث شد آرامشم بهم ريزد چشمامو باز كردم و خمار آلود منتظر اوامرش شدم. چند لحظه اي به چشمام ذل زد و سپس گفت: ياسمن، به خاطر من نهارتو نخوردي.

براي آزار دادنش سكوت كردم كه دوباره به حرف آمد و گفت:

-         معذرت مي خوام، قبول دارم رفتارم قابل بخشش نيست ولي تو به خانمي خودت منو ببخش.

قيافه  جدي به خودم گرفتم و گفتم: ببخشيد آقاي سعيدي، من مي تونم امروز چند ساعتي زودتر برم اصلا حال مساعدي ندارم.

با حالتي خاص كه توام با محبت بود نگاهم كرد و گفت: بعضي موقعها نگاهت معصومانه است و بعضي موقعها وحشي و كشنده، طوري كه آدم مي ترسه باهات حرف بزنه. حالا خانم عزيزي تا منو خفه نكردي پاشو برو منزل و استراحت كن.

-         اتفاقا زبونم هميشه مثل نيش عقرب مي مونه و هر آن مي تونه تو رو زهرآلود كنه پس سعي كن ازم دور باشي.

قهقهه اي زد و گفت: براي همين ازت خوشم مي آيد.

بي تفاوت از جايم بلند شدم و گفتم: اجازه مي دين برم.

تعظيمي كرد و گفت: خواهش مي كنم اجازه ما هم دست شماست.

با آقاي محمودي بطرف تهران حركت كرديم، دلم مي خواست زودتر به خونه مي رسيديم و ساعتها مي خوابيدم. توي ماشين لم داده و چرت مي زدم كه جلوي خونه، آقاي محمودي كه پيرمرد مهرباني بود صدايم كرد و گفت: دخترم رسيديم.

چشمامو باز كردم و خواستم پياده بشم كه چشمم به ماشين رضا افتاد و خواب از سرم پريد. مضطرب و پريشان از ماشين پياده شدم، يعني چه اتفاقي افتاده بود كه ساعت 5/2 ظهر رضا به خونه ما آمده بود. سريع درب و باز كردم و بلا رفتم و بادستي لرزان درب آپارتمان را باز كردم و داخل شدم. آرامش خونه، خبر از حادثه ناگواري مي داد. صداي مامان و رضا از پذيرايي به گوش مي رسيد، اونقدر غرق صحبت بودند كه متوجه آمدنم نشدند.

كنجكاو شدم و از توي هال به حرفهايشان گوش دادم. رضا بود كه حرف مي زد و مي گفت: حال و روز  خوبي نداشتن.

با خودم گفتم در مورد كي حرف ميزنه. ساكت گوشه اي ايستادم تا متوجه حضورم نشن كه رضا گفت: زندگي شون به سختي مي گذره، پسرشون كه چهار سال و نيم داره، ناراحتي قلبي داره.

مامان در مقابلش پرسيد: پس مادرش كجاست؟ كه خودش به تنهايي ازش مواظبت مي كنه.

رضا: طلاق گرفته.

مامان آهي كشيد و گفت: چوب خدا صدا نداره، اگه بزنه دوا نداره. حالا چرا طلاق گرفته؟

-         ببخشيد من نمي خواستم شما رو ناراحت كنم.

مامان: خدا ببخشه، شما چه تقصيري داريد، شما ادامه بديد مي خوام بدونم تاوان ظلمي رو كه به ما كرد چطوري پس داده.

تازه دوزاريم افتاد كه رضا در مورد چه كسي حرف مي زنه، براي همين با اشتياق فراوان گوش ايستادم كه رضا گفت: پنج سال پيش يك شب آقاي عزيزي همراه خانمشون كه از مهماني بر مي گشتن، جلوي ايست بازرسي به خاطر دستپاچه شدن خانمشون بهشون مشكوك مي شن.وقتي ماشين رو بازرسي مي كنن مقدار قابل توجهي مواد مخدر پيدا مي كنن، گويا خانمشون تو كار قاچاق مواد مخدر بودن و ايشنو اين موضوع رو نمي دونستند و همان شب متوجه مي شن. البته خانمشون گردن نمي گيره ومي افته گردن آقاي عزيزي. اين موضوع درست زماني بوده كه خانمشون هم باردار بوده، بعد از زايمان بچه رو رها مي كنه و ميره و غيابي طلاق مي گيره.

نگاهي به بالا انداختم و در حاليكه اشك گونه هامو خيس كرده بود گفتم: خدايا عظمتت رو شكر، پس به سزاي عملش رسده و به هيمن خاطر فيلش ياد هندوستان كرده.

اونقدر غرق خيالات و كابوسهايم شده بودم كه متوجه بقيه حرفهايشان نشدم و با صداي شكستن گلدان پهلوي دستم به خودم آمدم. مامان با شنيدن صدا فورا به هال آمد و به محض ديدنم با حيرت پرسيد:

-         ياسي ، تو اينجا چيكار ميكني؟

مثل خواب زده ها نگاهش كردم، پشت سر اون رصا هم به هال آمد. رنگ هردوشون پريده بود. رضا جلو آمد و پرسيد: از كي اينجايي؟

گريه كنان جواب دادم: از اول قصه، تو چرا پيش اون نامرد رفته بودي، هان ؟ باهاش چيكار داشتي؟

رضا: يك لحظه بيا بشين الان عصباني هستي، وقتي آروم شدي برات توضيح ميدم.

با عصبانيت فرياد زدم و گفتم: چي رو مي خواي برام توضيح بدي، من اون چي رو كه بايد ميشنيدم، شنيدم.

مامان در حاليكه رنگش مثل گچ سفيد شده و اشكش هم روان شده بودگفت: ياسي، اين چه طرز حرف زدنه.

كيفم را برداشتم و در حاليكه به طرف درب مي رفتم گفتم: حالم از اين خونه، از اين زندگي بهم مي خوره. ديگه به هيچ كس نمي شه اعتماد كرد.  نه حرفهاي مامان ، نه التماسهاي رضا، نمي تونست دلداريم بده.

جلوي درب، رضا دستمو محكم گرفت و گفت: كجا سرتو انداختي و مي ري؟ صبر كن هر جا خواستي با هم مي ريم.

-         رضا خواهش مي كنم ولم كن، ديگه خسته شدم. حالم از اين زندگي بهم ميخوره، هيچوقت آرامش ندارم.

-         آخه باي اين حال و روز كجا داري مي ري.

-         به جهنم، يه جايي كه بتونم به آرامش برسم.

-         خيلي خب، بيا با هم بريم جهنم.

و به دنبالش درب ماشين رو باز كرده و سوارم كرد. لحظه اي چشمم به مامان كه نگران و ملتمس به رضا چشم دوخته بود افتاد و دلم بحالش سوخت، چقدر بدبخت و بيچاره بود ولي در عين حال هم صبور، هيچ وقت گله و شكايت نمي كرد.

رضا چند لحظه اي با مامان صحبت كرد، سپس آمد و سوار ماشين شد و حركت كرد. چند دقيقه اي كه گذشت آرام گفت: ياسي، بس كن چقدر گريه مي كني.

صورتمو به طرفش برگردوندم و گفتم: رضا، به خدا خسته شدم، ديگه طاقت ندارم، دلم مي خواد بميرم و از اين زندگ راحت بشم. آخه تا كي بايد  عذاب بكشم . ديگه از زندگي سير شدم، مگه ما با ميل و رضا ي خودمون به دنيا اومديم. پس چرا ما رو قرباني هوسهاي خودش كرد، من و نيلوفر چه گناهي كرده بوديم.

با دست اشكهامو پاك كرد و در حاليكه صدايش مي  لرزيد جواب داد:

-         من همه حرفهاتو قبول دارم. ولي فكر مي كني با اين همه عذاب دادن خودت و مامان، دردت درمون ميشه.

-         نه نمي شه و لي برا من هم، هضم اين مسئله غير قابل تحمل شده و نمي تونم به راحتي باهاش كنار بيام.

يك لحظه قلبم تير كشيد و احساس كردم نفسم بند آمده و نمي تونم نفس بكشم، چند بار پشت سر هم نفس  عميق كشيدم. رضا نگران پرسيد:

-         ياسي چي شد؟

به زور جواب دادم: نمي تونم نفس بكشم.

ماشين رو كنار كشيد و دريچه كولر را روي صورتم تنظيم كرد و دكمه هاي بالايي مانتومو باز كرد. كمي كه گذشت پرسيد: يه كمي بهتر شدي؟

سرم به علامت مثبت تكان دادم. رضا كه خيالش كمي آسوده شد دوباره حركت كرد. سرمو به صندلي تكيه دادم و چشمامو بستم، ولي آفتاب داغ مردادماه با وجود روشن بودن كولر ماشين باز امكان نفس كشيدن را سخت كرده بود. چشمامو باز كردم و گفتم: رضا كجا داري مي ري؟ مي خوام برم خونه.

-         چرا؟

-         با اين آفتاب داغ كه بهم مي خوره نفسم بالا نمي آيد، سينه ام سنگين شده.

با مظلوميت سرش را بطرف شونه اش خم كرد و گفت: مي خواي منو تنها بذاري؟

بي رمق به رويش لبخند زدم و گفتم: پس حداقل برو خونه خودت، به خدا گرما بدجوري كلافه ام كرده.

چشمكي زد و گفت: اين شد يه حرفي، چون اگه بخواي بري خونه خودتون من دلم همه اش پيش توئه.

وقتي به خونه اش رفتيم چون اميد هم خونه نبود، بلافاصله مانتومو از تنم بيرون آوردم. رضا با ديدن بلوزم گفت: آخه توي اين هواي گرم، ببين چي تنت كردي هم چسبون و تنگه، هم گرما رو به خودش مي گيره. روي تختش دراز كشيدم و اون هم لبه تخت نشسته و دستمو به دستش گرفت كه پرسيدم: رضا براي چي رفته بودي پيشش؟

چند لحظه اي مكث كرد و سپس گفت: مي خواستم با پدر زن آينده ام آشنا بشم.

مثل برق گرفته ها بلند شدم و صاف نشستم. درست روي نقطه ضعفم انگشت گذاشته بود، با حرص گفتم: رضا چرا رفتي ديدنش مگه صد بار بهت نگفتم، من پدري به اون اسم ندارم و خيال كن بچه پرورشگاهيم.

دوباره سينه ام سنگين شده و نفسم به سختي بالا مي آمد و احساس خفگي مي كردم، براي همين يقه لباسمو گرفتم و به سمت جلو كشيدم. رضا با ديدن حالم دستپاچه شد و به كمكم شتافت و با عصبانيت گفت:

-         چه اجباري داري كه اين لباسهاي تنگ رو بپوشي.

بعد رفت و برام يك ليوان آب آورد، چند قولوپ كه خوردم كمي بهتر شدم و دوباره دراز كشيدم. اون هم كنارم دراز كشيد و آرام گفت: يه لحظه منو بدجوري ترسوندي، صورتت كبود شده بود، حالا بهتري؟

به طرفش به پهلو برگشتم و سرمو به نشانه مثبت تكان دادم. رضا دست گرم و با محبتش را روي سرم كشيده و نوازشم مي كرد و با اشتياق به چشمام خيره شده بود. حال عجيبي داشت مثل غريقي مي موند كه ملتمسانه چشم به ناجي اش دوخته باشد و بعد هم با چشماي پر از خواهش و تمنايش بهم نزديك شد، بدون اينكه مقاومتي از خود نشان دهم با كمال ميل  به نيازش پاسخ دادم.

وقتي چشم باز كردم ديدم رضا گرفته و متفكر به سقف چشم دوخته، دستمو روي صورتش كشيدم و در گوشش زمزمه كردم: به چي فكر مي كن؟

نفس عميقي كشيد و بدون اينكه نگاهم كند گفت: به هيچي.

صورتش رو به طرف خودم چرخوندم، از قيافه اش پيدا بود كه اصلا خواب به چشمهايش راه نيافته است.

متعجب پرسيدم: رضا تو نخوابيدي؟.

آب دهانش را قورت داد و سرش را به علامت منفي تكان داد. به صورتش دقيق شدم پكر و كلافه به نظر مي رسيد، با نگراني پرسيدم: رضا تو يكدفعه چت شد، كشتيات غرق شده؟ هيچوقت اينطوري نديده بودمت.

با شرمندگي به چشمام خيره شد و گفت: براي اينكه هيچوقت خطاي به اين بزرگي رو مرتكب نشده بودم.

به چشماش ذل زدم، تنهاي چيزي كه توش موج مي زد صداقت و پاكي بود براي همين بدون اينكه احساس پشيماني كنم سرمو روي سينه اش گذاشتم و گفتم: رضا، اگه ما به هم محرم هستيم پس كار خطايي نكرديم. جلوي غرايز طبيعي رو كه خدا تو وجود انسانها گذاشته كه نمي شه گرفت.

-         حرفت رو قبول درام و لي تو پيش من امانت بودي.

خنديدم و گفتم: پس آقاي عزيز به جرم خيانت در امانت بازداشتي به حبس ابد محكومت مي كنم.

كمي از اخمهايش را باز كرد و لبخند زنان جواب داد: به ديده منت، براي همين تصميم گرفتم آخر هفته به مشهد برم تا با خانواده ام صحبت كنم و هر چه زودتر با هم ازدواج كنيم.

چون مي دانستم رضا از همون روز اول تصميم به ازدواج با منو گرفته و ربطي به اين موضوع نداره، به حالت تصنعي اخم كردم و گفتم:

-         پس محكوميت اجباريه.

مثل بچه ها دستپاچه شد و گفت: نه به جان ياسي، چند وقته تصميم گرفتم كه هر چه زودتر رسما عقد كنيم و بريم سر خونه زندگي خودمون و هميشه كنار هم باشيم. ولي خوب اين موضوع باعث شد كه خيلي زود دست به كار بشم.

خنده كنان گفتم: چرا، مي ترسي يكدفعه خانواده ات ببينن با زن و بچه رفتي ديدنشون.

ذوق زده جواب داد: هميشه از خدا مي خوام يه دختر مثل خودت رو بهم بده، اونوقت اسمش رو مي ذارم دريا.

بلند شدم و دستمو به طرفش دراز كردم و گفتم: بابايي، حالا پاشو بريم بيرون، چون الان اگه عمو اميد بيا د و تو رو با اين قيافه و هيجان بينه متلك بارونت مي كنه و تا از زير زبونت نكشه و نفهمه اصل قضيه چيه ولت نمي كنه.

دستمو گرفت و لبخند زنان ازجايش بلند شد.

آخر هفته رضا با ذوق و شوق راهي مشهد شد. نمي دونم چرا من مثل اون شور و نشاط نداشتم و فقط دو سه روز اول با هيجان به عروسي مون فكر مي كردم و درباره اش حرف مي زدم. رضا هم بعد از رفتن، دوه سه روز اول با شور و حال حرف مي زدو لي بعد از چند روز هر وقت كه زنگ مي زد بي حوصله بود و وقتي علتش را مي پرسيدم هيچ جوابي نمي داد. بعد از چند بار اصرار كردن من هم ديگه بي خيال شده و پيگيرش نشدم.

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
  باشه بهتره منم برم و دیگه اینجا هم نیام این داستان تموم میکنم و برای همیشه میرم مرسی از همه ارزشها  
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

روز بعد كله سحر خواب از چشمم پريده و بيدار شده بودم. نمي دونستم چي كار كنم و بدجوري كلافه بودم و مرتب از اين اتاق به اون اتاق مي رفتم كه آخر مامان با اعتراضش گفت: ياسي تو چت شده، چيزي گم كردي.

روي مبل نشستم و بي حوصله جواب دادم: نه، يه خورده دلم شور مي زنه.

-         قبل از اينكه بري بيرون صدقه اي كنار بذار انشاء.. خيره.

قبل از ساعت 9 پايين رفتم كه ديدم بازم راننده شركت به دنبالم آمده است، ناچارا سوار شدم. داخل اتوبان انتظار داشتم مثل روزهاي قبل به سمت هتل برود، ولي ديدم نه به مسيرش ادامه داد. از اينكه اول صبحي چشمم به اون آدم كثيف نمي افتاد، لحظه اي نفس راحتي كشيدم ولي با خودم گفتم: ولي ساعتي بعد كه مي بينيش. خودمم جواب دادم:

-    هر چه باداباد، مگه اولين بارت كه از اين حرفها  ميشنوي، ولش كن. محلش نذار تا پدرش بياد. وقتي به آنجا رسيديم ديدم دقايقي قبل از ما اونها هم رسيده اند، پيش شان رفتم و بدون اينكه نگاهش كنم زير لب سلام كردم. اون هم به يك سلام اكتفا كرد و مشغول به كار شديم، سعي مي كردم از حرف زدن و نگاه مستقيم به همديگر بپرهيزيم.

موقع نهار، غذايم را برداشته و به حياط كارخانه رفتم و روي نيمكتي نشستم. چند دقيقه اي بعد از من اون هم با ظرف غذايش آمد و كنارم نشست و آرام صدايم كرد:

-         ياسمن.

نه جوابش را دادم و نه نگاهش كردم. دو بار ديگر هم صدايم كرد، با خودم گفتم:

-         پسر پرو، حتما انتظار داره بپرم بغلش و ازش تشكر هم بكنم.

وقتي ديد جوابش را نمي دهم گفت: ياسمن مي دونم از دستم ناراحتي . به ميان حرفش پريدم و همانطور كه سرم پايين بود گفتم: ناراحت نيستم اگه آدمكش بودم حتما خفه ات مي كردم كه ديگه از اين غلطا نكني. سرمو بالا گرفتم و با نفرت نگاهش كردم و ادامه دادم: فكر مي كني چون رئيسم هستي هر كاري دلت بخواد مي توني باهام رفتار كني. نه آقاجان كور خوندي. اگه من اينجا هستم بخاطر اينه كه منو پدرت استخدام كرده نه تو.

بلافاصله بلند شدم به داخل برم كه گفت: اگه دلت هنوز خنك نشده بيا چند تا ديگه به صورتم سيلي بزن ولي به حرفهام چند دقيقه اي گوش كن. 

به زور جلو خندمو گرفتم و همانجا بدون اينكه برگردم ايستادم كه گفت: من مي خواستم امتحانت كنم، مي خواستم ببينم تو هم از اون دخترايي هستي كه از خوشگليت سوءاستفاده مي كني و بخاطر پول به هر كاري تن مي دي.

برگشتم و پوزخندي زدم و گفتم: برو اين قصه رو براي يكي ديگه بخون، من گوشام از اين حرفها پره و گول مردايي امثال تو رو نمي خورم.

-         باوركن، اشتباه فكر مي كني بهت ثابت مي كنم.

ديگه به حرفهاش گوش نكردم و راهم رو كشيدم و به داخل رفتم. ساعتي نگذشته بود كه دوباره به كنارم آمد و جلوي كارگران خيلي رسمي و مودبانه گفت: خانم عزيزي، كار ما امروز طول مي كشه و شما با آقاي محمودي مي تونيد تشريف ببريد.

نگاهش كردم كه ديدم تعارف مي كنه و انتظار داره قبول نكرده و بمانم براي همين من هم سريع كيفم را برداشته و خداحافظي كرده و بيرون رفتم. توي راه تصميمي گرفتم به ديدن مهديه بروم، چون مي دانستم اگه خونه برم نمي تونم به راحتي و با آرامش به خونه ي مهديه بروم. اول بايد حسابي با مامان جر و بحث مي كردم و بعد از كلي حالگيري روانه مي شدم، به همين خاطر به همراهش زنگ زدم از شانسم اون هم توي خونه بود. سر راهم سبد گلي گرفته، سپس به اونجا رفتم. وقتي جلوي پلام 27 رسيذن لز زيبايي و شيكي ساختمان حيرت كردم، آيفون را فشار دادم كه مهديه بلافاصله باز كرد. آپارتمانش در آخرين طبقه ي يك پنت هاوس شيك بي نظير بود. جلوي درب خدمتكارش كه قيافه و لهجه عربي داشت منتظرم بود، به داخل دعوتم كرد و گفت:

-         بفرماييد، الان خانم خدمت مي رسن.

از تعجب دهانم باز مانده بود، چون مهديه از يك طبقه متوسط بود.دو سه دقيقه بعد مهديه اي كه من قبلا نديده بودمش لبخند زنان به پذيرايي آمد. موهايش كوتاه تيغ تيغي شده شرابي رنگ، ابروهاي تاتو شده كماني، يك خال كوبي هم روسي سينه و بازوش بودو هاج و واج نگاهش مي كردم كه جلو آمد و بغلم كرد و بعد از روبوسي معذب نشستم كه اينبار مردي ميانسال، كچل و خيلي زشت به پذيرايي آمد. مهديه بلند شد و گفت:

-         ياسي جان، همسرم فري.

به احترامش بلند شدم كه رو به همسرش گفت: فري، ياسي جان يكي از بهترين دوستان منه، هموني كه خيلي تعريفش رو برات كردم.

بعد از دست دادن و سلام و احوالپرسي كردن فري، همسرش گفت:

-         خواهش مي كنم بفرماييد، من مزاحمتون نمي شم.

-         شما ببخشيد كه من بدموقع مزاحم استراحتتون شدم.

-         خواهش مي كنم چه مزاحمتي، منزل خودتونه.

مهديه معذرت خواهي كرده و براي بدرقه همسرش چند دقيقه اي تنهايم گذاشت. با دقت به اطرافم نگاه كردم، خونه بيشتر به عتيقه فروشي شباهت داشت. مبلمان، فرش ها، وسايل تزئيني، لوسترها، در تمام عمرم خونه به اون شيكي و قشنگي نديده بودم. همين طور كه محو تماشا بودم، مهديه هم برگشت و خنده كنان گفت: ياسي جان، خوب  عزيزم چه خبر؟

به زور لبخندي زدم و گفتم: خبر سلامتي، شما خوب هستيد؟

بلندبلند خنديد و گفت: چرا كلاس گذاشتي من همون مهديه هستم، جلوي اين نر غول برات كلاس گذاشته بودم.

بعد ادايش را درآورد و گفت: آخه آقا عاشق خانه كلاس بالاست.

كمي دلگرم شدم و پرسيدم: چرا پشت سر شوهرت اينجوري مي گي؟ پاهاشو روي هم انداخت و سيگاري روشن كرد و گفت: شوهر ثابتم نيست كه از اين شوهر كرايه اي هاست.

مات و مبهوت نگاهش كردم و پرسيدم: شوهر كرايه اي چيه؟

آهي كشيد و گفت: آخه دختر خوب نگفتي كدوم مردي با اين همه پول و ثروت مي آيد يه دختر آسمون جل رو بگيره كه كس و كارش معلوم نيست.

برگشتم و به پهلو نشستم و گفتم: مهديه يه خورده واضح تر حرف بزن، من كه از حرفهات سر درنياوردم.

باز قهقه اي زد و گفت: از بس كه خنگي، بابا طرف بوي فرندم، منتها فقط با اين نر غول مي گردم، بيست سال از من بزرگتره. از اون خرپول ها است كه نمي دونه چطوري پولاشو خرج كنه و من هم كه براش قر و قميش مي آم مثل ريگ برام پول خرج  ميكنه. توي دبي برام خونه خريده، ماشين خريده.

-         ببينم اين فري جانت مگه زن و بچه نداره؟

-    چرا بابا، زن و بچه داره. سه تا پسر مثل دسته گل داره، منتها از اون خانواده هايي هستن كه هركسي براي خودش،  خوشه. به جان ياسي من دو تا اسپانسر دارم، پسر و پدر خوب بهم مي رسن.

با چشماي از حدقه درآمده نگاهش كردم و گفتم: مهديه چي مي گي؟

با ناراحتي پك محكمي به سيگارش زد و گفت: باور كردنش خيلي سخته ولي واقعيت داره، يك واقعيت تلخ و ناگوار.

قطره اشكي از چشماش بيرون ريخت، آهي كشيد و ادامه داد: براي آدمايي مثل من كه نه پيش پدر جاي دارن نه پبس مادر، چاره اي غير از اين نيست. مادرم كه براي خودش خوش مي گذرونه، پدرمم كه دنبال زن خودش، انگار من اين وسط به ميل و دلخواه خودم بدنيا آمدم و بايد يه جوري اموراتمو بگذرونم.

اشكاشو پاك كرد و نقابي از شادي تصنعي بر صورتش زد و گفت:

-         خوب حالا تو تعريف كن ببينم چه خبر، از آقا رضا برام بگو.

با ياد رضا، قيافه ام درهم شد و جواب دادم: رضا از هر لحاظ پسر خوبيه، موقعيت شغلي، تيپ، قيافه، اخلاق...

تا اينو گفتم بلافاصله پرسيد: اگه خوبه پس چرا قيافه ات تو هم رفت و با اخم در موردش حرف ميزني.

به صورتش چشم دوختم و گفتم: خيلي مومنه، اولين دوست دخترش من هستم.

چون آبميوه اش را مي خورد با شنيدن اين جمله پفي كرد كه محتويات دهانش به رويم پاشيد. دستم را دراز كردم و از روي ميز دستمال كاغذي را برداشته و در حال پاك كردن صورتم گفتم: خفه نشي، حالمو بهم زدي.

خنده كنان جواب داد: ببخشيد يه لحظه نتونستم خندمو كنترل كنم. ببينم اين آقا رضا، بازاريه؟

-         نه بابا، دكتره.

چشماشو ريز كرد و متفكرانه جواب داد: تو اين دوره زمانه از اين مردا نادر هستن. ببينم ياسي مطمئني مَرده؟

خنديدم و گفتم: گمشو، پس خواجه است.

-    پس حتما مريض و حس نداره، ببر اول ازش تست بگير، چون الان پسربچه ها كه به سن بلوغ مي رسن دنبال اين كارا راه مي افتن.

همانطور كه از خنده ريسه رفته بودم جواب دادم: خوب رضا تازه به سن بلوغ رسيده.

-         ولي ياسي از شوخي گذشته باهات قصد ازدواج داره؟

حالت جدي به خودم گرفتم و گفتم: آره، همون روز اول خودش صيغه محرميت رو خونده. مهديه مشكل اينجاست كه من نمي تونم خودمو با خواسته هاي اون وفق بدم، اون يك زن ساده و بي آلايش مي خواد.

به ميان حرفم پريد و گفت: آخ، آخ تو هم چقدر ساده و بي آلايشي. ببينم ميدونه اهل دوغ و اين حرفها هستي.

خنديدم و گفتم: آره مي دونه، وقتي فشارم بالا مي ره چند ليوان دوغ مي خورم.

-         ببينم با اين تحفه ناياب كجا آشنا شدي؟

وقتي برايش تعريف كردم چند لحظه اي به فكر فرو رفت و سپس گفت: ياسي، دوستانه يه نصيحتي بهت مي كنم. خوب فكر كن يا خودت رو با عقايد و خواسته هاي رضا وفق بده يا تا دير نشده همين جا كاتش كن.

-         متوجه منظورت نشدم، واضح تر بگو.

-    ببين شايد الان يك تصميم آني بگيري و بگي دوستش دارم و نمي تونم بدون اون زندگي كنم ولي وقتي رفتي سر خونه زندگيت مي بيني نمي توني باهاش كنار بيايي. با يك بچه شروع مي كني به ناسازگاري و آخر از هم جدا مي شين، اونوقت اون بچه بيچاره مثل من الاخون والاخون مي شه. حالا هم اين حرفها رو ولش كن، اين هفته نه هفته آينده شب جمعه تولدمه، مي آيي.

-         نمي دونم، خيلي وقته كه مهموني نرفتم و دلم لك مي زنه براي يه دل خوشي ولي رضا رو چيكار كنم.

-         تو كه راههاي در رو بلدي ، يه جوري سرش شيره بمال و بيا.

-         ببينم چي كار مي كنم.

نگاهي به ساعت كردم، ساعت نزديك هفت بود. براي همين بلند شدم كه مهديه گفت:

-         كجا؟

-         بايد زودتر برم خونه تا دير نشده.

مهديه بعد از چند بار اصرار كردن آخر تسليم شد و اجازه رفتن را داد. شب موقع خواب به حرفهاي مهديه فكر مي كردم و به دلم رجوع كردم گفت: چطوري مي توني از رضا دست بكشي مگه اونو دوست نداري. همان لحظه عقل و منطق به حرف  مي آمد و مي گفت تو كسي نيستي كه اهل اين حرفا باشي پس غير از خودتن يه موجود بي گناه ديگه اي رو بدبخت نكن.

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

نمي دونم چقدر خوابيده بودم كه تلفنم زنگ زد جواب دادم: مامان بود. باشنيدن صداي خواب آلودم گفت: ياسي تو كجايي؟ دلم يهو شور زد؟

-         دلت شور نزنه، من صحيح و سالم خونه مژگان هستم.

-         اونجا چي كار ميكني ، مگه كارخونه نرفته بودي؟

-         چرا از اونجا اومدم. گفتم خيلي وقته پيش مژگان نيومدم بيام يه سري بهش بزنم.

-         خوب كاري كردي. من و نيلوفر هم مي ريم پارك. تو كي خونه مي آي؟

-         نمي دونم، شما با خيال آسوده برينو

بعد از خداحافظي نگاهي به ساعت انداختم، شيش و نيم بود. چون خواب از سرم پريده بود به رضا زنگ زدم، بعد از چند دقيقه حرف زدن گفت: ياسي،‌ آماده شو بيام دنبالت با هم بريم بيرون.

-         رضا ، مي شه مژگان هم همراه ما بياد. اون هم روز جمعه اي تنهاست.

-         چرا نمي شه، پس من هم با اميد مي آم.

-         پس لطفا يه خورده ديرتر بياين تا من،‌ مژگان رو هم بيدار كنم.

-         باشه، پس فعلا خداحافظ.

-         خدانگهدار.

در حاليكه پتو رو تا مي كردم، مژگان رو هم صدا كردم و گفتم:‌مژگان پاشو، بس ديگه.

بعد از چند بار صدا كردن آخر جواب داد و گفت: ياسي، جان ننه ات بذار بخوابم . پاشم كه چي بشه چي كار كنم.

خنده كنان جواب دادم: پاشو بيا منو نگاه كن.

-         از اول تا آخر هفته نگات مي كنم.

به اتاقش رفتم و پتو رو از روي سرش كشيدم و گفتم: بلند شو الان اميد و رضا مي آين،‌تو هنوز تو رختخوابي.

چشماشو باز كرد و در حاليكه گل از گلش شكفته بود جواب داد:

-         خوب عين بچه آدم همون اول بهم مي گفتي مهمون داريم.

-         خونه نمي آين مي خوايم بريم بيرون، زود باش الان مي رسن.

مژگان هم بلند شد تا هر چه زودتر آماده بشويم،‌كار من تمام شده بود ولي مژگان هنوز به سر و صورتش مي رسيد. وقتي نگاه خيره ام را ديد لباشو غنچه كرد و گفت: عزيز،  خوشگل نديدي كه اينطوري با حسرت نگام مي كني.

لبخندي زدم و گفتم: خوشگل ديدم ولي تحفه اي مثل تو نديدم.

هنوز كارش تمام نشده بود كه صداي زنگ آيفون بلند شد. به طرف آيفون رفتم و با ديدن چهره رضا،‌ توي مانيتور،‌ گوشي رو برداشتم و گفتم:

-         رضا ، الان ميايم.

-         پس منتظريم.

همان لحظه مژگان هم از اتاق خارج شد و باهم از درب بيرون رفتيم. داخل آسانسور پرسيد: چرا يك دفعه توي فكر رفتي؟

توي آينه آسانسور به خودم نگاه كردم و گفتم: داشتم به اين فكر مي كردم الان باز رضا به آرايشم گير مي ده.

مژگان با دقت به صورتم نگاه كرد و گفت: نه بابا فكر نمي كنم، تو كه زياد آرايش نكردي.

-         ببين اگه گير نداد شرط مي بندم.

با مژگان شرط بندي كرديم  و وقتي جلوي درب رسيديم،‌بعد از سلام و احوالپرسي سوار ماشين شديم و به راه افتاديم. مژگان پشت كنارم نشسته بود، آهست در گوشم زمزمه كرد و گفت: شرط رو باختي،‌شام بايد مهمون كني.

خنديدم و گفتم:‌ حق با توبود، به رضا مي گم جور منو بكشه.

همانطور كه با هم آهسته مي گفتيم و مي خنديديم اميد كه  در حال رانندگي كردن بود از آينه نگاهي به ما كرد و گفت: شما دو تا چي به همديگه مي گين و مي خندين.

زودتر از مژگان جواب دادم: تو چيكار به ما داري رانندگيت رو بكن. خصوصيه.

اميد كه هميشه حاضر جواب بود فورا گفت: جدي پس سه شنبه من هم بهت مي گم خصوصي يعني چي؟

مژگان كه خبر نداشت سه شنبه ها من پيش رضا مي روم، فورا پرسيد: مگه سه شنبه چه خبره؟

اميد  خنده كنان جواب داد: سه شنبه ها روز من و رضاست،‌ اون روز حرفهاي خصوصي بهم ديگه مي گيم.

رضا چپ چپ نگاش كرد و مژگان كه از حرفهاش سر در نياورده بود دوباره گفت: يعني چي،‌مگه شما دو تا هميشه با هم نيستين كه حرفهاتون براي اون روز مي مونه.

اميد از رو نرفت و گفت: چرا هميشه با هم هستيم، اگه دوست داشته باشي اين هفته بيا و ببين چي به همديگه مي گيم.

رضا در جواب اميد ،‌رو به مژگان كرد و گفت: اميد از اين چرنديات زياد مي گه.

اميد با چشماي گرد شده به رضا نگاه كرد و گفت: اِ ، از اين چرنديات زياد مي گم آره. مژگان جون،‌تو سه شنبه يكراست از سر كار بيا پيش من.

از اينكه ساعت رفتن من به اونجا مشخص نبود و ديرتر از معمول مي رفتم با آسودگي خاطر جواب دادم: مژگان،‌تو سه شنبه برو ببيين اين دوتا چي بهم ديگه مي گن.

مژگان: هر وقت بيكار شدم چشم مي آم اميد جان، فكر نمي كنم اون روز هم برسه.

اميد جلوي يك رستوران شيك و باصفايي كه خارج از شهر بود نگه داشت ، بخاطر تعطيل بودن شلوغ بود و چند دقيقه اي منتظر شديم تا يك جاي مناسب كنار رودخانه خالي شد. من و مژگان جلوتر از اونها به سمت ميز به راه افتاديم كه رضا از پشت دستمو گرفت، مكث كردم و باهاش همقدم شدم. اميد هم به كنار مژگان رفت. وقتي تنها شديم به صورتش نگاه كردم و پرسيدم: كارم داشتي؟

-         مي خواستم كنار خودم باشي.

به چشماي پرفروغش نگاه كردم و گفتم: بيا ليلي و مجنون شويم افسانه اش با من.

بعد خنديدم كه گفت: يه خورده يواشتر، همه نگاه ميكنن.

-         چيكار كنم تو منو ياد مجنون مي اندازي كه به خاطر عشق بيش از حدش،‌ چشم چپ ليلي رو نمي ديد.

-         باشه مسخره ام كن و دستم بنداز.

چون كنار ميز رسيده بوديم صندلي را عقب كشيدم و گفتم:‌ به جان رضا مسخره نمي كنم.

رضا پيش مژگان و اميد ديگه حرفي نزد. وقتي نشستيم اميد سفارش چايي و قيلون داد، چند دقيقه اي طول كشيد كه سفارش مان را آوردند. همينطور كه مشغول صحبت بوديم سر دسته قيلون رو از دست مژگان گرفتم. لحظه اي متوجه رضا نبودم اما وقتي سنگيني نگش را توي صورتم ديدم متوجه شدم، ولي به روي خودم نياوردم . اميد با ديدن تغيير حالت و قيافه رضا،  قليلون رو از دستم گرفت.با اينكه دوسش داشتم ولي اين رفتارهاش تو ذوقم ميزد و حالمو مي گرفت،‌ توي فكر بودم و با حلفه دستم بازي مي كردم . چند دقيقه اي كه گذشت به خودم دلداري دادم و گفتم: تو هم زياد سخت نگير، اون كه چيزي بهت نگفت. براي  همين سرمو بلند كردم و ديدم مردي كه در ميز روبرويي ما نشسته به صورتم ذل زده. وقتي ديد متوجه نگاهش شدم، نيشش را تا بناگوش باز كرد. فورا به رضا نگاه كردم و ديدم اون زودتر از من متوجه شده چون قيافه اش در هم بود. خودمو به بي خيالي زدم كه شايد مرتيكه دست از سرم بردارد ولي اون هرزه تر از اين حرفها بود و با چشم و ابرو اشاره مي كرد، كلافه شده بود. رضا آخر طاقت نياورد و رو به اميد كه روبروش نشسته بود،‌ كرد و گفت: اميد جاتو با ياسي عوض كن.

از كنارش بلند شدم و روبرويش نشستم و به اين ترتيب نفس راحتي كشيدم. اميد بعد از نشستن خنده اي كرد و به رضا گفت: رضا داشتن زن خوشگل اين دردسرها رو داره براي همين من تصميم دارم بگردم و بدتركيب ترين دختر رو براي خودم انتخاب كنم.

رضا در حاليكه دستش را لاي موهايش فرو مي كرد جواب داد:

-         به نظر من بايد قبل از اينكه باهاش بري بيرون،‌اول بايد صورتش رو بشوري.

مژگان با حيرت نگاهم كرد و من با تاسف سرمو تكان دادم.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

جلوي اولين تاكسي را گرفتم و سوار شدم، نمي دانستم با اون حال و روزم كجابرم چون اگر خانه مي رفتم بايد به مامان حساب پس ميدادم و اگر پيش رضا مي رفتم اون هم مثل مامان تا اصل قضيه را نمي فهميد دست از سرم برنميداشت و در صورت دانستن موضوع قيامت به پا ميشد. بهترين جا خانه مژگان بود . براي اطمينان از خانه بودنش، بهش تلفن كردم بعد از چند بار بوق زدن خواب آلود جواب داد. فورا پرسيدم: مژگان كجايي؟

-         خونه.

-         مي تونم بيام  پيشت.

چون بعد از دانستن موضوع رضا فقط يكبار اون هم به خواست خودش، به اونجا رفته بودم. براي همين دودل بودم و مژگان همانطور خواب آلود جواب داد: چرا نمي توني بيايي، منتظرتم بيا.

چون خيابانها خلوت بود چند دقيقه اي بيشتر طول نكشيد. وقتي رسيدم زنگ را زده و بالا رفتم. دلم مي خواست زودتر يه جايي ولو بشم چون از حرص و ناراحتي سرم گيج مي رفت. درب آپارتمانش باز بود، وقتي به داخل رفتم روي مبل دراز كشيده و چشماشو بسته بود. بدون اينكه چشمش را باز كند پرسيد: مگه تو امروز كارخونه نبودي؟

در حاليكه صدايم مي لرزيد جواب دادم: چرا، از اونجا دارم مي آم.

گويا متوجه اوضاع بي ريختم شد چون بلافاصله چشماشو باز كرد و با دين قيافه ام مضطرب پرسيد: ياسي چي شده؟ چرا رنگت مثل ميت شده؟

بي اختيار اشك رو گونه هام لغزيد و با گريه اونچه را اتفاق افتاده بود برايش تعريف كردم. بعد از اينكه ساكت شدم، كلافه از جايش بلند شد و در حاليكه تو اتاق راه مي رفت گفت: عجب پست فطرتيه،‌ آشغال،‌ كثافت، الحق كه به باباش رفته.

در جوابش گفتم: كاش صبح رضا تنهام نمي ذاشت كه اين بي شعور همچين جسارتي رو به خودش بده.

مژگان در حاليكه توي فكر بود پرسيد: مگه صبح با رضا بودي، پس براي همين نيومده بود؟

-    آره ، كاش در مورد بابك بهش از قبل حرفي زده بودم. چون اونوقت امروز با خيال آسوده خونه برنمي گشت و تنهام نمي ذاشت.

مژگان شماتت بار نگاهم كرد و گفت: چرا بهش نگفتي. اگه يه روز سرزده بياد چيكار مي كني؟ حالا خودت مي خواي چيكار كني. ديگه اونجا كار نمي كني؟

-         خيلي وقته گير داده اونجا كار نكنم، مي دوني كه براي هر كاري گير مي ده.

آمد كنارم نشست و با آرامش گفت: ياسي، تو با چشم باز انتخابش كردي، مگه نمي ديدي اون چقدر مومن و با ايمانه.

نگذاشتم ادامه بده و زودتر جواب دادم: مژگان مي گي چيكار كنم. هر كاري اون مي گه بكنم. اصلا ببينم تو حاضر بودي بخاطرش حتي چادر هم سر كني.

با قاطعيت جواب داد: به جان مامان و بابا، اگه اون منو ميخواست حتي اگه ازم مي خواست چادر سر كنم اين كار و هم مي كردم چون رضا، پسر خوبيه و ارزش گذشتن از كارها و خواسته هامو داره و يك تار موش مي ارزه به مردهايي مثل محسن و بابك.

كلافه و بي حوصله به چشماش خيره شدم،‌صداقت از چشماش مي باريد. براي همين در جوابش گفتم: من هر كاري مي كنم نمي تونم مطابق ميل اون رفتار كنم، شايد هم به اندازه اي كه تو دوستش داري ندارم. نمي دونم واقعا نمي دونم چيكار كنم.

مژگان توي سرم زد و گفت: براي اينكه خيلي خري، اگه يه ذره عقل تو كله ات بود ميفهميدي با خوشبختي فاصله زياد نداري.

مژگان بلند شد و به آشپزخانه رفت و منو توي درياي فكر و خيال رها كرد. از طرفي رضا رو دوست داشتم و از طرفي نمي تونستم با عقايدش كنار بيايم. در اين فكر و خيال بودم كه مژگان با دو تا ليوان برگشت . يكي از ليوان ها رو بطرفم گرفت وخنده كنان گفت: ببخشيد خانوم بعد از نهار نوشيدني مزه ميد ه، بفرماييد.

ليوان را از دستش گرفتم و لبخند زنان جواب دادم:‌لوس بي مزه، اصلا حوصله شوخي كردن و مزه ريختن رو ندارم، بجاي اين حرفها بگو ببينم از فردا چه خاكي تو سرم بكنم، ديگه نرم.

مژگان متفكرانه جواب داد: اتفاقا خودمم به اين فكر ميكردم، ياسي تو بايد تا آمدن آقاي سعيدي بياي سركار. چون تو رو آقاي سعيدي استخدام كرده،‌نه اون سگ هرزه.

-         راست مي گي.

با مژگان صحبت مي كرديم كه تلفنم زنگ زد، با ديدن شماره رضا به حول و ولا افتادم و گوشي رو بطرف مژگان گرفتم و گفتم: بيا تو جواب بده، اگه الان حرف بزنم رضا خيلي تيزه و باز مي فهمه و الم شنگه به پا مي كنه.

مژگان از گرفتن گوشي امتناع كرد و گفت: من چي بگم؟

لحظه اي فكر كردم و گفتم: بگو از خستگي همين جا خوابش برد.

مژگان گوشي رو روشن كرد و بعد از سلام و احوالپرسي گفت:

-         رضا، ياسي اومده پيش من و همينطور كه حرف مي زديم همين جا هم خوابش برد، خيلي خسته بود.

نمي دونم چي گفت كه مژگان جواب داد: نه باور كن، نه جاي هيچ نگراني نيست.

-

- باشه مي گم باهات تماس بگيره.

-

- نه خدا حافظ.

وقتي ارتباطش رو قطع كرد، گفت : وقتي ميگم خري،‌قبول كن. بيچاره فكر كرد برات اتفاقي افتاده كه باز اومدي پيش من،‌ براي همين نگران شد. حرفمو باور نكرد، گفت اگه بيدار شدي باهاش تماس بگيري.

خميازه اي كشيدم و گفتم: به جان مژگان هم روحم و هم جسمم خيلي خسته است براي همين خوابم مي آد.

آه سينه سوزي كشيدم و ادامه دادم:‌مژگان،‌هر كاري مي كنم هيچوقت به آرامش نمي رسم . هميشه اضطراب و استرس دارم و همه چيزو پوچ و بي ارزش مي بينم.

مژگان آمد كنارم نشست و گفت: من هم بعد از طلاق اينطوري شده بودم ولي يك روز نشستم خوب فكر كردم، ديدم اينطوري به جايي نمي رسم. براي همين سعي كردم به آينده با ديد خوب و بهتري نگاه كنم و يك جورايي با زندگيم كنار اومدم.

-    آخه مژگان ، ترس از زندگي از بچگي همراه من بوده و هر چه بزرگتر شدم اون هم بزرگتر شده و مثل يه كابوس شده . دلم ميخواد يك روز كه از خواب بيدار شدم اين كابوسها هم تمام شده باشه.

مژگان مستقيم به چشمام نگاه كرد و خنده كنان گفت: الان هيپنوتيزمت مي كنم  به خواب مي ري و قتي بيدار شدي همه چيز به حالت عادي در مي آيد.

مژگان سر به سرم گذاشت و ادامه داد: ساعت پنجه، بيا دو ساعتي بخوابيم چون خواب من هم نصفه كاره مونده.

من همانجا روي كاناپه دراز كشيدم و خوابيدم.

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

روز بعد سر ساعت نه، راننده بابك به دنبالم آمد. اول خيال كردم منو تا كارخانه خواهد برد،‌ اما وقتي در اتوبان چمران از اولين بريدگي به سمت هتل استقلال پيچيد فهميدم توي هتل منتظرم هست. راننده موقع پياده شدن گفت: آقاي سعيدي داخل لابي منتظرتان هستند.

تشكري كردم و به لابي هتل رفتم. ديدم به تنهايي نشسته و منتظرم است. با ديدنم از جايش بلند شد و دستش را بطرفم دراز كرد . بعد از سلام و احوالپرسي،‌ منتظر مهمانها شديم. نزديك ساعت ده بود كه همراه دو تكنسين به سمت كارخانه به راه افتاديم. وقتي به آنجا رسيديم انتظار داشتم بابك ساعتي مانده و بعد كارخانه را ترك كند ولي اون روز بابك تا ساعت هفت زمانيكه برگرديم همراه ما ماند. رفتارش كاملا خودماني و صميمي شده بود  و نگاههايش با روزدهاي ديگه فرق مي كرد، بعضي موقعها كه به صورتم ذل مي زد لحظه اي سرم را بلند كرده و غافلگيرش مي كردم. با اينكه قبلا اين كارها برايم جالب بود ولي نمي دانم چرا اين دفعه زير نگاههات معذب بودم، شايد هم به خاطر وجود رضا بود. روز پنجشنبه موقع برگشت بابك، بهم رو كرد و گفت:‌فردا مي دونم روز تعطيلي و استراحتته ولي اين هفته استثنائا بايد بياي سركار، منظور كارخونه است، مشكلي نيست كه؟

با اينكه دردلم عزا گرفتم ولي از روي ناچاري، سري به علامت مثبت تكان دادم و گفتم: نه مي آيم.

اگه رضا مي فهميد حتما باز ناراحت ميشد ولي چاره اي غير از اين نداشتم، چون اگر بهانه اي براي نرفتن به كوه مي آوردم از طريق مامان مي فهميد و اين كار را خراب تر مي كرد. وقتي عصر به خونه رسيدم چند دقيقه اي استراحت كرده و سپس به سراغ تلفن رفته و به رضا اطلاع دادم، از اينكه اعتراضي نكرد تعجب كردم چون انتظار داشتم باز ساز كار نكردنم را كوك كند ولي اون حرفي در اين مورد نزد.

روز جمعه كمي ديرتر از هفته هاي قبل از خواب بيدار شدم از اينكه نمي توانستم كنار رضا باشم حالم بد بود، براي همين بي حوصله مانتو را تنم كرده و به پايين رفتم. وقتي درب را باز كردم از ديدن رضا حيرت كردم و تازه شصتم خبردار شد كه چرا رضا اعتراضي نكرد، لبخند زنان جلو آمد و سلام كرد و گفت: چيه، از ديدنم ناراحت شدي؟

فورا خودمو جمع و جور كردم و گفتم: نه، نه، انتظار ديدنت رو نداشتم فكر مي كردم اين موقع بايد همراه بچه ها كوه باشي.

با حالتي خاص جواب داد: بدون تو، كوه هم صفا نداره و براي همين خواستم خودم هر جا كه خواستي ببرم و در خدمتت باشم.

در خيالم، دودستي بر سرم كوبيدم و گفتم: واي ياسي خاك به سرت شد. الان اگه رضا، بابك رو ببينه فكر مي كنه سرو سري بينتون هست حالا خر بيار و باقالي بار كن،  هر چقدر هم قسم وآيه بخوري باورش نمي شه. نگاهي به ماشين جلويي انداختم و گفتم:‌ بذار اول به راننده شركت خبر بدم بعد با هم بريم.

با پايي لرزان جلو رفتم و به راننده گفتم: لطفا به آقاي سعيدي اطلاع بديد كه امروز من خودم مي رم و اونجا منتظرم باشن.

وقتي برگشتم و سوار ماشين رضا شدم فقط خدا ميد اند چه حالي داشتم، دست و دلم مي لرزيد و حالت تهوع داشتم. رضا نگاهي كرد و گفت:

-         ياسي انگار از اومدنم ناراحت شدي؟

با اينكه از اومدنش توي دلم خون گريه مي كردم ولي با حالت عادي دستمو روي شانه اش گذاشتم و گفتم: نه خيلي هم خوشحال شدم، بجان رضا از اينكه امروز نمي تونستم كنارت باشم از ديروز عزا گرفته بودم.. من در طول يك هفته فقط سه شنبه و جمعه رو دوست دارم.

با گفتن اين جمله چشمانش برقي زد و خنده اي از ته دل كرد و گفت:

-         پس اگه اينطوريه اسم روزها رو عوض كنيم و بذاريم سه شنبه و جمعه.

با حالت غيض،‌مشتي به شونه اش كوبيدم و گفتم: خيلي لوسي، من نگفتم از اسم شون خوشم مي آيد بلكه...

ديگه ادامه ندادم كه مستانه نگاهم كرد و گفت: بلكه چي؟

براي اينكه توي خماري نگهش دارم لبخند زنان به جلو چشم دوختم و حرفي نزدم. صورتمو به طرف خودش چرخوند و دوباره گفت: بلكه چي ، تا نگي دست از سر كچلت برنميدارم.

خنديدم و گفتم: هر وقت كچل شدم برات مي گم.

موذيانه جواب داد: خوب من هم همينطور به راهم ادامه مي دم. آخر ديدي از تركيه سر درآورديم.

با بي تفاوتي شونه اي بالا انداختم و مسير حرف را عوض كردم. نزديك جاده اي كه به كارخانه مي پيچيد گفتم: رضا رد نشي بايد بپيچي.

اون هم با بي تفاوتي شونه اي بالا انداخت و گفت: مگه تو جوابم رو دادي، من هنوز منتظر جوابت هستم.

چون ديدم رضا از اونجا رد شد و به طرف جلو رفت، تند گفتم: بابا مي خواستم بگم من اون روزها رو به خاطر اينكه با توهستم دوست دارم.

خنديد و گفت: مرسي ، حالا كه به حرف اومدي و اعتراف كردي من هم به مقصد مي رسونمت.

بلافاصله از سرعتش كم كرد و دنده عقب گرفت. جلوي درب كارخانه منتظر بودم رضا بعد از پياده شدن من برگردد ولي ديدم نه، همراه من به داخل آمد. از اينكه از بابك حرفي به رضا نزده بودم هزار بار بر خودم لعن و نفرين كردم. در دفتر منتظرشان نشسته بوديم، از پنجره وقتي نگاهم به آنها افتاد ديدم بابك همراهشان نيست. وقتي از نيامدنش مطمئن شدم، نفس راحتي كشيدم و در دل خدا رو شاكر شدم. رضا ساعتي پيشم ماندو وقتي از كارم راضي و مطمئن شد خداحافظي كرد و رفت. ظهر داخل دفتر داشتم چايي مي خوردم كه بابك آمد، نگاهي به چشماي پف كرده اش انداختم و گفتم: خودت امروز تو خونه راحت گرفتي و خوابيدي ولي ما رو از كله سحر بيدار كردي و كشوندي اينجا.

خميازه كشان خنديد و گفت: نه بابا، خواب موندم. ديشب تا صبح با دوستام بودم براي همين ساعت پنج و نيم بود اومدم ، يه خورده چشمامو گرم كنم كه دو ساعت پيش بيدار شدم. زود دوش گرفتم و اومدم خدمت سركار.

در دلم گفتم: خدا رو شكر كه خواب موندي و گرنه رضا منو مي كشت. با آوردن غذاها و آمدن بقيه، خيالم راحت شد چون همه اش چشمم به درب بود كه مبادا رضا دوباره برگردد و من و بابك را تنها ببيند. بعد از خوردن غذا،‌ بابك سر دستگاهها رفت. بعد از سركشي پيشم آمد و گفت: - ياسمن جان ، كيفت رو بردار بريم چون ديگه با ما كاري ندارن.

از خدا خواسته كيفم را برداشته و همراهش به راه افتادم، دلم مي خواست زودتر به خونه بروم و بخوابم. قبل از اينكه منو به خونه برسونه، چند لحظه اي به صورتم خيره شد. وقتي غافلگيرش كردم اينبار نگاهش را ندزديد بلكه خيره نگاهم كرد و گفت: بريم خونه چايي بخوريم، بعد از نهار مزه مي ده.

از طرز نگاهش خوشم نيامد براي همين خيلي محكم و جدي گفتم:

-         من عادت ندارم بعد از نهار چايي بخورم.

از رو نرفت و گفت: پس بريم نوشيدني چيزي بخوريم.

متوجه منظورش شدم و براي همين با اخم جواب دادم: من بعد از نهار هيچي نمي خورم. مي خوام برم خونه و بخوابم.

با وقاحت جواب داد: خوب مي ريم خونه ما و با هم مي خوابيم.

تا اينو گفت، كنترل خودمو از دست دادم و بدون در نظر گرفتن موقعيتم مجكم در گوشش زدم و با فرياد گفتم: احمق همين جا نگه دار، آشغال چي فكر كردي.

فورا ماشين رو كناركشيد و نگه داشت، سريع پياده شدم و درب رو محكم كوبيدم. اون هم بدون حرف و حديثي راهش را كشيد و رفت.

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

بعد از آن ماجرا تا دو روز بابك رو نديدم. روز سه شنبه ساعت نه بود كه باز بابك احضارم كرد، وقتي به اتاقش رفتم با رويي گشاده تحويلم گرفت. وقتي نشستم اون هم از صندلي مخصوصش بلند شد و آمد درست روبرويم نشست و خنده كنان گفت:

-         خوب ياسمن خانم حالا منو سر كار مي ذاري.

-         من فكر مي كردم زودتر از اينها احضارم كني.

-    وقت نشد، همه اش درگير اين دستگاههاي جديد هستم كه بابا، عيد از آلمان خريداري كرده. اتفاقا براي همين صدات كردم، امشب چند نفر تكنسين براي نصب و راه اندازي از آلمان مي آن و تو از فردا صبح بايد همراهشون به كارخونه بري. و مترجمشون باشي.

متعجب جواب دادم : من كه آلماني بلد نيستم.

بلند بلند خنديد و جواب داد: خوب من هم بلد نيستم ولي اونا انگليسي هم صحبت مي كنن.

فردا صبح ساعت نه مي آم دنبالت و با هم همراه اونا مي ريم كارخونه، ديگه نمي خواد بياي شركت.

از ترس مامان كه مبادا به رضا در اين مورد حرفي بزنه دستپاچه جواب دادم: نه، نه، خودم مي آم.

-         كجا مي آي، يعني خودت مي ري كارخونه؟

-         نه، يه جاي ديگه مي آم.

لحظه اي فكر كردم و گفتم: مي خواي ساعت نه، بيام همون هتلي كه اونا اقامت دارن.

-         پس راننده رو مي فرستم دنبالت، تا وقتي كه كار دستگاهها تمام نشده هر روز مي آيد دنبالت، ok.

Ok تكه كلام بابك بود. با اين خبر بابك در دلم عزا گرفتم چون اگه رضا مي  فهميد حتما قشقرق به پا مي كرد. نمي دونستم چيكار كنم. دودل بودم كه در جريانش بگذارم يا نه، آخر تصميم گرفتم حرفي از بابك نزنم و فقط در مورد كارم برايش بگويم.

عصر چون امتحانات رضا روز قبلش تمام شده بود با خيال آسوده پيشش رفتم،  بي صبرانه منتظرم بود و مثل هميشه به محض ديدنم آغوش گرمش را به رويم گشود. چقدر كنارش احساس امنيت و آرامش مي كردم و دوستش داشتم و دلم ميخواست مثل اون، به راحتي ابراز علاقه كنم و احساساتمو بيان كنم ولي حيف كه يك ترس ناشناخته مانع مي شد. بعد از گذشت دقايقي گفت: حالا ديگه با خيال آسوده سر فرصت مي تونم با تو باشم.

با ناراحتي جواب دادم: ولي حيف كه تا چند روز من نمي تونم، از فردا سرم گرم ميشه.

متعجب پرسيد: چرا، مگه از فردا چه خبره؟

-         براي نصب و راه اندازي دستگاههاي جديد كارخونه، از فردا همراه تكنسين هاي خارجي بايد كارخونه برم.

مضطرب پرسيد: تو چرا، مگه غير از تو كس ديگه اي نيست.

-         به عنوان مترجم.

دست توي موهاش كرد و گفت: واي خداي من، ياسي اين كار كردن تو، برام عذاب آور شده.

با اخم جواب دادم: آخه چرا، من كه تا بحال بدي از آقاي سعيدي نديدم، اون پيرمرد تا حالا نگاه چپ به من نكرده، ولي تو همه اش گير دادي. واقعا رضا از تو بعيده، مثلا مومني.

نگذاشت ادامه بدم و گفت: دست خودم نيست، ته دلم دلشوره دارم يه حس غريب، نميدونم واقعا خودمم موندم. دلم ميخواد هر چه زودتر دست تو بگيرم و بيارم خونه خودم تا بشيني توخونه.

خنده كنان به ميان حرفش پريدم و گفتم: بشينم تو خونه و كلفتي كنم.

اخمهاشو باز كرد و گفت: نه، خانمي بكني . من همچين جسارتي نكردم، خانم.

به چشماي با محبتش خيره شدم و سوالي رو كه مدتها در ذهنم بود پرسيدم: رضا،‌ تو چرا منو اين همه دوست داري در صورتيكه من دختر دلخواه تو نيستم و فرسنگها با معيارها و خواسته هاي تو فاصله دارم.

اون هم به چشمام خيره شد و جواب داد: دوست داشتن دست خود آدما نيست. ناخواسته به سراغت مي آد. وقتي به سراغت اومد اونوقت ديوارها، فاصله ها از بين مي ره. دوست داشتن، دين و مذهب نميشناسه.

-         يعني مي خواي بگي عاشقم هستي.

-         اوهوم.

-    چرا دروغ بگم من عشق رو باور ندارم، منظورم اين نيست كه تو دروغ مي گي نه، چون اگه غير از اين بود يك روز هم نمي تونستي منو تحمل كني.

دستش رو در گردنم انداخت و لبخند زنان جواب داد: چرا، مگه تو عيب و ايرادي داري؟

در جوابش گفتم: باطن تو اونقدر پاك و باصفاست كه عيب و ايرادهاي منو نمي بيني.

و با بغض ادامه دادم: من يك ديوار فروريخته ام و تو ميخواي بناي خوشبختيت رو،  روي ديوارهاي سست بنيان كني.

دستش رو، روي دهانم گذاشت و گفت: اين حرفهاي چيه كه امروز مي زني، چرا اينقدر زندگي رو سياه و تاريك مي بيني. اصلا پاشو مانتوتو تنت كن، بريم بيرون.

وقتي مانتومو تنم كردم با دقت نگاهم كرد و گفت: واي ياسي اين چه مانتويي پوشيدي، لباست پيداست.

حسابي تو ذوقم خورد ، اما براي اينكه جر و بحث نكنيم حرفي نزدم ولي رضا ول كن نبود، ادامه داد وگفت: حداقل يه بلوز آستين كوتاه مي پوشيدي نه تاپ، تمام تنت پيداست. يه لحظه برو توي آينه خودتو نگاه كن ببين جلب توجه مي كني يا نه؟

وقتي حرفهاش تمام شد ، سعي كردم خونسردي مو حفظ كنم و در جوابش گفتم: عزيزم اين مانتو رو براي جلب توجه ديگران نپوشيدم، بلكه بخاطر گرمي هوا مي پوشم. آخه چه دليلي داره با وجود گل پسري مثل تو نظر ديگران رو جلب كنم، هان. حالا چيكار كنيم، بريم يا بشينيم.

و منتظر به صورتش چشم دوختم، دقايقي در سكوت نگاهم كرد و سپس گفت: نه بريم.

جلوتر از من به راه افتاد چون اخم كرده بود دستش را گرفتم و صدايش كردم. بدون اينكه نگاهم كنه جواب داد: بله.

دوباره صدايش كردم، اينبار نگاهم كرد و گفت: بله.

لبخندزنان گفتم: بله،‌نه جانم.

اون هم در مقابلم لبخندي زد و گفت: جانم.

- هيچي مشكلم حل شد.

چون سر درنياورد متعجب پرسيد: مشكلت، مگه مشكل داشتي.

-         بله اخمهاي تو بزرگترين مشكل من بود، چون عادت نكردم تو بهم اخم كني.

-         اگه تو دختر خوب و حرف گوش كني بشي، مطمئن باش هيچوقت اخمهاي منو نمي بيني.

دستش را به گرمي فشار دادم و باهم بيرون رفتيم.

بعد از كمي گشتن تو خيابانها، رضا جلوي يك ساندويچ فروشي نگه داشت و رو به من كرد و گفت: خانم محترم بخاطر نامناسب بودن لباستون، شرمنده كه نمي تونم به داخل دعوتتون كنم. لطفا هر چي كه ميل داريد همينجا سفارش بديد.

با اينكه از حرفش كمي دلخور شدم ولي به روي خودم نياوردم و لبخند تصنعي زده و گفتم: مهم نيست، براي من چيزبرگر بگير.

دقايقي طول كشيد كه رضا با ساندويچها برگشت. با اينكه اشتهايم كور شده بود ولي بالاجبار از دستش گرفتم و شروع كردم به خوردن كه تلفنم زنگ زد، شماره نا آشنا بود.

يك لحظه پيش خودم فكر كردم نكنه يكي از دوستان قديمي ام باشه. اونوقت جلوي رضا چي بايد مي گفتم، براي جواب دادن دودل بودم كه رضا گفت: چرا جواب نمي دي؟

با دلهره جواب دادم: شماره برام آشنا نيست.

-         خوب نباشه، جواب بده تا بفهمي كيه.

با اضطراب روشن كردم و گفتم: بفرماييد.

با شنيدن صداي يك زن نفس راحتي كشيدم. به حالت مزاح جواب داد: كجا بفرمايم عزيزم.

-         منظورم اينه كه امرتونو بفرماييد.

-         بي معرفت چه زود منو از ياد بردي. انگار ده ساله كه منو نديدي.

كمي به ذهنم فشار آوردم و يكدفعه گفتم: مهديه تويي؟

-         بله خانم خودمم.

با هيجان گفتم: بي معرفت منم يا تو، يكسال ازت خبري نيست كجايي؟ چند بار بهت زنگ زدم جواب ندادي، آخر سر يكي برداشت و گفت اين شماره واگذار شده.

خنده كنان جواب داد: آره شمارمو عوض كردم، توي دبي زندگي ميكنم و سه چهار روزه برگشتم.

-         دبي چيكار مي كردي/

-         براي مسافرت رفته بودم، اونجا با يكي آشنا شدم و ازدواج كردم.

-         اوه چه خبر،  حداقل براي عروسيت دعوت مي كردي.

-         ماجراش طولانيه، كي وقت داري همديگر رو ببينيم.

با گفتن اين جمله آه از نهادم برآمد ، با ناراحتي جواب دادم:

-         نمي دونم ، چون چند ماهه كار مي كنم و از فردا يه مقدار ساعت كارم تغيير كرده براي همين برنامه مشخصي ندارم.

-         پس آدرس خونمو يادداشت كن و هر  وقت فرصت كردي بيا.

رو به رضا كردم و گفتم: رضا، يه كاغذ و خودكار بهم مي دي؟

رضا از داشپورت دفترچه يادداشتي با خودكار بيرون آورد و بدستم داد كه مهديه پرسيد:

-         رضا، دوست پسرته؟

نگاهي به رضا كردم و گفتم: آره، يه گلي كه همتا نداره، آقاست.

رضا كه تمام هوش و حواسش به حرفهاي من بود لبخند زنان با حالتي خاص كه توام با رضايت و غرور بود جواب داد: كمال همنشيني اثر كرده وگرنه من همان خاري بودم كه هستم.

مهديه با شنيدن حرفهاي رضا جواب داد: ياسي خانم كي مي ره اين همه راهو پياده شو با هم بريم، ديگه لازم نكرده برام پز بدي و براي هم تعارف تيكه پاره كنيد.

-         بي مزه،‌ حالا آدرستو بگو.

يادداشت كن: زعفرانيه.

با شنيدن زعفرانيه با حيرت گفتم: به به ، بالانشين شدي.

-         چيكار كنيم، داشتن شوهر خر پول اين مزايا رو هم داره ديگه.

بعد از اينكه آدرس رو يادداشت كردم از مهديه خداحافظي كرده و ارتباطم رو قطع كردم كه رضا پرسيد: خيل وقته باهم دوست هستين؟

-         آره، از اول راهنمايي با هم دوست و همكلاس بوديم.

-         پس لازم شد كه من هم با اين دوستت آشنا بشم.

فورا جواب دادم: كه ببيني چطور دختريه؟

-         نه، همينطوري گفتم اگه تو نخواي هيچ اصراري ندارم.

از طرز حرف زدنش پيدا بود كه دروغ مي گفت چون مي دونستم چقدر نسبت به اين موضوع حساسه، براي همين در دلم گفتم: اگه يك بار ببينيش مطمئنم ديگه نمي ذاري اسمش رو هم بيارم.

شب وقتي به خونه رفتم تا اسم مهديه رو آوردم و درموردش حرف  زدم، مامان فورا با اخم جواب داد: لازم نكرده بري ديدنش، من ازاين دختر خوشم نمي آيد، باعث و باني رفتار و كارهاي غلط تو، اونه.

با حرص جواب دادم: چرا گناه خودتونو به گردن اون مي ندازين.

مامان چند دقيقه اي بهت زده نگام كرد و بعد گفت: دستت درد نكنه بعد يك عمر زحمت كشيدن و به پاي شما سوختن خوب دستمزدمو دادي‌،‌آفرين.

از حرف نسنجيده خودم پشيمان و ناراحت شدم. فورا به كنارش رفتم و دستامو دور گردنش انداختم و بوسه اي به گونه اش زدم و گفتم: مامان به خدا منظورم شما نبودي، ببخشيد غلط كردم كه حرف بي ربط زدم.

مامان آهي كشيد و جوابي نداد. اونقدر قربان صدقه اش رفته و معذرت خواستم و بر خودم لعنت فرستادم كه آخر دلش را بدست آورده و لبخند رو، روي لبانش ديدم.

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

روز بعد نزديك ساعت ده، بابك خان اطلاع داد كه براي رفتن به كارخانه آماده بشوم. مداركي كه لازم بود برداشتم و كنار ميز خانم ناظمي منتظرش شدم،‌ده دقيقه اي طول كشيد كه بيرون آمد و با هم به سمت هشتگرد به راه افتاديم. در طول راه مدام از پدرش و هاله، زن باباش مي گفت كه به راحتي حالش رو درك مي كردم. حرفهاي بابك خان خاطرات گذشته رو برام زنده كرد، خاطراتي كه به هيچ وجه ازش خلاصي نداشتم. افكار بهم ريخته بود، بسته سيگار رو از كيفم بيرون آوردم و گفتم:

-         ببخشيد اگه ناراحت نمي شيد؟

با ديدن بسته سيگار خنديد و نگذاشت ادامه بدم و گفت: ممنون كه منو هم راحت كرديد، من براي اينكه شايد دودش شما رو اذيت كنه نكشيدم.

بسته را بطرفش گرفتم  يك نخ برداشت و فندك موزيكالش را روشن كرد و بطرفم گرفت، تشكري كردم و دو تا پشت سر هم دود كردم. واقعا كه چقدر آرامش مي بخشيد و ناخودآگاه سفره دلم را پيشش باز كردم. وقتي حرفهام تمام شد لبخند زنان گفت: پس اون روز بخاطر اين بهم گفتين مردا همه شون پستن.

با شرمساري نگاش كردم و گفتم: ببخشيد بعضي مواقع كنترل زبونم دست خودم نيست.

همانطور كه لبخند مي زد جواب داد: خواهش مي كنم. به شما حق مي دم چون خودمم نسبت به خانوما خوشبين نيستم، البته ببخشيدها قصد توهين نداشتم. مي دونيد من و شما يك حس مشترك داريم، نفرت از پدرامون.

-         دقيقا، راستي شما تك فرزند هستيد؟

-    نه، دو تا برادر بزرگتر از خودم دارم كه توي امريكا زندگي مي كنن و يك خواهر هفده ساله دارم، در ضمن ياسمن جان اينقدر با من لفظ قلم صحبت نكن، من از اين كارا خوشم نمي آيد و دوست دارم با اطرافيانم راحت باشم.

خنديدم و گفتم: آخه اين غير ممكن، شما كارفرماي من هستيد و چطور مي تونم توي شركت جلوي همه شما رو بابك صدا كنم.

-         خوب اينجا كه محيط كار نيست، پس عذر و بهانه نيار. Ok.

-         چشمكي زدم و گفتم: Ok.

نزديك ساعت دو، به تهران برگشتيم و چون ظهر بود به پيشنهاد بابك براي خوردن غذا به هتل لاله رفتيم. وقتي از هتل بيرون آمديم بابك گفت:

-         خونتون كجاست؟

با مزاح گفتم: شهر ري،  چطور مگه؟

آثار نارضايتي را در قيافه اش ديدم، با لب و لوچه آويزان جواب داد:

هيچ مي خواستم برسونمت خونه، ديگه چيزي به ساعت چهار نمونده، گفتم شايد مسيرمون يكي باشه.

با شيطنت پرسيدم: يعني از رسوندنم پشيمون شدي؟

هول د و با تته پته گفت: نه چرا، ‌آخه.

و بطرف ماشين هاي هتل به راه افتادم و گفتم: نمي خواد اين همه راه رو بزحمت بكشي، خودم مي رم خداحافظ.

جلوي اولين تاكسي با صداي بلند كه بابك بشنود گفتم:‌ قيطريه.

بعد بلافاصله سوار شدم و مجال حرف زن به بابك را ندادم و وقتي از جلويش رد مي شدم دستي برايش تكان دادم. از اينكه سر كارش گذاشته بودم حسابي كيف كردم.

چون زودتر از معمول به خونه رفتم براي مامان مختصر و مفيد توضيح دادم، البته به غيراز درد و دل كردن و هتل رفتما ن را. بعد براي استراحت به اتاقم رفتم و نزديك غروب سرحال و قبراق پيش مامان آمدم و گفتم:

-    مامان حوصله داري بريم برام مانتو بخريم. هوا گرم شدده و اين مانتوم يه خورده ضخيمه، بعدش هم بريم يه خورده بگرديم.

مامان نگاهي كرد وگفت: بله چرا نميشه، مخصوصا امروز كه دخترم شاد و شنگول.

سه تايي حاضر شديم و بيرون رفتيم. اول به مانتو فروشي رفته و مانتو نازخ و خنك نيلي رنگي خريديم، سپس نيلوفر رو به شهربازي برديم. به هر سه مون حسابي خوش گذشته بود چون ماماتن رو هم همراه خودمون سوار وسايل بازي مي كرديم. شب ديروقت بود كه به خونه برگشتيم.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

دلم بدجوري براي رضا تنگ بود براي همين عصر به جلوي خونه اش رفتم و تا ساعت شيش كه از دانشگاه مي آمد منتظرش شدم. نزديك ساعت پنج يكي از همسايه ها بيرون آمد چون موقع رفت و آمدم به اونجا منو ديده بود،‌درب را نبست و من كه حسابي از ايستادن خسته شده بودم بالا رفتم و روي پله هاي جلو درب آپارتمان منتظرش نشستم. با شنيدن صداي درب از بالا سرك كشيدم خودش بود. براي اينكه غافلگيرش كنم، دو سه پله بالا تر رفتم. وقتي بالا‌آمد خميازه كشان درب را باز كرد و پايش را داخل گذاشت،‌صدايش كردم و گفتم: آقا رضا، مهمون نمي خواي؟

با شنيدن صدام فورا سرش رو به عقب چرخوند و با ديدنم،‌ لبخندزنان گفت: چرا نميخوام،‌قدمش روي چشم.

سريع از پله ها پايين رفتم و خودمو در آغوشش انداختم و گفتم:

-         خيلي دلم برات تنگ شده بود و نمي تونستم چهار روز ديگه صبر كنم.

دست در كمرم انداخت و در حاليكه به داخل مي رفتيم جواب داد:

-         خوب كاري كردي اومدي. چون دل من هم خيلي برات تنگ شده بود.

زمزمه هاي عاشقانه اش هميشه انرژي و نشاط مي داد و منو به عرش مي برد و با شنيدن حرفهاش خستگي به انتظار نشستنم،‌ از تنم بيرون رفت.

وقتي داخل رفتيم رضا گفت: ياسي،‌من يه آبي به صورتم بزنم بيام، گرما بدجوري آدمو كلافه مي كنه.

چون خستگي از صورتش پيدا بود جواب دادم: اگه ميخواي دوش بگير تا خستگي از تنت بيرون بياد.

صورتمو نوازش كرد و گفت: با ديدن تو خستگي از تنم بيرون رفت. ولي چون عرق كردم زود دوش مي گيرم و مي آم.

 

بعد از اينكه رضا به حمام رفت من هم مانتومو از تنم بيرون آوردم و چون پاهام از ايستادن درد مي كرد روي كاناپه دراز كشيدم. چند دقيقه اي طول نكشيد كه بيرون آمد و با ديدن تاپي كه تنم بود گفت: بلند شو بريم اتاق،‌ چون الان اميد مي آد.

مانتو و روسريمو برداشتم و با هم به اتاق رفتيم. چون هردومون خسته بوديم روي تختش دراز كشيديم،‌مثل هميشه با موهام بازي مي كرد. به چشماش،‌ چشم دوختم و گفتم: رضا، من ديگه طاقتم طاق شده و حوصله ام سر رفته.

-         اگه يك هفته ديگه تحمل كني تموم مي شه.

خودمو لوس كردم و گفتم: خوب بعدش تابستون رسيده و تو مي ري مشهد و من اينجا بدون تو نمي تونم دوام بيارم و سر كنم.

تا اينو گفتم بلند بلند خنديد. خيال كردم مسخره ام مي كند براي همين دلم ازش رنجيد و با غيض گفتم: مسخره ام كن، همه اش تقصير منه كه از احساسم برات گفتم، بايد جلوي شما مردا مغرور بود.

صورتش رو نزديك گوشم آورد و در حاليكه نفسهاي گرمش صورتمو قلقلك مي داد آرام گفت: تو از كجا فهميدي من مسخره ات مي كنم. حرفهات به دلم نشست و خوشم اومد چون تو خيلي مغروري كمتر پيش مي آد احساست رو بروز بدي و بيان كني.

آهي كشيدم و گفتم: من مغرور نيستم فقط يه ترسي هميشه توي وجودمه، فكر مي كنم اگه مردي از احساس فرد مقابلش باخبر بشه سوءاستفاده مي كنه و تا جايي كه مي تونه...

رضا زودتر از من گفت: طاقچه بالا مي ذاره.

خنديدم و گفتم: آره، ولي رضا بايد اعتراف كنم اين ماه بخاطر جنابعالي چند بار تو كارم خطا كردم و خسارت زيادي به بار آوردم.

رضا با خوشحالي جواب داد: انشاءا... از كار بيرونت كردن؟!

خونسرد جواب دادم: نه اتفاقا.

و برايش توضيح دادم. وقتي حرفهام تمام شد رضا بلند شد نشست و متفكرانه گفت: چرا اين لطف رو در حقت كرده، ياسي من چند بار هم بهت گفتم ديگه اونجا كار نكن. تو نيازي به پولش نداري چراي ميخواي كار كني؟

خيره خيره نگاهش كردم و گفت: رضا من از كارهاي تو سر در نمي آرم، روزهاي اول تشويقم مي كردي حالا چند وقته گير دادي كه ديگه كار نكن.

-         عزيزم، من كه دليلش رو بهت گفتم دوست ندارم توي همچين محيطي كار كني.

نگذاشتم ادامه بده و فورا گفتم: رضا همچين مي گي كه انگار خانه فساده.

دستش رو، روي دهانم گذاشت و گفت: ياسي، من همچين حرفي بهت نزدم. پس لطفا ادامه نده، چون نمي خوام بعد از چند روز كه با هم و در كنار هم هستيم اوقات تلخي كنيم و زهرمارمون بشه، باش. الان به تنها چيزي كه نياز دارم آرامشي كه وجود و حضور تو بهم داده.

خنديدم و گفتم: اگه طاقچه بالا نمي ذاري بايد بگم خود من هم به همين خاطر اينجام.

به محض شنيدن صداي باز و بسته شدن درب، رضا گفت: اميد، اگه الان بهش خبر ندم بقول خودش زرتي مي پره وسط اتاق.

بلند شدم و گفتم: نمي خواد بهش اطلاع بدي چون من هم ديگه بايد برم، ديرم شده.

-         پس چند دقيقه اي صبر كن تا لباسامو عوض كنم و برسونمت.

-         نمي خواد خودم ميرم، تو خسته اي.

-         نه، مي برمتو

چون مي دونستم هر چقدر هم اصرار كنم بي فايده خواهد بود  براي همين تا آماده شدن رضا به هال پيش اميد رفتم. چند دقيقه اي بيشتر طول نكشيد كه رضا حاضر و آماده از اتاق خارج شدم و با هم بيرون رفتيم.

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
  بچه ها امشب واقعا توان

تایپ کردن ندارم دست و دلم

 به تایپ نمیره خیل خسته و

 پریشونم ببخشید شاید

دیگه نیام

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

با رسيدن تير ماه، رضا رو هفته اي يكبار اون هم روز جمعه فقط موقع رفتن به كوه مي ديدم، چون سرش گرم امتحانات پايان ترمش بود و اين باعث شده بود كه دوباره تند خو، بي حوصله بشم.

 براي همين با بي دقتي كارهامو انجام مي دادم. در يكي از اون روزها، بي دقتي كار دستم داد و باعث اعتراض شديد آقاي عطايي شد. وقتي از پيش آقاي سعيدي آمد، پرونده را محكم روي ميز كوبيد و گفت: اين بار سوم خانم عزيزي كه تو كارتون اشتباهي صورت مي گيره. لطف كنيد بريد و خودتون توضيح بديد.

درخواستهاي چند شركت داخلي رو جا به جا نوشته و بارها اشتباهي به مقصد فرستاده شده و باعث خسارت شده بود. هيچ جوابي نداشتم بدم براي همين با اكراه پرونده ها رو برداشته و به اتاق آقاي سعيدي رفتم. با خودم گفتم: به درك، فوقش بيرونم مي كنند.

با اين تصميم چند ضربه اي به در زده و داخل اتاق شدم. آقاي سعيدي در صندلي گردانشي نشسته و صورتش به طرف پنجره بود و پشتش به من. چون ديدم با ورود من برنگشت، حدس زدم خيلي عصباني است و گرنه هيچ وقت بي احترامي نمي كرد. سرفه اي كردم و گفتم: مي دونم با اشتباهات من خساراتي به شما وارد شده براي همين هر چقدر كه باشه پرداخت مي كنم و قبل از اينكه شما بيرونم كنيد از فردا ديگه خودم نمي آم.

وقتي صندلي رو به حركت درآورد و به سمتم برگشت با ديدن بابك خان بجاي آقاي سعيدي از تعجب شاخ درآوردمم و نفس تو سينه ام حبس شد. با چشماي گشاد شده نگاهش مي كردم، بابك خان با ديدن قيافه ام در حاليكه لبخند به لب داشت گفت: مثل اينكه انتظار ديدن منو نداشتيد؟

سرمو به علامت منفي تكان دادم كه دوباره گفت: شما هميشه قبل از جنايت قصاص مي كنيد.

با اين حرفش به ياد رضا افتادم و ناخودآگاه لبخند صورتمو مزين كرد. با دست به صندلي اشاره كرد و گفت: چرا سرپا مونديد؟

روي صندلي كه نشستم سفارش دو فنجان چايي رو داد. دلم مي خواست زودتر از تصميمش باخبر بشم، براي همين پامو تكان مي دادم. لحظه اي زيرچشمي نگاهش كردم، با دقت براندازم مي كرد وسكوتش سخت آزارم مي داد. لحظه اي به خودم دلداري دادم و گفتم: ولش كن بذار هر چقدر دوست داره تو سكوت نگاه كنه، حتما تاحالا خوشگل نديده. از تعبير خودم از اينكه به خودم تا اين حد مغرور شده بودم خنده ام گرفت. با ديدن قيافه خندونم به حرف آمد و گفت:

-         مي شه بگين چرا مي خندين؟

با پرويي سرمو بلند كردم و به صورتش ذل زدم و گفتم: مي شه اول شما بگيد براي چي منو خواستيد، فكر نمي كنم براي تماشا كردنم منو احضار كرده باشيد.

بلند بلند خنديد و گفت: مسلمه كه براي اين كار شما رو احضار نكردم. اگه محو تماشاتون بودم بخاطر حرفهاي اون روز و عجولانه قضاوت كردن امروزتون بود.

بعد از آوردن چايي باز سكوت كرد، حوصله ام سر رفته و با كلافه گي پرسيدم:

-         آقاي سعيدي نمي خواين بگين با من چه كاري داشتيد.

با يكي از انگشتاش ابروشو بالا برد و يكي شو روي لبش گذاشت و جواب داد: چقدر شما عجله داريد.

زود جواب دادم: براي اينكه اينطوري حوصله ام سر ميره.

با همان حالت در حاليكه مي خنديد جواب داد: رفتار و حركات شما خيلي شبيه منه، احساس مي كنم مثل من تيك عصبي داريد كه اينقدر پاتونو به لرزه درآوردين.

با ديدن پاهاي لرزانم بي اختيار آهي كشيدم و گفتم: براي اينكه هر دومون يك حس مشترك داريم، نفرت از پدر.

اون هم آه بلندي كشيد و آرام زمزمه كرد:نفرت از پدر.

با يادآوري آقاي سعيدي لحظه اي فضوليم گل كرد و پرسيدم: راستي، پس آقاي سعيدي كجا هستن كه شما به جاشون نشستين، مگه شما با هم اختلاف ندارين؟

پوزخندي زد و گفت: با هاله جونش رفته سياحت خارج از كشور، آخه خانم غير از اروپا جاي ديگ رو دوست نداره. هر كي ندونه فكر مي كنه ننه اش تو اروپا اونو زاييده.

از قيافه اش كه اداي زن باباشو در مي آورد خنده ام گرفت. با حالت خاصي نگاهم كرد و گفت: شما چقدر قشنگ مي خندين، راستي اسمتون چيه؟

با تعجب پرسيدم: يعني شما نمي دونيد، مگه ممكنه كارفرمايي اسم كارمندش رو ندونه. اسمم ياسمنه.

باز آهي كشيد و گفت: تو دنيا چيز غير ممكن وجود نداره، من گهگداري اون هم براي حساب و كتاب مي آم اينجا، آخه دودونگ اينجا متعلق به مادرمه، ارثيه اش.

با آوردن اسم حساب و كتاب يادم آمد من براي كار ديگه اي آمده بودم وحالا نشسته و با هم درد و دل مي كرديم. براي همين خودمو جمع و جور كردم و گفتم: آقاي سعيدي هنوز نمي خواي بگين منو براي چه كاري خواسته بودين.

سرش رو چپ و راست كرد و گفت: ولش كنيد مهم نيست، بفرماييد سر كارتون.

بلند شدم و گفتم: يعني به اين سادگي از خير ضرر و زيانتون گذشتيد.

به حالت تهديد دستش رو بطرفم گرفت و در حاليكه لبخند به لب داشت جواب داد:

-         اين دفعه رو آره، ولي دفعه بعد دو برابرش رو ازتون مي گيرم.

تشكري كردم و بيرون آمدم.

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
  سلام دوستای گلم واقعا شرمنده راستش فردا سالگرد فوت پدربزرگم دلم خیلی گرفته و زیاد نمی تونم تایپ کنم. دو سال که دیگه بینمون نیست دلم خیلی براش تنگ شده می خوام برم پیشش دلم هواش کرده میخوام مثل بچگیم رو پاهاش بشینم و با هام شعر بخونیم بابا بزرگ یادته همیشه همه که می رفتن می اومدم پیشت با هم شاهنامه میخوندیم سعدی و حافظ با هم می رفتیم پارک یادته منو می بردی چرخ و فلک سوار بشم. هیچ کدوم از نوه هات جز من نمی بردی پارک بین ۱۵ تا نوه من تنها کسی بودم که همه جا با خودت می بردی. دلم برات تنگ شده من هم میخوام بیام

ببخشید بچه ها من خیلی به هم ریختم سعی میکنم تا شب بیشتر تایپ کنم...

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

روز شنبه سخت مشغول كار بودم كه ناگهان صداي داد و فريادي از بيرون برخاست. آقاي عطايي فورا بيرون رفت و متعاقبش من هم رفتم. صدا از توي اتاق آقاي سعيدي مي آمد. همه كارمندان مثل ما ترسيده و آمده بودند و علت را از خانم ناظمي مي پرسيدند. خانم ناظمي كه رنگ و رويش پريده بود گفت: بابك خان اومده.

آهسته از مژگان پرسيدم: بابك خان كيه؟

-         پسر زن اولش، گهگاهي از اين دعوا مرافه ها راه مي افته.

كنجكاوانه گوش به حرفهاشون دادم، پسر جوان داد مي زد و مي گفت:

-         فكر كرده من هم مثل تو عقلمو از دست دادم، نه آقاجون از حلقوم هردوتون مي كشم بيرون.

و آقاي سعيدي جواب داد: برو هر كاري خواستي بكن، مي دونم شما منتظر مرگ من هستين تا مثل لاشخور بيفتين رو مال و اموالم.

تا اينو آقاي سعيد گفت صداي خرد شدن و شكست به هوا برخاست. آقاي عطايي كه قديمي ترين كارمند شركت بود فورا به داخل رفت. وقتي درب باز شد ديدم همه چيز روي زمين پخش شده، ميزو صندليها واژگون شده، اتاق كاملا به هم ريخته بود. آقاي عطايي دست بابك خان رو كه پسري بيست سه و چهار ساله به نظر مي رسيد گرفته و بيرون آورد و روي صندلي جلوي ميز خانم ناظمي نشاند. يكي از كارمندان به سراغ آقاي سعيدي كه بي حال روي صندليش افتاده و دست روي قلبش گذاشته بود رفت. يكي آب مي آورد، يكي داروهاي آقاي سعيدي را مي داد. خلاصه همه دستپاچه اين ور و اون ور مي رفتند و تنها من بودم كه مثل تماشگر وسط ايستاده و به وقايع نگاه مي كردم. وقتي كمي اوضاع آرام شد آقاي عطايي، بابك خان رو به اتاق برد و براي اينكه پي گير ماجرا باشم من هم به اتاق رفتم. آقاي عطايي نصيحتش مي كرد، با ديدن قيافه رنگ پريده بابك خان دلم به حالش سوخت. وقتي حرفهاي آقاي عطايي تمام شد يكدفعه مثل بچه ها زد زير گريه. تا به حال گريه پسري به اون سن وسال جلوي ديگران رو نديده بودم، اونقدر حالم منقلب شد كه اشك خودم سرازير شد. كمي كه گذشت بابك خان اشك هاشو پاك كرد و رو به آقاي عطايي گفت: آخه شما نمي دونيد اون عفريته چطوري اين پير خرفت رو پر مي كنه و چه بلايي سر مامان نمي آره، اون قدر حرصش دادند كه الان شيش ماه سكته كرده و زمين گير شده.

بي اختيار آهي كشيدم و گفتم: اي واي، مادرتون سكته كرده.

گويا تازه متوجه حضورم شد چون فورا سرش رو بطرفم برگردوند و نگاهم كرد. از اينكه بي موقع حرف زده بودم خجالت كشيدم. سرم رو پايين انداختم و گفتم: معذرت مي خوام.

دوباره به طرف آقاي عطايي برگشت و ادامه داد:

-    حالا آقا برده همه چيزو به اسم اون عفريته كرده فقط خونه اي كه مامان توش زندگي مي كنه و به اسم خودش هست برامون مونده. بيچاره مامان يك عمر با نداريش سوخت و ساخت كه آخر عمري يك هرجايي بياد همه چيزو صاحب بشه طوريكه اين سگ پير ديگه محلش نمي ذاره. انگار نه انگار كه يك زمان زني به اسم ماهرخ داشته.

حرفهاش بدجوري منو به فكر واداشته بود و براي همين بي حواس گفتم: مثل پدربزگ من، مردا همه شون پستن.

صداي آقاي عطايي چنان منو از جا پروند كه لحظه اي از ترس نفسم بند اومد، فورا از جام بلند شدم و گفتم: با من بوديد؟

آقاي عطايي با صداي بلند و قيافه عبوس اش جواب داد: بله، اگه ممكنه چند لحظه اي تشريف ببريد بيرون و ما رو تنها بذاريد.

اخم كردم و به اتاق مژگان رفتم. مژگان با ديدنم گفت: چيه، چرا اخمهات توهمه؟

برايش حرفهاي بابك رو تعريف كردم. خنده كنان جواب داد: مجبور بودي  بشيني روضه بابك رو گوش كني و حالا زانوي غم بغل بگيري. بابا بي خيال شو، برو بچسب به زندگي خودت، راستي ياسي چرا پريشب زود رفتين؟

باز شروع كردم به حرف زدن. وقتي حرفهام تمام شد چند لحظه اي به فكر فرو رفت و سپس گفت: ياسي، يه خورده به خودت بيا، اگه اينطوري ادامه بدين زندگي به هر دوتون زهر مي شه. آخه چرا سر چيزهاي الكي اعصاب خودتو و اونو به هم مي ريزي. اگه واقعا دوستش داري بايد قيد بعضي كارها رو بزني.

باز پند و اندرزها شروع شده بود و اينبار توسط مژگان . حالم از اين حرفها بهم مي خورد، همه شون فقط شعار مي دادند. چند دقيقه اي كه گذشت بلند شدم و گفتم: برم ببينم بابك رفته، حوصله جيغ و داد عطايي رو ندارم.

مژگان سرش را تكان داد و گفت: برو، چون به صرفه نبود.

با سر گفته هاش تاييد كردم و لبخند زنان به اتاقم رفتم. ا ز شانسم بابك هم رفته بود. با اكراه به طرف ميز كارم رفته و پشتش قرار گرفتم و تا عصر كه به خونه برم به زور قيافه عبوس عطايي رو كه مثل برج زهرمار روبرويم نشسته بود تحمل كردم.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

سلام دوستان: پیش از ادامه داستان باید از نسیم جان معذرت خواهی کنم من قصد جسارت به شما و بی ارزش کردن کار شما رو نداشتم حالا هم اگه فکر میکنید من فضولی کردم همین جا کات می کنم و ادامه داستان شما تو ۹۸ اي بزار. من قصد توهين نداشتم  ادامه داستان:

وقتي به خونه الهام اينا رسيديم، با راهنمايي مادر الهام به اتاقي رفته و مانتومو از تنم بيرون آوردم و چون مي دانستم رضا ممكن است اين  دفعه از لباسم ايراد بگيرد شالمو داخل كيفم گذاشتم. وقتي به سالن رفتم دنبال رضا مي گشتم كه ديدم با اميد در حال صحبت كردن است، چون پشتش به من بود لباسمو نمي ديد ولي تا اميد نگاهش به من افتاد قيافه اش تغيير كرد. وقتي به كنارشون رسيدم به اميد سلام كردم، رضا تا برگشت و لباسمو ديد چشماش گشاد شد و تا بناگوش سرخ شد و نفسي كشيد و هاج و واج سر تا پامو چند بار برانداز كرد. اميد با ديدن حال رضا آرام گفت: بياين بريم بشينيم اين جوري زشته. رضا حرفي نزد و در گوشه اي كه زياد در ديد نبود نشست، من هم كنارش نشستم. زيرچشمي نگاهش كردم رگهاي گردنش بيرون زده بود، به روي خودم نياوردم و  بي خيال به عروس و داماد چشم دوختم. الهام پيراهن فيروزه اي رنگي پوشيده بود كه در عين سادگي خيلي هم شيك به نظر ميرسيد. با آرايش ملايمي كه داشت زيباتر شده بود، درست بر عكس داماد. يك لحظه با رضا مقايسه اش كردم اصلا قابل مقايسه نبود چون رضا خيلي خوشگل و سرتر از داماد بود. داماد به جاي اينكه به الهام نگاه كند به مهمانها نگاه مي كرد و چشماش مرتب در حال گردش بود. اين حركتش لجمو در آورد، براي همين سرمو نزديك گوش رضا بردم و گفتم:

-         داماد چه چشماي هيزي داره.

-         جدي، پس الان خيلي خوب ديده كه مهموناش چي پوشيدن و چه جوري نشستن.

انگار يه سطل آب يخ روي سرم ريختند. بلافاصله نگاه كردم و ديدم پامو روي پاي ديگرم انداخته ام و قسمتي از اندامم پيداست، سريع پايم را پايين انداختم و از توي كيفم شالم را درآورده و روي زانوم انداختم. رضا پوزخندي زد و گفت: زحمت نكش راحت باش.

چون مي دونستم اگر جوابي بدم بحث  مون ادامه پيدا مي كنه و اعصاب هردومون خرد خواهد شد، ترجيح دادم ساكت بمانم. وقتي مژگان آمد نفس راحتي كشيدم.

بعد از سلام و عليك با اميد و رضا كنارم نشست. نگاهي به لباس مژگان انداختم كت و شلوار پوشيده بود. اون هم نگاهي به سر تا پايم انداخت و آرام در گوشم گفت: اين چيه پوشيدي. تو كه مي دوني رضا بدش مي آد.

آرام جواب دادم: نمي تونم كه به خاطر رضا چادر سرم بكنم. اگر تو بودي اين كارو مي كردي.

-         آره، براي كسي كه ارزشش رو داشته باشه اين كار رو مي كنم.

-         مژگان خواهش مي كنم تو يكي ديگه نصيحتم نكن چون به حد كافي مامان و رضا موعظه مي كنن.

مژگان در اون مورد ديگر حرفي نزدو مسير حرف رو عوض كرد، گرم صحبت بوديم كه يكدفعه چشمم به حديث افتاد كه به طرف ما مي آمد، به رضا نگاه كردم حواسش نبود و با ليواني كه دستش بود بازي مي كرد. يكدفعه باشيطنت گفتم: رضا دوست دخترت داره مي آد.

رضا سرزنش بار نگاهم كرد و سپس به احترام حديث از جايش بلند شد. اينبار با چشم خريدار نگاهش كردم. دختري با چشمهاي عسلي درشت و كشيده، پوستي تيره، صورتي گرد ، لبهايي تقريبا پهن و مد روز انگار پروتز باشه فقط كمي بيني اش بزرگ بود كه با عمل زيبايي اون هم مي تونست كوچيك بشه، قدي متوسط و لاغر اندام. روي هم رفته قيافه قشنگي داشت. كت ودامني شيري تنش بود كه قد دامن تا مچ پايش مي رسيد، روسري هم سرش كرده و آرايشي هم نداشت. حديث همان دختري بود كه رضا مي خواست، بعد از برانداز كردنش گوش به حرفهايشان دادم. رضا بعد از سلام و احوالپرسي دستش را بطرفم گرفت و رو به حديث گفت: نامزدم ياسمن.

طرز معرفي كردن رضا به دلم نشست ولي ناخودآگاه حسادت وجودمو قلقلك مي داد. براي همين با اكراه از سر جايم بلند شدم و دستمو بطرفش دراز كردم كه رضا گفت:

-         ياسي جان، حديث خانم يكي از همكارامه.

آشكارا تغيير حالت صورتش رو ديدم، گويا انتظار اين خبر رو نداشت، وقتي باهام دست داد سردي دستاش، گوياي اين واقعيت بود. به زور لبخندي زد و گفت: از آشناييتون خوشبختم.

بعد رو به رضا كرد و گفت: بهتون تبريك مي گم.

رضا تشكر كرد و حديث به اين ترتيب از پيش مارفت. بعد از رفتنش رضا نگاهي كرد و سرش رو به علامت تاسف تكان داد و گفت: خيالت راحت شد.

با اينكه با ديدن تيپ و قيافه حديث دلم طوفاني شده بود ولي به دروغ گفتم: از اول هم خيالم راحت  و آسوده بود.

همان لحظه اميد و مژگان كه وسط هنرنمايي مي كردند به كنارمون آمدند. اميد به شوخي لبخند زنان گفت: ببينم تو مجبور بودي اين لباسو تنت كني كه پسرم، عزيز دلم اينطوري زانوي غم بغل بگيره.

بعد رو به رضا كرد و گفت: تو هم يخورده اخمهاتو باز كن، حوصلمونو سر بردي . اين بيچاره رو هم كه چپوندي اين گوشه.

خنده اي كردم و گفتم: اميد من نفهميدم آخر تو طرفدار كي هستي.

قيافه جدي به خودش گرفت و جواب داد: عزيزم، من سازمان ملل هستم و طرفدار صلح و آرامش. حالا افتخار گشت گذار در اين اطراف رو مي ديد؛ و دستش رو به طرفم دراز كرد چون از وقتي كه اومده بودم، يه گوشه كز كرده بودم با خوشحالي مي خواستم جواب بدم كه صداي عصبي رضا بلند شد: اميد؟

اميد به حالت مزاح دستش را، روي قلبش گذاشت و گفت: چيه، ترسيدم، يخورده آرومتر صدام كن.

رضا كه حسابي كلافه بود بي حوصله جواب داد: تو كاري به ياسي نداشته باش، خودت برو وسط و هر غلطي مي خواي بكن.

با شنيدن حرفهاي رضا خنده روي لبام ماسيد و اميد كه ديد رضا خيلي عصبانيه دست مژگان رو گرفت و رفت. بعد از رفتن اونها چون خيلي اعصابم بهم ريخته بود، بلند شدم كه رضا پرسيد: كجا؟

دندونهامو بهم فشردم و با ناراحتي جواب دادم: بعضي جاها فكر نمي كنم اجازه گرفتن لازم باشه؛ و با حرص به سمت دستشويي رفتم. اونقدر از دست رضا ناراحت و عصباني بودم كه حد نداشت و دلم مي خواست داد بزنم و گريه كنم. شير آب رو باز كردم و چند مشت آب با احتياط كه باعث بهم ريختگي آرايشم نشه به صورتم پاشيدم، ولي خنكي آب هم نتونست حالمو تغيير بده. وقتي از دستشويي بيرن آمدم اونقدر حواسم پرت بو دكه سينه به سينه پسري برخوردم و محتويات نوشيدني كه دستش بود به روي لباسش ريخت. از بي حواسي و گيجي خودم بيشتر حرصم گرفت، دستپاچه شدم و گفتم:

-         ببخشيد، من حواسم نبود، شرمنده، لباس شما رو هم كثيف كردم، عذر مي خوام.

پسرك با نگاه هرزه و دريده سر تاپايم را برانداز كرد و با حالت غير عادي كه داشت لبخند زنان جواب داد: خواهش مي كنم، خودتونو اصلا ناراحت نكنيد، الان جلدي مي رم و عوض مي كنم، خونمون نزديكه.

بعد دستش را به طرفم دراز كرد و گفت: من حميد پسرخاله داماد هستم.

بالاجبار در حاليكه لبهايم را به طرفين كج مي كردم گفتم: من هم ياسمن، دوست الهام جان هستم.

حميد مستانه خنديد و گفت: اوه، پس چرا الهام تا حالا دوست به اين خوشگلي و خانمي شو از ما پنهان كرده بود.

به زور لبخند زدم. با حرف گرفتن حميد، دلم شور افتاد چرا كه اگر رضا مي ديد الم شنگه به پا مي كرد. از شانس بدم هر كاري مي كردم حميد مجال رفتن نمي داد، وقتي از فاصله نه چندان دور چشمم به رضا افتاد كه به سمتمون مي آمد، دلشوره ام بيشتر شد، فورا به حميد رو كردم و گفتم: ببخشيد من بايد برم.

به طرف رضا رفتم، قيافش بيانگر نهايت خشم و عصبانيشت بود به محض اينه بهم رسيديم مثل آتشفشاني كه در حال انفجار باشه گفت: برو مانتوتو بپوش بريم.

بي چون و چرا به رختكن رفتم و مانتومو تنم كردم و همراه رضا براي خداحافظي از عروس و داماد پيش شان رفتيم، الهام هرچقدر اصرار كرد كه براي شام بمانيم رضا به بهانه سر درد قبول نكرد.

به محض اينكه سوار ماشين شديم فرياد زد و گفت: اون مرتيكه كي بود، چي كارت داشت؟

چون خودمم حالي بهتر از اون نداشتم سيگاري بيرون آورده و روشن كردم ولي قبل از اينكه جوابي بدم رضا با عصبانيتي كه هرگز تا به اون روز نديده بودم، سيگار رو از دستم گرفت و بيرون پرت كرد و با اين حركتش بيشتر از پيش لجمو درآورد و براي همين با حرض جواب دادم: پسرخاله داماد بود، داشت شماره تلفنش رو مي داد.

وسط خيابان يكدفعه با سرعت زيادي كه داشت پا روي ترمز گذاشت. خدا رحم كرد كه كمربند بسته بوديم وگرنه از شيشه به بيرون پرت مي شديم. وقتي رضا سرش رو روي فرمن گذاشت يكدفعه بغضم سر باز كرد و با گريه گفتم: اونقدر حواسم پرت كرده بودي از دستشويي كه بيرون اومدم بهش خوردم و زهرماري كه دستش بود رو لباسش ريخت و من بدبخت مجبور شدم ازش معذرت خواهي كنم . اون هم به دنبال گوش اضافي بود منو به حرف گرفت.

با بوق ماشينها رضا مجبور به حركت شد و من دوباره گفتم: چون امروز تو حسابي حالمو گرفته بودي با اون حرفم خواستم تلافي كنم، حالا فهميدي.

منتظر شدم حرفي بزنه ولي اون ترجيح داد ساكت بمونه، چند دقيقه اي هردومون ساكت شديم. چون مي دونستم اگه با اون حال و احوالم خونه برم، بايد به مامان هم حساب پس بدم و بعد به پند و اندرزهاي مامان گوش بدم، آهسته صداش كردم: رضا؟  جواب نداد، مجبور شدم دوباره صداش كنم: رضا.

-         بله.

از تن صدايش متوجه حالش نشدم براي همين گفتم: اگه برخلاف ميلت هم باشه مجبوري يه چند ساعتي قيافه منو تحمل كني چون من حوصله اخم و تخم و موعظه مامان رو ندارم و نمي خوام برم  خونه.

همانطور كه به روبرو نگاه مي كرد جواب داد: من هم همچين خيالي ندارم و نمي خوام ببرمت خونه.

نفس راحتي كشيدم و تا رسيدن به خونه اش سرمو كه به شدت درد مي كرد به پشتي صندلي تكيه داده و چشمامو بستم. وقتي به آپارتمانش رفتيم جلوي درب آرام گفت: اگه ممكنه كفشاتو در بيار، دستشوي رفتي و زيرشون تميز نيست.

با پرويي شونه هامو بالا انداختم وگفتم: حوصله ندارم.

طفلكي دولا شدو كفشامو از پام درآورد. وقتي كمرش را صاف كرد با ديدن چشماي معصومش دلم از مهرش لبريز شد و احساساتم را به غليان درآرود، صورتمو جلو بردم و گفتم: رضا نمي خواستم اذيتت كنم ، منو ببخش.

اون هم صورتش را به لبخندي مهمان كرد و گفت : تو هم منو ببخش. دست خودم نيست، زيبايي تو رو فقط براي خودم مي خوام. محبت زيادي هميشه مايه دردسره.

در حاليكه به چشمام خيره شده بود ادامه داد: ياسي، خيلي دوست دارم. ديگه هم از اون حرفها بهم نگو كه خسته شدي... باشه چون خيلي خيلي دوست دارم.

چشمامو باز و بسته كردم و تسليم خواسته هاي دلم شدم و تا پاسي از شب چون دغدغه اي از جانب مامان نداشتم در كنارش موندم.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

از آن به بعد هر وقت با مامان درمورد رضا حرف ميزدم، با اشتياق به حرفهام گوش مي داد و مي گفت: هميشه از خدا مي خواستم كه همچين دامادي رو نصيبم كنه، بالاخره هم خدا دعايم رو مستجاب كرد.

من هم به شوخي مي گفتم: مامان نكنه خبري هست  و من خبر ندارم.

و مامان جواب مي داد: فعلا نه، شايد در آينده بشه.

اواخر خرداد ماه بود كه يك روز الهام بهم تلفن كرد و براي آخر هفته يعني شب جمعه براي جشن نامزديش دعوتم كرد. البته روز قبلش رضا بهم گفته كه الهام براي نامزديش دعوتم كرده. همان روز به خيابان زرتشت رفتم و پارچه مشكي براقي كه كمي رويش كار شده بود گرفتم. وقتي به خونه رفتم، پارچه را نشان مامان دادم و گفتم:‌

-         مامان اينو تا آخر هفته برام بدوز.

مامان نگاهي كرد و گفت: خيره، براي چي ميخواي، جايي دعوت داري؟

-         آره ، شب جمعه نامزدي الهام، مي خوام خيلي شيك باشم.

-         خوب صبر مي كردي با هم مي رفتيم و مي خريديم.

-         تو كه مي دوني من چقدر عجولم،‌ نمي تونستم منتظر بمونم كه هر وقت شما بيكار بودين بريم.

مامان سري تكان داد و گفت: حالا چه مدلي مي خواي؟

مدل زيراكس شده را مقابلش گذاشتم. مامان با ديدنش با چشماي گرد شده نگاهم كرد و گفت: زن و مرد جداست؟

با بي تفاوتي شونه اي بالا انداختم و گفتم: من از كجا بدونم من كه نمي توانستم اينها رو بپرسم.

مامان با حالتي خاص گفت: فكر مي كني رضا از اين لباس خوشش مي آيد.

اخمي كردم و گفتم: به رضا چه ربطي داره مگه اون مي خواد بپوشه، مي خواد خوشش بياد ميخواد نياد، مهم خودم هستم كه خيلي خوشم مي آيد.

مامان با عصبانيت جواب داد: ياسي، اين لباس خيلي لختيه، يعني چي مي گي به رضا ربطي نداره.

-         اصلا ببينم مامان چرا شما سنگ رضا رو به سينه مي زنيد.

تا اينو گفتم مامان از كوره در رفت و با عصبانيت داد زد و گفت: وقتي ديدم يكي پيدا شده كه جلودار تو باشه، خوشحال شدم و با هم قول و قراري گذاشتيم.

خيلي راحت جواب دادم: شما قول و قرار گذاشتين نه من، پس ربطي به من نداره. من فقط در مورد يه كاري بهش قول دادم و سرقولم هستم. حالا اگه نمي خواين بدوزين، ببرم كس ديگه اي بدوزه.

مامان كه هيچوقت نمي تونست حريفم بشه با خشم وغضب پارچه را برداشت و به اتاقش رفت. روز بعد وقتي پرو مي كردم،  ديدم به جاي بندي، آستين حلقه اي دوخته، براي اينكه جر و بحث نكنيم اعتراضي نكردم. چيز خوبي از آب درآمده بود، يك پيراهن آستين حلقه اي يقه هفت كه پايين دامنش به حالت كج كه يك گوشه اش بلند و گوشه ديگرش كوتاه بود. البته مامان نهايت بلندي رو انتخاب كرده بود كه در يك فرصت مناسب قيچي را برداشتم و تا جايي كه خودم مي خواستم كوتاهش كردم كه اين كارم اعصاب مامان رو بهم ريخته بود.

عصر روز پنجشنبه بعد از براشينگ كردن موهام و آرايش صورتم لباسمو پوشيدم، حسابي شيك شده بودم و رنگ سياه هارموني خاصي با پوست سفيدم ايجاد مي كرد. جلوي آينه چند بار خودمو برانداز كردم وقتي از تيپم مطمئن شدم مانتوي بلندي رويش پوشيدم و شالي هم سرم كرده و به پايين رفتم، رضا جلوي درب منتظرم بود. وقتي سوار ماشين شدم مات و مبهوت نگام كرد و گفت: اين مدلي مي خواي بري.

آينه رو به طرف خودم برگرداندم و گفتم: خيلي زشت شدم.

صورتمو به طرف خودش چرخوند و گفت: ياسي ، ادا درنيار، خودت بهتر مي دوني چطوري شدي. خيلي خوشگل و جذاب شدي و براي همين نمي تونم يك قدم با تو بردارم.

لبخند زنان جواب دادم: اگه مي گي خوشگل شدم پس چرا نمي توني يك قدم هم با من برداري، هان؟

با حالتي برافروخته جواب داد: براي اينكه مطمئنم مراسم شون زن و مرد جدا از هم نيست و من نمي تونم ببينم كسي به زنم نگاه مي كنه حالا فهميدي، پس آرايشت رو پاك كن.

با ناراحتي جواب دادم: پس من هم نمي آيم، لطف كن خودت به تنهايي برو.

خواستم درب و باز كنم و پياده شم كه با فرياد گفت: صدبار بهت گفتم سر هر چيزي زود قهر نكن، با اين كارت انگار رو اعصاب من سوهان مي كشي.

برگشتم و مستقيم توي چشماش ذل زدم و گفتم: يعني چي رضا، اصلا تو چرا تا تقي به توقي مي خوره، سر من داد مي زني. اينطوري تو هم روي اعصاب من سوهان مي كشي. هميشه در حال ايراد گرفتني. يه روز مي گي اين روسري رو نپوش، چرا چون همرنگ چشماته و جذابيت مو بيشتر مي كنه، يه روز مي گي شلوارت كوتاهه،‌ يه روز مي گي زياد آرايش مي كني. خلاصه هر روز يه بهانه اي مي آري. اگر حوصله تو سر بردم و از دستم خسته شدي بگو. اگه ديگه دوستم نداري بگو و خودتو خلاص كن.

لااله... گفت و چشماشو بست. چند دقيقه اي به همان حال موند، سپس چشماشو باز كرد و آرامتر جواب داد: من اگه تو رو دوست نداشتم كه اين همه نسبت بهت حساس نمي شدم. من اگه ايرادي مي گيرم فقط بخاطر اين كه تو رو فقط و فقط براي خودم مي خوام. حالا فهميدي چقدر دوست دارم.

از رو نرفتم و گفتم: پس هر وقت رسما زنت شدم تو خونه حبسم كن.

اگر كارد مي زدي خونش در نمي آْمد، لبش را گاز گرفت و گفت: كه اينطور.

لحظه اي دلم به حالش سوخت براي همين با پشت دستم صورتشو نوازش كردم و گفتم:

-         بخاطر اينكه پسر خوبي هستي كم رنگ تر مي كنم ولي كاملا پاك نمي كنم قبوله.

دستمو بوسيد و گفت: باشه قبوله.

داخل ماشين كمي از آرايشم رو پاك كردم وقتي برق رضايت رو تو چشماي رضا ديدم، نفس راحتي كشيدم.

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

روز سه شنبه باز روز بيكاري رضا بود. دنبالم آمد و با هم بيرون رفتيم و بعد از خوردن شام، منو به خونه رسوند و خودش رفت. وقتي به خونه رفتم ديدم سبد گلي روي ميز، باكنجكاوي پرسيدم: مامان مهمان داشتيم؟

مامان با حالت خاصي من من كنان جواب داد: آره،‌ مرضيه خانم اومده بود.

رفتار مامان شك برانگيز بود،‌ چون آمدن مرضيه خانم همسايه خونه قبلي مون، اينجور مامان رو به هيجان نمي انداخت. چشماش داد مي زد كه چقدر شاد و خوشحال است.

چون مي دونستم هر چقدر اصرار كنم بي فايده خواهد بود ديگه نپرسيدم، ولي منتظر بودم سر فرصت از زير زبان نيلوفر بكشم. وقتي مامان به اتاق كارش رفت با اشاره از نيلوفر خواستم كه پيشم بياد. وقتي آمد آرام پرسيدم: كي اومده بود؟

-         مگه مامان نگفت مرضيه خانم.

ولي چشماي تو مي گه، نيلوفر خانم بخاطر اينكه مامان بهش سپرده دروغ مي گه و گرنه كس ديگه اي اومده بود. كمي فكر كرد و گفت: تو از كجا فهميدي،‌ مگه چشماي من اينا رو نوشته.

به دروغ گفتم:‌ نه ننوشته ولي نوري از چشمات مي زنه بيرون. اگه راستش رو بگي برات يه عالمه شكلات مي خرم.

خنده كنان جواب داد: باشه مي گم،‌ولي بايد قول بدي به مامان نگي،‌باشه؟

-         باشه قول ميدم به جان مامان بهش نمي گم.

آهسته در گوشم گفت: رضا اومده بود.

جا خوردم و با خودم گفتم پس چرا رضا بهم حرفي نزد يا چرا مامان ازم پنهان كرد،‌ پس بگو چرا مامان شاد و شنگول بود. بايد هر طوري بود مي فهميدم كه چرا رضا به خونمون اومده بود. از مامان كه نمي توانستم بپرسم چون اگه مي گفتم هم زير قولم زده بودم هم مامان نيلوفر را دعوا مي كرد، پس بايد از خود رضا مي پرسيدم. براي همين به اتاقم رفتم و درب رو قفل كردم و شماره رضا رو گرفتم. وقتي جواب داد سلام كردم، اون هم سلامي كرد و پرسيد: چيزي شده؟

خيلي عادي جواب دادم: نه، چطور مگه؟

-         آخه چند دقيقه اي نيست از هم جدا شديم براي همين فكر كردم اتفاقي افتاده.

-         افتادنش كه افتاده، ولي نمي دونم چه اتفاقي.

-         متوجه نشدم يعني چه؟

-         براي اينكه خودتو به كوچه علي چپ مي زني، تو امروز كجا رفته بودي؟

لحظه اي ساكت شد و بعد گفت: هيچ جا، خونه بودم.

-         بگو جون ياسي.

خنده كنان گفت: جون ياسي.

-         جون ياسي چي؟ خونه بودي.

همانطور كه مي خنديد جواب داد:‌ جون ياسي رفته بودم با مامانش صحبت كنم چون نمي خواستم برداشت بدي كنه. ولي تو از كجا فهميدي؟

قبل از اينكه جواب بدم خودش گفت: حتما نيلوفر بهت گفته.

-         آره، ولي چرا مي خواستين ازم پنهون بكنين.

-         نمي دونم مامان ازم خواست، خواهشا تو هم چيزي بهش نگو حتما دليلي داره كه نمي خواد تو بدوني.

-         حتما ترسيده كه شب و روز كنارت بمونم.

-    نه فكر نمي كنم چون من كه نگفتم، با اجازه خودم صيغه عقدو جاري كردم و بهم محرم هستيم. اگه مي فهميد حتما با لنگه كفش مي افتاد به جونم كه تو غلط كردي بدون اجازه من، دخترمو عقد كردي.

خنده اي از ته دل كردم و گفتم: اگه صيغه عقد رو نمي خوندي مجبور بودي به خاطر من بري جهنم. حالا گل پسر تا مامان منو، نيلوفرو راهي جهنم نكرده برم. كاري نداري؟

-         نه عزيزم، شب به خير.

-         شب تو هم به خير.

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

بعد از قفل كردن ماشين، درب را باز كرد و منتظر شد تا اول من به داخل بروم. وقتي به داخل آپارتمان رفتيم جزوه هايي را كه دستش بود به گوشه اي پرت كرد. سرپا ايستاده بودم تا با چوب و چماق ازم پذيرايي كند. ولي رضا اول به دستشويي رفت و سپس به اتاقش، چون چند دقيقه اي طول كشيد به اتاقش رفتم و ديدم در حال خواندن نماز است. لحظه اي با حسرت نگاهش كردم و از خودم خجالت كشيدم چرا كه وقتي ناراحت و عصباني بودم، داد و بيداد راه انداخته و سراغ چه كاري مي رفتم و اونوقت رضا در همچين حالتي به راز و نياز با خدا مشغول مي شد. براي اينكه خلوتش را بهم نزنم به آشپزخانه رفتم و زير كتري رو روشن كردم و بعد جلوي ظرفشويي رفتم و ظرفهاي كثيف را مي شستم كه پشت سرم ظاهر شد وآرامتر از دقايقي پيش گفت: بيا بشين، من نخواستم بياي برام ظرف بشوري.

شير رو بستم و پشت سرش به هال رفتم و از ترس اينكه مبادا روم دست بلند كنه، در مبل روبرويش نشستم. نفس عميقي كشيد و گفت: ديروز كجا رفته بودي؟

به چشماش خيره شدم و گفتم: خونه مژگان.

-         نمي تونستي بهم خبر بدي.

ابرو هامو بالا بردم و گفتم: نه.

با صداي بلندي گفت: يعني چي نه، اگه پيش مژگان بودي اولا چرا موبايلت خاموش بود ثانيا چرا مامان نمي دونست. مي دوني اميد چند بار خونه تون زنگ زد، نزديك ده بار.

بهم برخورد اصلا چه دليلي داشت كه اينطور باهام حرف بزنه، نه به دار بود نه بار، سرم داد ميزد. براي همين نتونستم خودمو كنترل كنم و بلند شدم و گفتم: تو حق نداري با من اينطوري حرف بزني. چرا فكر مي كني دروغ مي گم، اگه باور نداري برو از خودش بپرس.

فورا بلند شد و دستمو گرفت و كنار خودش نشوند و آرامتر گفت: تا آدم مي آيد با تو دو كلام حرف بزنه، بلند مي شي و راه مي افتي. ماشاءالله مثل بچه ها زود هم قهر مي كني.

بي اختيار لبخند زدم و گفتم: قهر نكردم، وقتي مي بينم تو حرفهامو باور نمي كني خوب حرصم مي گيره. راستي تو مگه امروز كلاس نداشتي.

بدون اينكه نگام كنه جواب داد: مگه از ديروز تو برام اعصاب گذاشتي. آخر ديدم نمي تونم سر كلاس بشينم و بلند شدم و اومدم. و با پوزخند ادامه داد: ببخشيد كه مثل سركار بي خيال نيستم.

با حرص بلند شدم و جلوي پاش زانو زدم و گفتم: من بي خيال نيستم، ديروز موقعي كه داشتم مي اومدم اينجا جلوي شركت مژگان رو ديدم. از شانس من بدبخت هر كي بهم مي رسه، دستور صادر مي كنه و مژگان هم مثل جنابعالي دستو سوار شدن بي چون و چرا رو صادر كرد. و من خاك تو سر بايد مثل برده ها دنبالتون راه بيفتم و ببينم چه حكمي قراره برام صادر كنيد. تو اون موقعيت كه مي دونستم وقتي ببيني دير كردم هي زنگ مي زني مجبور شدم تلفن مو خاموش كنم.

رضا ديگه نتونست جلوي خنشو بگيره، سرشو بلند كرد و در حاليكه مي خنديد پرسيد: حالا چه حكمي برات صادر كرد؟

خنده كنان جواب دادم: هيچي باهام آشتي كرد.

-    وقتي باهات آشتي كرد نمي تونستي يه خبر بدي تا من هم دلواپست نباشم. باور كن، از نگراني تو خونه از بس راه رفته بودم، اميد از دستم عصباني شده بود. خودم كه روم نمي شد به خونه تون تلفن كنم براي همين از اميد مي خواستم زنگ بزنه، بيچاره مادرت هم كه حالي بهتر از من نداشت.

خنديدم و گفتم: چقدر دلتون  حال همديگه مي سوزه، اون مي گه بيچاره رضا تو بگوي بيچاتره مادرت.

رضا با تعجب پرسيد: مگه مامان مي دونه؟

با تكان دادن سرم رضا به فكر فرو رفت، چونه اش رو گرفتم و گفتم: چرا ناراحت شدي؟

چند لحظه اي به صورتم خيره شد و سپس گفت: نه، ناراحت نشدم. خوب نگفتي چرا بعد از اينكه با هم آشتي كرديد بهم زنگ نزدي؟

سرمو پايين انداختم و آرام گفتم: بعدش.

چون نمي تونستم بهش بگم ساكت شدم، ولي خودش حدس زد چون سرمو بالا گرفت و به چشمام خيره شد. از طرز نگاهش كه حكايت از عصبانيتش داشت فهميدم خودش متوجه علت زنگ نزدنم شده است. نفس عميقي كشيد و با اخم گفت: مگه بهت نگفتم ديگه اين كار رو نكن. مگه بهت نگفتم اگه واقعا دوسم داري دورشون خط بكش هان، مگه بهم قول ندادي. پس چي شد، حتما دوستم نداري كه زير قولت زدي.

با شرم جواب دادم: چرا دوست دارم ولي رضا نمي تونم يكدفعه عابد بشم و مثل فيلم هاي قديمي كه نمي تونم برم شاه چراغ و آب توبه روي سرم بريزم، بايد بهم فرصت بدي.

صورتم رو جلوي صورتش گرفتم و ادايش را درآوردم و گفتم: دوست ندارم وقتي باهات حرف مي زنم به اين ور و اونور نگاه كني.

سرشو بالا گرفت و به چشمام خيره شد كه گفتم: باهام قهري. ديگه نمي خواي باهام حرف بزني، جون ياسي اخمهاتو باز كن.

لبخندي زد و گفت: بفرما خوب شد.

-         جون من، باهام قهر نكن.

در حاليكه نفسهايش به صورتم مي خورد جواب داد: اگه قسم هم نمي دادي نمي تونستم باهات قهر كنم و حرف نزنم چون در مقابل تو هميشه خلع سلاح مي شم.

خنديدم و در درياي احساسش غرق شدم.

با آمدن صداي دسته كليد و باز شدن درب، فورا خودمو عقب كشيدم. اميد وقتي پايش را داخل گذاشت لحظه اي متوجه ما نشد، بعد گويا به خيال اينكه خواب مي بينه فورا به عقب برگشت. هاج و واج بهمون نگاه مي كرد كه رضا گفت: چي شد؟ جن ديدي؟

چشماشو چند بار باز و بسته كرد و گفت: تو اين موقع مگه نبايد تو دانشگاه باشي پس اينجا چه غلطي مي كني.

بعد نگاهي به من كرد و خنده كنان گفت: البته نيازي نيست كه بگي چه غلطي مي كردي، خودم فهميدم. ولي خاك بر سر زن ذليلت كنم مگه من ديشب بهت ياد ندادم به محض اينكه ديديش با مشت و لگد بيفتي به جونش، هان.

رضا نگاهي به صورت سرخ شده ام انداخت و رو به اميد كرد و لبخند زنان جواب داد:

-         حالا كه فهميدي، گمشو تو اتاقت.

اميد خنده كنان به اتاقش رفت. چند دقيقه اي بعد با ساك كوچكي بيرون آمد كه رضا پرسيد: كجا داري مي ري؟

اميد: دارم مي رم ورزش كنم يعني شنا كنم.

رضا: از كي تاحالا اهل ورزش و شنا شدي.

اميد از رو نرفت و باز خنده كنان جواب داد: از وقتي كه تو اهل خلاف شدي مي ترسم به من هم سرايت كنه.

رضا با عصبانيت گفت: اميد گمشو بيرون.

اميد: منو بيرون مي كني كه به كار خلافت ادامه بدي، اگه به عزيز نگفتم.

اينبار رضا با فرياد گفت: اميد گمشو بيرون وگرنه خفه ات مي كنم.

اميد به سمت در دويد و فورا بيرون رفت ولي لحظه اي كه مي خواست درب را ببنده، سرش رو داخل آورد و گفت: داداش نئشگيت پريد.

درب رو محكم كوبيد و رفت و مجال حرف زدن به رضا رو نداد. بعد از رفتنش رو به رضا كردم و گفتم: رضا، من ديگه اينجا نمي آيم.

-         بخاطر حرفهاي اميد ناراحت شدي؟

-         نه بخاطر خودم، وقتي مي بينم تو اينقدر با حرفهاش عذاب مي ده خوب ناراحت مي شم.

لبخند زنان جواب داد: من چون مي ترسم تو ناراحت بشي، حرصم مي گيره وگرنه من عادت دارم. تازه لطف مي كنه پيش تو مراعات مي كنه. در ضمن خودش گفته سه شنبه ها عصر من مي رم بيرون تا شما راحت باشين.

-         حالا راستي راستي رفت ورزش كنه.

-         نه بابا، بخاطر ما رفت.

-         پس من هم تا ديرم نشده برم و اميد هم تو خيابونا علاف نشه.

-         نه، يخورده ديگه بشين بعد باهم ميريم. نمي خواد دلت براش بسوزه، من از اين كارها خيلي براش كردم.

از اون پس رابطه من و مژگان هم بهتر شده بود ولي نه مثل سابق، چون ته دلش كمي ازم دلخور بود و من به حساب اينكه با گذشت زمان رابطه مون بهتر خواهد شد به دل نمي گرفتم. دو هفت اي از آن ماجرا مي گذشت.

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

بطرفش رفتم و سلام كردم و گفتم: رضا خير باشه، چي شده اومدي اينجا، اتفاقي افتاده؟

ابروهاشو بالا انداخت و جواب داد: چه اتفاقي بهترا از اينكه دلم برات تنگ شده بود، براي همين اومدم تا هم به خونه برسونمت هم ببينمت.

خنده ام گرفت و خنده كنان گفتم: چه زود دلت برام تنگ شد، مگه ديروز با هم نبوديم.

-         حالا بيا سوار شو تا توي ماشين با هم حرف بزنيم.

سوار كه شدم گفت: ياسي، بعضي موقعها خيلي بي احساس مي شي، اون موقع من هم مثل تو فكر مي كنم ، كوه يخي.

دستم را روي دستش گذاشتم و انگشتاشو فشار دادم و گفتم: باور كن منظوري نداشتم. راستش رو بگم؟