|
همين طور که مي گفتم يک دفعه داغي کشيده اي رو، روي صورتم احساس کردم. مامان بود با عصبانيت فرياد زد و گفت: ياسي بس کن اون پدرته، تو حق نداري اينطوري باهاش صحبت کني.
احساس کردم روي زخمم نمک پاشيدن چون سوزش شديدي رو حس کردم. تمام چهار ستون بدنم شروع به لرزيدن کرد، اما خودمو نباختم. دندونهامو بهم فشردم و جواب دادم:
_ دستت درد نکنه. باشه خفه مي شم، چرا چون حرف حق تلخه.
و اون با چشماي گريون جواب داد: بذار حرفهاشو بزنه تا خالي بشه.
_ راست مي گه بذار بگم چون زخم دلم سر باز کرده، بذار چرکش ايشون رو هم آلوده کنه. آخه مادر من، نکه دستمزد تو رو هم خيلي خوب پس داد. يادته وقتي بهش گفتي تو شمال دنبال خانم بازي بودي چي گفت، گفت کپي سند ازدواجمون رو بفرست يا بعد از اينکه فهميديتو ويلاي پدرش توي شمال چه کار مي کرده، رفتي درخونه باباش و بهشون معترض شدي و اون هم بجاي نصيحت پسرش بهت گفت، بيخود کردي اومدي اينجا، بهزاد اين کار رو نمي کنه، برو تا بهزاد بياد و تکليف ات رو روشن کنه. همون پدري که وقتي مامان بزرگ به اصرار ديگران زنگ مي زنه و براي عروسي تون دعوتش مي کنه، مي گه خانم اون پسر من نيست چون ميليونها تومان پول منو خرج الواطي و خوشگذروني کرده. اون برام مرده، بدون من عروسي شون مبارک باشه. چرا يک دفعه نظرش تغيير کرد، چون آقا بهزاد خوب خرجشون مي کرد، از ماشين گرفته تا ساعت طلا... براشون مي خريد. خوب باباي عزيز بنده هم همون کاري رو با ما کرد که پدر بي عاطفه اش کرده بود، مگر نه؟خوب بهزاد خان چرا اون موقعها يادت نبود که بچه اي هم داري؟يادته بهم مي گفتي تو تاج سر مني، تو سلطان مني. پس چي شد اون حرفها و شعارها، همه اش باد هوا بود. زماني که من از غصه تو مريض شده بودم و از درد به خودم مي پيچيدم، همين زن که بهش تهمت زدي بالاي سر من بود. اصلا تو فهميدي نيلوفر کي زبون باز کرد و کي راه رفت، چطوري بزرگ شد. همون بچه اي که مي گفتي با اومدنش زندگيمون شيرين تر مي شه، رنگ پدر نديد و محبت اونو حس نکرد . چرا، چون بر خلاف ميل تو پسر به دنيا نيومد و دختر شد. پس حالا هم برو همون جايي که بودي، برو پيش خانواده عزيزت و دست از سرمون بردار و بذار به درد خودمون بميريم. عشق و محبت و پولت براي اونا باشه بهتره،ما نيازي به وجودت نداريم...
کنترل خودمو از دست داده بودم، فرياد مي زدم و گريه مي کردم و هر چه که دم دستم بود زدم و شکوندم. سپس به سمت اتاقم دويدم و تند تند لباس پوشيده و بيرون رفتم. هر چقدر التماس و خواهش کردند گوش نداده و از خونه بيرون زدم، مثل آتشفشان گداخته بودم. بي هدف توي خيابان قدم مي زدم، از بس که راه رفته بودم خسته شده بودم.
سر راهم پارکي بود. به داخل پارک رفتم، چون دلم از گرسنگي ضعف مي رفتو معده ام هم درد مي کرد از بوفه اي که اونجا وجود داشت ساندويچ کالباسي گرفته و خوردم. هوا کاملا تاريک شده بود. به خونه مژگان دوستم رفتم، از شانسم خونه بود. زنگ رو زده بالا رفتم، جلوي درب آپارتمانش منتظرم ايستاده بود. از ديدن حال و روزم متعجب شد ولي چيزي نپرسيد. بي حال روي مبل ولو شدم و گفتم:
_ مژگان لطفا يه قرص مسکن و معده درد بده ، حالم خيلي بده.
رفت فوراً برام قرص آورد، بعد از خوردن قرص ها روي کاناپه دراز کشيدم و چشمامو بستم. از فرط خستگي حال فکر کردن به وقايع روز رو نداشتم و براي همين زود چشمام گرم شد. وقتي بيدار شدم ، مژگان روي مبل نشسته و روماني را مطالعه مي کرد. لبخندي زدم و پرسيدم: خسته نشدي از بس دنبال ماجراهاي عشقي رفتي، ول کن بابا، عشق و عاشقي مال دوران ليلي و مجنون بود، الان همه اش هوسه.
چيني به پيشاني انداخت و گفت: سلام خانم، خسته نباشي. چقدر مي خوابي ، مي دوني ساعت چنده، 5/10 . چهار ساعته خوابيدي.
_ ديگه مي خواستم بيدارت کنم، بابا مردم از بس که انتظار کشيدم تا سرکار بيدار بشين و ببينم چرا طوفان زده بودي.
_ صبر کن اول برم يه آبي به سر و صورتم بزنم تا بعد بيام برات قصه تعريف کنم.
به دستشويي رفتم و آبي به صورتم زدم و انرژي گرفته و پيش مژگان برگشتم و گفتم:
_ نمي دوني از ديشب که از مهموني برگشتم تا به الان که در خدمتت هستم چه اتفاقي افتاده ، اين چند ساعت مثل يک قرن برام گذشه. مي دوني ديشب کي اومده بود؟
_ نه از کجا بدونم، علم غيب که ندارم، بگو که نصف عمر شدم.
_ بابا جانم.
مژگان متعجب از جايش پريد و گفت: نه، دروغ مي گي.
دستش را گرفتم و گفتم : بشين کجا، دروغم چيه. آقا رفته خوشياشو کرده و الان نمي دونم چه انگيزه اي باعث شده که يک دفعه به ياد ما افتاده و اومده سراغمون.
با دستي لرزان سيگاري روشن کردم و اونچه را که اتفاق افتاده بود برايش تعريف کردم. مژگان هم مثل من گريه مي کرد . از ناراحتي باز دل پيچه ام شروع شد ، چون حالم خيلي بد بود رو به مژگان گفتم: مژگان براي خوردن چي داري؟
_ تو اول بگو بينم به مادر بيچاره ات تلفن کردي؟
_ نه، اتفاقاً موبايلمم خاموشه.
_ ديوونه فکر نکردي بيچاره الان چقدر نگران حالته، پاشو يه زنگي بهش بزن تا خيالش راحت بشه.
_ من حوصله ندارم ، تو زحمت بکش.
مژگان فوراً گوشي را برداشت و به مامان تلفن کرد، مشخص بود مامان خيلي نگران و ناراحته چون مژگان همش مي گفت: مريم جان به خدا حال ياسي خوبه، جاي نگراني نيست.
براي اينکه خيالش را راحت کنم با صداي بلند گفتم : مادر جان من حالم خوبه،سلامتم و هنوز نفس مي کشم.
وقتي مژگان گوشي را گذاشت ، بر سرم کوبيد و گفت: احمق جان، اين چه کاري بود کردي. بيچاره مامانت تا الان از نگراني هزار بار مرده و زنده شده.
خنده اي کردم و گفتم، تو از کجا ديدي ، مگه پيشش بودي.
_ ديوونه از حرف زدنش مشخص بود که چقدر دلواپست بوده، از ناراحتي پاي تلفن هم گريه مي کرد.
_ خوب حالا که خيالش راحت شد، پس تو هم بلند شو يه زهرماري بيار تا کوفت کنيم و غم دنيا رو بي خيال بشيم.
بعد از خوردن يکي دو ليوان نوشيدني ، تمام سلولهايم جان تازه اي گرفتن . مژگان گفت: ياسي حالا که شارژ شدي يه خورده برام شعر بخون.
خنده کنان جواب دادم : برو بابا مگه من خواننده ام.
_ جون من ، ادا در نيار ، دلم بدجوري گرفته.
_باشه ولي به شرطي که تو هم برام بگي چرا با شوهرت اختلاف داري.
_ حتماً، حالا که امشب ، شبه قصه و غصه هاست من هم برات مي گم.
از بس که اداي زناي خوشبخت رو در آوردم خسته شدم.
يک سالي مي شد که با مژگان توي کلاس زبان آشنا شده بودم، يعني از وقتي که خونمون رو عوض کرده بوديم. اون زن خوبي بود و با اينکه از يک خانواده پولدار بود ولي به هيچ وجه فخر نمي فروخت، درست بر عکس خانواده بابا که غير از خودشون کس ديگه اي رو قبول نداشتن و از جمله مسايلي که باعث شده بود بين بابا و مامان اختلاف بوجود بياد چون مامان بيشتر به معنويات اهميت مي داد تا پول و ثروت.
نگاهي به صورت مژگان انداختم، چشماني درشت و سياه با ابرو هايي بهم پيوسته و پوستي سبزه و قد و بالاي بلند، روي هم رفته خوشگل و با نمک بود ولي نمي دونم چه دردي داشت که هميشه با خودش حرف مي زد. خيره نگاهش کردم و ترانه مژگون سياه... را برايش زمزمه کردم. وقتي تمام شد کفي برايم زد و گفت: آفرين، ولي ياسي تو رو خدا اين همه سيگار نکش، هم خودتو هم منو خفه مي کني.
خنديدم و گفتم: به روي چشم، ولي مژگان جون اين يکي از ثمرات نداشتن پدر.
_ يعني چي؟ مگه هر کي که پدر بالاي سرش نباشه بايد سيگار بکشه.
_ نه، ولي آدم از سر ناچاري به اين جور چيزها پناه مي بره. از شانزده سالگي سيگار مي کشم، درست چهار ساله. اولين بار يکي از دوستام که اون هم ثمره طلاق بود بهم تعارف کرد و گفت« بيا يه پکي بهش بزن از دردت کم مي کنه». اونقدر گفت و گفت که من هم وسوسه شدم و کم کم شروع کردم به سيگار کشيدن. مامان تا يک سال پيش خبر نداشت، سعي مي کردم متوجه نشه ولي يک روز توي اتاقم که مشغول کشيدن بودم يک دفعه درب اتاق را باز کرد و ديد. خيلي باهام حرف زد، حتي به دعوا و مرافه هم کشيد ولي نتونست ترکم بده. کسي که روزانه دو، سه بسته استفاده مي کنه چطوري مي تونه ترک کنه. باور کن همه اين مصيبت ها زير سر اونه، اگر اون ما رو ترک نمي کرد حالا حال و روزم اينطوري نبود. اولين بار که با پسري حرف زدم احساس مي کردم تشنه لبي هستم که به چشمه رسيدم و به نوعي دنبال محبت مردي مي گشتم و با اولين دست نوازش که به سرم کشيده شد غرق شدم چون نياز داشتم ولي کم کم اين محبت ها، ارضاعم نکرد و تبديل به نفرت و تفريح شد. چي باشه، همه مردا سر و ته يه کرباسن.
_ اين حرف رو قبول دارم براي اينکه خودمم تجربه کردم. وقتي با محسن آشنا شدم روي ابرا سير مي کردم. و چنان عاشق و شيدام بود که نگو، هميشه مي گفت، مژگان، جون من به تو وابسته است و اگه تو نباشي من مي ميرم. تو هواي مني، بدون تو نمي تونم نفس بکشم.
خنده اي کرد و ادامه داد: آخر سر هم اکسيژنش تمام شد و مرد.
با چشمان از حدقه درآمده گفتم: ولي تو که ميگي شوهر دارم.
همانطور که مي خنديد جواب داد: شوخي کردم بابا، آخه دو سال تمام توي گوشم از اين حرفها زمزمه مي کرد. امکان نداشت بدون من مسافرت بره، حتي بخاطر کار. يکي از سفرهامون که به دبي داشتيم با خانواده اي آشنا شديم. اون روز لب ساحل رفته بوديم و همين طور که قدم مي زديم يک دفعه محسن گفت: اون بچه داره غرق مي شه. به سمتي که اشاره مي کرد نگاه کردم، حق با محسن بود. با لباس به سمت دريا دويد و شنا کنان خودشو به بچه رسوند. وقتي به ساحل اومد، مادر و پدرش تازه متوجه شدن يک پسر شش ساله بود. پدر و مادرش براي تشکر، ما رو شام مهمون کردن. از اون طريق ما با ليلا و شوهرش آشنا شديم، من و ليلا مثل دو خواهر شده بوديم. مي دوني که من خواهر ندارم و هميشه در حسرت داشتن يک خواهر بودم و ليلا اين کمبود رو جبران مي کرد. هر جا که مي رفتيم اونا هم با ما بودند. يک سال از آشنايمون مي گذشت، عروسي برادرم بود و من اغلب خونه مادرم بودم.روز عروسي وقتي آماده شدم يک دفعه ديدم سرويس طلاهامو يادم رفته بيارم و چون محسن خونه رفته بود تا آماده بشه بهش تلفن کردم ولي اون نه جواب موبايل رو داد نه تلفن خونه رو و چون هر کسي به کاري مشغول بود مجبور شدم از راه آرايشگاه سري به خونه بزنم.وقتي درب را باز کردم و داخل رفتم صداي خنده محسن رو شنيدم. تعجب کردم که چرا تلفن رو جواب نمي ده، متعجب به سمت اتاق خواب رفتم و از ديدن منظره اونجا خشکم زد. مي دوني چي ديدم؟ مژگان وقتي به اونجاي داستان زندگيش رسيد يک دفعه زد زير گريه، هر چقدر تسلايش مي دادم آرام نمي شد. اجازه دادم تا خودش را سبک کنه، وقتي کمي آرام شد گفت:
_ ديدم محسن و ليلا گل مي گن و گل مي شنون. اصلا باورم نمي شد کسي که حکم يه خواهر رو برام داشت همچين خيانتي بهم بکنه يا محسن که خودشو عاشق من مي دونست. انتظار ديدن منو نداشتن و هر دوشون ماتشون برده بود، بدون اينکه حرفي بزنم گريه کنان به سمت درب دويدم. نمي دونستم چيکار کنم و کجا برم، آخه عروسي برادرم بود و نمي خواستم همچين شبي رو که قابل تکرار نبود براي همه زهر مار کنم. وقتي حسابي گريه کردم و سبک شدم، ماسک بي خيالي به صورتم زدم و به تالار رفتم چون مي دونستم با اين وضع پيش آمده محسن غير ممکن بود به عروسي بياد. در مقابل کنجکاوي ديگران مرتب بهانه مي آوردم و فقط خدا مي دانست چه حالي داشتم، از درون مي سوختم ولي در ظاهر خودمو شاد نشان مي دادم. روز بعد در اسرع وقت موضوع را با خانواده ام در ميان گذاشتم و بدين ترتيب من و محسن بدون سر و صدايي از هم جدا شديم.
مژگان آهي کشيد و گفت:اين هم قصه زندگي من، با اين وضع نمي دونم چرا حق هميشه با اوناس و هر کاري که مي خوان انجام ميدن و خيلي هم راحت مي تونن زن بي گناهشون رو طلاق بدن. انگار زن اسير و بايد با هر ساز مرد برقصه. ياسي، باباي تو هم به اين بدي بود؟ مامانت رو هميشه اذيت مي کرد؟
_ نه، اون هميشه بد نبود. يعني اگه بابا گندي بالا نمي آورد اونا با هم مشکلي نداشتن. اگه هميشه بد اخلاق بود که اينقدر از نبودنش اذيت نمي شدم يا مامان هميشه خانواده اش رو نفرين نمي کرد، چون اونا بودن که تيشه به ريشه زندگي ما زدن. قبل از اينکه بابا، با اونا آشتي کنه از جونش براي ما مايه مي ذاشت. اون آدم دست و دلبازي بود ولي وقتي با خانواده اش همنشين شد خرجي ما رو هم نمي داد. حرفها و کاراي بابا همه ديکته شده بود،مخ خودش رو تعطيل کرده و از مخ اونا بهره مي برد.
يک دفعه دردي مثل صاعقه توي معده ام پيچيد و گفتم: آخ،آخ.
و مژگان با نگراني گفت: چي شد؟
_ معده ام داره مي ترکه، حالت تهوع هم دارم، به گمونم ساندويچ مسمومم کرده.
کمي که گذشت آروم شدم و دوباره ليوانم را پر کردم تا سر حال بشوم ولي چه سر حالي، از يک طرف از درد بخودم مي پيچيدم و از طرفي هم روي پام بند نبودم. اونقدر اوضاعم بي ريخت و غير طبيعي بود که حال خودم رو نمي فهميدم، براي همين روي کاناپه ولو شدم. تا اينکه براي يک لحظه سوزشي رو تو دستم حس کردم، وقتي چشم باز کردم ديدم يه مردي سرش رو لبه کاناپه گذاشته و خوابيده.
چشمامو دو بار باز و بسته کردم و با خود گفتم شايد خواب مي بينم ولي نه واقعيت داشت، خيلي ترسيدم و براي همين يک دفعه شروع کردم به داد زدن. بيچاره با سر و صداي من جنان از خواب پريد که قيافه اش ديدني شد و من با ديدنش يک دفعه زدم زير خنده. مات و مبهوت نگاهم کرد، بيچاره فکر مي کرد با يک ديوانه طرفه. نگاهي به اطرافم انداختم و يادم افتاد که خونه مژگان هستم ولي مرد غريبه کي بود و اونجا چه کار داشت، متعجب پرسيدم: شما کي هستين؟ اينجا چيکار دارين؟ پس مژگان کجاست؟
_ من دکترم، اگه منظورتون از مژگان خانم دوستتون هستن، رفتن بيرون يه کاري داشتن و از من هم خواستن تا تموم شدن سرم اينجا بمونم. مثل اينکه حال شما هم خوب شده؟
در دلم از کار مژگان عصباني شدم ولي به روي خودم نياوردم و لبخند زنان جواب دادم:
_ بله بهترم، شما از کي اينجا اومدين؟
_ از نصف شب که خانم تماس گرفتن و خواستن که براي ويزيت به منزلتون بيام.
همان لحظه مژگان با نون بربري از راه رسيد. چپ چپ نگاهش کردم ولي اون بي اعتنا نگاهي به من سپس به دکتر کرد و گفت: دکتر ببخشيد دير کردم، نمي خواستم بدون خوردن صبحانه از اينجا بريد. خيلي زحمت کشيديد.
دکتر که مرد جواني بود لبخندي زد و گفت: خواهش مي کنم، من وظيفه ام را انجام دادم. حالا اگه اجازه بديد رفع زحمت کنم.
مژگان: غير ممکنه بدون خوردن صبحانه بذارم بريد.
بي اختيار پرسيدم: نکنه خانمتون منتظر شما هستن که مي خواهيد بريد و با هم صبحانه بخوريد.
بدون آنکه نگاهم کند جواب داد: من ازدواج نکردم و کسي هم منتظرم نيست.
فضوليم گل کرده بود، دوباره پرسيدم: پس خانواده اي ندارين.
لحظه اي نگاهم کرد، سپس سرش را پايين انداخت و گفت: چرا ولي اينجا نيستن، مشهد هستن.
مژگان: ياسي جون، اينقدر دکتر را سين جين نکن. برو يه آبي به صورتت بزن و بيا صبحانه بخوري.
به سمت دستشويي رفتم و با ديدن صورت پژمرده ام توي آينه، به ياد اتفاقات روز قبل افتادم و دوباره حالم دگرگون شد. چند دقيقه اي همانجا ايستادم که مژگان ضربه اي به درب زد و گفت: ياسي، ياسي.
_ بله.
_ چرا نمي آيي؟ حالت خوبه؟
_ آره خوبم، الان مي آم.
صورتمو زير آب نگه داشتم تا شايد حالم کمي بهتر بشه، سپس بيرون رفتم. سر ميز به مژگان نگاه کردم، با مانتو و روسري نشسته بود. اشاره کنان ازش سوال کردم که اون هم به دکتر اشاره کرد، نگاه عميقي بهش انداختم. پسري با قد متوسط نه لاغر و نه چاق، هيکل متناسبي داشت و موهاي سرش پر پشت و سياه و نسبتا حالت دار بود، صورتش کشيده و دو تا چشم سياه با مژگان بلند و برگشته، چشماش اونقدر زيبا و جذاب بود که خيره نگاهش مي کردم و اگر مژگان تک سرفه اي نمي کرد همانطور ساعتها نگاهش مي کردم. با سرفه مژگان، اون هم سرش را بلند کرده و غافلگيرم کرد. همين طور که با چاي شيرين بازي مي کردم، قيافه دکتر رو هم حلاجي مي کردم که يک دفعه گفت: شما چرا صبحانه نمي خوريد؟
نگاهي کردم و گفتم : ميل ندارم.
_ ولي بايد بخوريد، معدتون نبايد خالي باشه.
لبخندي زدم و گفتم: به روي چشم.
دکتر بعد از خوردن صبحانه عزم رفتن کرد. بعد از رفتنش، مژگان در حاليکه مانتواش را در مي آورد گفت: ديوونه اون از کار ديشبت، اين از الانت که ذل زده بودي توي صورتش. بيچاره مگه تا حالا مرد نديدي.
خنده کنان جواب دادم: مگه ديشب چيکار کردم، من که حال خودمو نمي فهميدم. الان هم ديدم قشنگه نگاش کردم، مگه گناهه.
_ نخير، ولي باور کن ديشب آبروي منو بردي با اون اداهات، هي بلند مي شدي مي گفتي تو چقدر نازي. واي واي از همه بدتر وقتي بود که سرم وصل مي کرد چنان داد زدي و گفتي، بي شعور يواش تر، دردم گرفت که از خجالت آب شدم.
خنديدم و گفتم: به جان مژگان هيچ چيز نفهميدم، خيلي بد شد بايد ازش معذرت خواهي کنم. آخه تو که مي دوني من چقدراز آمپول مي ترسم.
_ من مي دونم ولي اون بيچاره که نمي دونست، صد بار ازش معذرت خواستم. مثل ديوونه ها يا هر هر مي خنديدي يا زار زار گريه مي کردي، فکر کنم براي همين آرام بخش بهت زد که بخوابي تا از شرت راحت بشه. آخه موقعي که گريه مي کردي بهش گفتي شما مردا، نا مردين و عاطفه ندارين، پستين. دق و دلي باباتو، روي سر دکتر بيچاره خالي کردي.
_ هر چند در حال غير طبيعي اين حرفهارو زدم ولي مگه دروغ گفتم، همشون مثل هم هستن. راستي تو چرا منو با اين دکتر تنها گذاشته بودي؟ هان؟
_ براي اينکه ديدم مرد خوبيه، صبح موقع اذان اول نمازش را خوند، براي همين رفتم نون بخرم.
_ ديگه از اين کارا نکن، به اين مرد جماعت نبايد اطمينان کرد. در ضمن تلفن اين آقاي دکتر رو بهم بده تا ازش معذرت خواهي کنم. يارو فکر مي کنه ديوونه هستم يا خيلي بي ادبم. راستي اسمش چي بود؟
_ دکتر محمدي، رضا محمدي. بيا اين هم کارتش، منم تا ديرم نشده بلند شم برم سر کار. تو که فعلا هستي؟
_ آره، چند روزي مزاحمت هستم.
_ چه مزاحمتي؟ خونه خودته، راحت باش.
مژگان با اينکه نيازي به کار کردن نداشت و از طرف خانواده اش حمايت مي شد ولي براي اينکه استقلال داشته باشه و سرش هم گرم بشه توي يک شرکت خصوصي حسابدار بود. بعد از رفتن مژگان،،ف گوشي رو برداشتم و به مامان تلفن کردم. به محض شنيدن صدايش، سلام کردم و گفتم: مامان خوبي؟
_ سلام ياسي، حالت خوبه؟ نگفتي من هم نگرانت هستم،، چرا تماس نمي گرفتي؟
_ ببخشيد مامان حالم خوب نبود. ولي الان بهترم، نگران نباشيد. من چند روزي پيش مژگان مي مونم و بعد مي آم، نيلوفر چطوره؟
_ اون هم خوبه، ولي عزيزم چرا مي خواي اونجا بموني؟ پاشو بيا خونه.
_ نه مامان، يه چند روزي نياز دارم دور او محيط خونه با خودم خلوت کنم. لطفا اصرارنکن.
مامان که ديد اصرار بي فايده است ديگه ادامه نداد.دلم مي خواست بدانم اون هنوز هم خونه ما بود يا نه، ولي غرورم اجازه نمي داد کلمه اي در موردش بپرسم. باز فکرم به گذشته پر کشيد، گذشته اي که سوهان روحم شده و شديدا آزارم مي داد. اونقدر سيگار کشيده بودم که هوايي براي نفس کشيدن نبود و براي همين خودم به سرفه افتادم. نگاهي به زير سيگاري انداختم پر، پر بود. براي اينکه هواي خونه عوض بشه پنجره ها را باز کردم کمي که گذشت با سرماي بيرون، هواي خونه هم عوض شد. نگاهي به ساعتم انداختم، عقربه هاي ساعت 5/11 را نشان مي داد و تا آمدن مژگان خيلي مانده بود چون ساعت چهار از محل کارش بيرون مي آمد. همان لحظه چشمم به کارت ويزيت دکتر افتاد، موبايلمو روشن کردم و شمارشو گرفتم. خيلي زنگ زد، داشتم نا اميد قطع مي کردم که جواب داد. صدايش خواب آلود بنظر مي رسيد چون با صداي گرفته اي گفت:بله.
نمي دونم چرا حول کردم و گفتم : سلام، شما؟
_ شما زنگ زدين اونوقت از من مي پرسين شما.
_ من،منم.
خنديد و گفت: من هم ،منم.
من هم خنديدم و گفتم: ببخشيد، من ياسي هست.
لحظه اي مکث کرد و سپس پريسد: ياسي؟ بجا نمي آرمتون.
طفلکي حق داشت نشناسه چون يک بار بيشتر منو نديده بود، خنديدم و گفتم: شرمنده من مريض ديشبي تون هستم ، حالا شناختين؟
بلندتر و واضح تر جواب داد و گفت: بله، بله شناختمتون، شما خوبيد؟! مشکلي پيش اومده؟
_ نه فقط زنگ زدم معذرت خواهي کنم. ديشب گويا نسبت به شما بي ادبي کردم ، شرمنده باور کنيد من حال خودمو نمي فهميدم و متوجه نشدم. معذرت مي خوام قصد توهين نداشتم ، شرمنده.
_ نه خواهش مي کنم، من متوجه شدم که شما حال عادي نداشتيد و به دل نگرفتم.
_ حتماً.
_ بله.
_ پس افتخار مي ديد ناهار با هم باشيم، البته اگر جايي کار نداريد. راستي از خواب بيدارتون کردم؟
_ نه خواب نبودم ، چرت مي زدم. اگه اجازه بديد يه روز ديگه خدمت برسم.
_ چرا هنوز از من دلخوريد؟ من که معذرت خواهي کردم، باز هم معذرت مي خوام.
_ نه باور کنيد من هيچ دلخوري از شما ندارم ، فقط نمي خوام مزاحمتون بشم.
_ اگه مزاحم بوديد که دعوتتون نمي کردم.
_ چشم با کمال ميل.
بعد از اينکه قرار گذاشتيم خدا حافظي کرده و ارتباط را قطع کردم. نمي دونم چرا قلبم به شدت مي تپيد و عرق روي پيشانيم نشسته بود. خودمم نمي دونستم چه مرگم شده بود، انگار براي اولين بار بود که داشتم با پسري حرف مي زدم. شايد هم به خاطر متانتي که داشت هول کرده بودم. نمي دونم هر علتي که هم داشت قرار گذاشته بودم و بايد مي رفتم. عقربه هاي ساعت به کندي مي گذشت و تا ساعت يک دقايق زيادي مانده بود، براي اينکه سرگرم بشوم کتابي برداشتم و شروع به خواندن کردم. چند صفحه اي که گذشت ، بي حوصله کتاب را روي ميز پرت کردم بلند شدم و به سر و وضع ژوليده ام رسيدم. وقتي کارم تمام شد تو آينه به خودم نگاه کردم ، قيافه ام بدک نشده بود. با کرم و رژگونه تونسته بودم پژمردگي و زردي صورتم را بپوشانم و شاداب تر جلوه بدهم و ريمل و سايه آبي شفافيت و جذابيت چشمامو بيشتر کرده بود. نگاهي به ساعت انداختم، نزديک دوازده و نيم بود . اول به مژگان تلفن کرده و خبر دادم که بيرون خواهم رفت سپس پالتو و روسريمو پوشيده و با آژانس خودمو به خيابان ولي عصر رساندم، جلوي پارک ملت قرار گذاشته بوديم. وقتي رسيدم يک ربع مانده بود. نگاهي به محل قرار انداختم، ماشين پژويي نگه داشته بود . با خودم گفتم يعني ممکنه اون زودتر از من اومده باشه. با ترديد ولي آرام آرام به طرف ماشين به راه افتادم . چند قدمي نمانده بود که شخصي از ماشين پياده شد، خودش بود. بي اختيار خنده روي لبهام مهمان شد، او هم به روي من لبخند زد. تا رسيدم زودتر از من سلام کرد، من هم سلام کرده و بعد از سلام و احوالپرسي سوار ماشين شديم. دست و دلم مي لرزيد. ساکت به جلو چشم دوخته بودم، چند دقيقه اي که گذشت سکوت را شکست و پرسيد: مثل اينکه الحمدالله حالتون بهتر شده؟
بطرفش برگشتم و جواب دادم : بله از لطف شما بهترم. من باز هم بخاطر رفتار ديشبم از شما معذرت مي خوام.
_ خواهش مي کنم ديگه در اون مورد صحبت نکنيد و به فراموشي بسپاريد، چون من ديدم شما حال خوبي نداشتيد. مثل اينکه مشکلي براتون پيش اومده بود. اگه اشتباه نکنم با همسرتون مشکل دارين درسته؟
خيره نگاهم مي کرد و منتظر جوابم بود. خنده اي کردم و گفتم: نه، من هم مثل شما ازدواج نکردم و مجردم. مشکل خانوادگي دارم.
ياد آوري اين مسئله مثل رعد و برق مي موند و اعصابمو بهم مي ريخت. گويا اون هم متوجه شد، چون فوراً گفت: لطفاً ديگه به اون مسئله فکر نکنيد. نمي خوام آرامشتون بهم بريزه.
پوزخندي زدم و گفتم: مگه ميشه! يک درد و زخم کهنه است که هميشه با منه و وقتي سر باز ميکنه هيچ دارويي نمي تونه درمونش کنه .
_ پس خواهشاً اگه امکان داره يه امروز رو به اين مسئله فکر نکنيد. حالا بايد کجا بريم؟
آدرس يک رستوران دنج را دادم. تا رسيدن به مقصد هر دومون سکوت کرده بوديم. دلم مي خواست بدونم به چي فکر مي کنه ولي حيف که امکانش نبود. داخل رستوران بعد از سفارش دادن غذا براي اينکه باب صحبت را باز کنم پرسيدم: تنها زندگي کردن براتون سخت نيست؟ حوصلتون سر نميره؟
سرش را بالا گرفت و جواب داد: زياد هم تنها نيستم با يکي از دوستام زندگي مي کنم.
نمي دونم چرا با عجله و نسنجيده گفتم: با دوست دخترتون؟
متعجب به صورتم ذل زد، سپس خنديد و گفت: خوب آره ، مگه اشکالي داره؟
با لب و لوچه آويزان جواب دادم: نه چه اشکالي داره. ببخشيد که فضولي کردم.
در حالي که مي خنديد گفت: شوخي کردم، مگه الان کسي مي تونه با دوست دخترش زندگي کنه. تازه من اصلاً فرصت اين کارها رو ندارم، شايد باور نکنيد اگه بگم تا حالا دوست دختري نداشتم يعني اولين بارم که با يه دختر خانم بيرون اومدم.
با تعجب گفتم: نه امکان نداره. نمي تونم باور کنم، مگه ميشه؟!
لبخند زنان جواب داد: نه باورتون بشه چون من هميشه سرم ، گرم درس و کتاب بوده. دو بار جهش دادم و ديپلم گرفتم، توي دانشگاه هم تابستونا رو واحد گرفتم و زود تر تمام کردم و الانم براي تخصص درس مي خونم. به قول همخونه ام اميد، همون دوست دخترم يه وقت چشم باز مي کنم مي بينم پير شدم و از جووني لذت نبردم و تک و تنها با کتابام موندم.
_ چرا؟
_ نمي دونم ولي احساس مي کنم تنها درس و کتابه که مي تونه راضيم کنه.
_ پس شما خيلي بي احساسين، در اولين فرصت به يک روانشناس مراجعه کنيد. با اين حساب شما هيچ وقت ازدواج نمي کنيد، نه؟!
خنده اي کرد و گفت: چرا ازدواج مي کنم چون عذب بودن گناهه.
مخصوصاً الان که يک مرحله از درسم تمام شده، مادرم خيلي اصرار مي کنه و هر جا ميره دنبال دختر خوب و نجيب مي گرده.
با اين حرفاش ياد حرفاي مژگان افتادم که مي گفت پسر مؤمن و مثبتيه، پس يه دنيا بينمون فاصله بود. با خودم داشتم حرف مي زدم که گفت: نميشه بلند بگيد تا من هم بفهمم.
لبخندي زدم و گفتم: به درد شما نمي خوره ، تازه من عادت دارم هميشه با خودم حرف بزنم.
_ چرا؟
ببينم شما تک فرزند هستيد؟
_ نه، يه خواهر هفت ساله هم دارم. چطور مگه؟
_ احساس مي کنم توجه بيش از حد خانوادتون شما رو لوس بار آورده.
دستامو زير چانه ام گذاشتم و خيره نگاهش کردم که گفت: حرف بدي زدم که ناراحت شديد؟ ببخشيد من ديشب فکر کردم از خونه قهر کرديد و به خونه دوستتون اومديد.
چون جوابي ندادم، خودش ادامه داد و گفت: ببخشيد که فضولي کردم، منظور خاصي نداشتم. راستش نمي دونم با يه دختر خانم حساس چطوري بايد حرف زد.<
با بغض جواب دادم: درسته من ديشب به حالت قهر آمده بودم خونه مژگان، ولي لوس و نازک نارنجي نيستم. اگه سايه پدر بالاي سرم بود اين اتفاق هم نمي افتاد.
با ناراحتي گفت: معذرت مي خوام، من نمي دونستم شما پدر نداريد و باعث ناراحتيتون شدم.
گفتم: پدر دارم ولي وقتي سيزده سال داشتم ما رو ترک کرد و رفت و حالا بعد از هفت سال يک دفعه پيداش شده و به دنبالش اشکم سرازير شد، فوراً دستمالي از جعبه بيرون کشيد و به دستم داد. صميميتش خنده را روي لبهام آورد و در حالي که به رويش لبخند مي زدم گفتم: ممنون، شما هميشه انقدر دل نازک هستيد. آخه شغلتون مثل قصابا مي مونه.
_ دستتون درد نکنه، اين همه درس خوندم و زحمت کشيدم حالا شما منو به قصابا تشبيه مي کنيد . واقعاً ممنونم.
خنده کنان گفتم: شوخي کردم به دل نگيريد، آخه شما هم مثل اونا مي بريد و پاره مي کنيد وگرنه اگر شماي قصاب نبودي حتماً الان من هم توي بهشت زهرا بودم.
_ خدا نکنه، من هم وظيفه مو انجام دادم.
لحظه اي به صورتم خيره شد، سپس گفت: نسبت به ديشب خيلي تغيير کرديد طوري که در وهله اول نشناختمتون.
_ خيلي زشت شدم؟
آرام جواب داد: نه، خيلي خوشگل شديد.
دلم لرزيد براي همين سرم را پايين انداختم و با انگشتم مشغول بازي شدم، اون هم با نمکدان بازي مي کرد. با آوردن غذاها هر دومون از اون برزخ نجات پيدا کرديم. لحظه اي سرش را بالا گرفت و گفت : بفرماييد.
ولي من اشتهايم کور شده بود و با غذا بازي مي کردم که دوباره گفت: ياسي خانوم، شما هميشه عادت داريد به جاي خوردن با غذا بازي کنيد. چون صبح هم اين کار رو مي کرديد.
_ نه ولي دو روزه اشتهايي به خوردن ندارم.
_ مگه قرار نشد امروز به اين مسئله فکر نکنيد، چون اينطوري من هم نميتونم غذامو بخورم.
لبخندي نثارش کردم و گفتم: پس اين همه اصرار بهد خاطر خودتونه. به روي چشم به خاطر شما من هم مي خورم.
چشمکي زد و گفت: ممنون که به خاطر من فداکاري مي کنيد.
در سکوت و آرامش غذامونو خورديم.
بعد از خوردن غذا و چايي بد جوري هوس يک نخ سيگار را کرده بودم ولي ادب اجازه اين کار را نمي داد، براي همين کلافه بودم و دلم مي خواست زود تر به خونه برگردم. از اين رو گفتم: نمي دونم چطوري ازتون تشکر کنم، چون امروز بعد از مدت ها تونستم به آرامش برسم و دور از ناراحتي و غم باشم. واقعاً ممنونم که بخاطر من شما هم قيد درس و کتاب رو زديد و با اين کارتون منو شرمنده کرديد.
_ خواهش مي کنم براي من هم بد نبود يه چند ساعتي دور از محيط درس و کار باشم. شايد هم از اين به بعد باز هم از اين کارا بکنم، بعضي موقعها تنوع هم لازمه.
به ساعتش نگاه کرد فورا پرسيدم: ديرتون شده؟
_ نه عادت دارم تند تند به ساعت نگاه کنم، آخه همه کارام رو برنامه است.
_ و من امروز برنامه تونو بهم زدم، پس تا از اين تنوع پشيمون نشدين بريم.
_ نه پشيمون نمي شم، برنامه خوبي بود.
بلند شديم و از رستوران بيرون اومديم و تا به خونه مژگان برسيم هيچ کدوممون حرفي نزديم. جلوي درب تشکر کردم و پياده شدم و سوت زنان سوار آسانسور شدم. به صداي سوتم، مژگان درب و باز کرد و گفت: چيه، کبکت خروس مي خونه.
_ سلام خانمي، خوبي با زحمتهاي ما.
_ سلام، ممنون، چه زحمتي، بفرماييد داخل ببينم چي شده که اينقدر سرحالي.
وقتي داخل رفتم، اول مانتومو درآوردم و سپس فورا سيگاري روشن کردم و گفتم: اگه گفتي با کي بودم؟!
_ والله از کجا بدونم، فقط ميدونم با يکي از دوستات نهار رفته بودي بيرون، غير از اين چيز ديگه اي به من گفتي؟
خنديدم و گفتم: با دوستم که چه عرض کنم چون امروز تازه باهاش دوست شدم.
_ اينکه تازگي نداره، تو هر روز با يکي دوست مي شي.
لپش را نيشگون گرفتم و گفتم: اين يکي با بقيه فرق مي کنه، با آقا رضا رفته بودم بيرون.
ابروهاشو در هم گره کرد و پرسيد: با دکتر رفته بودي؟
سرمو به علامت مثبت تکان دادم و خنديدم که دوباره گفت: نه ياسي، باورم نمي شه.
_ چرا باورت بشه.
ياسي چرا با اون. فکر نمي کنم دکتر از اون پسرا باشه که هر دم و دقيقه با يه دختري باشه بهش نمي آيد.
|