تبليغاتX
غریبه آشنا
 
زندگی همچون بادکنکیست در دستان کودکی،که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتنش را از بین می برد.
   
  از اینجا به بعدشم اونایی ادامه بدن که فکر میکنن تایپ کردن جایزه نوبل به ادم میدن که من بنویسم یا یکی دیگه کپی کنه؟؟؟؟؟؟؟؟ اگه میخواستم کسی کپی نکنه جوری مینوشتم که کپی نشههههههه. اونایی ه م که زود قضاوت کردن اول همه چیز میفهمیدن بعد...... من گفتم اگه کپی هم شده باشه مهم نیست چون گذاشتیم که همه بخونن پس مهم نیست من تایپ کرده باشه یا کس دیگه اما ظاهرا برای بعضی ها مهمه ........ هر کی دوست داره ادمه بده .....

 

وقتي بيرون امدم پيمانه را نديدم، صدايش كردم كه از اشپزخانه جواب داد و گفت

-         ياسي، بيا اينجا هم كله ام داغ كرده هم گلوم خشك شده.

به دنبال لنزهايم كه روي ميز بود مي گشتم كه دوباره گفت:

-         به خودت زحمت نده ، انداختمش سطل زباله.

پيشش رفتم و گفتم: چرا؟

لبخندي زد و گفت:

-         حيف بود، زير رنگ سياه پنهون بمونن.

با ناراحتي جواب دادم:

-         كاش اين كار رو نمي كردي، من بعد از رضا با خودم عهد كرده بودم كه ديگه اونا رو از روي چشمام برندارم.

به چشمام ذل زد و اه سينه سوزي از سينه بيرون فرستاد و گفت:

-    من و  رضا خيلي با هم صميمي هستيم ، از روزي كه با هم به خونمون رفته بودين و تا روزي كه از هم جداشدين همه رو مو به مو برام تعريف كرد.

به چشمام اشاره كرد و گفت:

-    اين دوتاچشم برادر بيچاره منو از راه به در كرد، اون عاشق چشمهاي تو شده بود. براي همين من سر به سرش ميگذاشتم و ميگفتم به جاي ياسي بيا چند روزي دريا رو نگاه كن، هم روحيه ات تغيير ميكنه و هم حال خودت رو جويا ميشي. رضا به خاطر تو از تهران دل نميكند ومي گفت هر وقت تونستم اختيار دار زنم بشم ، با هم مي اييم.

با اينكه من هم خيلي دلم ميخواست از نزديك ببينمت و لي قسمت نميشدو هر بار كه ميخواستم به تهران بياام يه برنامه اي پيش مي اومد.

پيمانه با من من پرسيد:

-         ياسي، تو و رضا كه به هم... محرم بودين ايا....

چون متوجه منظورش شدم قبل از اينكه بقيه حرفش را تمام كند سرم را پايين انداختم و باشرم گفتم:

-         اخرين باري كه باهم...

صداي زنگ تلفن باعث شد كه بقيه حرفمو ادامه ندهم و به هال رفتم، فورا گوشي را براي پيمانه اوردم تاج واب دهد از طريق صحبت كردنش متوجه شدم عزيز خانمه چون گفت:

-         عزيز تنهايي ميخواي چيكار كني؟

-          

-         خيلي خب بمون.

-         نه قربونت، مواظب خودت باش. خداحافظ.

بعد از قطع كردن تلفن گفتم:

-         عزيز خانم ميخواد شب بمونه خونه خودش؟

-         اوهوم

-         تنهايي؟

-         نه هادي مي مونه پيشش.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

نگاه مشكوكي كرد و گفت:

-         تو كي هست؟

عرق سردي روي پيشانيم نشست، حيران نگاهش كردم كه دوباره گفت:

-         مطمئنم توخواهر ليلا نيستي.

به سختي گفتم:

-         چرا اينطوري فكر ميكني؟

-    فكر نمي كنم بلكه يقين دارم. تو خود ياسي هستي نه فريبا. همون روز اول كه رضا صداي تو رو شنيد هول كرد و پاي من بيچاره رو از دستش ول كرده و بدتر از روز اول كرد و بهت خيره شد.  اين حركت رضا رو من تا به حال در مورد هيچ دختري نديدم. وقتي دهن باز ميكني و حرف ميزني چرا ماتش مي بره و چشماش دنبال تو حركت مي كنه . از لحظه اي كه تو پا توي خونه مي ذاري رضا 180 درجه تغيير ميكنه. باز هم ميخواي ادامه بدم، يا خودت اعتراف ميكني.

سرم را  پايين انداختم و گفتم:

-         نه نيازي نيست، چون درست فهميدي.

پيمانه با هيجان گفت:

-         واي خداي من عجب ترفندي بهت زد م و تو هم رو دست خوردي؟

سرم را بالا گرفتمو  مات و مبهوت نگاهش كردم و گفتم:

-         پس مطمئن نبودي و حدس مي زدي؟

خند ه كنان جواب داد:

-         آره حدس زدم تن صدات حتما شبيه ياسي بوده كه رضا اينطوري مسخ شده.

گويا تازه از خواب بيدار شده باشه ، گيج و منگ گفت:

-    ولي تو كه چشمات آبي نيست، يه كوچولو شبيه اون هستي. اون تپل و مپل بود و سفيدتر از تو، نه تو نميتوني اون باشي.

با انگشت يكي از لنزامو دراوردم. انگشت به دهان آب دهانش را قورت داد و گفت:

-         خواهش ميكنم اون يكي رو هم در بيار.

وقتي اون يكي رو هم دراوردم چند لحظه اي خيره خيره نگاهم كرد و گفت:

-         براي همين رضا تو رو نشناخته.

آه بلندي كشيدم و گفتم:

-    اون منو همينطور ي هم شناخت، به قول خودش از دور هم از راه رفتنم منو ميشناسه.  ظهر مگه نديدي با اينكه بهت گفت چيكار كنه من ميل به غذا ندارم و به زور نميتونه تو دهنم غذا بذاره ولي يه خورده بعد به بهانه دانيال برام غذا اورد.

پيمانه لبخند محوي زد و گفت:

-    ما هم فكر كرديم چون دانيال بهش گفت بريم بازي كنيم، غذاي دست نخورده خودش رو برداشت تا ضمن بازي غذا هم بخوره.

آه بلندي كشيدم و باز اشك، مهمان دائمي چشمام هجوم آورد و جواب دادم:

-         ولي اون لب به غذا نزد  و به من هم گفت دانيال ميخواد با تو غذا بخوره.

پيمانه با چهره درهم و غمزده گفت:

-         ياسي چرا در مقابل اين همه عشق و علاقه رضا، تو بد......

پيمانه بقيه حرفش را قورت داد و من گفتم:

- حق باتوئه من بد بودم ولي پيمانه به خدا هيچ بنده اي رو بد نمي آفرينه، بلكه روزگار اونو ب بار مياره. من سيزده سال داشتم كه پدرم مارو بدون دليل ترك كرد و رفت و اين كار اون منو ديوونه كرد . هميشه دنبال محبت مردي بود م كه منو سيراب كنه و اين اولين خطاي من تو زندگي بود. چرا كه يه مرد غريبه نمي تونست جاي پدرمو برام پركنه. اگه هر باغي بدون باغبون بمونه علفهاي هرز و وحشي دور و برش رو ميگيرن و ناخوداگاه اون هم وحشي بار مياد. اين وسط مادر بيچاره ا م نمي تونست حريفم بشه و هميشه عذاب ميكشيد. چرا كه من گستاخ و سركش شده بودم و اين زماني به اوج خود رسيد كه بابام بعد از هفت سال سرزده به سراغمون اومكد و باعث شد زندگي من سياهتر از قبل بشه و برحسب تصادف اون شب كه من حالم به شدت به هم خورده بود، رضا به عنوان دكتر بالاي سر من اومده بود و از اون پس نميدونم چه حكمتي تو كار خدا بوده كه من هر بار كه درمانده و محتاج ميشدم در اوج نيازم رضا سر راهم قرار ميگرفت. به جان مادرم كه خيلي برام عزيزه، من هيچوقت قصد فريب رضا رو نداشتم. ولي بايد يه چيزي رو هم اعتراف كنم كه هيچوقت هم  فكر نمي كردم رضا به شدت وابسته من شده باشه و حالا بعد از اون همه ازار واذيت باز هم منو دوست داشته باشه. براي همين وقتي ديدم نمي تونم خودئمو با شرايط وفق بدم و اين مسئله باعث ناراحتي هردومون مشه خودمو كنار كشيدم . با يك نفر ديگه نامزد كردم فكر مي كردك اين به نفع هردومونه، ولي هزاران افسوس كه باعث بدبختي هردومون شد. با ياداوري روزهاي سختي كه پشت سر گذاشته بودم، گريه مجال حرف زدن را از من گرفت. طفلي پيمانه با ديدن حال و روزم به زور با چوبدستي هايش از جا بلند شده و به كنارم امد و در حاليكه خودش هم گريه ميكرد منو دلداري ميداد. بعد از اينكه حسابي گريه كرده و سبك شدم، به دستشوي رفته و صورتمو زير اب گرفتم تا از داغي صورتم كاسته بشه. همين كه سرم را بالا گرفتم و بعد از چهار سال رنگ چشمامو كه ديگه برام غريب ه شده بود ديديم، پيش از پيش بر خودم لعنت فرستادم
 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

گوشي را روي ميز گذاشتم كه پروانه خانم با فيس و افاده گفت:

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو ادامه مطلب | 
 
   
 

به اتاقش رفتم و تا خواستم بغلش كنم ديدم جايش را خيس كرده ، عزا گرفتم چون نميدانستم چيكار بايد كنم. با وجود مهمان، عزيز خانم را هم نمي توانستم صدا كنم. از روي ناچاري به ليلا زنگ زدم و گفتم:

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو ادامه مطلب | 
 
   
  قبل از ادمه داستان از الان دارم میگم که بعدا کسی دلخور نشه من ۴ شنبه یه امتحان خیلی مهم دارم برای همین دیگه شبها کمتر میتونم داستان بزارم روزها هم بین کارهای شرکت هر چقدر که بتونم میذارم پس کسی بعدا گله نکنه چون امتحانم خیلی برام مهمه ادمه داستان":

بعد از رفتنش عزيز خانم با تاثر گفت:

-    دخترم تو حرفهاي رضا رو به دل نگير، برعكس زبونش دل نازك و دلرحمه ، يه دختر بي چشم و رو به اين روز انداختش و گرنه پسر من اينطوري نبود.

احساس كردم قلبم را لاي منگنه گذاشتن كه عزيز خانم ادامه داد:

-    خوش اخلاقي رضا، صداقت و پاكيش زبانزد همه بود. دختراي فاميل خودشونو مي كشتن تا شايد دل رضا رو به دست بيارن، ولي رضا تو قيد اين حرفها و كارها نبود. زماني كه تو تهران درس مي خوند يه دختري با زيبايي ظاهريش عقل پسرمو دزديد. طوري كه به خاطر اون تو روي من كه بالاي حرفم حرف نميزد ايستاد و گفت: الا و بالله من با اون ازدواج ميكنم. هر كاري كرديم از خر شيطون پاييين نيومد كه نيومد.

در حاليكه از ناراحتي دست و دلم مي لرزيد پرسيدم:

-         حاج خانم چرا نمي خواستين باهاش ازدواج كنه؟

مغموم و گرفته با تاسف گفت:

-    براي اينكه وقتي رضا بهم گفت و عكسش رو نشونم داد، بيخبر از رضا پسر بزرگمو فرستادم تحقيق. برعكس خانواده اش، دختره لاابالي و بي قيد و بند بود. نمي دونم اهل سيگار... بود و اين جور مسايل در شان خانواده ما مخصوصا خود رضا نبود. من چطوري ميتونستم همچين دختري رو به عنوان عروسم معرفي كنم، مضحكه عام و خاص نميشدم؟! خلاصه مادر جون وقتي رضا به حرفهامون گوش نكرد ماهم ديگه به امان خدا رهاش كرديم و گفتيم برو هر كاري دلت خواست بكن. بعد از رفتنش هر روز ميرفتم حرم و دست به دامن آقا ميشدم تا هر چه زودتر شر دختره رو از سر ما كم كنه. تا اينكه بعد از دو ماه رضا دست از پا درازتر برگشت . ولي ديگه اون رضاي سابق نبود، انگار وجودش ، قلبش مرده بود. نمي دونم دختره چه بلايي سرش آورد كه زندگكي بچه مو به اتيش كشيد و برخلاف ميل باطنيش با دختر عموش عروسي كرد و دست زنش رو گرفت و از اينجا رفت. به خاطر اون آتيش به جون گرفته چهار سال حسرت ديدن پسرم به دلم موند.

پيمانه اشكش را پاك كرد و خنده كنان گفت:

-         آخه عزيز، رضا رو بيشتر از همه ماها دوست داره و جونش به جون اون بسته است.

عزيز خانم لبخند محوي زد و گفت:

-         براي اينكه رضا از همه تون بي زبونتر و مهربونتره، من غير از خوبي چيزي از اين پسر نديدم.

چشم به  صورت عزيز خانم دوختم و گفتم":

-         عزيز خانم اگه يه روزي اون دختره رو ببينيد چيكار مي كنيد؟ خفه اش مي كنيد؟

-    من كجا اون دختر رو رميبينم چون رضا ديگه زن و بچه داره و هيچوقت هم ديگه سراغش نميره. حتما اون هم تا حالا شوهر كرده و رفته پي زندگي خودش.

نفس عميقي كشيدم و گفتم:

-         سرنوشت خيلي بازي ها داره. شايد يه روزي خدا اونو سر راهتون قرار داد.

لحظه اي مكث كردم و سپس با صدايي لرزان ادامه دادم:

-    اصلا فكر كنيد من كه روبه روي شما نشستم همون دختره باشم چيكار ميكنيد؟ هر چي از دهنتون در بايد بهش ميگيد يا كتكش مي زنيد؟

عزيز خانم دستش را گاز گرفت و گفت:

-         خدا نكنه تو اون عجوبه باشي.

پيمانه خنديد و گفت:

-    عزيز اينقدر بي انصاف نباش ياسي كجاش عجوبه بود بيچاره خيلي هم خوشگل و مليح بود. رضا حق داشت سخت دلباخته اش بشه.

عزيز خانم در حاليكه از جايش بلند ميشد گفت:

-    به صورت زيبا نيست بايد سيرت قشنگ و زيبا باشه. ولي اگه يه روزي ديدمش، تف تو صورتش مي اندازم چون زندگي پسرمو تباه كرد و الان طفلي يه پسر معلول رو دستش مونده. من قبلا بهش منير رو پيشنهاد كرده بودم كه قبول نكرده بود ولي اون روز كه حاجي خدابيامرز تا بهش گفت  دخترعموتو از بچگي ديدي و ميشناسيش، با بي تفاوتي گفت هر چي كه شما بگين، قبول دارم.

عزيز خانم چوبدستي هاي پيمانه را به دستش داد و با ههم به حمام رفتند. من هم در حاليكه غمي بزرگ بر دلم سنگيني ميكرد به دانيال سر زدم. وقتي بيرون آمدم مليحه كه سه سال سن داشت، گريه كنان به دنبال مادرش مي گردد. بغلش كردم و گفتم":

-         مامان رفته حمام، بيا اول دست و صورتتو بشورم بعد با هم صبحانه بخوريم.

در حاليكه گريه مي كرد گفت:

-         خاله اگه دختر خوبي بشم و گريه نكنم به من هم نقاشي ياد ميدي؟

بوسش كردم و گفتم: بله كه ياد ميدم.

براي مليحه لقمه مي گرفتم كه زنگ خونه زده شد. به طرف ايفون رفتم و جواب دادم، به محض گفتن بله، خانمي گفت:

-         پروانه هستم عروس عزيز خانم.

درب را به رويش باز كردم و به داخل امد  به محض رسيدن گفت:

-         عزيز اينا نيستن؟

-         بفرماييد حمام هستن، الان ديگه مي آن بيرون.

چند دقيقه اي طول نكشيد كه اونها هم از حمام بيرون آمدند كه بعد از او باز صداي گريه دانيال بلند شد.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

صبح روز بعد سر راهم اول نان گرفته و سپس به خانه رضا رفتم. درب را خودش به رويم باز كرد. صداي گريه دانيال مي آمد. وقتي به داخل رفتم ديدم همگي بيدار شدند. سلام كردم و متعجب پرسيدم:

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو ادامه مطلب | 
 
   
  تا اینجا ۴۷۰ صفحه. ۲۱۰ صفحه دیگه هم منو تحمل کنید بعد راحت میشید

هادي با ديدمش بلند شد و بعد از سلام و روبوسي، رضا گفت:

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو ادامه مطلب | 
 
   
 

با صداي ليلا به زور چشمامو باز كردم و گفتم:

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو ادامه مطلب | 
 
   
 

سلام ببخشید اما اینقدر دستم بی حس و د در میکنه که هر یه خط ۲۰ دقیقه طول کشید تو روخدا برای امشب بسته میخوام از درد جیغ بزنم:  ادامه داستان:

به زور از روي سجاده بلند شدم و به طرف پيمانه رفتم و آرام گفتم:

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو ادامه مطلب | 
 
   
 

وقتي بار ها رسيد ساكم را برداشتم و به سمت بيرون به راه افتادم و از فاصله نه چندان دور چشمم به ليلا افتاد كه برايم دست تكان ميداد ، با خوشحالي قدم هايم را تندتر كرده و بيرون رفتم.  وقتي به نزديكش رسيدم همديگر رو بغل كرده و بوسه باران كرديم. ليلا صورتش را عقب بردو با دقت به صورتم نگاه كرد و گفت:

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو ادامه مطلب | 
 
   
 

روز بعد عصر، دقايقي قبل از اينكه خانم علوي اينا بيان بلوز و شلوار ساده اي تنم كرده و شالي هم روي سر انداختم و منتظر خواستگارها نشستم. وقتي زنگ به صدا درآمد من و نيلوفر كه دختر خانمي براي خودش شده بود به آشپزخانه رفتيم. دقايقي بعد از آمدنشان، مامان به آشپزخانه آمد و گفت:

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو ادامه مطلب | 
 
   
 

بچه ها ببخشید اما بعضی قسمت های داستان اینقدر به هم وصله که وسطش نمیشه ولش کرد برای همین مجبورم صبر کنم تا بیشتر ادامه اش بدم برای همین دیشب دیگه نتونستم  چون توان ۱۰ صفحه تایپ نداشتم تا یه جایی برسه که بشه قطعش کرد. در ضمن همتون ازم تشکر کردید مرسی ولی برام دعا کنید همین چون تا اخر هفته بیشتر منو نمی بینید پس هر طوری شده باید تا اخر هفته تموم بشه وشما هم از من راحت ببشید. ادامه داستان:

وقتي ليلا براي خوابيدن به اتاقش آمد، از ديدن من كه روزي زمين نشسته و زانوي غم بغل گرفته بودم تعجب كرد. كنارم نشست و آرام گفت:

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو ادامه مطلب | 
 
   
 

با رسيدن فصل تابستان مامان از خانم مسلمي و خانواده اش دعوت كرد تا چندر وزي به تهران آمده و مهمانمان باشند، چون آشتي كردن من با زندگي را مديون خانم مسلمي مي دانست.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو ادامه مطلب | 
 
   
 

يك روز زمستاني بود، چون وسايل لازم داتم پيش مامان رفتم كه ديدم در حال‌ آماده كردن ساكش مي باشد با تعجب پرسيدم: مامان مسافرت داري مي ري؟ خير باشه تو اين فصل از سال كجا مي ري؟

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو ادامه مطلب | 
 
   
 

با دردي كه در تمام بدنم پيچيده بود به خودم آمدم. احساس مي كردم تمام استخوانهايم خرد شده است، ولي جرات چشم باز كردن رو نداشتم چون مي ترسيدم كه باز در دستهاي اون حيوان باشم.

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو ادامه مطلب | 
 
   
 

سلام جواب مهدیه جان: عزیزم این داستان ۶۸۰ صفحه است که تا اینجا نزدیک ۳۹۰ صفحه تایپ شده. در مورد اخر داستان نمی دونم چون من این کتاب که خریدم همون موقع که دارم میخونم  دارم تایپشم میکنم پس اخرش نمیدونم ترجیح هم میدم که ندونم چون اون موقع دیگه هیچ جذابیتی نداره از یکی دو تا از دوستانی هم که اخر این داستان به گفته خودشون می دونن خواهش میکنم حداقل اخرش تو نظرات و به صورت عمومی نگن شاید خیلی ها مثل من نخوان که الان اخرش بدونن تا هیجانش از بین بره اگرچه بازم می گم اتفاقات این وسط مهمتر از پایانش به قول دوستامون بهتره از بعضی چیزهاش برای زندگی استفاده کرد و تجربه گرفت. پس لطفا دوستانی که اخر داستان می دونن به طور خصوصی برای مهدیه جان یا کسای دیگه که تمایل دارن اخر ش بدونن بگن. نه برای همه و تو جمع. ببخشید که جسارت کردم فقط نظرم گفتم و اینکه دوست ندارم هیجان داستان حداقل برای خودم از بین بره. بازم میگم من یک خط هم از شما جلوتر نیستم. بازم ببخشید ادامه داستان:

وقتي پيش دوستاي بابك رفتيم برخلاف هميشه كه گوشه اي براي خودم سرگرم ميشدم، كنار بابك نشستم. با تعجب نگاهم كرد  و گفت:

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو ادامه مطلب | 
 
   
 

وقتي زنگ رو فشار دادم بدون اينكه كسي جواب بده، درب باز شد. با پايي لرزان بالا رفتم. درب باز بود، وقتي داخل شدم ديدم اميد روي مبل درازكشيده، سلام كردم جوابي نداد. چون رضا رو نديدم خواستم حرف بزنم كه اميد گفت: بشين، داره نماز مي خونه، الان مي آد.

وقتي نشستم با طعنه گفت:‌خوش مي گذره. بابي جونت چطوره، خوبه، خبر داره كه اومدي اينجا. بهش گفتي چقدر پست و كثيفي. بهش گفتي اون هم چند صباحي آلت دستته.

قبل از اينكه جوابي بدم، رضا از اتاق بيرون آمد و رو به اميد با عصبانيت گفت: مگه بهت نگفتم كاري به كارش نداشته باش.

اميد با فرياد رو به من كرد و گفت: بدبختي چون قدرش رو ندونستي، اگه من جاي اون بودم خفه ات مي كردم، مي كشتمت تا درس عبرتي براي ديگران باشه.

رضا دستش را لاي موهايش كرد و با آرامش به اميد گفت : اميد خواهش ميكنم ما رو چند لحظه اي تنها بذار، ازت تمنا مي كنم.

اميد به احترام رضا از جايش بلند شد و از درب بيرون رفت و چنان درب را محكم كوبيد ك ساختمان به لرزه در آمد. رضا چند لحظه اي به صورتم ذل زد و سپس سرش رو پايين انداخت و گفت: چرا با من اين كارو كردي، من چه بدي در حقت كرده بودم، من كه همه محبتم رو به پات ريختم.

قبل از اينكه جوابي بدم نگاش كردم، در طول يك هفته خيلي لاغر شده بود و پاي چشماش سياه و گود افتاده و خيلي هم ژوليده و شكسته شده بود. هيچ وقت رضا رو اونطور نديده بودم. در دلم بر خودم لعنت فرستادم چرا كه باعثش من بودم، بغضم گرفت و براي اينكه از احساسم باخبر نشه حرفي نزدم. وقتي سكوتمو ديد، ادامه داد: البته تقصير خودمه، چون من نشناخته بهت دل بستم. ظاهر فريبنده اي داري ولي نفهميدم كه پشت اين قيافه،‌باطني داري كه خالي از احساس و توش پر از دروغ و نيرنگه. همان لحظه اي كه تو خونه من، در كنار من بودي نكنه دلت پيش آقاي سعيدي مدير و رييست بود. چقدر هم خوب نقش بازي مي كردي.

از كوره دررفتم و با صداي بلند گفتم: آره، من پستم، حقه بازم، ولي اينو بدون هيچ وقت بهت خيانت نكردم و اين تصورات ذهن توئه.

با چشماي به خون نشسته اش فرياد زد  و گفت: خيانت نكردي نه، پس چه غلطي كردي. همين الان كه دستت تو دستاي اون مرتيكه است هنوز زن مني، تو اسم اينو چي مي ذاري. درسته فقط خودمون خبر داشتيم ولي اين دليل نمي شه تو هر غلطي كه دلت خواست بكني. من هم ميتوانستم مثل تو رفتار بكنم، ولي نمي خوام مثل تو پست باشم براي همين خواستم كه بيايي اينجا هرچند كه تو، تو قيد اين حرفها نيستي و برات فرقي نمي كنه و من نمي خوام سالها زير دين نگه ات دارم.تو فقط عروسكي هستي كه بدرد بازي مي خوري، نه لايق دوست داشتن و محبت كردن. من بايد همون روزهاي اول به اين حقيقت مي رسيدم ولي حماقت كردم و خودمو هي گول زدم و تمام رفتارها و كارهاي تو رو به حساب كمبود محبت پدرت گذاشتم.

با وقاحت جواب دادم: ماهي رو هر وقت از آب بگيري تازه است، حالا كه خيلي دير نشده و اتفاقي نيفتاده و خدا رو شكر تو وزد به اين نتيجه رسيدي كه من يه عروسكم و فقط و فقط به درد بازي مي خورم. البته سر تو هم كلاه نرفته چون چند مدتي آلت بازي زير دستت بود.

نگاهي بهم كرد كه  از صدتا فحش بدتر بود و فقط يك جمله گفت:

-         خيل بي حيايي، سپردمت دست خدا.

بلند شدم و گفتم:‌ممنون، اين نظر لطف توئه.

و بطرف درب مي رفتم كه گفت: صبر كن، بايد امروز هر چي كه بين من وت و هست تمام بشه و بدنبالش كلمات عربي رو بر زبانش جاري ساخت. بدون اينكه دليلش را بدانم اشك از چشمام سرازير شد. وقتي به اعماق دلم رجوع كردم ديدم هنوز هم دوستش دارم. بعد از اينكه سكوت كرد بطرفش برگشتم تا براي آخرين بار نگاهش كنم چون سرش پايين بود آرام صدايش كردم و گفتم: رضا؟

وقتي سرش را بلا گرفت، ديدم اون هم چشماش پر از اشك، چند لحظه اي بهم خيره شديم. براي سركوب كردن احساسم سريع درب را باز كرده و بيرون رفتم كه ديدم اميد هم پشت درب با حالي منقلب و چشماي نمناك ايستاده است. با سر خداحافظي كرده و تند از پله ها پايين رفتم. نمي دونستم كجابرم، ون به جاي خلوتي نياز داشتم تا باقيمانده احساسم رو دور بريزم و براي هميشه رضا رو از ذهنم بيرون كنم . اگر با اون حال و روز به خونه مي رفتم مامان سين جينم مي كرد، براي همين بي هدف در خيابان به راه افتادم. نگاهي به آسمان ابري كردم و اون هم مثل من دل گرفته وغمگين بود. روز جدايي مون يك روز غم انگيز پاييزي بود . با شروع باران براي اينكه از درد و غمم كاسته بشه همانطور به راهم ادامه دادم.

اوايل هر وقت بابك رو مي ديدم عذاب وجدان مي گرفتم و دنبال فرصتي مي گشتم تا باهاش حرف زده و خودمو راحت كنم. حتي اگر به قيمت بهم خوردن نامزديمان تمام ميشد، ولي با گذشت زمان كه با خلق و خوي بابك آشنا مي شدم اين موضوع رو فراموش كرده و بي خيال شدم. چرا كه بابك به هيچ عهد و اصولي پايبند نبود و در كنار من از نگاه كردن به هيچ دختر و زني پرهيز نمي كرد و اين مسئله سخت منو آزرده خاطر مي كرد و هروقت كه بهش اعتراض مي كردم راحت جواب مي داد:

-         ياسمن جان، لطفا اين قدر سخت نگير ، توهم مثل من راحت باش چون الان دوره اين حرفها نيست.

آخر سر من هم تسليم شدم و با خودم گفتم: ولش كن بذار اون براي خودش خوش باشه، تو هم براي خودت.

با اينكه من و بابك نامزد بوديم ولي هيچ وقت اجازه نمي دادم بهم نزديك بشه وهميشه فاصله مونو رعايت مي كردم و اين كارم لجش رو در مي آورد. طوريكه يك روز با هم سر اين مسئله شديدا جر و بحث كرده و من به حالت قهر خونه بابك را ترك كردم. وقتي خونه رفتم بي حوصله و ناراحت خودمو مشغول برنامه هاي تلويزيون كردم. مامان از وقتي كه به بابك بله گفته بودم كاري به كارم نداشت، حتي در رفت و آمدم هم سخت نمي گرفت درواقع به حال خودم رها كرده بود. ولي اونشب بعد از چند بار با دقت نگاه كردنم، سكوت چند وقت شو شكست و آمد كنارم نشست و پرسيد: با بابك حرفت شده؟

سرم رو به علامت مثبت تكان دادم كه دو باره پرسيد: سر چي؟

نگاهش كردم و جوابي ندادم، چطوري مي تونستم مشكل مو باهاش در ميان بذارم. مامان وقتي ديد جوابي نمي دهم گفت: ياسي چرا همه چيزو پنهان مي كني. اگه من نذاشتم زود عقد كنيد براي اينكه فرصتي باشه براي شناختن بابك، اگه با هم مشكل دارين همين جا تمومش كن. تو نبايد بخاطر لج و لجبازي زندگيت رو تباه كني.

-    مامان باور كن اونطور كه مشا فكر مي كنيد ما مشكل اساسي نداريم، يه بگو مگوي پيش پا افتاده است كه زود هم برطرف ميشه.

-         اميدوارم.

مامان ديگه پاپيچ ام نشد و من بي حوصله به خلوتگاهم پناه بردم.

تا سه روز از با بابك هيچ ارتباطي نداشتم، نه اون تماس گرفت و نه من. روز چهارم كلافه جلوي تلويزيو ن دراز كشيده بودم كه زنگ آيفون بصدا در آمد. مامان جواب داد و گفت:

-         خواهش مي كنم بفرماييد.

وقتي گوشي آيفون را گذاشت رو به من كر دو گفت: ياسي بابك، بلند شو يه شونه اي به موهات بكش.

سريع به اتاقم رفتم و به سرو وضع ژوليده ام دستي كشيدم كه ضربه اي به در خورد. با اينكه از درون خوشحال بودم ولي در ظاهر اخمي كردم و روي تخت به پهلو درزا كشيدم و خودمو سرگرم مطالعه نشان دادم، دوباره ضربه اي به درب زد كه اينبار گفتم: بله، مامان تويي، بيا تو.

بلافاصله دستگير در چرخيد و بابك با دسته گل و لبخند زنان در آستانه درب ظاهر شد و گفت: اجازه هست بيام تو؟

بلند شدم نشستم و گفتم: بله بفرما.

به داخل آمد و لبه تخت نشست و گل رو بطرفم گرفت و گفت:

-    ياسمن ببخشيد، من رفتار بدي با تو داشتم. تو اين چند روز خوب فكر كردم ديدم به تو بيشتر از هر كسي نياز دارم چون نه تنها نامزد من بلكه دوست و همدمم هستي. تو تنها كسي هستي كه حرفهاي منو درك مي كني و دلداريم مي دي. البته احساس مي كنم يه چيزي بين ما فاصله مي اندازه اما نمي تونم بفهمم چيه، تو يه چيزي را سعي مي كني از م پنهان كني.

براي اولين بار خوب براندازش كردم. بابك قدبلند و چهارشانه بود  با صورتي تقريبا كشيده و پيشاني بلند وچشمان درست و گرد و عسلي، با دهان نسبتا بزرگ و لبهاي پهن، پوستي تيره و موهاي خرمايي رنگ. روي هم رفته قيافه قشنگي داشت. همين كه محو تماشايش بودم خنده اي كرد و گفت: چند ساله منو نديدي. ولي يه خواهشي ازت دارم.

لبخندي زدم و گفتم: بيست سالي مي شه نديدم، حالا چه خواهشي از من داري؟

-    به هيچ مردي اينطوري خيره نشو، چون طرفو بيچاره ميكني. يك مغناطيسي تو ي نگاهت هست كه آدمو ناخودآگاه به خودش جلب مي كنه.

به شوخي جواب دادم: پس تو چرا به خانما نگاه ميكني؟

در حاليكه مي خنديد جواب داد: دست خودم نيست،‌نسبت به جنس مخالف حساسم.

سرم را پايين انداختم و من من كنان موضوعي كه مدتها بود مي خواستم برايش بازگو كنم بر زبانم جاري ساختم و گفتم: بابك، من اونطور كه فكر مي كني نيستم.

با تعجب نگاهم كرد و گفت: يعني چي؟

-         من بكر نيستم ، البته نه اينكه فكر كني هر روز با يكي بود، نه.

بابك خيلي راحت و خونسرد، چند لحظه اي نگاهم كرد و سپس گفت: همه درد تو اينه، بخاطر همين ازم فاصله مي گيري. اگه همون روزهاي اول بهم مي گفتي خودتو از عذاب دادن راحت مي كردي، چون از نظر من مهم نيست.

نفس راحتي كشيدم و از اينكه بابك به راحتي با اين مسئله كنار اومد در دل خدا رو شكر كردم و براي همين با مهرباني نگاهش كردم و گفتم:‌يه مدت به من فرصت بده تا باخودم كنار بيام.

لبخند زنان آرام در گوشم گفت:‌ من مخالف مسايل عشقي نيستم، از تنها چيزي كه بدم مي آيد اينكه يك زن از زيباييش سوءاستفاده كنه و راهي براي پول درآوردن قرار بده.

به صورتش دقيق شدم آثار غم ته چشماش خودنمايي مي كرد ، كنجكاو شدم و پرسيدم:

-         بابك  چندين بار اين حرف رو ازت شنيدم، دليل خاصي داره؟

به نقطه اي خيره شد و سرش را تكان داد و گفت: اولين بار كه با دختري آشنا شدم مثل تو خوشگل بود منتها با اين فرق كه اون چشم و ابروي مشكي داشت با قد رعنا، چون خيلي ازش خوشم مي اومد، هر چي كه از دهنش خارج  ميشد فورا براش مهيا مي كردم و چون از يك خانواده متوسط بود مثل ريگ براش پول خرج مي كردم. يكسال و اندي مي شد كه با مهسا آشنا شده بودم كه يكروز يكي از دوستام بهم گفت:

-         بابك ديروز مهسا رو با يه پسري ديدم.

جواب دادم: خوب حتما يكي از اقوامش بود.

گفت : نه فكر نمي كنم چون پسره ماشين مدل بالا داشت و از تيپ و قيافه اش پيدا بود بچه مايه داره. وقتي تعقيبش كردم ديدم اون كارش چاپيدن پسراي پولداره.

دستم را روي دستش گذاشتم و گفتم: براي همين فكر كردي من هم از اون تيپ دخترها هستم.

چشمكي زد و گفت: آره، حالا تا دير نشده پاشو آماده شو بريم.

-         كجا؟

-         خوب شب جمعه است و بچه ها منتظرمون هستن.

با وجداني آسوده از جايم بلند شدم كه ديدم بابك هنوز توي اتاق نشسته، براي همين گفتم: بابك پس چرا نمي ري؟

-         كجا؟ يعني تنها برم.

-         نخير تنهايي نرو لطف كن تشريف ببر بيرون، مي خوام لباسمو عوض كنم.

خنده كنان جواب داد: خوب عوض كن مگه من غريبه ام.

-         درسته، ولي قرار شد يه خورده به من زمان بدي

-         OK.

بابك با اكراه از اتاق بيرون رفت ، سريع لباسمو عوض كردم و بيرون رفتيم.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

روز بعد چون نهار خونه خاله مرجان مهمان بوديم زودتر از خواب بيدار شده و يكراست به اونجا رفتم. مامان در يك فرصت به دست آمده آرام گفت: چرا امروز به كوه نرفته بودي؟ رضا موقع برگشت اومده بود دنبالت.

به دروغ گفتم: خواب مونده بوديم.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو ادامه مطلب | 
 
   
 

صبح وقتي با صداي زنگ ساعت چشم باز كردم، بي رغبت از جايم بلند شدم. براي اينكه كمي از كسالتم كاسته بشه به حمام رفتم و سپس صبحانه مختصري خورده به سر كار رفتم. وقتي مژگان آمد فورا پرسيد:

-         چيكار كردي، بهش گفتي؟

-    آره،‌مي گن مرگ يك بار شيون هم يكبار. اينطوري هر دومون از عذاب كشيدن راحت شديم ولي مژگان فراموش كردنش خيلي سخته.

چشماي مژگان پر از اشك شد و گفت: مي دونم.

اينو گفت و سريع از اتاق بيرون رفت، بعد از رفتنش خيل فكر كردم و آخر سر براي تسكين دل خودم گفتم: اينقدر فكر نكن. رضا هم مثل اوناي ديگه ست، چند روز كه نبينيش فراموشش مي كني.

و با اين اميد مشغول به كار شدم. عصر وقتي ساعت كاريم به پايان رسيد كيفم را برداشتم و بي حوصله پايين رفتم و چشمم به رضا كه جلوي ساختمان به انتظارم ايستاده بود، افتاد. با اينكه از ديدنش خوشحال شدم ولي خودمو ناراحت نشان دادم. جلو رفتم و سلام كردم اون هم سلام كرد و گفت:‌امروز هم نوبت منه كه حرفهامو بزنم.

سري تكان دادم و دنبالش به راه افتادم. وقتي سوار شدم بلافاصله پرسيدم: مگه تو شنبه ها بيمارستان نمي ري؟

لبخند زنان جواب داد: مگه جمعه ها من خونه نيستم.

با ابروهاي گره كرده گفتم: چرا.

-    خوب من نمي دونستم تو عجول تر از مني. وقتي ديدم روز سه شنبه و ديروز هم نيومدي با يكي از بچه ها هماهنگ كردم و جامونو عوض كرديم، چون مي دونستم تنها جايي كه مي تونم گيرت بندازم اينجاست.

-         حالا چي مي خواستي بگي.

دستمو به دستش گرفت و محكم فشار داد و گفت: مي خواستم بگم ياسي خانم، من خيلي دوست دارم و به همين خاطر سر مسايل كوچيك به راحتي ازت نمي گذرم.

-    همين مسايل كوچيك ما رو به جون هم انداخته. رضا چرا نمي خواي قبول كني دنياي ما باهم فرق ميكنه. من اگه بخوام با تو كنار بيام بايد تا آخر عمر تو خونه بشينم، در غير اينصورت چون نميتونم مطابق ميل تو رفتا ر كنم هر روز بايد با هم جنگ و دعوا كنيم. تو حاضري بخاطر من دست از اعتقاداتت بكشي؟

آهي كشيد و جواب داد:‌ نه از اعتقاداتم دست نمي كشم چون اونوقت نابود ميشم ولي از خيلي چيزهاي ديگه دست كشيدم.

-         مثلا از چي؟ از حديث؟

و با ناراحتي ادامه دادم: پس ديروز به خاطر حديث بيمارستان رفته بودي نه به خاطرمن. طفلكي اميد پس دروغ نمي گفت كه با دوست دخترت قرار داشتي . البته ديگه ربطي به من...

رضا خنديد و گفت: اميد غلط كرده. ببينم تو حرفهاي دروغ اميد و باور مي كني، ولي من كه تا به حالا بهت دروغ نگفتم باور نمي كني. در ضمن اگه ديگه به تو ربطي نداره پس چرا ناراحت شدي.

آه بلندي كشيدم و گفتم: رضا خواهش مي كنم ديگه دنبال من نيا، چون كه...

نتونستم ادامه بدم رضا پرسيد: چون كه چي؟

-         هيچي.

رضا كه سعي مي كرد آرام باشه با صداي نسبتا بلندي گفت: ياسي اون پسر كيه كه باهاش مسافرت مي ري، مي گي مي خندي، همونيه كه اون شب باهاش بودي.

از كوره در رفتم و باعصبانيت گفتم:‌ رضا تو هنوز به من اعتماد نداري، اونوقت مي خواي يك عمر با من زير يك سقف زندگي كني. ببينم به تو كي گفت من اون شب اونجا ميرم.

-    من وقتي به تو و به مژگان زنگ زدم ديدم نيستين فهميدم جايي هستين كه صداي تلفن رو نمي شنوين، چون آدرس رو تو دفتر يادداشتم نوشته بودي جاي خودكار توي صفحه بعدي افتاده بود. شك كردم حتما رفتي پيش دوستت و اومد اونجا سر بزنم كه ديدم حدسم درسته. تو اگه جاي من بودي اعتمادت سلب نمي شد. ياسي، من نمي تونم غيرتمو زير پا بذارم و ببينم تو با اون وضع با يه الدنگ داري صحبت مي كني و هيچي نگم. بيشتر از جونم دوستت دارم ولي اين رفتارت رو نمي تونم تحمل كنم. اگه واقعا دوستم داري بايد از اين كارات دست بكشي.

با قاطعيت جواب دادم:‌رضا نمي تونم برخلاف علايق و خواسته هام عمل كنم، براي همين ديگه نمي خوام بيشتر از اين بهم آسيب برسونيم و قبل از اينكه رابطه مون ريشه دار تر بشه بايد از همديگه جدا بشيم.

با حيرت نگام كرد  و گفت:‌ياسي تو چي مي گي، يعني عشق و محبت تو به يك باد بنده كه به راحتي زير پات مي ذاري و بي تفاوت از روش رد ميشي، هان. علاوه ر اون مثل اينكه تو يه موضوعي رو فراموش كردي.

با فرياد گفتم: نه فراموش نكردم ولي نمي تونم به خاطر اين موضوع يك عمر خودمو اسير كنم. رضا، من نمي خوام غير از خودم يه موجود بي گناه ديگه اي رو هم بدبخت كنم. رضا اگه مي بيني من اينقدر گستاخ و بي پروام به خاطر اينكه بچه طلاقم. به خدا، به پير، به پيغمبر من كس ديگه اي رو دوست ندارم. من تصادفي توي شمال به يكي از اشناهام برخوردم، حالا فهميدي. منو ببر خونه و ديگه هم سراغم نيا.

رضا ديگه ادامه نداد، چون حال بهتري از من نداشت. وقتي جلوي خونه رسيديم موقع پياده شدن دستم را گرفت و با صدايي لرزان گفت:

-    ياسي خواهش مي كنم بيشتر فكر كن. آخه يكدفعه تو چرا اينقدر تغيير كردي، البته من مطمئنم تو بخاطر اون شب هنوز از من دلخوري. براي همين چند روز ي به حال خودت مي ذارم.

جوابي ندادم و خداحافظي كرده و از ماشين پياده شدم.

چون تصميم خودم رو گرفته بودم براي همين سعي مي كردم ديگه به رضا فكر نكنم و به بابك كه به هر بهانه اي سر راهم سبز مي شد اجازه نزديك شدن را مي دادم. همان هفته روشنك زنگ زد و براي شب جمعه كه با دوستانشون دور هم جمع مي شدند دعوتم كرد، چون مژگان را هم دعوت كرده بود باز به بهانه رفتن به خونه مژگان از دست مامان در رفتم. مژگان با امير كه به تازگي در شب تولد مهديه‌ آشنا شده بود آمد.

امير سي وهفت ساله و مجرد بود. اون شب بخاطر ترسي كه از قبل از بابك داشتم تصميم گرفته بودم افراط نكنم. بعد از آمدن دوستانش دقايقي نگذشته بود كهن بساط را چيدند. روشنك هم كنار بابك نشسته بود و تنها كسي كه از دور تماشا مي كرد من و مژگان بوديم و هرچقدر به ما اصرار كردند زير بار نرفتيم. بابك كمي كه سرحال شد به كنارمان آمد و گفت: نترسيد اعتياد پيدا نمي كنيد. ما هم تفنني استفاده مي كنيم. باور كنيد يه كوچولو كه استفاده كيند مي فهميد چه لذتي داره.

اخمي كردم و گفتم: ممنون، اگه فكر مي كني وجود ما مزاحمت ايجاد مي كنه، ما مي ريم.

مژگان هم حرف منو تاكيد كرد و بابك جواب داد: نه بابا چه مزاحمتي، شما هم براي خودتون خوش باشيد.

با گذاشتن موزيك، حال وهواي مهموني هم تغيير كرد. نيمه هاي شب بود كه سه تايي از آنجا بيرون آمديم . امير كه خيال مي كرد مژگان به خانه اش دعوتش خواهد كرد ولي وقتي ديد مژگان تعارفي هم نكرد و دم درب از ش خداحافظي كرد و چدا شد، پكر توي خماري ماند.

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

سلام دوستان ببخشید که دیر کردم راستش برای سال پدربزرگ که چند روز پیش بود امروز میخواستیم غذا بدیم اینه که دیگه دیشب و امروز نتونستم الانم برای استراحت اومدم خونه که دوباره شب برم تو این فرصت گفتم جای استراحت یه قسمت دیگه بنویسم اما اگه خدا بخواد فردا جبران میکنم ببخشید دلگیر نشید

 

وقتي زنگ را فشار دادم،‌ چند لحظه اي طول كشيد كه اميد جواب داد. به محض شنيدن صداي اميد گفتم: سلام ، اميد ميشه به رضا بگي چند دقيقه اي بياد پايين.

اميد: سلام، خير باشه. بالاخره اومدي سراغ مجنون، ولي حيف يه خورده دير اومدي و مجنون خونه نيست.

بي حوصله گفتم: اميد اصلا حوصله شوخي ندارم، بگو بياد پايين منتظرم.

اميد خنده كنان جواب داد: مي بينم حوصله نداري وگرنه تشريف مي آوري بالا، ولي به جام ياسمن رضا خونه نيست. رفته ديدن دوست دخترش ، بيمارستان.اگه زودتر خودتو برسوني مچش رو مي گيري.

-         ممنون از راهنماييت، ولي لطف كن راستشو بگو.

-    ا ديوونه ، من كه دارم قسم مي خورم. برو بيمارستان ببين دروغ مي گم يا نه، رفت دنبالش تا با هم برن بيرون. سنگ مفت، گنجيشك مفت.

-         مرسي من رفتم.

از حرف اميد لحظه اي خوشحال شدم چرا كه به اين ترتيب هم دروغهاي رضا برملا ميشه و هم بهانه اي براي بهم زدن رابطه مون بود،‌ولي همان لحظه حسادت بدجوري دلمو آتيش زد. چون مژگان رفته بود بلافاصله خودمو به خيابان رساندم و سريع دربست گرفته و به بيمارستان رفتم. وقتي رسيدم توي محوطه بيمارستان چشمم دنبال رضا مي گشت،‌ولي اونجا نبود. با خودم گفتم حتما به دنبالش به داخل رفته. قدمهايم را تند كرده و سريع به اورژانس رفتم، اونجا هم نبود. از روي ناچاري به ايستگاه پرستاري رفته و گفتم ببخشيد، دكتر محمدي هنوزنيومدن؟

پرستار كه دختر جواني بود سرش را بالا گرفت و گفت: چرا اومدن.

در حاليكه قلبم به تندي مي طپيد پرسيدم: پس كجا هستن؟

پرستار موشكافانه نگاهم كرد و به سمتي از سالن اشاره كرد و گفت:

-         اونجا هستن، بايد چند لحظه اي منتظرشون...

بدون اينكه منتظر بقيه حرفهاي پرستار بمانم به سمتي كه اشاره كرد به راه افتادم. وقتي نزديك شدم صدايش به گوشم خورد كه مي گفت:

-         خوب خانم خانما،‌حالا دستتو بده به من.

نمي دونم چطوري خودمو اونجا رسوندم و با ديدنش وا رفتم، چون بالاي سر دختر بچه اي بود و داشت معاينه مي كرد. يك لحظه سرش را چرخاند و با ديدنم ماتش برد و دست از معاينه برداشت. خانمي هم كه به گمانم مادر بچه بود با اين حركت رضا برگشت و نگاهم كرد. رضا آهسته سلام كرد و من هم سلام كردم و رضا دوباره مشغول معاينه دختر بچه شد. دختر بچه شيرين زباني بود كه از دل در د به خودش مي پيچيد و ملتمسانه به رضا گفت:

-         دكتر تو رو خدا يه كاري كن دلم زود خوب بشه، دارم ميميرم.

ناخودآگاه به رويش لبخند زدم و گفتم: خدا نكنه، از آمپول هم مي ترسي؟

با لبهاي غنچه شده اش جواب داد: نه، نمي ترسم.

رضا نسخه اي نوشت و به دست مادرش داد و گفت: اين داروها رو از داروخونه بگير و بيار تا زودتر آمپولش رو بزنيم تا اين خانم خوشگله خوب بشه.

بعد از رفتن مادر بچه، وقتي تنها شديم رضا با اخم پرسيد: براي چي اومدي؟

به چشماش نگاه كردم، چشماش برعكس قيافه اش برق شادي مي  زد. لحظه اي احساسم فوران كرد، مي خواستم صورتش رو ببوسم كه زود بر خودم حاكم شده و گفتم:

-         اومدم باهات حرف بزنم.

دخترك خنده كنان گفت: با هم قهر هستي؟

بي اختيار به همديگه لبخند زديم و من نگاهش كردم و گفتم:‌اسمت چيه؟

خنده كنان جواب داد: عسل.

همان لحظه مادر عسل به داخل آمد و پلاستيك داروها را به دست رضا داد اون هم نگاهي كرد وگفت: الان مي گم بيان و آمپولش رو بزنن.

چون خاطره بدي از اون بيمارستان داشتم با ناراحتي گفتم: رضا نمي شه خودت بزني،تا كمتر دردش بگيره.

رضا لبخند زنان نگاهم كرد و خودش آمپول عسل را زد. موقع رفتن عسل كه چهار پنج ساله بود گفت: صورتت رو بيار جلو.

خيال كردم حرفي مي خواد بزنه. وقتي صورتمو جلو بردم، گونه ام را بوس كرد و گفت:

-         هم خوشگلي هم مهربون.

من هم صورتش را بوسيدم و گفتم: تو هم خيلي خوشگلي.

عسل و مادرش خداحافظي كرده و رفتند. بعد از رفتن آنها، رضا باز هم اخم كرد و گفت:

-         بريم بيرون.

با هم به حياط رفتيم و در گوشه اي كه محل رفت و آمد نبود روي نيمكتي نشستيم، هر دومون ساكت بوديم. نمي دونستم چه جوري بهش بگم ، چون عصبانيتم فروكش  كرده و به جايش محبت قل قل مي كرد كه رضا به حرف آمد و با طعنه گفت: خوش گذشت؟

قبل از اينكه جوابي بدهم پوزخندي زد و گفت: چه سوال احمقانه اي كردم، خوب از خنده هاتون مشخص بود كه خيلي خوش مي گذشته.

چون حرصمو در آورد جواب دادم: آره خوش گذشت، مخصوصا كه تو نبودي هي ايراد بگيري.

برافروخته شد و گفت: اين همه راه رو اومدي كه اينا رو بگي؟

به صورتش خيره شدم و گفتم: نه اومدم بگم ما به درد هم نمي خوريم چون زبون همديگر رو نمي فهيم. و بين عقايدمون فرسنگها فاصله است و ادامه اين رابطه جز عذاب ارمغان ديگه اي برامون نداره.

رضا مات و مبهوت نگام مي كرد. وقتي حرفهام تمام شد چند لحظه اي بهت زده نگام كرد و سپس آهي كشيد و سرش را پايين انداخت و زير لب زمزمه كرد: پاي كس ديگه اي در ميونه.

از معصوميتش دلم لرزيد و اشكم سرازير شد. با دستم چونه اش را گرفته و سرش را بالا آوردم و گفتم: نه به جان رضا، من تو رو خيلي دوست دارم چون تنها مردي هستي كه تو زندگيم بهش اطمينان كردم.

از جايش بلند شد و بغلم كرد و گفت: ياسي، به خاطر اون شب ازم ناراحتي؟

با اينكه دلم نمي خواست از گرماي تنش محروم بشم ولي براي اينكه هردومونو از جهنم خلاص كنم بر احساسم غلبه كردم و خودمو ازش  جدا كرده و گريه كنان گفتم: رضا، خواهش مي كنم تو هم همين ا احساسات رو چال كن.

قبل از اينكه فرصت حرف زدن رو پيدا كنه به سمت بيرون دويدم، از پشت سر صدام كرد: ياسي، خواهش مي كنم وايسا.

به پشت سرم نگاه نكردم، لحظه سختي برايم بود و بايد هر چه زودتر خودمو به خونه مي رسوندم. داخل ماشين اشكامو پاك كردم تا مامان پي به حال زارم نبره، تلفنم را هم خاموش كردم.

وقتي به خونه رسيدم به زور لبخند مي زدم،‌چند دقيقه اي نشستم و بعد به بهانه خستگي به اتاقم رفتم. وقتي تنها شدم بي محابا اشك مي ريختم و همانطور هم خوابم برد.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

چند دقيقه اي بيشتر طول نكشيد بابك با پسري كه تقريبا هم سن و سال خودش بود و همين طور با يك دختر كم سن و سال، خودشو رسوند. به احترامشان بلند شديم. بابك شاد و شنگول نگاهي به ما كرد و سپس روبه آنها گفت:

-         ياسمن و مژگان از دوستان من هستند.

و سپس رو ه ما كرد و گفت: خواهرم روشنك و شادمهر يكي از دوستان خوبمه.

وقتي همگي روي شنها نشستيم ، آرام به بابك كه كنارم نشسته بود گفتم: چرا نگفتي ما از كارمندانت هستيم.

در حاليكه به صورتم خيره شده بود جواب داد: مگه ثابت نكردم كه تو ارباب مني و من برده حقير، اين همه راه رو براي همين اومدم.

با ياد عيد، كه رضا از مشهد به خاطر من اون همه راه رو اومده بود چشمام پر ازاشك شد. سرمو رو پاهام گذاشتم تا كسي متوجه حال دگرگونم نشه و با صدا كردن بابك فورا اشكامو پاك كردم و سرمو بلند كردم و به دريا خيره شدم و آرام پرسيدم: چيزي مي خواستي بگي؟

بابك: مي گم هوا كاملا تاريك شده، اگه موافق باشين بريم شام بخوريم.

-         نمي دونم،‌ببين نظر بقيه چيه/

بابك نظر بقيه رو هم پرسيد، همگي موافق بودند و قرار بر اين شد كه به ويلاي اونها برويم و بابك و شادمهر زحمت پختن كباب رو بكشن. نيمه هاي شب بود كه به ويلا برگشتيم. روز بعد رو هم به اين ترتيب سپري كرده و تا پاسي از شب با هم بوديم. روز سه شنبه بدجور كلافه بودم و همه فكر و ذهنم پيش رضا بود، مثل گم كرده اي مدام با خودم حرف مي زدم و نمي دونستم چي كار كنم. براي همين عصر خودم به بابك تلفن كردم، به محض شنيدن صدام گفت: به به، آفتاب از كدوم طرف دراومده.

بي حوصله جواب دادم: از اون طرفي كه هميشه در مي آد.

-         چه انگيزه اي باعث شده تو يادي از من بكني/

با حرص گفتم: بابك مثل اينكه ديشب با هم بوديم.

-    اينو كه مي دونم چون خودم خواستم كه باهم باشيم ولي دليل تلفن تو برام جالب شده كه بدونم چه چيزي باعث شده تو از اين كارا بكني.

براي اينكه حالش رو بگيرم گفتم: زنگ زده بودم ازتون تشكر كنم چون ما فردا صبح مي ريم

تهران.

هول كرد وگفت: چرا،‌چي شده؟

-         مرخصي مون تمام شده.

چون مي دونست چقدر لجوجم فورا گفت: خيلي خوب، من با بچه ها مي آيم اونجا منتظرم باش.

بعد از قطع كردن گوشي پيش مژگان رفتم و ماجرا را برايش گفتم و در آخر اضافه كردم:

-         مژگان خودمونو ناراحت نشون بديم، ببينيم چي مي گه؟

-         خوب كاري كردي، بذار يه خورده ديگه سر به سرش بذاريم آدم كيف مي كنه.

نيم ساعتي طول نكشيد كه سه تايي آمدند. وقتي نشستند روشنك گفت: شما مي خوايد بريد تهران، ما تازه با هم دوست شده بوديم و مي خواستيم با هم باشيم.

با ناراحتي تصنعي جواب دادم: ما هم خيلي دلمون مي خواد با هم باشيم ولي چه كنيم ه دو سه روز بيشتر مرخصي نداشتيم و بايد از فردا سر كار باشيم.

روشنك: مگه شما كار مي كنيد؟

مژگان: آره.

شادمهر: چرا، شما كه نيازي نداريد.

-         براي اينكه بيكار نگرديم.

روشنك: خيلي بد شد، مي تونين زنگ بزنين و اين دو روز رو هم  مرخصي بگيريد.

نگاهي به بابك كه در سكوت به حرفهاي ما وش ميد اد انداختم و گفتم: نه نمي شه رئيسمون خيل بداخلاقه و اگه فردا صبح خودمونو نرسونيم اخراجمون مي كنه.

روشنك كه دختر ساده و مهرباني بود با ناراحتي گفت: حالا كارتون چيه؟

مژگان: من آبدارچيم ، ياسي هم نظافت چيه و زمين رو تي مي كنه.

تا مژگان اينو گفت بابك زد زير خنده و روشنك و شادمهر با ناباوري نگاهمان كردند. روشنك گفت: ما رو دست انداختين. شما دروغ مي گين، مگه مي شه با اين دك و پز اين كارا رو بكنيد. همه اينها بهانه است.

-         به جان روشنك، من و مژگان كار ميكنيم و همه اش سه روز مرخصي داشتيم.

روشنك به بابك نگاه كرد و گفت: بابك تو شركت خودمون براي اينا كار نيست،‌آخه اين كارا در شان اين دو تا نيست.

بابك همانطور كه مي خنديد جواب داد: اين دو تا شما رو دست انداختن، مژگان حسابدار شركت و ياسمن مسئول قسمت فروشه.

روشنك بالش كنار دستش را بطرفمان پرت كرد و در حاليكه مي خنديد گفت: واقعا دستتون درد نكه، دو ساعته ما رو سر كار گذاشتين.

مژگان چشماشو گشاد كرده و رو به باك كرد و گفت: بابك خان ، مگه به ما سه روز مرخصي ندادي، هان؟

بابك: چرا.

شادمهر: پس بگو بابك چرا اول هفته هوس مسافرت كرده بود. بهش مي گم بابك صبر كن آخر هفته پنجشنبه و جمعه بريم، مي گه نه همين امروز بايد بريم، پس آقا قرار داشت.

مژگان: اتفاقا قرار نداشتيم، ما هم فكر نمي كرديم بابك رو اينجا ببينيم.

روشنك: بابك پس خودت به بابا زنگ برن و بگو كه مژگان و ياسمن با ما هستن و از شنبه مي آن سركار.

همان موقع به اتاق رفتم و به مامان زنگ زدم كه مامان پشت تلفن شروع كرد به جر و بحث كردن. بعد از كلي دعوا،‌ مرافعه،‌ آخر سر گفتم: مامان چرا بيخودي اعصاب هردومون رو خرد ميكني؟ من روز جمعه مي آم.

مامان با عصبانيت جواب داد: برو هر غلطي خواستي بكن.

و گوشي رو بلافاصله محكم كوبيد. حالم گرفته شد و با خودم گفتم:

- اگه برم تهران براي خودم خونه مي گيرم، ديگه خسته شدم از بس مثل بچه ها اجازه گرفتم . مامان فكر مي كنه عهد بوق كه براي هر كاري ازش اجازه بگيرم، خودم كار مي كنم پس نيازي به حمايت مامان ندارم.

توي فكر بودم كه مژگان به اتاق آمد و گفت: چرا اينجا نشستي؟ چرا اخمهات تو همه، نكنه با رضا حرف زدي؟

-         نه بابا، با مامان حرف مي زدم. مي خواستم بهش اطلاع بدم كه جمعه مي رم كه اون هم مثل هميشه حالگيري كرد.

-         بي خيال شو بابا، پاشو آماده شو با هم بريم كارتينگ، اونا منتظر ما هستن.

باز نقابي از ادي بر صورتم زدم و آماده شده و با هم به كارتينگ رفتيم . روزهاي بعد هم با بابك اينا دور هم جمع مي شديم و حسابي هم خوش مي گذشت. روز جمعه نزديكك ظهر با هم به سمت تهران حركت كرديم و توي رستوراني بين راه نگه داشتيم تا غذا بخوريم. قبل از اينكه داخل رستوران برويم براي شستن دستامون به دستشويي رفتيم. وقتي بيرون اومدم بابك كنار حوض آب دولا شده و مثل بچه ها دستاشو تو آب كرده و بازي مي كند، آهسته نزديك شدم و از پشت محكم هولش دادم كه با كله تو حوض رفت.

بالاتنه اش كاملا خيس شده بود، قاه قاه خنديدم. وقتي سرش رو بيرون آورد با ديدن من دنبالم كرد و گفت: ياسمن، اگه جرات داري وايسا. نميدونم از كجا پارچ آب پيدا كرد و فورا پر از آب كرد و به رويم پاشيد. جلوي رستوران با سر و صدا دنبال هم مي كرديم، لحظه اي چشمم به مژگان افتاد كه تلفن حرف مي زد. فورا به سمتش دويدم و سنگر گرفتم، چون بلند بلند حرف مي زديم و مي خنديديم يك دفعه مژگان دستش را روي دهانم گذاشت و چپ چپ نگاهم كرد. بابك با اين حركت مژگان، دست از شوخي برداشت و براي عوض كردن لباسش به سمت ماشين رفت. با تعجب به حرفهاي مژگان گوش كردم. اون هم چند لحظه اي صحبت كرده و سپس خداحافظي كرد، چون تنها بوديم بلافاصله پرسيدم:

-         مژگان كي بود؟

با ابروهاي گره كرده جواب داد: رضا بود.

مبهوت نگاهش كردم كه ادامه داد: زنگ زده بود ببينه چرا صبح نرفتم. ياسي صداي خنده تو و بابك رو شنيد.

با نزديك شدن روشنك ديگه ادامه نداد، دلم به شور افتاد چون مژگان به فكر فرو رفته بود. دلم ميخواست زودتر تنها شده و حرفهاي ردو بدل شده ميان مژگان و رضا رو مي فهيمدم. بعد از خوردن غذا وقتي سوار ماشين شديم بلافاصله گفتم:

-         مژگان، رضا چي مي گفت؟

-    وقتي پرسيد كه چرا امروز نرفتم بهش گفتم تهران نيستم، اون هم ديگه نپرسيد كجايي و با كي هستي. همون لحظه صداي هرهر و كركر تو و بابك بلند شد. تا صداتونو شنيد بلافاصله پرسيد اون صداي ياسي، اون پسره كيه. باور كن ياسي به تته پته افتادم چون اونقدر صداتون بلند بود ه نمي دونستم چي بگم. بدجوري عصباني شد، وقتي ديد حرفي نمي زنم گفت با هم هستين، آره. اون پسره هم، دوست پسرش. فقط تونستم بگم نه رضا اشتباه فكر ميكني و بلافاصله رضا خداحافظي كرد و گوشي رو گذاشت.

آهي كشيدم و گفتم: مژگان ديدي گفتم من و رضا نمي تونيم با هم بسازيم. هنوز هيچي نشده اين همه جر وبحث مي كنيم، واي به روزي كه قرار باشه زير يك سقف زندگي كنيم. خودت شاهد بودي توي اين هفته من چطوري با بابك رفتار مي كردم.

مژگان حرفم را تاكيد كرد و گفت: آره حق با توئه. شايد اگه من هم در موقعيت تو قرار مي گرفتم رابطه مو با رضا بهم مي زدم، چون خودمم عادت ندارم با دوستام با احتياط رفتار كنم و خيلي باهاشون راحت و خودمونيم.

-         وقتي رسيديم تهران مي رم باهاش حرف ميزنم،‌اين طوري خيال هردومون آسوده ميشه.

ساعت هفت و نيم بود كه به تهران رسيديم. از مژگان خواستم منو به خونه رضا برسونه تا باهاش حرف بزنم.

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

صبح روز بعد دوتايي به سمت خزر شهر به راه افتاديم و به خاطر خلوت بودن جاده قبل از ظهر به اونجا رسيديم. بخاطر شرجي بودن هوا مسافر زيادي نبود و اغلب ويلاها خالي از سكنه بود. مژگان از قبل به نگهبان اطلاع داده بود براي همين وقتي رسيديم تر و تميز و خنك بود. لباسمون رو عوض كرديم و به سراغ آشپزخانه رفتيم تا يك لقمه غذايي آماده كنيم. با شور و حال دوتايي غذا رو آماده كرده و روي ميز چيديم كه صداي زنگ درب بلند شد.مژگان به سمت درب رفت، چند دقيقه اي طول كشيد چون منتظر كسي نبوديم بلند صدا كردم و گفتم: مژگان كيه؟

قبل از اينكه مژگان جوابي بده، همراه بابك جلوي درب ظاهر شدند. بابك موذيانه خنديد و گفت: خرمگس مزاحم.

هاج و واج نگاهش كردم. وقتي حيرتم را ديد ادامه داد: مگس هاي مزاحم هم مي تونن اينجا لونه داشته باشن.

خنديدم و گفتم: درسته، مهمون ناخونده اي ولي باز هم خوش اومدي. خواستم روي صندلي بنشينم كه بي اختيار ياد رضا در خاطرم زنده شد و نگاهي به سر تا پايم انداختم، چون تاپ و شلوارك تنم بود بلافاصله سراغ ساكم رفته و لباس مناسبي تنم كردم. مژگان براندازم كرد و بعد زير لب زمزمه كرد: گناه من نيست، تقصير دله.

با اين كه حرف دلم رو زده بود ولي چپ چپ نگاهش كردم و روي صندلي نشستم و براي خودم غذا كشيدم. ولي مگه مي تونستم چيزي بخورم، غذا از گلويم پايين نمي رفت. بدجوري بهش عادت كرده بودم مخصوصا كه در اين پانزده روز يكبار اون هم با اون حال و روز چند دقيقه اي بيشتر موفق به ديدنش نشده بودم. دلم بدجوري به تب و تاب افتاده بود و مدام به خودم نهيب مي زدم و مي گفتم: ياسي، فراموشش كن شما دوتا، تافته جدا بافته اي هستين و به درد هم نمي خورين.

در اين فكر و خيال بودم كه بابك به حرف آمد و گفت: ياسمن انگار آمدن من، تو رو خيلي ناراحت كرد.

سرمو بلند كردم و لبخند تصنعي زدم و گفتم: نه چرا ناراحت بشم، دو سه ساعتي مي تونم تحملت كنم.

بابك مايوس جواب داد: راضيم به رضاي تو.

مژگان بلندبلند خنديد و گفت: اگه به رضاي اين راضي باشي بايد از دستش در بري، وگرنه خفه ات مي كنه.

متوجه منظور مژگان شدم كه در مورد كدام رضا بحث مي كنه براي همين بي اختيار خنده رو لبام مهمان شد. ساعتي بعد از نهار، بابك بلند و شد و رفت و ما هم بعد از رفتن اون براي استراحت به اتاق خواب رفتيم. وقتي سرجايمان دراز كشيديم باز ياد و خاطره رضا در ذهنم زنده شد. اونقدر سر جايم غلت زدم كه عاقبت به خواب رفتم. عصر نزديك غروب به ساحل رفتيم. اونجا هم با ديدن دريا تصوير رضا جلوي چشمام زنده شد. روي شنها نشسته و به دريا خيره شدم. لحظه اي وسوسه شدم تا با رضا تماس بگيرم، شماره اش رو هم گرفتم ولي قبل از آنكه سلكت كنم پشيمان شدم. مژگان نگاهم كرد و گفت:

-         مي خواستي به رضا زنگ بزني؟

-         اوهوم.

-         پس چرا پشيمان شدي؟

سرمو روي شونه مژگان گذاشتم و آهي كشيدم و گفتم: مژگان بايد فراموشش كنم، نمي خوام بعد از چند سال با يه بچه ، نادم و پشيمان دوباره به خونه برگردم. نمي خوام يه ياس ديگه وحشي بار بياد.

-         ولي شما همديگر رو دوست دارين.

-    با حلوا، حلوا كردن كه دهن شيرين نمي شه، نمي تونيم تا آخر عمرمون يه جا بشينيم و به همديگه خيره بشيم و بگيم من، تو رو دوست دارم و اين تنها لازمه زندگيه.

مژگان خنديد و گفت: اونوقت مثل انسانهاي اوليه بريد توي غار زندگي كنيد كه دور از هم باشين تا با هم تفاهم داشته باشين. ياسي؟

-         جانم.

-         يه لحظه فكر كن بعد از چند سال مي خواين بياين شهر، مي بينيم سه انسان اوليه با برگ راه افتادن توي شهر.

پشت گردنش زدم و گفتم: خيلي مسخره اي، من هم فكر كردم يه حرف درست و حسابي مي خواي بگي.

با صداي تلفن مجبور شدم از خيالاتم دست بكشم و به واقعيت ها بينديشيم، بابك بود براي همين بي حوصله گوشي رو بطرف مژگان گرفتم و گفتم: بيا تو حرف بزن خرمگس مزاحمه.

با دستش گوشي رو پس زد و گفت: برو بابا، مگه من منشي تو هستم كه هر وقت حوصله نداشته باشي بجات حرف بزنم.

گوشي رو بطرف گوشم بردم و گفتم: عيب نداره جواب مي دم حتما مي خواد بياد پيشمون، بذار بياد و يه خورده سر به سرش بذاريم و بخنديم.

جواب دادم، بعد از سلام و احوالپرسي فورا پرسيد: شما كجا هستين؟

-         لب ساحل.

-         مي توني دوباره چند ساعتي تحملم كني.

خنديدم  و گفتم: چاره اي غير از اين ندارم.

اون هم خنديد و گفت: مرسي، پس اومدم.

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

روز بعد چون كار دستگاهها تمام شده بود، به شركت رفتم. ساعتي بعد آقاي سعيدي همراه بابك به شركت آمد. نزديك يك ماه و نيم بود كه به مسافرت رفته بود. چند دقيقه اي از آمدنش نگذشته بود كه به اتاقش احضارم كرد. با خودم گفتم، حالا كه منو خواسته بهترين فرصته كه بهش بگم كه ديگه قصد كار كردن رو ندارم.

و با اين تصميم به اتاقش رفتم، مثل هميشه به گرمي و مهرباني تحويل گرفت ود عوت به نشستن كرد. وقتي نشستم بابك كه سرپا در كنار ميز پدرش ايستاده بود، آمد و درست روبرويم نشست. آقاي سعيدي خطابم قرار داد و گفت: دخترم چيكار مي كني با زحمتاي ما، تو اين مدت حسابي خسته شدي. بابك كه خيلي راضي بود و مدام از كارت تعريف مي كرد. نيم نگاهي به بابك انداختم و گفتم: ايشون لطف دارن، من كار خاصي نكردم. دو كلام حرف زدن كه خستگي نمي خواد.

بابك به حرف آمد و گفت: خانم عزيزي، تواضع و فروتني شما، منو تو اين مدت حسابي شرمنده كرده، واقعا نمي دونم چطوري ازتون تشكر كنم.

خيلي كوتاه جواب دادم: خواهش مي كنم، من كاري نكردم.

سپس رو به آقاي سعيدي كردم و گفتم: آقاي سعيدي، حالا كه خودتون تشريف آورديد بايد خدمتتون عرض كنم كه من ديگه قصد كار كردن رو ندارم.

آقاي سعيدي با حيرت پرسيد: چرا دخترم؟

براي اينكه آثار حرفمو توي صورت بابك ببينم لحظه اي به بابك نگاه كردم و چون رنگ به رنگ مي شد، فاتحانه جواب دادم: نمي دونم، دليل خاصي نداره.

بابك هم آهسته گفت: من كه گفتم خانم عزيزي تو اين مدت خيلي خسته شدن و هر روز تا ديروقت همراه ما بودن.

آقاي سعيدي هم در جوابش گفت: حالا شما چند روزي برو مرخصي و يه حال و هوايي عوض بكن شايد تصميمت عوض شد.

از كنف شدن بابك احساس خوشايندي بهم دست مي داد، قيافه ناراحتي به خودم گرفتم و گفتم: فكر نمي كنم چند روز مرخصي رفتن هم تاثيري در تصميم گيري من داشته باشه ولي به خاطر گل روي شما چشم، بعد از چند روز دوباره خدمتتون مي رسم. حالا با من امري نداريد؟

آقاي سعيدي: نه عزيزم، برو به كارت برس.

بلافاصله از اتاق بيرون آمدم و پيش مژگان رفتم؛ جلوي ميزش ايستاده و با آب و تاب برايش تعريف كردم. در آخر هم گفتم: حالا مژگان مي آيي چند روزي بريم مسافرت؟

مژگان با ناراحتي جواب داد: من كه مرخصي ندارم.

خنده كنان گفتم: خوب برو بگير.

مژگان: اگه بگگم مرخصي ميخوام، اون نره غول رو كه مي شناسي يك لحظه اگه از دنده چپ بلند شده باشه با اردنگي ميندازه بيرون.

خنده اي كردم و گفتم: غلط مي كنه، سگ كي باشه.

بل شنيدن صداي بابك نگاه هردومون به سمت درب چرخيد. بابك در حاليكه دستاش زير بغلش قلاب كرده بود گفت: دستتون درد نكنه، مرخصي شما خانم غياثي باشد شيريني من براي شما تا دهنتون شيرين بشه.

مژگان از رو نرفت و با پرويي جواب داد: شيرين كام باشيد.

مژگان تا اينو گفت پقي زدم زير خنده كه بابك خيره خيره نگاهم كرد و گفت:

-         خنده هاتون هم مثل خودتون قشنگه، براي همين حرفات رو به دل نمي گيرم.

درحاليكه مي خنديدم جواب دادم: كسي كه فالگوش واي مي ايسته مسلمه كه حرفهاي خودش رو مي شنوه.

بابك كه خيلي سمج بود از رو نرفت و گفت: حالا كجا مي خوايد بريد.

-         نكنه همراه ما ميخواي بياي.

قبل از اينكه بابك جواب بده مژگان گفت: شمال تو اين فصل مزه مي ده.

بابك با حالت مسخره جواب داد: گرماش؟

مژگان: نه خلوت بودنش، آخه تو گرما، مگس سمج و مزاحم پر نمي زنه.

بابك كه خيال نداشت از رو بره پرسيد: حالا كجاي شمال مي خواين برين؟

مژگان: خزرشهر.

آهسته گفتم: خدا رو شكر اونجا هر خرمگسي رو راه نمي دن.

نمي دونم نشنيد يا خودش را به نشنيدن زد، چون گفت: اميدوارم بهتون خوش بگذره.

و بلافاصله اتاق را ترك كرد، بعد از رفتنش هر دومون بلندبلند خنديديم و مژگان گفت:

- شوخي ، شوخي، چقدر بارش كرديم. فكر كنم وقتي برگرديم هردومون اخراج بشيم.

- بهتر ، تا اون باشه ديگه بيشتر از كوپونش حرف نزنه.

- راستي تو با رصا چيكار كردي، مي دوني اون شب چند بار با خونه و موبايلم تماس گرفته بود.

- هيچ، با هم ديگه حرف نزديم. فكر كنم اون هم مثل من به اين نتيجه رسيده كه ما به درد هم نمي خوريم . عيسي به دين خود، موسي به دين خود.

مژگان چشماشو تنگ كرد و گفت: نمي دونم بهتره زود تصميم نگيري و يه خورده ديگه هم فكر كني.

لبخند زنان جواب دادم: باشه وقتي برگشتيم در مورد هر دو موضوع فكر مي كنم و نظر نهاييمو مي دم.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

بعد از رفتن رضا با انرژي مضاعف چشم به شب جمعه دوخته بودم، چون كه با خيال آسوده مي توانستم به تولد مهديه بروم. وقتي به مژگان هم پيشنهاد كردم كه همراهم بياد، بدون چون و چرايي قبول كرد. رئز پنجشنبه پيش بابك رفتم و گفتم: آقاي سعيدي، من ميتونم امروز زودتر برم.

در طول اين دو هفته كه به نوعي قصد دلجويي داشت، لبخند زنان جواب داد: ياسمن، تو هنوز منو نبخشيدي.

با ابروهاي گره كرده گفتم: هر كسي جاي من بود اين كار رو نمي كرد.

-         لطفا اين جوري نگاه نكن، تيري كه توي چشمات هست مستقيم مي ره توي قلبم.

نگذاشتم ادامه بده و به ميان حرفش پريدم و گفتم: جناب سعيدي من نيودم كه اين حرفها رو تحويلم بدين، بلكه اومدم از شما چند ساعتي اجازه بگيرم.

با حالت خاصي جواب داد: اگر اجازه ندم.

با پرويي گفتم: فكر مي كنم اين حق هر كارمندي كه از كارفرماش چند ساعتي مرخصي بگيره.

خنديد و گفت: خواهش مي كنم خانم خانما، تو كارفرما من هستي و اين من بيچاره هستم كه مثل برده، موس موس كنان دنبال اربابم راه مي افتم. ولي افسوس كه اربابم دل سنگ و ترحمي به برده حقيرش نمي كنه دريغ از ...

با حرص گفتم: بابك ، حالا برم يا نه.

دستش رو روي قلبش گذاشت و با حالت تصنعي گفت: چرا ارباب عصباني مي شي و داد مي زني. من قلبم ضعيفه، زود مي ترسم. برو جانم اين تن رنجور غلام فداي اربابش باد.

به زور جلوي خندمو گرفتم و ازش خداحافظي كرده و به طرف آقاي محمودي رفتم. توي خونه چون چند ساعتي بيشتر فرصت نداشتم سريع لباسمو دور از چشم مامان برداشتم و داخل نايلكس گذاشتم و از اتاق بيرون رفتم و به مامان گفته بودم به خونه مژگان خواهم رفت و شب رو كنارش خواهم ماند.

ساعت پنج بود كه پيش مژگان رفتم. اون زودتر از من در حال آماده شدن بود، موهايش را بيگودي پيچيده و نشسته بود. من هم اول به حمام رفتم. وقتي بيرون آمدم دوتايي با فراغت خاطر آماده شده و ساعت هشت به خونه مهديه رفتيم.

مهديه و فري به گرمي تحويلمون گرفتند و در صدر مجلس جايي دادند. مژگان با ديدن خونه و زندگي مهديه، آرام گفت: بابا عجب شانسي داره دوستت، ببينم امشب مي تونم قاپ اين فري رو بدزدم.

خنده كنان جواب دادم: اول از مهديه راه و رمزش رو بپرس بعد.

با شروع اركستر، چراغها خامو شده و به جاش نورهاي رنگي شرو ع به هنرنمايي كردند. من و مژگان كه چندوقتي بود به اين جور مهمانيها نرفته بوديم به هيجان آمده و همراه بقيه مهمانها سرگرم شديم و رفت و آمد گارسونها باعث شده بود كه حسابي از خودمون پذيرايي كنيم.

اونقدر غرق خوشي و پايكوبي شده كه زمان رو فراموش كرده بوديم. با قطع شدن موزيك و دعوت به شام، نگاهي به ساعت انداختم. عقربه هاي ساعت 5/11 را نشان مي داد. چون اشتهاي زيادي نداشتم ته اي جوجه كباب برداشته و با مژگان گوشه اي ايستاديم. مشغول خوردن بوديم كه مهديه با پسري مو بلند و سوسول به كنارمون اومد و گفت:

-         بچه ها، شري يكي از دوستاي خوبمه و خيلي دلش مي خواست با شما آشنا بشه.

من و مژگان خودمونو معرفي كرديم و باهم گرم صحبت شديم. پسر بدي به نظر نمي رسيد، پسر يكي يه دونه خيلي پولدار كه بيست و چهار سال داشت. با شروع موزيك با هم سرگرم شديم، مجلس حسابي گرم شده بود  با پذيرايي گارسونها ما هم باز از خودمون پذيرايي مي كرديم. شاد و شنگول غرق خوشي بودم كه يك نفر از پشت دستش را روي شانه ام گذاشت. سرخوش به عقب برگشتم، تو اوون نور چون حال خوشي نداشتم در وهله اول نشناختمش. صورتمو جلو بردم و دقيق شدم كه ديدم رضاست. خنده كنان گفتم: تو اينجا چي كار ميكني؟ خوب كاري كردي اومدي، بيا وسط.

دستش را گرفتم كه با صداي دو رگه جواب داد:

-         برو زود مانتوتو بپوش.

خواستم دستم را از دستش جدا كنم كه محكم گرفت ، بي حال گفتم:

-         چرا دستمو محكم گرفتي؟

-         بري اينكه بايد از اينجا بريم.

-         اَه رضا ولم كن، جان هر كسي دوست داري يه امشب رو راحتم بذار.

براي بيرون كشيدن دستم تقلا مي كردم كه شري مداخله كرد و گفت:

-         مگه نشنيدي ، دستش رو ول كن.

رضا با عصبانيت و صداي بلند جواب داد: تو يكي خفه شو.

نمي دونم تو اون شلوغي مژگان از كجا فهميد چون خودش را كنارمون رسوند و با ديدن رضا از تعجب خشكش زد و رو به من كرد و گفت:

-         ياسي بيا بريم، زشته پيش اين همه آدم جر و بحث مي كنيد.

و دست منو گرفت و به دنبال خودش كشيد. رضا هم پشت سرمان آمد. حالم حسابي گرفته شده بود، از طرفي هم حال مساعدي نداشتم براي همين با اكراه مانتومو تنم كردم و شال رو، روي سرم انداختم و با هم بيرون رفتيم. فرصت خداحافظي از مهديه را پيدا نكرديم چون تو اون اوضاع كسي به وضوح ديده نمي شد. وقتي پايين رفتيم توي نور چراغ خيابان تازه قيافه رضا رو ديدم، از عصبانيت تمام رگهاي گردنش بيرون زده بود. با حالتي برافروخته به من كه وسط خيابان بلاتكليف ايستاده بودم رو كرد و گفت:

-  برو سوار شو بريم.

چون حال خودمم بهتر از اون نبود عصباني جواب دادم: من با تو نمي آيم.

-         ياسي، تا اون روي سگم بالا نيومده برو سوار شو.

-         نمي آيم تو اصلا كي هستي كه من بايد حساب كتاب پس بدم، هانو

مژگان مداخله كرد و گفت: رضا اگه اجازه  بدي يايسي امشب بياد خونه من.

با عصبانيت دندانهامو روي هم فشار دادم و به مژگان گفتم: مگه اجازه من دست اونه.

رضا با آرامش جواب داد: سوار بشيدمن، شما رو برسونم. ب اين وضعي كه شما داريد چطوري مي خوايد رانندگي كنيد. صبح مي آي ماشين رو مي بري.

مژگان بدون اعتراض دستمو گرفت و به سمت ماشين رضا برد. با ناراحتي درب عقب ماشين رو باز كردم و سوار شدم و تا رسيدن به خونه مژگان چشمامو بستم. اونجا هم بدون خداحافظي از رضا از ماشين پياده شده و منتظر مژگان شدم. وقتي بالا رفتيم چند دقيقه اي كه نشستيم تازه هوش وحواسم سرجايش اومد و براي همين متفكرانه به مژگان نگاه كردم و گفتم: مژگان، رضا كه مشهد بود از كجا پيداش شد. اونجارو از كجا پيدا كرد.

-         نمي دونم هنوز تو شوكم، انگار خواب مي ديدم. ولي ياسي خيلي عصباني بود، فكر كنم فاتحه ات خونده است.

بي حوصله جواب دادم: هيچ غلطي نمي تونه بكنه .. من كه جايي بهش تعهد ندادم كه حالا منتظر عواقبش باشم.

-         يعني مي خواي باهاش بهم بزني.

-         آره بابا، ديگه خسته شدم، ما زبون همديگرو نمي فهميم.

چون سرم بشدت درد مي كرد، دستمو روي پيشانيم گذاشتم و گفتم:

-         مژگان يه مسكن بهم بده، سرم بدجوري درد مي كنه، ديوونه حالمونو بد جوري گرفت.

مژگان خنديد و گفت: ولي ياسي خودمونيم عجب مهموني بود اگه رضا نمي اومد خيلي خوش مي گذشت. راستي تو ك هسرت با شري گرم بود و فكر نكنم با اون حال و روزت متوجه من بوده باشي،  بالاخره اونجا يكي رو تور كردم.

از سرخوشي خنده اي كردم و گفتم: نه متوجه نشدم، ببينم تو يكدفعه تو اين هيري ويري از كجا پيدات شد.

مژگان خنده كنان جواب داد: انگار يه كوچولو باهم فاصله داشتيم، يه لحظه صداي رضا به گوشم خورد براي همين اومدم پيشت.

ديگه موضوع اومدن رضا رو بي خيال شديم و راجع به مهموني صحبت كرديم. دمدماي صبح بود كه خوابيديم. ظهر قبل از مژگان از خواب بيدار شدو بعد از شستن دست و صورتم يادداشتي براي مژگان گذاشتم و به خونه رفتم تا هر چه زودتر از اوضاع و احوال طوفان زده مامان باخبر بشم.، چون پيش خودم فكر مي كردم الان رضا همه چيزو بهش گفته. وقتي خونه رسيدم، با ديدن قيافه آرام مامان نفس راحتي كشيدم و در دل گفتم: پس رضا در مورد ديشب به مامان حرفي نزده.

موقع خوردن نهار ، مامان گفت: ياسي ، ديشب چرا به تلفنت جواب نمي دادي؟

به دروغ و به حالت عادي جواب دادم: تلفنم زنگ نزده بود. چيكار داشتين؟

مامان: رضا كارت داشت، گويا چند بار بهت زنگ زده بود و تو جواب نداده بودي. مثل اينكه برگشته نديديش؟

به زور لبخندي زدم و گفت: آره اومد، ديدمش.

مامان ديگه شكر خدا در موردش حرف نزد. بعد از نهار سراغ گوشيم رفتم، دقيقا 15 تا ميس كال خورده بود. جاي تعجب نداشت چون تو اون سر و صدا كه كيفم رو به گوشه اي پرت كرده بودم مگه زنگ تلفن شنيده مي شد. نمي دونم رضا چطوري و از كجا فهميده بود كه من اونجا رفته بودم، برايم معما شده بود. انتظار داشتم براي بازخواست كردن بازبهم تلفن كنه ولي هر چقدر منتظر شدم خبري نشد. هر چند كه من تصميم گرفته بودم ديگه باهاش حرف نزنم. چون اين طوري هر دومون ناراحت ميشديم و عذاب مي كشيديم ، پس همون بهتر قطع رابطه مي كرديم.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

با همين افكار به خواب رفتم، تا صبح با اين كابوسها دست و پنجه نرم مي كردم و چند بار هم از خواب پريدم. صبح كسل و بي حال مثل روز قبل به سركار رفتم. به زور سرپا ايستاده بودم براي همين ظهر موقع غذا كه اشتهايي نداشتم به زير درختي كه توي محوطه كارخانه وجود داشت رفتم. با وزش باد كه صورتم رو نوازش مي كرد چشمامو بستم. در حال چرت زدن بود كه صداي بابك باعث شد آرامشم بهم ريزد چشمامو باز كردم و خمار آلود منتظر اوامرش شدم. چند لحظه اي به چشمام ذل زد و سپس گفت: ياسمن، به خاطر من نهارتو نخوردي.

براي آزار دادنش سكوت كردم كه دوباره به حرف آمد و گفت:

-         معذرت مي خوام، قبول دارم رفتارم قابل بخشش نيست ولي تو به خانمي خودت منو ببخش.

قيافه  جدي به خودم گرفتم و گفتم: ببخشيد آقاي سعيدي، من مي تونم امروز چند ساعتي زودتر برم اصلا حال مساعدي ندارم.

با حالتي خاص كه توام با محبت بود نگاهم كرد و گفت: بعضي موقعها نگاهت معصومانه است و بعضي موقعها وحشي و كشنده، طوري كه آدم مي ترسه باهات حرف بزنه. حالا خانم عزيزي تا منو خفه نكردي پاشو برو منزل و استراحت كن.

-         اتفاقا زبونم هميشه مثل نيش عقرب مي مونه و هر آن مي تونه تو رو زهرآلود كنه پس سعي كن ازم دور باشي.

قهقهه اي زد و گفت: براي همين ازت خوشم مي آيد.

بي تفاوت از جايم بلند شدم و گفتم: اجازه مي دين برم.

تعظيمي كرد و گفت: خواهش مي كنم اجازه ما هم دست شماست.

با آقاي محمودي بطرف تهران حركت كرديم، دلم مي خواست زودتر به خونه مي رسيديم و ساعتها مي خوابيدم. توي ماشين لم داده و چرت مي زدم كه جلوي خونه، آقاي محمودي كه پيرمرد مهرباني بود صدايم كرد و گفت: دخترم رسيديم.

چشمامو باز كردم و خواستم پياده بشم كه چشمم به ماشين رضا افتاد و خواب از سرم پريد. مضطرب و پريشان از ماشين پياده شدم، يعني چه اتفاقي افتاده بود كه ساعت 5/2 ظهر رضا به خونه ما آمده بود. سريع درب و باز كردم و بلا رفتم و بادستي لرزان درب آپارتمان را باز كردم و داخل شدم. آرامش خونه، خبر از حادثه ناگواري مي داد. صداي مامان و رضا از پذيرايي به گوش مي رسيد، اونقدر غرق صحبت بودند كه متوجه آمدنم نشدند.

كنجكاو شدم و از توي هال به حرفهايشان گوش دادم. رضا بود كه حرف مي زد و مي گفت: حال و روز  خوبي نداشتن.

با خودم گفتم در مورد كي حرف ميزنه. ساكت گوشه اي ايستادم تا متوجه حضورم نشن كه رضا گفت: زندگي شون به سختي مي گذره، پسرشون كه چهار سال و نيم داره، ناراحتي قلبي داره.

مامان در مقابلش پرسيد: پس مادرش كجاست؟ كه خودش به تنهايي ازش مواظبت مي كنه.

رضا: طلاق گرفته.

مامان آهي كشيد و گفت: چوب خدا صدا نداره، اگه بزنه دوا نداره. حالا چرا طلاق گرفته؟

-         ببخشيد من نمي خواستم شما رو ناراحت كنم.

مامان: خدا ببخشه، شما چه تقصيري داريد، شما ادامه بديد مي خوام بدونم تاوان ظلمي رو كه به ما كرد چطوري پس داده.

تازه دوزاريم افتاد كه رضا در مورد چه كسي حرف مي زنه، براي همين با اشتياق فراوان گوش ايستادم كه رضا گفت: پنج سال پيش يك شب آقاي عزيزي همراه خانمشون كه از مهماني بر مي گشتن، جلوي ايست بازرسي به خاطر دستپاچه شدن خانمشون بهشون مشكوك مي شن.وقتي ماشين رو بازرسي مي كنن مقدار قابل توجهي مواد مخدر پيدا مي كنن، گويا خانمشون تو كار قاچاق مواد مخدر بودن و ايشنو اين موضوع رو نمي دونستند و همان شب متوجه مي شن. البته خانمشون گردن نمي گيره ومي افته گردن آقاي عزيزي. اين موضوع درست زماني بوده كه خانمشون هم باردار بوده، بعد از زايمان بچه رو رها مي كنه و ميره و غيابي طلاق مي گيره.

نگاهي به بالا انداختم و در حاليكه اشك گونه هامو خيس كرده بود گفتم: خدايا عظمتت رو شكر، پس به سزاي عملش رسده و به هيمن خاطر فيلش ياد هندوستان كرده.

اونقدر غرق خيالات و كابوسهايم شده بودم كه متوجه بقيه حرفهايشان نشدم و با صداي شكستن گلدان پهلوي دستم به خودم آمدم. مامان با شنيدن صدا فورا به هال آمد و به محض ديدنم با حيرت پرسيد:

-         ياسي ، تو اينجا چيكار ميكني؟

مثل خواب زده ها نگاهش كردم، پشت سر اون رصا هم به هال آمد. رنگ هردوشون پريده بود. رضا جلو آمد و پرسيد: از كي اينجايي؟

گريه كنان جواب دادم: از اول قصه، تو چرا پيش اون نامرد رفته بودي، هان ؟ باهاش چيكار داشتي؟

رضا: يك لحظه بيا بشين الان عصباني هستي، وقتي آروم شدي برات توضيح ميدم.

با عصبانيت فرياد زدم و گفتم: چي رو مي خواي برام توضيح بدي، من اون چي رو كه بايد ميشنيدم، شنيدم.

مامان در حاليكه رنگش مثل گچ سفيد شده و اشكش هم روان شده بودگفت: ياسي، اين چه طرز حرف زدنه.

كيفم را برداشتم و در حاليكه به طرف درب مي رفتم گفتم: حالم از اين خونه، از اين زندگي بهم مي خوره. ديگه به هيچ كس نمي شه اعتماد كرد.  نه حرفهاي مامان ، نه التماسهاي رضا، نمي تونست دلداريم بده.

جلوي درب، رضا دستمو محكم گرفت و گفت: كجا سرتو انداختي و مي ري؟ صبر كن هر جا خواستي با هم مي ريم.

-         رضا خواهش مي كنم ولم كن، ديگه خسته شدم. حالم از اين زندگي بهم ميخوره، هيچوقت آرامش ندارم.

-         آخه باي اين حال و روز كجا داري مي ري.

-         به جهنم، يه جايي كه بتونم به آرامش برسم.

-         خيلي خب، بيا با هم بريم جهنم.

و به دنبالش درب ماشين رو باز كرده و سوارم كرد. لحظه اي چشمم به مامان كه نگران و ملتمس به رضا چشم دوخته بود افتاد و دلم بحالش سوخت، چقدر بدبخت و بيچاره بود ولي در عين حال هم صبور، هيچ وقت گله و شكايت نمي كرد.

رضا چند لحظه اي با مامان صحبت كرد، سپس آمد و سوار ماشين شد و حركت كرد. چند دقيقه اي كه گذشت آرام گفت: ياسي، بس كن چقدر گريه مي كني.

صورتمو به طرفش برگردوندم و گفتم: رضا، به خدا خسته شدم، ديگه طاقت ندارم، دلم مي خواد بميرم و از اين زندگ راحت بشم. آخه تا كي بايد  عذاب بكشم . ديگه از زندگي سير شدم، مگه ما با ميل و رضا ي خودمون به دنيا اومديم. پس چرا ما رو قرباني هوسهاي خودش كرد، من و نيلوفر چه گناهي كرده بوديم.

با دست اشكهامو پاك كرد و در حاليكه صدايش مي  لرزيد جواب داد:

-         من همه حرفهاتو قبول دارم. ولي فكر مي كني با اين همه عذاب دادن خودت و مامان، دردت درمون ميشه.

-         نه نمي شه و لي برا من هم، هضم اين مسئله غير قابل تحمل شده و نمي تونم به راحتي باهاش كنار بيام.

يك لحظه قلبم تير كشيد و احساس كردم نفسم بند آمده و نمي تونم نفس بكشم، چند بار پشت سر هم نفس  عميق كشيدم. رضا نگران پرسيد:

-         ياسي چي شد؟

به زور جواب دادم: نمي تونم نفس بكشم.

ماشين رو كنار كشيد و دريچه كولر را روي صورتم تنظيم كرد و دكمه هاي بالايي مانتومو باز كرد. كمي كه گذشت پرسيد: يه كمي بهتر شدي؟

سرم به علامت مثبت تكان دادم. رضا كه خيالش كمي آسوده شد دوباره حركت كرد. سرمو به صندلي تكيه دادم و چشمامو بستم، ولي آفتاب داغ مردادماه با وجود روشن بودن كولر ماشين باز امكان نفس كشيدن را سخت كرده بود. چشمامو باز كردم و گفتم: رضا كجا داري مي ري؟ مي خوام برم خونه.

-         چرا؟

-         با اين آفتاب داغ كه بهم مي خوره نفسم بالا نمي آيد، سينه ام سنگين شده.

با مظلوميت سرش را بطرف شونه اش خم كرد و گفت: مي خواي منو تنها بذاري؟

بي رمق به رويش لبخند زدم و گفتم: پس حداقل برو خونه خودت، به خدا گرما بدجوري كلافه ام كرده.

چشمكي زد و گفت: اين شد يه حرفي، چون اگه بخواي بري خونه خودتون من دلم همه اش پيش توئه.

وقتي به خونه اش رفتيم چون اميد هم خونه نبود، بلافاصله مانتومو از تنم بيرون آوردم. رضا با ديدن بلوزم گفت: آخه توي اين هواي گرم، ببين چي تنت كردي هم چسبون و تنگه، هم گرما رو به خودش مي گيره. روي تختش دراز كشيدم و اون هم لبه تخت نشسته و دستمو به دستش گرفت كه پرسيدم: رضا براي چي رفته بودي پيشش؟

چند لحظه اي مكث كرد و سپس گفت: مي خواستم با پدر زن آينده ام آشنا بشم.

مثل برق گرفته ها بلند شدم و صاف نشستم. درست روي نقطه ضعفم انگشت گذاشته بود، با حرص گفتم: رضا چرا رفتي ديدنش مگه صد بار بهت نگفتم، من پدري به اون اسم ندارم و خيال كن بچه پرورشگاهيم.

دوباره سينه ام سنگين شده و نفسم به سختي بالا مي آمد و احساس خفگي مي كردم، براي همين يقه لباسمو گرفتم و به سمت جلو كشيدم. رضا با ديدن حالم دستپاچه شد و به كمكم شتافت و با عصبانيت گفت:

-         چه اجباري داري كه اين لباسهاي تنگ رو بپوشي.

بعد رفت و برام يك ليوان آب آورد، چند قولوپ كه خوردم كمي بهتر شدم و دوباره دراز كشيدم. اون هم كنارم دراز كشيد و آرام گفت: يه لحظه منو بدجوري ترسوندي، صورتت كبود شده بود، حالا بهتري؟

به طرفش به پهلو برگشتم و سرمو به نشانه مثبت تكان دادم. رضا دست گرم و با محبتش را روي سرم كشيده و نوازشم مي كرد و با اشتياق به چشمام خيره شده بود. حال عجيبي داشت مثل غريقي مي موند كه ملتمسانه چشم به ناجي اش دوخته باشد و بعد هم با چشماي پر از خواهش و تمنايش بهم نزديك شد، بدون اينكه مقاومتي از خود نشان دهم با كمال ميل  به نيازش پاسخ دادم.

وقتي چشم باز كردم ديدم رضا گرفته و متفكر به سقف چشم دوخته، دستمو روي صورتش كشيدم و در گوشش زمزمه كردم: به چي فكر مي كن؟

نفس عميقي كشيد و بدون اينكه نگاهم كند گفت: به هيچي.

صورتش رو به طرف خودم چرخوندم، از قيافه اش پيدا بود كه اصلا خواب به چشمهايش راه نيافته است.

متعجب پرسيدم: رضا تو نخوابيدي؟.

آب دهانش را قورت داد و سرش را به علامت منفي تكان داد. به صورتش دقيق شدم پكر و كلافه به نظر مي رسيد، با نگراني پرسيدم: رضا تو يكدفعه چت شد، كشتيات غرق شده؟ هيچوقت اينطوري نديده بودمت.

با شرمندگي به چشمام خيره شد و گفت: براي اينكه هيچوقت خطاي به اين بزرگي رو مرتكب نشده بودم.

به چشماش ذل زدم، تنهاي چيزي كه توش موج مي زد صداقت و پاكي بود براي همين بدون اينكه احساس پشيماني كنم سرمو روي سينه اش گذاشتم و گفتم: رضا، اگه ما به هم محرم هستيم پس كار خطايي نكرديم. جلوي غرايز طبيعي رو كه خدا تو وجود انسانها گذاشته كه نمي شه گرفت.

-         حرفت رو قبول درام و لي تو پيش من امانت بودي.

خنديدم و گفتم: پس آقاي عزيز به جرم خيانت در امانت بازداشتي به حبس ابد محكومت مي كنم.

كمي از اخمهايش را باز كرد و لبخند زنان جواب داد: به ديده منت، براي همين تصميم گرفتم آخر هفته به مشهد برم تا با خانواده ام صحبت كنم و هر چه زودتر با هم ازدواج كنيم.

چون مي دانستم رضا از همون روز اول تصميم به ازدواج با منو گرفته و ربطي به اين موضوع نداره، به حالت تصنعي اخم كردم و گفتم:

-         پس محكوميت اجباريه.

مثل بچه ها دستپاچه شد و گفت: نه به جان ياسي، چند وقته تصميم گرفتم كه هر چه زودتر رسما عقد كنيم و بريم سر خونه زندگي خودمون و هميشه كنار هم باشيم. ولي خوب اين موضوع باعث شد كه خيلي زود دست به كار بشم.

خنده كنان گفتم: چرا، مي ترسي يكدفعه خانواده ات ببينن با زن و بچه رفتي ديدنشون.

ذوق زده جواب داد: هميشه از خدا مي خوام يه دختر مثل خودت رو بهم بده، اونوقت اسمش رو مي ذارم دريا.

بلند شدم و دستمو به طرفش دراز كردم و گفتم: بابايي، حالا پاشو بريم بيرون، چون الان اگه عمو اميد بيا د و تو رو با اين قيافه و هيجان بينه متلك بارونت مي كنه و تا از زير زبونت نكشه و نفهمه اصل قضيه چيه ولت نمي كنه.

دستمو گرفت و لبخند زنان ازجايش بلند شد.

آخر هفته رضا با ذوق و شوق راهي مشهد شد. نمي دونم چرا من مثل اون شور و نشاط نداشتم و فقط دو سه روز اول با هيجان به عروسي مون فكر مي كردم و درباره اش حرف مي زدم. رضا هم بعد از رفتن، دوه سه روز اول با شور و حال حرف مي زدو لي بعد از چند روز هر وقت كه زنگ مي زد بي حوصله بود و وقتي علتش را مي پرسيدم هيچ جوابي نمي داد. بعد از چند بار اصرار كردن من هم ديگه بي خيال شده و پيگيرش نشدم.

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
  باشه بهتره منم برم و دیگه اینجا هم نیام این داستان تموم میکنم و برای همیشه میرم مرسی از همه ارزشها  
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

روز بعد كله سحر خواب از چشمم پريده و بيدار شده بودم. نمي دونستم چي كار كنم و بدجوري كلافه بودم و مرتب از اين اتاق به اون اتاق مي رفتم كه آخر مامان با اعتراضش گفت: ياسي تو چت شده، چيزي گم كردي.

روي مبل نشستم و بي حوصله جواب دادم: نه، يه خورده دلم شور مي زنه.

-         قبل از اينكه بري بيرون صدقه اي كنار بذار انشاء.. خيره.

قبل از ساعت 9 پايين رفتم كه ديدم بازم راننده شركت به دنبالم آمده است، ناچارا سوار شدم. داخل اتوبان انتظار داشتم مثل روزهاي قبل به سمت هتل برود، ولي ديدم نه به مسيرش ادامه داد. از اينكه اول صبحي چشمم به اون آدم كثيف نمي افتاد، لحظه اي نفس راحتي كشيدم ولي با خودم گفتم: ولي ساعتي بعد كه مي بينيش. خودمم جواب دادم:

-    هر چه باداباد، مگه اولين بارت كه از اين حرفها  ميشنوي، ولش كن. محلش نذار تا پدرش بياد. وقتي به آنجا رسيديم ديدم دقايقي قبل از ما اونها هم رسيده اند، پيش شان رفتم و بدون اينكه نگاهش كنم زير لب سلام كردم. اون هم به يك سلام اكتفا كرد و مشغول به كار شديم، سعي مي كردم از حرف زدن و نگاه مستقيم به همديگر بپرهيزيم.

موقع نهار، غذايم را برداشته و به حياط كارخانه رفتم و روي نيمكتي نشستم. چند دقيقه اي بعد از من اون هم با ظرف غذايش آمد و كنارم نشست و آرام صدايم كرد:

-         ياسمن.

نه جوابش را دادم و نه نگاهش كردم. دو بار ديگر هم صدايم كرد، با خودم گفتم:

-         پسر پرو، حتما انتظار داره بپرم بغلش و ازش تشكر هم بكنم.

وقتي ديد جوابش را نمي دهم گفت: ياسمن مي دونم از دستم ناراحتي . به ميان حرفش پريدم و همانطور كه سرم پايين بود گفتم: ناراحت نيستم اگه آدمكش بودم حتما خفه ات مي كردم كه ديگه از اين غلطا نكني. سرمو بالا گرفتم و با نفرت نگاهش كردم و ادامه دادم: فكر مي كني چون رئيسم هستي هر كاري دلت بخواد مي توني باهام رفتار كني. نه آقاجان كور خوندي. اگه من اينجا هستم بخاطر اينه كه منو پدرت استخدام كرده نه تو.

بلافاصله بلند شدم به داخل برم كه گفت: اگه دلت هنوز خنك نشده بيا چند تا ديگه به صورتم سيلي بزن ولي به حرفهام چند دقيقه اي گوش كن. 

به زور جلو خندمو گرفتم و همانجا بدون اينكه برگردم ايستادم كه گفت: من مي خواستم امتحانت كنم، مي خواستم ببينم تو هم از اون دخترايي هستي كه از خوشگليت سوءاستفاده مي كني و بخاطر پول به هر كاري تن مي دي.

برگشتم و پوزخندي زدم و گفتم: برو اين قصه رو براي يكي ديگه بخون، من گوشام از اين حرفها پره و گول مردايي امثال تو رو نمي خورم.

-         باوركن، اشتباه فكر مي كني بهت ثابت مي كنم.

ديگه به حرفهاش گوش نكردم و راهم رو كشيدم و به داخل رفتم. ساعتي نگذشته بود كه دوباره به كنارم آمد و جلوي كارگران خيلي رسمي و مودبانه گفت: خانم عزيزي، كار ما امروز طول مي كشه و شما با آقاي محمودي مي تونيد تشريف ببريد.

نگاهش كردم كه ديدم تعارف مي كنه و انتظار داره قبول نكرده و بمانم براي همين من هم سريع كيفم را برداشته و خداحافظي كرده و بيرون رفتم. توي راه تصميمي گرفتم به ديدن مهديه بروم، چون مي دانستم اگه خونه برم نمي تونم به راحتي و با آرامش به خونه ي مهديه بروم. اول بايد حسابي با مامان جر و بحث مي كردم و بعد از كلي حالگيري روانه مي شدم، به همين خاطر به همراهش زنگ زدم از شانسم اون هم توي خونه بود. سر راهم سبد گلي گرفته، سپس به اونجا رفتم. وقتي جلوي پلام 27 رسيذن لز زيبايي و شيكي ساختمان حيرت كردم، آيفون را فشار دادم كه مهديه بلافاصله باز كرد. آپارتمانش در آخرين طبقه ي يك پنت هاوس شيك بي نظير بود. جلوي درب خدمتكارش كه قيافه و لهجه عربي داشت منتظرم بود، به داخل دعوتم كرد و گفت:

-         بفرماييد، الان خانم خدمت مي رسن.

از تعجب دهانم باز مانده بود، چون مهديه از يك طبقه متوسط بود.دو سه دقيقه بعد مهديه اي كه من قبلا نديده بودمش لبخند زنان به پذيرايي آمد. موهايش كوتاه تيغ تيغي شده شرابي رنگ، ابروهاي تاتو شده كماني، يك خال كوبي هم روسي سينه و بازوش بودو هاج و واج نگاهش مي كردم كه جلو آمد و بغلم كرد و بعد از روبوسي معذب نشستم كه اينبار مردي ميانسال، كچل و خيلي زشت به پذيرايي آمد. مهديه بلند شد و گفت:

-         ياسي جان، همسرم فري.

به احترامش بلند شدم كه رو به همسرش گفت: فري، ياسي جان يكي از بهترين دوستان منه، هموني كه خيلي تعريفش رو برات كردم.

بعد از دست دادن و سلام و احوالپرسي كردن فري، همسرش گفت:

-         خواهش مي كنم بفرماييد، من مزاحمتون نمي شم.

-         شما ببخشيد كه من بدموقع مزاحم استراحتتون شدم.

-         خواهش مي كنم چه مزاحمتي، منزل خودتونه.

مهديه معذرت خواهي كرده و براي بدرقه همسرش چند دقيقه اي تنهايم گذاشت. با دقت به اطرافم نگاه كردم، خونه بيشتر به عتيقه فروشي شباهت داشت. مبلمان، فرش ها، وسايل تزئيني، لوسترها، در تمام عمرم خونه به اون شيكي و قشنگي نديده بودم. همين طور كه محو تماشا بودم، مهديه هم برگشت و خنده كنان گفت: ياسي جان، خوب  عزيزم چه خبر؟

به زور لبخندي زدم و گفتم: خبر سلامتي، شما خوب هستيد؟

بلندبلند خنديد و گفت: چرا كلاس گذاشتي من همون مهديه هستم، جلوي اين نر غول برات كلاس گذاشته بودم.

بعد ادايش را درآورد و گفت: آخه آقا عاشق خانه كلاس بالاست.

كمي دلگرم شدم و پرسيدم: چرا پشت سر شوهرت اينجوري مي گي؟ پاهاشو روي هم انداخت و سيگاري روشن كرد و گفت: شوهر ثابتم نيست كه از اين شوهر كرايه اي هاست.

مات و مبهوت نگاهش كردم و پرسيدم: شوهر كرايه اي چيه؟

آهي كشيد و گفت: آخه دختر خوب نگفتي كدوم مردي با اين همه پول و ثروت مي آيد يه دختر آسمون جل رو بگيره كه كس و كارش معلوم نيست.

برگشتم و به پهلو نشستم و گفتم: مهديه يه خورده واضح تر حرف بزن، من كه از حرفهات سر درنياوردم.

باز قهقه اي زد و گفت: از بس كه خنگي، بابا طرف بوي فرندم، منتها فقط با اين نر غول مي گردم، بيست سال از من بزرگتره. از اون خرپول ها است كه نمي دونه چطوري پولاشو خرج كنه و من هم كه براش قر و قميش مي آم مثل ريگ برام پول خرج  ميكنه. توي دبي برام خونه خريده، ماشين خريده.

-         ببينم اين فري جانت مگه زن و بچه نداره؟

-    چرا بابا، زن و بچه داره. سه تا پسر مثل دسته گل داره، منتها از اون خانواده هايي هستن كه هركسي براي خودش،  خوشه. به جان ياسي من دو تا اسپانسر دارم، پسر و پدر خوب بهم مي رسن.

با چشماي از حدقه درآمده نگاهش كردم و گفتم: مهديه چي مي گي؟

با ناراحتي پك محكمي به سيگارش زد و گفت: باور كردنش خيلي سخته ولي واقعيت داره، يك واقعيت تلخ و ناگوار.

قطره اشكي از چشماش بيرون ريخت، آهي كشيد و ادامه داد: براي آدمايي مثل من كه نه پيش پدر جاي دارن نه پبس مادر، چاره اي غير از اين نيست. مادرم كه براي خودش خوش مي گذرونه، پدرمم كه دنبال زن خودش، انگار من اين وسط به ميل و دلخواه خودم بدنيا آمدم و بايد يه جوري اموراتمو بگذرونم.

اشكاشو پاك كرد و نقابي از شادي تصنعي بر صورتش زد و گفت:

-         خوب حالا تو تعريف كن ببينم چه خبر، از آقا رضا برام بگو.

با ياد رضا، قيافه ام درهم شد و جواب دادم: رضا از هر لحاظ پسر خوبيه، موقعيت شغلي، تيپ، قيافه، اخلاق...

تا اينو گفتم بلافاصله پرسيد: اگه خوبه پس چرا قيافه ات تو هم رفت و با اخم در موردش حرف ميزني.

به صورتش چشم دوختم و گفتم: خيلي مومنه، اولين دوست دخترش من هستم.

چون آبميوه اش را مي خورد با شنيدن اين جمله پفي كرد كه محتويات دهانش به رويم پاشيد. دستم را دراز كردم و از روي ميز دستمال كاغذي را برداشته و در حال پاك كردن صورتم گفتم: خفه نشي، حالمو بهم زدي.

خنده كنان جواب داد: ببخشيد يه لحظه نتونستم خندمو كنترل كنم. ببينم اين آقا رضا، بازاريه؟

-         نه بابا، دكتره.

چشماشو ريز كرد و متفكرانه جواب داد: تو اين دوره زمانه از اين مردا نادر هستن. ببينم ياسي مطمئني مَرده؟

خنديدم و گفتم: گمشو، پس خواجه است.

-    پس حتما مريض و حس نداره، ببر اول ازش تست بگير، چون الان پسربچه ها كه به سن بلوغ مي رسن دنبال اين كارا راه مي افتن.

همانطور كه از خنده ريسه رفته بودم جواب دادم: خوب رضا تازه به سن بلوغ رسيده.

-         ولي ياسي از شوخي گذشته باهات قصد ازدواج داره؟

حالت جدي به خودم گرفتم و گفتم: آره، همون روز اول خودش صيغه محرميت رو خونده. مهديه مشكل اينجاست كه من نمي تونم خودمو با خواسته هاي اون وفق بدم، اون يك زن ساده و بي آلايش مي خواد.

به ميان حرفم پريد و گفت: آخ، آخ تو هم چقدر ساده و بي آلايشي. ببينم ميدونه اهل دوغ و اين حرفها هستي.

خنديدم و گفتم: آره مي دونه، وقتي فشارم بالا مي ره چند ليوان دوغ مي خورم.

-         ببينم با اين تحفه ناياب كجا آشنا شدي؟

وقتي برايش تعريف كردم چند لحظه اي به فكر فرو رفت و سپس گفت: ياسي، دوستانه يه نصيحتي بهت مي كنم. خوب فكر كن يا خودت رو با عقايد و خواسته هاي رضا وفق بده يا تا دير نشده همين جا كاتش كن.

-         متوجه منظورت نشدم، واضح تر بگو.

-    ببين شايد الان يك تصميم آني بگيري و بگي دوستش دارم و نمي تونم بدون اون زندگي كنم ولي وقتي رفتي سر خونه زندگيت مي بيني نمي توني باهاش كنار بيايي. با يك بچه شروع مي كني به ناسازگاري و آخر از هم جدا مي شين، اونوقت اون بچه بيچاره مثل من الاخون والاخون مي شه. حالا هم اين حرفها رو ولش كن، اين هفته نه هفته آينده شب جمعه تولدمه، مي آيي.

-         نمي دونم، خيلي وقته كه مهموني نرفتم و دلم لك مي زنه براي يه دل خوشي ولي رضا رو چيكار كنم.

-         تو كه راههاي در رو بلدي ، يه جوري سرش شيره بمال و بيا.

-         ببينم چي كار مي كنم.

نگاهي به ساعت كردم، ساعت نزديك هفت بود. براي همين بلند شدم كه مهديه گفت:

-         كجا؟

-         بايد زودتر برم خونه تا دير نشده.

مهديه بعد از چند بار اصرار كردن آخر تسليم شد و اجازه رفتن را داد. شب موقع خواب به حرفهاي مهديه فكر مي كردم و به دلم رجوع كردم گفت: چطوري مي توني از رضا دست بكشي مگه اونو دوست نداري. همان لحظه عقل و منطق به حرف  مي آمد و مي گفت تو كسي نيستي كه اهل اين حرفا باشي پس غير از خودتن يه موجود بي گناه ديگه اي رو بدبخت نكن.

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

نمي دونم چقدر خوابيده بودم كه تلفنم زنگ زد جواب دادم: مامان بود. باشنيدن صداي خواب آلودم گفت: ياسي تو كجايي؟ دلم يهو شور زد؟

-         دلت شور نزنه، من صحيح و سالم خونه مژگان هستم.

-         اونجا چي كار ميكني ، مگه كارخونه نرفته بودي؟

-         چرا از اونجا اومدم. گفتم خيلي وقته پيش مژگان نيومدم بيام يه سري بهش بزنم.

-         خوب كاري كردي. من و نيلوفر هم مي ريم پارك. تو كي خونه مي آي؟

-         نمي دونم، شما با خيال آسوده برينو

بعد از خداحافظي نگاهي به ساعت انداختم، شيش و نيم بود. چون خواب از سرم پريده بود به رضا زنگ زدم، بعد از چند دقيقه حرف زدن گفت: ياسي،‌ آماده شو بيام دنبالت با هم بريم بيرون.

-         رضا ، مي شه مژگان هم همراه ما بياد. اون هم روز جمعه اي تنهاست.

-         چرا نمي شه، پس من هم با اميد مي آم.

-         پس لطفا يه خورده ديرتر بياين تا من،‌ مژگان رو هم بيدار كنم.

-         باشه، پس فعلا خداحافظ.

-         خدانگهدار.

در حاليكه پتو رو تا مي كردم، مژگان رو هم صدا كردم و گفتم:‌مژگان پاشو، بس ديگه.

بعد از چند بار صدا كردن آخر جواب داد و گفت: ياسي، جان ننه ات بذار بخوابم . پاشم كه چي بشه چي كار كنم.

خنده كنان جواب دادم: پاشو بيا منو نگاه كن.

-         از اول تا آخر هفته نگات مي كنم.

به اتاقش رفتم و پتو رو از روي سرش كشيدم و گفتم: بلند شو الان اميد و رضا مي آين،‌تو هنوز تو رختخوابي.

چشماشو باز كرد و در حاليكه گل از گلش شكفته بود جواب داد:

-         خوب عين بچه آدم همون اول بهم مي گفتي مهمون داريم.

-         خونه نمي آين مي خوايم بريم بيرون، زود باش الان مي رسن.

مژگان هم بلند شد تا هر چه زودتر آماده بشويم،‌كار من تمام شده بود ولي مژگان هنوز به سر و صورتش مي رسيد. وقتي نگاه خيره ام را ديد لباشو غنچه كرد و گفت: عزيز،  خوشگل نديدي كه اينطوري با حسرت نگام مي كني.

لبخندي زدم و گفتم: خوشگل ديدم ولي تحفه اي مثل تو نديدم.

هنوز كارش تمام نشده بود كه صداي زنگ آيفون بلند شد. به طرف آيفون رفتم و با ديدن چهره رضا،‌ توي مانيتور،‌ گوشي رو برداشتم و گفتم:

-         رضا ، الان ميايم.

-         پس منتظريم.

همان لحظه مژگان هم از اتاق خارج شد و باهم از درب بيرون رفتيم. داخل آسانسور پرسيد: چرا يك دفعه توي فكر رفتي؟

توي آينه آسانسور به خودم نگاه كردم و گفتم: داشتم به اين فكر مي كردم الان باز رضا به آرايشم گير مي ده.

مژگان با دقت به صورتم نگاه كرد و گفت: نه بابا فكر نمي كنم، تو كه زياد آرايش نكردي.

-         ببين اگه گير نداد شرط مي بندم.

با مژگان شرط بندي كرديم  و وقتي جلوي درب رسيديم،‌بعد از سلام و احوالپرسي سوار ماشين شديم و به راه افتاديم. مژگان پشت كنارم نشسته بود، آهست در گوشم زمزمه كرد و گفت: شرط رو باختي،‌شام بايد مهمون كني.

خنديدم و گفتم:‌ حق با توبود، به رضا مي گم جور منو بكشه.

همانطور كه با هم آهسته مي گفتيم و مي خنديديم اميد كه  در حال رانندگي كردن بود از آينه نگاهي به ما كرد و گفت: شما دو تا چي به همديگه مي گين و مي خندين.

زودتر از مژگان جواب دادم: تو چيكار به ما داري رانندگيت رو بكن. خصوصيه.

اميد كه هميشه حاضر جواب بود فورا گفت: جدي پس سه شنبه من هم بهت مي گم خصوصي يعني چي؟

مژگان كه خبر نداشت سه شنبه ها من پيش رضا مي روم، فورا پرسيد: مگه سه شنبه چه خبره؟

اميد  خنده كنان جواب داد: سه شنبه ها روز من و رضاست،‌ اون روز حرفهاي خصوصي بهم ديگه مي گيم.

رضا چپ چپ نگاش كرد و مژگان كه از حرفهاش سر در نياورده بود دوباره گفت: يعني چي،‌مگه شما دو تا هميشه با هم نيستين كه حرفهاتون براي اون روز مي مونه.

اميد از رو نرفت و گفت: چرا هميشه با هم هستيم، اگه دوست داشته باشي اين هفته بيا و ببين چي به همديگه مي گيم.

رضا در جواب اميد ،‌رو به مژگان كرد و گفت: اميد از اين چرنديات زياد مي گه.

اميد با چشماي گرد شده به رضا نگاه كرد و گفت: اِ ، از اين چرنديات زياد مي گم آره. مژگان جون،‌تو سه شنبه يكراست از سر كار بيا پيش من.

از اينكه ساعت رفتن من به اونجا مشخص نبود و ديرتر از معمول مي رفتم با آسودگي خاطر جواب دادم: مژگان،‌تو سه شنبه برو ببيين اين دوتا چي بهم ديگه مي گن.

مژگان: هر وقت بيكار شدم چشم مي آم اميد جان، فكر نمي كنم اون روز هم برسه.

اميد جلوي يك رستوران شيك و باصفايي كه خارج از شهر بود نگه داشت ، بخاطر تعطيل بودن شلوغ بود و چند دقيقه اي منتظر شديم تا يك جاي مناسب كنار رودخانه خالي شد. من و مژگان جلوتر از اونها به سمت ميز به راه افتاديم كه رضا از پشت دستمو گرفت، مكث كردم و باهاش همقدم شدم. اميد هم به كنار مژگان رفت. وقتي تنها شديم به صورتش نگاه كردم و پرسيدم: كارم داشتي؟

-         مي خواستم كنار خودم باشي.

به چشماي پرفروغش نگاه كردم و گفتم: بيا ليلي و مجنون شويم افسانه اش با من.

بعد خنديدم كه گفت: يه خورده يواشتر، همه نگاه ميكنن.

-         چيكار كنم تو منو ياد مجنون مي اندازي كه به خاطر عشق بيش از حدش،‌ چشم چپ ليلي رو نمي ديد.

-         باشه مسخره ام كن و دستم بنداز.

چون كنار ميز رسيده بوديم صندلي را عقب كشيدم و گفتم:‌ به جان رضا مسخره نمي كنم.

رضا پيش مژگان و اميد ديگه حرفي نزد. وقتي نشستيم اميد سفارش چايي و قيلون داد، چند دقيقه اي طول كشيد كه سفارش مان را آوردند. همينطور كه مشغول صحبت بوديم سر دسته قيلون رو از دست مژگان گرفتم. لحظه اي متوجه رضا نبودم اما وقتي سنگيني نگش را توي صورتم ديدم متوجه شدم، ولي به روي خودم نياوردم . اميد با ديدن تغيير حالت و قيافه رضا،  قليلون رو از دستم گرفت.با اينكه دوسش داشتم ولي اين رفتارهاش تو ذوقم ميزد و حالمو مي گرفت،‌ توي فكر بودم و با حلفه دستم بازي مي كردم . چند دقيقه اي كه گذشت به خودم دلداري دادم و گفتم: تو هم زياد سخت نگير، اون كه چيزي بهت نگفت. براي  همين سرمو بلند كردم و ديدم مردي كه در ميز روبرويي ما نشسته به صورتم ذل زده. وقتي ديد متوجه نگاهش شدم، نيشش را تا بناگوش باز كرد. فورا به رضا نگاه كردم و ديدم اون زودتر از من متوجه شده چون قيافه اش در هم بود. خودمو به بي خيالي زدم كه شايد مرتيكه دست از سرم بردارد ولي اون هرزه تر از اين حرفها بود و با چشم و ابرو اشاره مي كرد، كلافه شده بود. رضا آخر طاقت نياورد و رو به اميد كه روبروش نشسته بود،‌ كرد و گفت: اميد جاتو با ياسي عوض كن.

از كنارش بلند شدم و روبرويش نشستم و به اين ترتيب نفس راحتي كشيدم. اميد بعد از نشستن خنده اي كرد و به رضا گفت: رضا داشتن زن خوشگل اين دردسرها رو داره براي همين من تصميم دارم بگردم و بدتركيب ترين دختر رو براي خودم انتخاب كنم.

رضا در حاليكه دستش را لاي موهايش فرو مي كرد جواب داد:

-         به نظر من بايد قبل از اينكه باهاش بري بيرون،‌اول بايد صورتش رو بشوري.

مژگان با حيرت نگاهم كرد و من با تاسف سرمو تكان دادم.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

جلوي اولين تاكسي را گرفتم و سوار شدم، نمي دانستم با اون حال و روزم كجابرم چون اگر خانه مي رفتم بايد به مامان حساب پس ميدادم و اگر پيش رضا مي رفتم اون هم مثل مامان تا اصل قضيه را نمي فهميد دست از سرم برنميداشت و در صورت دانستن موضوع قيامت به پا ميشد. بهترين جا خانه مژگان بود . براي اطمينان از خانه بودنش، بهش تلفن كردم بعد از چند بار بوق زدن خواب آلود جواب داد. فورا پرسيدم: مژگان كجايي؟

-         خونه.

-         مي تونم بيام  پيشت.

چون بعد از دانستن موضوع رضا فقط يكبار اون هم به خواست خودش، به اونجا رفته بودم. براي همين دودل بودم و مژگان همانطور خواب آلود جواب داد: چرا نمي توني بيايي، منتظرتم بيا.

چون خيابانها خلوت بود چند دقيقه اي بيشتر طول نكشيد. وقتي رسيدم زنگ را زده و بالا رفتم. دلم مي خواست زودتر يه جايي ولو بشم چون از حرص و ناراحتي سرم گيج مي رفت. درب آپارتمانش باز بود، وقتي به داخل رفتم روي مبل دراز كشيده و چشماشو بسته بود. بدون اينكه چشمش را باز كند پرسيد: مگه تو امروز كارخونه نبودي؟

در حاليكه صدايم مي لرزيد جواب دادم: چرا، از اونجا دارم مي آم.

گويا متوجه اوضاع بي ريختم شد چون بلافاصله چشماشو باز كرد و با دين قيافه ام مضطرب پرسيد: ياسي چي شده؟ چرا رنگت مثل ميت شده؟

بي اختيار اشك رو گونه هام لغزيد و با گريه اونچه را اتفاق افتاده بود برايش تعريف كردم. بعد از اينكه ساكت شدم، كلافه از جايش بلند شد و در حاليكه تو اتاق راه مي رفت گفت: عجب پست فطرتيه،‌ آشغال،‌ كثافت، الحق كه به باباش رفته.

در جوابش گفتم: كاش صبح رضا تنهام نمي ذاشت كه اين بي شعور همچين جسارتي رو به خودش بده.

مژگان در حاليكه توي فكر بود پرسيد: مگه صبح با رضا بودي، پس براي همين نيومده بود؟

-    آره ، كاش در مورد بابك بهش از قبل حرفي زده بودم. چون اونوقت امروز با خيال آسوده خونه برنمي گشت و تنهام نمي ذاشت.

مژگان شماتت بار نگاهم كرد و گفت: چرا بهش نگفتي. اگه يه روز سرزده بياد چيكار مي كني؟ حالا خودت مي خواي چيكار كني. ديگه اونجا كار نمي كني؟

-         خيلي وقته گير داده اونجا كار نكنم، مي دوني كه براي هر كاري گير مي ده.

آمد كنارم نشست و با آرامش گفت: ياسي، تو با چشم باز انتخابش كردي، مگه نمي ديدي اون چقدر مومن و با ايمانه.

نگذاشتم ادامه بده و زودتر جواب دادم: مژگان مي گي چيكار كنم. هر كاري اون مي گه بكنم. اصلا ببينم تو حاضر بودي بخاطرش حتي چادر هم سر كني.

با قاطعيت جواب داد: به جان مامان و بابا، اگه اون منو ميخواست حتي اگه ازم مي خواست چادر سر كنم اين كار و هم مي كردم چون رضا، پسر خوبيه و ارزش گذشتن از كارها و خواسته هامو داره و يك تار موش مي ارزه به مردهايي مثل محسن و بابك.

كلافه و بي حوصله به چشماش خيره شدم،‌صداقت از چشماش مي باريد. براي همين در جوابش گفتم: من هر كاري مي كنم نمي تونم مطابق ميل اون رفتار كنم، شايد هم به اندازه اي كه تو دوستش داري ندارم. نمي دونم واقعا نمي دونم چيكار كنم.

مژگان توي سرم زد و گفت: براي اينكه خيلي خري، اگه يه ذره عقل تو كله ات بود ميفهميدي با خوشبختي فاصله زياد نداري.

مژگان بلند شد و به آشپزخانه رفت و منو توي درياي فكر و خيال رها كرد. از طرفي رضا رو دوست داشتم و از طرفي نمي تونستم با عقايدش كنار بيايم. در اين فكر و خيال بودم كه مژگان با دو تا ليوان برگشت . يكي از ليوان ها رو بطرفم گرفت وخنده كنان گفت: ببخشيد خانوم بعد از نهار نوشيدني مزه ميد ه، بفرماييد.

ليوان را از دستش گرفتم و لبخند زنان جواب دادم:‌لوس بي مزه، اصلا حوصله شوخي كردن و مزه ريختن رو ندارم، بجاي اين حرفها بگو ببينم از فردا چه خاكي تو سرم بكنم، ديگه نرم.

مژگان متفكرانه جواب داد: اتفاقا خودمم به اين فكر ميكردم، ياسي تو بايد تا آمدن آقاي سعيدي بياي سركار. چون تو رو آقاي سعيدي استخدام كرده،‌نه اون سگ هرزه.

-         راست مي گي.

با مژگان صحبت مي كرديم كه تلفنم زنگ زد، با ديدن شماره رضا به حول و ولا افتادم و گوشي رو بطرف مژگان گرفتم و گفتم: بيا تو جواب بده، اگه الان حرف بزنم رضا خيلي تيزه و باز مي فهمه و الم شنگه به پا مي كنه.

مژگان از گرفتن گوشي امتناع كرد و گفت: من چي بگم؟

لحظه اي فكر كردم و گفتم: بگو از خستگي همين جا خوابش برد.

مژگان گوشي رو روشن كرد و بعد از سلام و احوالپرسي گفت:

-         رضا، ياسي اومده پيش من و همينطور كه حرف مي زديم همين جا هم خوابش برد، خيلي خسته بود.

نمي دونم چي گفت كه مژگان جواب داد: نه باور كن، نه جاي هيچ نگراني نيست.

-

- باشه مي گم باهات تماس بگيره.

-

- نه خدا حافظ.

وقتي ارتباطش رو قطع كرد، گفت : وقتي ميگم خري،‌قبول كن. بيچاره فكر كرد برات اتفاقي افتاده كه باز اومدي پيش من،‌ براي همين نگران شد. حرفمو باور نكرد، گفت اگه بيدار شدي باهاش تماس بگيري.

خميازه اي كشيدم و گفتم: به جان مژگان هم روحم و هم جسمم خيلي خسته است براي همين خوابم مي آد.

آه سينه سوزي كشيدم و ادامه دادم:‌مژگان،‌هر كاري مي كنم هيچوقت به آرامش نمي رسم . هميشه اضطراب و استرس دارم و همه چيزو پوچ و بي ارزش مي بينم.

مژگان آمد كنارم نشست و گفت: من هم بعد از طلاق اينطوري شده بودم ولي يك روز نشستم خوب فكر كردم، ديدم اينطوري به جايي نمي رسم. براي همين سعي كردم به آينده با ديد خوب و بهتري نگاه كنم و يك جورايي با زندگيم كنار اومدم.

-    آخه مژگان ، ترس از زندگي از بچگي همراه من بوده و هر چه بزرگتر شدم اون هم بزرگتر شده و مثل يه كابوس شده . دلم ميخواد يك روز كه از خواب بيدار شدم اين كابوسها هم تمام شده باشه.

مژگان مستقيم به چشمام نگاه كرد و خنده كنان گفت: الان هيپنوتيزمت مي كنم  به خواب مي ري و قتي بيدار شدي همه چيز به حالت عادي در مي آيد.

مژگان سر به سرم گذاشت و ادامه داد: ساعت پنجه، بيا دو ساعتي بخوابيم چون خواب من هم نصفه كاره مونده.

من همانجا روي كاناپه دراز كشيدم و خوابيدم.

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

روز بعد سر ساعت نه، راننده بابك به دنبالم آمد. اول خيال كردم منو تا كارخانه خواهد برد،‌ اما وقتي در اتوبان چمران از اولين بريدگي به سمت هتل استقلال پيچيد فهميدم توي هتل منتظرم هست. راننده موقع پياده شدن گفت: آقاي سعيدي داخل لابي منتظرتان هستند.

تشكري كردم و به لابي هتل رفتم. ديدم به تنهايي نشسته و منتظرم است. با ديدنم از جايش بلند شد و دستش را بطرفم دراز كرد . بعد از سلام و احوالپرسي،‌ منتظر مهمانها شديم. نزديك ساعت ده بود كه همراه دو تكنسين به سمت كارخانه به راه افتاديم. وقتي به آنجا رسيديم انتظار داشتم بابك ساعتي مانده و بعد كارخانه را ترك كند ولي اون روز بابك تا ساعت هفت زمانيكه برگرديم همراه ما ماند. رفتارش كاملا خودماني و صميمي شده بود  و نگاههايش با روزدهاي ديگه فرق مي كرد، بعضي موقعها كه به صورتم ذل مي زد لحظه اي سرم را بلند كرده و غافلگيرش مي كردم. با اينكه قبلا اين كارها برايم جالب بود ولي نمي دانم چرا اين دفعه زير نگاههات معذب بودم، شايد هم به خاطر وجود رضا بود. روز پنجشنبه موقع برگشت بابك، بهم رو كرد و گفت:‌فردا مي دونم روز تعطيلي و استراحتته ولي اين هفته استثنائا بايد بياي سركار، منظور كارخونه است، مشكلي نيست كه؟

با اينكه دردلم عزا گرفتم ولي از روي ناچاري، سري به علامت مثبت تكان دادم و گفتم: نه مي آيم.

اگه رضا مي فهميد حتما باز ناراحت ميشد ولي چاره اي غير از اين نداشتم، چون اگر بهانه اي براي نرفتن به كوه مي آوردم از طريق مامان مي فهميد و اين كار را خراب تر مي كرد. وقتي عصر به خونه رسيدم چند دقيقه اي استراحت كرده و سپس به سراغ تلفن رفته و به رضا اطلاع دادم، از اينكه اعتراضي نكرد تعجب كردم چون انتظار داشتم باز ساز كار نكردنم را كوك كند ولي اون حرفي در اين مورد نزد.

روز جمعه كمي ديرتر از هفته هاي قبل از خواب بيدار شدم از اينكه نمي توانستم كنار رضا باشم حالم بد بود، براي همين بي حوصله مانتو را تنم كرده و به پايين رفتم. وقتي درب را باز كردم از ديدن رضا حيرت كردم و تازه شصتم خبردار شد كه چرا رضا اعتراضي نكرد، لبخند زنان جلو آمد و سلام كرد و گفت: چيه، از ديدنم ناراحت شدي؟

فورا خودمو جمع و جور كردم و گفتم: نه، نه، انتظار ديدنت رو نداشتم فكر مي كردم اين موقع بايد همراه بچه ها كوه باشي.

با حالتي خاص جواب داد: بدون تو، كوه هم صفا نداره و براي همين خواستم خودم هر جا كه خواستي ببرم و در خدمتت باشم.

در خيالم، دودستي بر سرم كوبيدم و گفتم: واي ياسي خاك به سرت شد. الان اگه رضا، بابك رو ببينه فكر مي كنه سرو سري بينتون هست حالا خر بيار و باقالي بار كن،  هر چقدر هم قسم وآيه بخوري باورش نمي شه. نگاهي به ماشين جلويي انداختم و گفتم:‌ بذار اول به راننده شركت خبر بدم بعد با هم بريم.

با پايي لرزان جلو رفتم و به راننده گفتم: لطفا به آقاي سعيدي اطلاع بديد كه امروز من خودم مي رم و اونجا منتظرم باشن.

وقتي برگشتم و سوار ماشين رضا شدم فقط خدا ميد اند چه حالي داشتم، دست و دلم مي لرزيد و حالت تهوع داشتم. رضا نگاهي كرد و گفت:

-         ياسي انگار از اومدنم ناراحت شدي؟

با اينكه از اومدنش توي دلم خون گريه مي كردم ولي با حالت عادي دستمو روي شانه اش گذاشتم و گفتم: نه خيلي هم خوشحال شدم، بجان رضا از اينكه امروز نمي تونستم كنارت باشم از ديروز عزا گرفته بودم.. من در طول يك هفته فقط سه شنبه و جمعه رو دوست دارم.

با گفتن اين جمله چشمانش برقي زد و خنده اي از ته دل كرد و گفت:

-         پس اگه اينطوريه اسم روزها رو عوض كنيم و بذاريم سه شنبه و جمعه.

با حالت غيض،‌مشتي به شونه اش كوبيدم و گفتم: خيلي لوسي، من نگفتم از اسم شون خوشم مي آيد بلكه...

ديگه ادامه ندادم كه مستانه نگاهم كرد و گفت: بلكه چي؟

براي اينكه توي خماري نگهش دارم لبخند زنان به جلو چشم دوختم و حرفي نزدم. صورتمو به طرف خودش چرخوند و دوباره گفت: بلكه چي ، تا نگي دست از سر كچلت برنميدارم.

خنديدم و گفتم: هر وقت كچل شدم برات مي گم.

موذيانه جواب داد: خوب من هم همينطور به راهم ادامه مي دم. آخر ديدي از تركيه سر درآورديم.

با بي تفاوتي شونه اي بالا انداختم و مسير حرف را عوض كردم. نزديك جاده اي كه به كارخانه مي پيچيد گفتم: رضا رد نشي بايد بپيچي.

اون هم با بي تفاوتي شونه اي بالا انداخت و گفت: مگه تو جوابم رو دادي، من هنوز منتظر جوابت هستم.

چون ديدم رضا از اونجا رد شد و به طرف جلو رفت، تند گفتم: بابا مي خواستم بگم من اون روزها رو به خاطر اينكه با توهستم دوست دارم.

خنديد و گفت: مرسي ، حالا كه به حرف اومدي و اعتراف كردي من هم به مقصد مي رسونمت.

بلافاصله از سرعتش كم كرد و دنده عقب گرفت. جلوي درب كارخانه منتظر بودم رضا بعد از پياده شدن من برگردد ولي ديدم نه، همراه من به داخل آمد. از اينكه از بابك حرفي به رضا نزده بودم هزار بار بر خودم لعن و نفرين كردم. در دفتر منتظرشان نشسته بوديم، از پنجره وقتي نگاهم به آنها افتاد ديدم بابك همراهشان نيست. وقتي از نيامدنش مطمئن شدم، نفس راحتي كشيدم و در دل خدا رو شاكر شدم. رضا ساعتي پيشم ماندو وقتي از كارم راضي و مطمئن شد خداحافظي كرد و رفت. ظهر داخل دفتر داشتم چايي مي خوردم كه بابك آمد، نگاهي به چشماي پف كرده اش انداختم و گفتم: خودت امروز تو خونه راحت گرفتي و خوابيدي ولي ما رو از كله سحر بيدار كردي و كشوندي اينجا.

خميازه كشان خنديد و گفت: نه بابا، خواب موندم. ديشب تا صبح با دوستام بودم براي همين ساعت پنج و نيم بود اومدم ، يه خورده چشمامو گرم كنم كه دو ساعت پيش بيدار شدم. زود دوش گرفتم و اومدم خدمت سركار.

در دلم گفتم: خدا رو شكر كه خواب موندي و گرنه رضا منو مي كشت. با آوردن غذاها و آمدن بقيه، خيالم راحت شد چون همه اش چشمم به درب بود كه مبادا رضا دوباره برگردد و من و بابك را تنها ببيند. بعد از خوردن غذا،‌ بابك سر دستگاهها رفت. بعد از سركشي پيشم آمد و گفت: - ياسمن جان ، كيفت رو بردار بريم چون ديگه با ما كاري ندارن.

از خدا خواسته كيفم را برداشته و همراهش به راه افتادم، دلم مي خواست زودتر به خونه بروم و بخوابم. قبل از اينكه منو به خونه برسونه، چند لحظه اي به صورتم خيره شد. وقتي غافلگيرش كردم اينبار نگاهش را ندزديد بلكه خيره نگاهم كرد و گفت: بريم خونه چايي بخوريم، بعد از نهار مزه مي ده.

از طرز نگاهش خوشم نيامد براي همين خيلي محكم و جدي گفتم:

-         من عادت ندارم بعد از نهار چايي بخورم.

از رو نرفت و گفت: پس بريم نوشيدني چيزي بخوريم.

متوجه منظورش شدم و براي همين با اخم جواب دادم: من بعد از نهار هيچي نمي خورم. مي خوام برم خونه و بخوابم.

با وقاحت جواب داد: خوب مي ريم خونه ما و با هم مي خوابيم.

تا اينو گفت، كنترل خودمو از دست دادم و بدون در نظر گرفتن موقعيتم مجكم در گوشش زدم و با فرياد گفتم: احمق همين جا نگه دار، آشغال چي فكر كردي.

فورا ماشين رو كناركشيد و نگه داشت، سريع پياده شدم و درب رو محكم كوبيدم. اون هم بدون حرف و حديثي راهش را كشيد و رفت.

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

بعد از آن ماجرا تا دو روز بابك رو نديدم. روز سه شنبه ساعت نه بود كه باز بابك احضارم كرد، وقتي به اتاقش رفتم با رويي گشاده تحويلم گرفت. وقتي نشستم اون هم از صندلي مخصوصش بلند شد و آمد درست روبرويم نشست و خنده كنان گفت:

-         خوب ياسمن خانم حالا منو سر كار مي ذاري.

-         من فكر مي كردم زودتر از اينها احضارم كني.

-    وقت نشد، همه اش درگير اين دستگاههاي جديد هستم كه بابا، عيد از آلمان خريداري كرده. اتفاقا براي همين صدات كردم، امشب چند نفر تكنسين براي نصب و راه اندازي از آلمان مي آن و تو از فردا صبح بايد همراهشون به كارخونه بري. و مترجمشون باشي.

متعجب جواب دادم : من كه آلماني بلد نيستم.

بلند بلند خنديد و جواب داد: خوب من هم بلد نيستم ولي اونا انگليسي هم صحبت مي كنن.

فردا صبح ساعت نه مي آم دنبالت و با هم همراه اونا مي ريم كارخونه، ديگه نمي خواد بياي شركت.

از ترس مامان كه مبادا به رضا در اين مورد حرفي بزنه دستپاچه جواب دادم: نه، نه، خودم مي آم.

-         كجا مي آي، يعني خودت مي ري كارخونه؟

-         نه، يه جاي ديگه مي آم.

لحظه اي فكر كردم و گفتم: مي خواي ساعت نه، بيام همون هتلي كه اونا اقامت دارن.

-         پس راننده رو مي فرستم دنبالت، تا وقتي كه كار دستگاهها تمام نشده هر روز مي آيد دنبالت، ok.

Ok تكه كلام بابك بود. با اين خبر بابك در دلم عزا گرفتم چون اگه رضا مي  فهميد حتما قشقرق به پا مي كرد. نمي دونستم چيكار كنم. دودل بودم كه در جريانش بگذارم يا نه، آخر تصميم گرفتم حرفي از بابك نزنم و فقط در مورد كارم برايش بگويم.

عصر چون امتحانات رضا روز قبلش تمام شده بود با خيال آسوده پيشش رفتم،  بي صبرانه منتظرم بود و مثل هميشه به محض ديدنم آغوش گرمش را به رويم گشود. چقدر كنارش احساس امنيت و آرامش مي كردم و دوستش داشتم و دلم ميخواست مثل اون، به راحتي ابراز علاقه كنم و احساساتمو بيان كنم ولي حيف كه يك ترس ناشناخته مانع مي شد. بعد از گذشت دقايقي گفت: حالا ديگه با خيال آسوده سر فرصت مي تونم با تو باشم.

با ناراحتي جواب دادم: ولي حيف كه تا چند روز من نمي تونم، از فردا سرم گرم ميشه.

متعجب پرسيد: چرا، مگه از فردا چه خبره؟

-         براي نصب و راه اندازي دستگاههاي جديد كارخونه، از فردا همراه تكنسين هاي خارجي بايد كارخونه برم.

مضطرب پرسيد: تو چرا، مگه غير از تو كس ديگه اي نيست.

-         به عنوان مترجم.

دست توي موهاش كرد و گفت: واي خداي من، ياسي اين كار كردن تو، برام عذاب آور شده.

با اخم جواب دادم: آخه چرا، من كه تا بحال بدي از آقاي سعيدي نديدم، اون پيرمرد تا حالا نگاه چپ به من نكرده، ولي تو همه اش گير دادي. واقعا رضا از تو بعيده، مثلا مومني.

نگذاشت ادامه بدم و گفت: دست خودم نيست، ته دلم دلشوره دارم يه حس غريب، نميدونم واقعا خودمم موندم. دلم ميخواد هر چه زودتر دست تو بگيرم و بيارم خونه خودم تا بشيني توخونه.

خنده كنان به ميان حرفش پريدم و گفتم: بشينم تو خونه و كلفتي كنم.

اخمهاشو باز كرد و گفت: نه، خانمي بكني . من همچين جسارتي نكردم، خانم.

به چشماي با محبتش خيره شدم و سوالي رو كه مدتها در ذهنم بود پرسيدم: رضا،‌ تو چرا منو اين همه دوست داري در صورتيكه من دختر دلخواه تو نيستم و فرسنگها با معيارها و خواسته هاي تو فاصله دارم.

اون هم به چشمام خيره شد و جواب داد: دوست داشتن دست خود آدما نيست. ناخواسته به سراغت مي آد. وقتي به سراغت اومد اونوقت ديوارها، فاصله ها از بين مي ره. دوست داشتن، دين و مذهب نميشناسه.

-         يعني مي خواي بگي عاشقم هستي.

-         اوهوم.

-    چرا دروغ بگم من عشق رو باور ندارم، منظورم اين نيست كه تو دروغ مي گي نه، چون اگه غير از اين بود يك روز هم نمي تونستي منو تحمل كني.

دستش رو در گردنم انداخت و لبخند زنان جواب داد: چرا، مگه تو عيب و ايرادي داري؟

در جوابش گفتم: باطن تو اونقدر پاك و باصفاست كه عيب و ايرادهاي منو نمي بيني.

و با بغض ادامه دادم: من يك ديوار فروريخته ام و تو ميخواي بناي خوشبختيت رو،  روي ديوارهاي سست بنيان كني.

دستش رو، روي دهانم گذاشت و گفت: اين حرفهاي چيه كه امروز مي زني، چرا اينقدر زندگي رو سياه و تاريك مي بيني. اصلا پاشو مانتوتو تنت كن، بريم بيرون.

وقتي مانتومو تنم كردم با دقت نگاهم كرد و گفت: واي ياسي اين چه مانتويي پوشيدي، لباست پيداست.

حسابي تو ذوقم خورد ، اما براي اينكه جر و بحث نكنيم حرفي نزدم ولي رضا ول كن نبود، ادامه داد وگفت: حداقل يه بلوز آستين كوتاه مي پوشيدي نه تاپ، تمام تنت پيداست. يه لحظه برو توي آينه خودتو نگاه كن ببين جلب توجه مي كني يا نه؟

وقتي حرفهاش تمام شد ، سعي كردم خونسردي مو حفظ كنم و در جوابش گفتم: عزيزم اين مانتو رو براي جلب توجه ديگران نپوشيدم، بلكه بخاطر گرمي هوا مي پوشم. آخه چه دليلي داره با وجود گل پسري مثل تو نظر ديگران رو جلب كنم، هان. حالا چيكار كنيم، بريم يا بشينيم.

و منتظر به صورتش چشم دوختم، دقايقي در سكوت نگاهم كرد و سپس گفت: نه بريم.

جلوتر از من به راه افتاد چون اخم كرده بود دستش را گرفتم و صدايش كردم. بدون اينكه نگاهم كنه جواب داد: بله.

دوباره صدايش كردم، اينبار نگاهم كرد و گفت: بله.

لبخندزنان گفتم: بله،‌نه جانم.

اون هم در مقابلم لبخندي زد و گفت: جانم.

- هيچي مشكلم حل شد.

چون سر درنياورد متعجب پرسيد: مشكلت، مگه مشكل داشتي.

-         بله اخمهاي تو بزرگترين مشكل من بود، چون عادت نكردم تو بهم اخم كني.

-         اگه تو دختر خوب و حرف گوش كني بشي، مطمئن باش هيچوقت اخمهاي منو نمي بيني.

دستش را به گرمي فشار دادم و باهم بيرون رفتيم.

بعد از كمي گشتن تو خيابانها، رضا جلوي يك ساندويچ فروشي نگه داشت و رو به من كرد و گفت: خانم محترم بخاطر نامناسب بودن لباستون، شرمنده كه نمي تونم به داخل دعوتتون كنم. لطفا هر چي كه ميل داريد همينجا سفارش بديد.

با اينكه از حرفش كمي دلخور شدم ولي به روي خودم نياوردم و لبخند تصنعي زده و گفتم: مهم نيست، براي من چيزبرگر بگير.

دقايقي طول كشيد كه رضا با ساندويچها برگشت. با اينكه اشتهايم كور شده بود ولي بالاجبار از دستش گرفتم و شروع كردم به خوردن كه تلفنم زنگ زد، شماره نا آشنا بود.

يك لحظه پيش خودم فكر كردم نكنه يكي از دوستان قديمي ام باشه. اونوقت جلوي رضا چي بايد مي گفتم، براي جواب دادن دودل بودم كه رضا گفت: چرا جواب نمي دي؟

با دلهره جواب دادم: شماره برام آشنا نيست.

-         خوب نباشه، جواب بده تا بفهمي كيه.

با اضطراب روشن كردم و گفتم: بفرماييد.

با شنيدن صداي يك زن نفس راحتي كشيدم. به حالت مزاح جواب داد: كجا بفرمايم عزيزم.

-         منظورم اينه كه امرتونو بفرماييد.

-         بي معرفت چه زود منو از ياد بردي. انگار ده ساله كه منو نديدي.

كمي به ذهنم فشار آوردم و يكدفعه گفتم: مهديه تويي؟

-         بله خانم خودمم.

با هيجان گفتم: بي معرفت منم يا تو، يكسال ازت خبري نيست كجايي؟ چند بار بهت زنگ زدم جواب ندادي، آخر سر يكي برداشت و گفت اين شماره واگذار شده.

خنده كنان جواب داد: آره شمارمو عوض كردم، توي دبي زندگي ميكنم و سه چهار روزه برگشتم.

-         دبي چيكار مي كردي/

-         براي مسافرت رفته بودم، اونجا با يكي آشنا شدم و ازدواج كردم.

-         اوه چه خبر،  حداقل براي عروسيت دعوت مي كردي.

-         ماجراش طولانيه، كي وقت داري همديگر رو ببينيم.

با گفتن اين جمله آه از نهادم برآمد ، با ناراحتي جواب دادم:

-         نمي دونم ، چون چند ماهه كار مي كنم و از فردا يه مقدار ساعت كارم تغيير كرده براي همين برنامه مشخصي ندارم.

-         پس آدرس خونمو يادداشت كن و هر  وقت فرصت كردي بيا.

رو به رضا كردم و گفتم: رضا، يه كاغذ و خودكار بهم مي دي؟

رضا از داشپورت دفترچه يادداشتي با خودكار بيرون آورد و بدستم داد كه مهديه پرسيد:

-         رضا، دوست پسرته؟

نگاهي به رضا كردم و گفتم: آره، يه گلي كه همتا نداره، آقاست.

رضا كه تمام هوش و حواسش به حرفهاي من بود لبخند زنان با حالتي خاص كه توام با رضايت و غرور بود جواب داد: كمال همنشيني اثر كرده وگرنه من همان خاري بودم كه هستم.

مهديه با شنيدن حرفهاي رضا جواب داد: ياسي خانم كي مي ره اين همه راهو پياده شو با هم بريم، ديگه لازم نكرده برام پز بدي و براي هم تعارف تيكه پاره كنيد.

-         بي مزه،‌ حالا آدرستو بگو.

يادداشت كن: زعفرانيه.

با شنيدن زعفرانيه با حيرت گفتم: به به ، بالانشين شدي.

-         چيكار كنيم، داشتن شوهر خر پول اين مزايا رو هم داره ديگه.

بعد از اينكه آدرس رو يادداشت كردم از مهديه خداحافظي كرده و ارتباطم رو قطع كردم كه رضا پرسيد: خيل وقته باهم دوست هستين؟

-         آره، از اول راهنمايي با هم دوست و همكلاس بوديم.

-         پس لازم شد كه من هم با اين دوستت آشنا بشم.

فورا جواب دادم: كه ببيني چطور دختريه؟

-         نه، همينطوري گفتم اگه تو نخواي هيچ اصراري ندارم.

از طرز حرف زدنش پيدا بود كه دروغ مي گفت چون مي دونستم چقدر نسبت به اين موضوع حساسه، براي همين در دلم گفتم: اگه يك بار ببينيش مطمئنم ديگه نمي ذاري اسمش رو هم بيارم.

شب وقتي به خونه رفتم تا اسم مهديه رو آوردم و درموردش حرف  زدم، مامان فورا با اخم جواب داد: لازم نكرده بري ديدنش، من ازاين دختر خوشم نمي آيد، باعث و باني رفتار و كارهاي غلط تو، اونه.

با حرص جواب دادم: چرا گناه خودتونو به گردن اون مي ندازين.

مامان چند دقيقه اي بهت زده نگام كرد و بعد گفت: دستت درد نكنه بعد يك عمر زحمت كشيدن و به پاي شما سوختن خوب دستمزدمو دادي‌،‌آفرين.

از حرف نسنجيده خودم پشيمان و ناراحت شدم. فورا به كنارش رفتم و دستامو دور گردنش انداختم و بوسه اي به گونه اش زدم و گفتم: مامان به خدا منظورم شما نبودي، ببخشيد غلط كردم كه حرف بي ربط زدم.

مامان آهي كشيد و جوابي نداد. اونقدر قربان صدقه اش رفته و معذرت خواستم و بر خودم لعنت فرستادم كه آخر دلش را بدست آورده و لبخند رو، روي لبانش ديدم.

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

روز بعد نزديك ساعت ده، بابك خان اطلاع داد كه براي رفتن به كارخانه آماده بشوم. مداركي كه لازم بود برداشتم و كنار ميز خانم ناظمي منتظرش شدم،‌ده دقيقه اي طول كشيد كه بيرون آمد و با هم به سمت هشتگرد به راه افتاديم. در طول راه مدام از پدرش و هاله، زن باباش مي گفت كه به راحتي حالش رو درك مي كردم. حرفهاي بابك خان خاطرات گذشته رو برام زنده كرد، خاطراتي كه به هيچ وجه ازش خلاصي نداشتم. افكار بهم ريخته بود، بسته سيگار رو از كيفم بيرون آوردم و گفتم:

-         ببخشيد اگه ناراحت نمي شيد؟

با ديدن بسته سيگار خنديد و نگذاشت ادامه بدم و گفت: ممنون كه منو هم راحت كرديد، من براي اينكه شايد دودش شما رو اذيت كنه نكشيدم.

بسته را بطرفش گرفتم  يك نخ برداشت و فندك موزيكالش را روشن كرد و بطرفم گرفت، تشكري كردم و دو تا پشت سر هم دود كردم. واقعا كه چقدر آرامش مي بخشيد و ناخودآگاه سفره دلم را پيشش باز كردم. وقتي حرفهام تمام شد لبخند زنان گفت: پس اون روز بخاطر اين بهم گفتين مردا همه شون پستن.

با شرمساري نگاش كردم و گفتم: ببخشيد بعضي مواقع كنترل زبونم دست خودم نيست.

همانطور كه لبخند مي زد جواب داد: خواهش مي كنم. به شما حق مي دم چون خودمم نسبت به خانوما خوشبين نيستم، البته ببخشيدها قصد توهين نداشتم. مي دونيد من و شما يك حس مشترك داريم، نفرت از پدرامون.

-         دقيقا، راستي شما تك فرزند هستيد؟

-    نه، دو تا برادر بزرگتر از خودم دارم كه توي امريكا زندگي مي كنن و يك خواهر هفده ساله دارم، در ضمن ياسمن جان اينقدر با من لفظ قلم صحبت نكن، من از اين كارا خوشم نمي آيد و دوست دارم با اطرافيانم راحت باشم.

خنديدم و گفتم: آخه اين غير ممكن، شما كارفرماي من هستيد و چطور مي تونم توي شركت جلوي همه شما رو بابك صدا كنم.

-         خوب اينجا كه محيط كار نيست، پس عذر و بهانه نيار. Ok.

-         چشمكي زدم و گفتم: Ok.

نزديك ساعت دو، به تهران برگشتيم و چون ظهر بود به پيشنهاد بابك براي خوردن غذا به هتل لاله رفتيم. وقتي از هتل بيرون آمديم بابك گفت:

-         خونتون كجاست؟

با مزاح گفتم: شهر ري،  چطور مگه؟

آثار نارضايتي را در قيافه اش ديدم، با لب و لوچه آويزان جواب داد:

هيچ مي خواستم برسونمت خونه، ديگه چيزي به ساعت چهار نمونده، گفتم شايد مسيرمون يكي باشه.

با شيطنت پرسيدم: يعني از رسوندنم پشيمون شدي؟

هول د و با تته پته گفت: نه چرا، ‌آخه.

و بطرف ماشين هاي هتل به راه افتادم و گفتم: نمي خواد اين همه راه رو بزحمت بكشي، خودم مي رم خداحافظ.

جلوي اولين تاكسي با صداي بلند كه بابك بشنود گفتم:‌ قيطريه.

بعد بلافاصله سوار شدم و مجال حرف زن به بابك را ندادم و وقتي از جلويش رد مي شدم دستي برايش تكان دادم. از اينكه سر كارش گذاشته بودم حسابي كيف كردم.

چون زودتر از معمول به خونه رفتم براي مامان مختصر و مفيد توضيح دادم، البته به غيراز درد و دل كردن و هتل رفتما ن را. بعد براي استراحت به اتاقم رفتم و نزديك غروب سرحال و قبراق پيش مامان آمدم و گفتم:

-    مامان حوصله داري بريم برام مانتو بخريم. هوا گرم شدده و اين مانتوم يه خورده ضخيمه، بعدش هم بريم يه خورده بگرديم.

مامان نگاهي كرد وگفت: بله چرا نميشه، مخصوصا امروز كه دخترم شاد و شنگول.

سه تايي حاضر شديم و بيرون رفتيم. اول به مانتو فروشي رفته و مانتو نازخ و خنك نيلي رنگي خريديم، سپس نيلوفر رو به شهربازي برديم. به هر سه مون حسابي خوش گذشته بود چون ماماتن رو هم همراه خودمون سوار وسايل بازي مي كرديم. شب ديروقت بود كه به خونه برگشتيم.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

دلم بدجوري براي رضا تنگ بود براي همين عصر به جلوي خونه اش رفتم و تا ساعت شيش كه از دانشگاه مي آمد منتظرش شدم. نزديك ساعت پنج يكي از همسايه ها بيرون آمد چون موقع رفت و آمدم به اونجا منو ديده بود،‌درب را نبست و من كه حسابي از ايستادن خسته شده بودم بالا رفتم و روي پله هاي جلو درب آپارتمان منتظرش نشستم. با شنيدن صداي درب از بالا سرك كشيدم خودش بود. براي اينكه غافلگيرش كنم، دو سه پله بالا تر رفتم. وقتي بالا‌آمد خميازه كشان درب را باز كرد و پايش را داخل گذاشت،‌صدايش كردم و گفتم: آقا رضا، مهمون نمي خواي؟

با شنيدن صدام فورا سرش رو به عقب چرخوند و با ديدنم،‌ لبخندزنان گفت: چرا نميخوام،‌قدمش روي چشم.

سريع از پله ها پايين رفتم و خودمو در آغوشش انداختم و گفتم:

-         خيلي دلم برات تنگ شده بود و نمي تونستم چهار روز ديگه صبر كنم.

دست در كمرم انداخت و در حاليكه به داخل مي رفتيم جواب داد:

-         خوب كاري كردي اومدي. چون دل من هم خيلي برات تنگ شده بود.

زمزمه هاي عاشقانه اش هميشه انرژي و نشاط مي داد و منو به عرش مي برد و با شنيدن حرفهاش خستگي به انتظار نشستنم،‌ از تنم بيرون رفت.

وقتي داخل رفتيم رضا گفت: ياسي،‌من يه آبي به صورتم بزنم بيام، گرما بدجوري آدمو كلافه مي كنه.

چون خستگي از صورتش پيدا بود جواب دادم: اگه ميخواي دوش بگير تا خستگي از تنت بيرون بياد.

صورتمو نوازش كرد و گفت: با ديدن تو خستگي از تنم بيرون رفت. ولي چون عرق كردم زود دوش مي گيرم و مي آم.

 

بعد از اينكه رضا به حمام رفت من هم مانتومو از تنم بيرون آوردم و چون پاهام از ايستادن درد مي كرد روي كاناپه دراز كشيدم. چند دقيقه اي طول نكشيد كه بيرون آمد و با ديدن تاپي كه تنم بود گفت: بلند شو بريم اتاق،‌ چون الان اميد مي آد.

مانتو و روسريمو برداشتم و با هم به اتاق رفتيم. چون هردومون خسته بوديم روي تختش دراز كشيديم،‌مثل هميشه با موهام بازي مي كرد. به چشماش،‌ چشم دوختم و گفتم: رضا، من ديگه طاقتم طاق شده و حوصله ام سر رفته.

-         اگه يك هفته ديگه تحمل كني تموم مي شه.

خودمو لوس كردم و گفتم: خوب بعدش تابستون رسيده و تو مي ري مشهد و من اينجا بدون تو نمي تونم دوام بيارم و سر كنم.

تا اينو گفتم بلند بلند خنديد. خيال كردم مسخره ام مي كند براي همين دلم ازش رنجيد و با غيض گفتم: مسخره ام كن، همه اش تقصير منه كه از احساسم برات گفتم، بايد جلوي شما مردا مغرور بود.

صورتش رو نزديك گوشم آورد و در حاليكه نفسهاي گرمش صورتمو قلقلك مي داد آرام گفت: تو از كجا فهميدي من مسخره ات مي كنم. حرفهات به دلم نشست و خوشم اومد چون تو خيلي مغروري كمتر پيش مي آد احساست رو بروز بدي و بيان كني.

آهي كشيدم و گفتم: من مغرور نيستم فقط يه ترسي هميشه توي وجودمه، فكر مي كنم اگه مردي از احساس فرد مقابلش باخبر بشه سوءاستفاده مي كنه و تا جايي كه مي تونه...

رضا زودتر از من گفت: طاقچه بالا مي ذاره.

خنديدم و گفتم: آره، ولي رضا بايد اعتراف كنم اين ماه بخاطر جنابعالي چند بار تو كارم خطا كردم و خسارت زيادي به بار آوردم.

رضا با خوشحالي جواب داد: انشاءا... از كار بيرونت كردن؟!

خونسرد جواب دادم: نه اتفاقا.

و برايش توضيح دادم. وقتي حرفهام تمام شد رضا بلند شد نشست و متفكرانه گفت: چرا اين لطف رو در حقت كرده، ياسي من چند بار هم بهت گفتم ديگه اونجا كار نكن. تو نيازي به پولش نداري چراي ميخواي كار كني؟

خيره خيره نگاهش كردم و گفت: رضا من از كارهاي تو سر در نمي آرم، روزهاي اول تشويقم مي كردي حالا چند وقته گير دادي كه ديگه كار نكن.

-         عزيزم، من كه دليلش رو بهت گفتم دوست ندارم توي همچين محيطي كار كني.

نگذاشتم ادامه بده و فورا گفتم: رضا همچين مي گي كه انگار خانه فساده.

دستش رو، روي دهانم گذاشت و گفت: ياسي، من همچين حرفي بهت نزدم. پس لطفا ادامه نده، چون نمي خوام بعد از چند روز كه با هم و در كنار هم هستيم اوقات تلخي كنيم و زهرمارمون بشه، باش. الان به تنها چيزي كه نياز دارم آرامشي كه وجود و حضور تو بهم داده.

خنديدم و گفتم: اگه طاقچه بالا نمي ذاري بايد بگم خود من هم به همين خاطر اينجام.

به محض شنيدن صداي باز و بسته شدن درب، رضا گفت: اميد، اگه الان بهش خبر ندم بقول خودش زرتي مي پره وسط اتاق.

بلند شدم و گفتم: نمي خواد بهش اطلاع بدي چون من هم ديگه بايد برم، ديرم شده.

-         پس چند دقيقه اي صبر كن تا لباسامو عوض كنم و برسونمت.

-         نمي خواد خودم ميرم، تو خسته اي.

-         نه، مي برمتو

چون مي دونستم هر چقدر هم اصرار كنم بي فايده خواهد بود  براي همين تا آماده شدن رضا به هال پيش اميد رفتم. چند دقيقه اي بيشتر طول نكشيد كه رضا حاضر و آماده از اتاق خارج شدم و با هم بيرون رفتيم.

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

با رسيدن تير ماه، رضا رو هفته اي يكبار اون هم روز جمعه فقط موقع رفتن به كوه مي ديدم، چون سرش گرم امتحانات پايان ترمش بود و اين باعث شده بود كه دوباره تند خو، بي حوصله بشم.

 براي همين با بي دقتي كارهامو انجام مي دادم. در يكي از اون روزها، بي دقتي كار دستم داد و باعث اعتراض شديد آقاي عطايي شد. وقتي از پيش آقاي سعيدي آمد، پرونده را محكم روي ميز كوبيد و گفت: اين بار سوم خانم عزيزي كه تو كارتون اشتباهي صورت مي گيره. لطف كنيد بريد و خودتون توضيح بديد.

درخواستهاي چند شركت داخلي رو جا به جا نوشته و بارها اشتباهي به مقصد فرستاده شده و باعث خسارت شده بود. هيچ جوابي نداشتم بدم براي همين با اكراه پرونده ها رو برداشته و به اتاق آقاي سعيدي رفتم. با خودم گفتم: به درك، فوقش بيرونم مي كنند.

با اين تصميم چند ضربه اي به در زده و داخل اتاق شدم. آقاي سعيدي در صندلي گردانشي نشسته و صورتش به طرف پنجره بود و پشتش به من. چون ديدم با ورود من برنگشت، حدس زدم خيلي عصباني است و گرنه هيچ وقت بي احترامي نمي كرد. سرفه اي كردم و گفتم: مي دونم با اشتباهات من خساراتي به شما وارد شده براي همين هر چقدر كه باشه پرداخت مي كنم و قبل از اينكه شما بيرونم كنيد از فردا ديگه خودم نمي آم.

وقتي صندلي رو به حركت درآورد و به سمتم برگشت با ديدن بابك خان بجاي آقاي سعيدي از تعجب شاخ درآوردمم و نفس تو سينه ام حبس شد. با چشماي گشاد شده نگاهش مي كردم، بابك خان با ديدن قيافه ام در حاليكه لبخند به لب داشت گفت: مثل اينكه انتظار ديدن منو نداشتيد؟

سرمو به علامت منفي تكان دادم كه دوباره گفت: شما هميشه قبل از جنايت قصاص مي كنيد.

با اين حرفش به ياد رضا افتادم و ناخودآگاه لبخند صورتمو مزين كرد. با دست به صندلي اشاره كرد و گفت: چرا سرپا مونديد؟

روي صندلي كه نشستم سفارش دو فنجان چايي رو داد. دلم مي خواست زودتر از تصميمش باخبر بشم، براي همين پامو تكان مي دادم. لحظه اي زيرچشمي نگاهش كردم، با دقت براندازم مي كرد وسكوتش سخت آزارم مي داد. لحظه اي به خودم دلداري دادم و گفتم: ولش كن بذار هر چقدر دوست داره تو سكوت نگاه كنه، حتما تاحالا خوشگل نديده. از تعبير خودم از اينكه به خودم تا اين حد مغرور شده بودم خنده ام گرفت. با ديدن قيافه خندونم به حرف آمد و گفت:

-         مي شه بگين چرا مي خندين؟

با پرويي سرمو بلند كردم و به صورتش ذل زدم و گفتم: مي شه اول شما بگيد براي چي منو خواستيد، فكر نمي كنم براي تماشا كردنم منو احضار كرده باشيد.

بلند بلند خنديد و گفت: مسلمه كه براي اين كار شما رو احضار نكردم. اگه محو تماشاتون بودم بخاطر حرفهاي اون روز و عجولانه قضاوت كردن امروزتون بود.

بعد از آوردن چايي باز سكوت كرد، حوصله ام سر رفته و با كلافه گي پرسيدم:

-         آقاي سعيدي نمي خواين بگين با من چه كاري داشتيد.

با يكي از انگشتاش ابروشو بالا برد و يكي شو روي لبش گذاشت و جواب داد: چقدر شما عجله داريد.

زود جواب دادم: براي اينكه اينطوري حوصله ام سر ميره.

با همان حالت در حاليكه مي خنديد جواب داد: رفتار و حركات شما خيلي شبيه منه، احساس مي كنم مثل من تيك عصبي داريد كه اينقدر پاتونو به لرزه درآوردين.

با ديدن پاهاي لرزانم بي اختيار آهي كشيدم و گفتم: براي اينكه هر دومون يك حس مشترك داريم، نفرت از پدر.

اون هم آه بلندي كشيد و آرام زمزمه كرد:نفرت از پدر.

با يادآوري آقاي سعيدي لحظه اي فضوليم گل كرد و پرسيدم: راستي، پس آقاي سعيدي كجا هستن كه شما به جاشون نشستين، مگه شما با هم اختلاف ندارين؟

پوزخندي زد و گفت: با هاله جونش رفته سياحت خارج از كشور، آخه خانم غير از اروپا جاي ديگ رو دوست نداره. هر كي ندونه فكر مي كنه ننه اش تو اروپا اونو زاييده.

از قيافه اش كه اداي زن باباشو در مي آورد خنده ام گرفت. با حالت خاصي نگاهم كرد و گفت: شما چقدر قشنگ مي خندين، راستي اسمتون چيه؟

با تعجب پرسيدم: يعني شما نمي دونيد، مگه ممكنه كارفرمايي اسم كارمندش رو ندونه. اسمم ياسمنه.

باز آهي كشيد و گفت: تو دنيا چيز غير ممكن وجود نداره، من گهگداري اون هم براي حساب و كتاب مي آم اينجا، آخه دودونگ اينجا متعلق به مادرمه، ارثيه اش.

با آوردن اسم حساب و كتاب يادم آمد من براي كار ديگه اي آمده بودم وحالا نشسته و با هم درد و دل مي كرديم. براي همين خودمو جمع و جور كردم و گفتم: آقاي سعيدي هنوز نمي خواي بگين منو براي چه كاري خواسته بودين.

سرش رو چپ و راست كرد و گفت: ولش كنيد مهم نيست، بفرماييد سر كارتون.

بلند شدم و گفتم: يعني به اين سادگي از خير ضرر و زيانتون گذشتيد.

به حالت تهديد دستش رو بطرفم گرفت و در حاليكه لبخند به لب داشت جواب داد:

-         اين دفعه رو آره، ولي دفعه بعد دو برابرش رو ازتون مي گيرم.

تشكري كردم و بيرون آمدم.

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

روز شنبه سخت مشغول كار بودم كه ناگهان صداي داد و فريادي از بيرون برخاست. آقاي عطايي فورا بيرون رفت و متعاقبش من هم رفتم. صدا از توي اتاق آقاي سعيدي مي آمد. همه كارمندان مثل ما ترسيده و آمده بودند و علت را از خانم ناظمي مي پرسيدند. خانم ناظمي كه رنگ و رويش پريده بود گفت: بابك خان اومده.

آهسته از مژگان پرسيدم: بابك خان كيه؟

-         پسر زن اولش، گهگاهي از اين دعوا مرافه ها راه مي افته.

كنجكاوانه گوش به حرفهاشون دادم، پسر جوان داد مي زد و مي گفت:

-         فكر كرده من هم مثل تو عقلمو از دست دادم، نه آقاجون از حلقوم هردوتون مي كشم بيرون.

و آقاي سعيدي جواب داد: برو هر كاري خواستي بكن، مي دونم شما منتظر مرگ من هستين تا مثل لاشخور بيفتين رو مال و اموالم.

تا اينو آقاي سعيد گفت صداي خرد شدن و شكست به هوا برخاست. آقاي عطايي كه قديمي ترين كارمند شركت بود فورا به داخل رفت. وقتي درب باز شد ديدم همه چيز روي زمين پخش شده، ميزو صندليها واژگون شده، اتاق كاملا به هم ريخته بود. آقاي عطايي دست بابك خان رو كه پسري بيست سه و چهار ساله به نظر مي رسيد گرفته و بيرون آورد و روي صندلي جلوي ميز خانم ناظمي نشاند. يكي از كارمندان به سراغ آقاي سعيدي كه بي حال روي صندليش افتاده و دست روي قلبش گذاشته بود رفت. يكي آب مي آورد، يكي داروهاي آقاي سعيدي را مي داد. خلاصه همه دستپاچه اين ور و اون ور مي رفتند و تنها من بودم كه مثل تماشگر وسط ايستاده و به وقايع نگاه مي كردم. وقتي كمي اوضاع آرام شد آقاي عطايي، بابك خان رو به اتاق برد و براي اينكه پي گير ماجرا باشم من هم به اتاق رفتم. آقاي عطايي نصيحتش مي كرد، با ديدن قيافه رنگ پريده بابك خان دلم به حالش سوخت. وقتي حرفهاي آقاي عطايي تمام شد يكدفعه مثل بچه ها زد زير گريه. تا به حال گريه پسري به اون سن وسال جلوي ديگران رو نديده بودم، اونقدر حالم منقلب شد كه اشك خودم سرازير شد. كمي كه گذشت بابك خان اشك هاشو پاك كرد و رو به آقاي عطايي گفت: آخه شما نمي دونيد اون عفريته چطوري اين پير خرفت رو پر مي كنه و چه بلايي سر مامان نمي آره، اون قدر حرصش دادند كه الان شيش ماه سكته كرده و زمين گير شده.

بي اختيار آهي كشيدم و گفتم: اي واي، مادرتون سكته كرده.

گويا تازه متوجه حضورم شد چون فورا سرش رو بطرفم برگردوند و نگاهم كرد. از اينكه بي موقع حرف زده بودم خجالت كشيدم. سرم رو پايين انداختم و گفتم: معذرت مي خوام.

دوباره به طرف آقاي عطايي برگشت و ادامه داد:

-    حالا آقا برده همه چيزو به اسم اون عفريته كرده فقط خونه اي كه مامان توش زندگي مي كنه و به اسم خودش هست برامون مونده. بيچاره مامان يك عمر با نداريش سوخت و ساخت كه آخر عمري يك هرجايي بياد همه چيزو صاحب بشه طوريكه اين سگ پير ديگه محلش نمي ذاره. انگار نه انگار كه يك زمان زني به اسم ماهرخ داشته.

حرفهاش بدجوري منو به فكر واداشته بود و براي همين بي حواس گفتم: مثل پدربزگ من، مردا همه شون پستن.

صداي آقاي عطايي چنان منو از جا پروند كه لحظه اي از ترس نفسم بند اومد، فورا از جام بلند شدم و گفتم: با من بوديد؟

آقاي عطايي با صداي بلند و قيافه عبوس اش جواب داد: بله، اگه ممكنه چند لحظه اي تشريف ببريد بيرون و ما رو تنها بذاريد.

اخم كردم و به اتاق مژگان رفتم. مژگان با ديدنم گفت: چيه، چرا اخمهات توهمه؟

برايش حرفهاي بابك رو تعريف كردم. خنده كنان جواب داد: مجبور بودي  بشيني روضه بابك رو گوش كني و حالا زانوي غم بغل بگيري. بابا بي خيال شو، برو بچسب به زندگي خودت، راستي ياسي چرا پريشب زود رفتين؟

باز شروع كردم به حرف زدن. وقتي حرفهام تمام شد چند لحظه اي به فكر فرو رفت و سپس گفت: ياسي، يه خورده به خودت بيا، اگه اينطوري ادامه بدين زندگي به هر دوتون زهر مي شه. آخه چرا سر چيزهاي الكي اعصاب خودتو و اونو به هم مي ريزي. اگه واقعا دوستش داري بايد قيد بعضي كارها رو بزني.

باز پند و اندرزها شروع شده بود و اينبار توسط مژگان . حالم از اين حرفها بهم مي خورد، همه شون فقط شعار مي دادند. چند دقيقه اي كه گذشت بلند شدم و گفتم: برم ببينم بابك رفته، حوصله جيغ و داد عطايي رو ندارم.

مژگان سرش را تكان داد و گفت: برو، چون به صرفه نبود.

با سر گفته هاش تاييد كردم و لبخند زنان به اتاقم رفتم. ا ز شانسم بابك هم رفته بود. با اكراه به طرف ميز كارم رفته و پشتش قرار گرفتم و تا عصر كه به خونه برم به زور قيافه عبوس عطايي رو كه مثل برج زهرمار روبرويم نشسته بود تحمل كردم.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

سلام دوستان: پیش از ادامه داستان باید از نسیم جان معذرت خواهی کنم من قصد جسارت به شما و بی ارزش کردن کار شما رو نداشتم حالا هم اگه فکر میکنید من فضولی کردم همین جا کات می کنم و ادامه داستان شما تو ۹۸ اي بزار. من قصد توهين نداشتم  ادامه داستان:

وقتي به خونه الهام اينا رسيديم، با راهنمايي مادر الهام به اتاقي رفته و مانتومو از تنم بيرون آوردم و چون مي دانستم رضا ممكن است اين  دفعه از لباسم ايراد بگيرد شالمو داخل كيفم گذاشتم. وقتي به سالن رفتم دنبال رضا مي گشتم كه ديدم با اميد در حال صحبت كردن است، چون پشتش به من بود لباسمو نمي ديد ولي تا اميد نگاهش به من افتاد قيافه اش تغيير كرد. وقتي به كنارشون رسيدم به اميد سلام كردم، رضا تا برگشت و لباسمو ديد چشماش گشاد شد و تا بناگوش سرخ شد و نفسي كشيد و هاج و واج سر تا پامو چند بار برانداز كرد. اميد با ديدن حال رضا آرام گفت: بياين بريم بشينيم اين جوري زشته. رضا حرفي نزد و در گوشه اي كه زياد در ديد نبود نشست، من هم كنارش نشستم. زيرچشمي نگاهش كردم رگهاي گردنش بيرون زده بود، به روي خودم نياوردم و  بي خيال به عروس و داماد چشم دوختم. الهام پيراهن فيروزه اي رنگي پوشيده بود كه در عين سادگي خيلي هم شيك به نظر ميرسيد. با آرايش ملايمي كه داشت زيباتر شده بود، درست بر عكس داماد. يك لحظه با رضا مقايسه اش كردم اصلا قابل مقايسه نبود چون رضا خيلي خوشگل و سرتر از داماد بود. داماد به جاي اينكه به الهام نگاه كند به مهمانها نگاه مي كرد و چشماش مرتب در حال گردش بود. اين حركتش لجمو در آورد، براي همين سرمو نزديك گوش رضا بردم و گفتم:

-         داماد چه چشماي هيزي داره.

-         جدي، پس الان خيلي خوب ديده كه مهموناش چي پوشيدن و چه جوري نشستن.

انگار يه سطل آب يخ روي سرم ريختند. بلافاصله نگاه كردم و ديدم پامو روي پاي ديگرم انداخته ام و قسمتي از اندامم پيداست، سريع پايم را پايين انداختم و از توي كيفم شالم را درآورده و روي زانوم انداختم. رضا پوزخندي زد و گفت: زحمت نكش راحت باش.

چون مي دونستم اگر جوابي بدم بحث  مون ادامه پيدا مي كنه و اعصاب هردومون خرد خواهد شد، ترجيح دادم ساكت بمانم. وقتي مژگان آمد نفس راحتي كشيدم.

بعد از سلام و عليك با اميد و رضا كنارم نشست. نگاهي به لباس مژگان انداختم كت و شلوار پوشيده بود. اون هم نگاهي به سر تا پايم انداخت و آرام در گوشم گفت: اين چيه پوشيدي. تو كه مي دوني رضا بدش مي آد.

آرام جواب دادم: نمي تونم كه به خاطر رضا چادر سرم بكنم. اگر تو بودي اين كارو مي كردي.

-         آره، براي كسي كه ارزشش رو داشته باشه اين كار رو مي كنم.

-         مژگان خواهش مي كنم تو يكي ديگه نصيحتم نكن چون به حد كافي مامان و رضا موعظه مي كنن.

مژگان در اون مورد ديگر حرفي نزدو مسير حرف رو عوض كرد، گرم صحبت بوديم كه يكدفعه چشمم به حديث افتاد كه به طرف ما مي آمد، به رضا نگاه كردم حواسش نبود و با ليواني كه دستش بود بازي مي كرد. يكدفعه باشيطنت گفتم: رضا دوست دخترت داره مي آد.

رضا سرزنش بار نگاهم كرد و سپس به احترام حديث از جايش بلند شد. اينبار با چشم خريدار نگاهش كردم. دختري با چشمهاي عسلي درشت و كشيده، پوستي تيره، صورتي گرد ، لبهايي تقريبا پهن و مد روز انگار پروتز باشه فقط كمي بيني اش بزرگ بود كه با عمل زيبايي اون هم مي تونست كوچيك بشه، قدي متوسط و لاغر اندام. روي هم رفته قيافه قشنگي داشت. كت ودامني شيري تنش بود كه قد دامن تا مچ پايش مي رسيد، روسري هم سرش كرده و آرايشي هم نداشت. حديث همان دختري بود كه رضا مي خواست، بعد از برانداز كردنش گوش به حرفهايشان دادم. رضا بعد از سلام و احوالپرسي دستش را بطرفم گرفت و رو به حديث گفت: نامزدم ياسمن.

طرز معرفي كردن رضا به دلم نشست ولي ناخودآگاه حسادت وجودمو قلقلك مي داد. براي همين با اكراه از سر جايم بلند شدم و دستمو بطرفش دراز كردم كه رضا گفت:

-         ياسي جان، حديث خانم يكي از همكارامه.

آشكارا تغيير حالت صورتش رو ديدم، گويا انتظار اين خبر رو نداشت، وقتي باهام دست داد سردي دستاش، گوياي اين واقعيت بود. به زور لبخندي زد و گفت: از آشناييتون خوشبختم.

بعد رو به رضا كرد و گفت: بهتون تبريك مي گم.

رضا تشكر كرد و حديث به اين ترتيب از پيش مارفت. بعد از رفتنش رضا نگاهي كرد و سرش رو به علامت تاسف تكان داد و گفت: خيالت راحت شد.

با اينكه با ديدن تيپ و قيافه حديث دلم طوفاني شده بود ولي به دروغ گفتم: از اول هم خيالم راحت  و آسوده بود.

همان لحظه اميد و مژگان كه وسط هنرنمايي مي كردند به كنارمون آمدند. اميد به شوخي لبخند زنان گفت: ببينم تو مجبور بودي اين لباسو تنت كني كه پسرم، عزيز دلم اينطوري زانوي غم بغل بگيره.

بعد رو به رضا كرد و گفت: تو هم يخورده اخمهاتو باز كن، حوصلمونو سر بردي . اين بيچاره رو هم كه چپوندي اين گوشه.

خنده اي كردم و گفتم: اميد من نفهميدم آخر تو طرفدار كي هستي.

قيافه جدي به خودش گرفت و جواب داد: عزيزم، من سازمان ملل هستم و طرفدار صلح و آرامش. حالا افتخار گشت گذار در اين اطراف رو مي ديد؛ و دستش رو به طرفم دراز كرد چون از وقتي كه اومده بودم، يه گوشه كز كرده بودم با خوشحالي مي خواستم جواب بدم كه صداي عصبي رضا بلند شد: اميد؟

اميد به حالت مزاح دستش را، روي قلبش گذاشت و گفت: چيه، ترسيدم، يخورده آرومتر صدام كن.

رضا كه حسابي كلافه بود بي حوصله جواب داد: تو كاري به ياسي نداشته باش، خودت برو وسط و هر غلطي مي خواي بكن.

با شنيدن حرفهاي رضا خنده روي لبام ماسيد و اميد كه ديد رضا خيلي عصبانيه دست مژگان رو گرفت و رفت. بعد از رفتن اونها چون خيلي اعصابم بهم ريخته بود، بلند شدم كه رضا پرسيد: كجا؟

دندونهامو بهم فشردم و با ناراحتي جواب دادم: بعضي جاها فكر نمي كنم اجازه گرفتن لازم باشه؛ و با حرص به سمت دستشويي رفتم. اونقدر از دست رضا ناراحت و عصباني بودم كه حد نداشت و دلم مي خواست داد بزنم و گريه كنم. شير آب رو باز كردم و چند مشت آب با احتياط كه باعث بهم ريختگي آرايشم نشه به صورتم پاشيدم، ولي خنكي آب هم نتونست حالمو تغيير بده. وقتي از دستشويي بيرن آمدم اونقدر حواسم پرت بو دكه سينه به سينه پسري برخوردم و محتويات نوشيدني كه دستش بود به روي لباسش ريخت. از بي حواسي و گيجي خودم بيشتر حرصم گرفت، دستپاچه شدم و گفتم:

-         ببخشيد، من حواسم نبود، شرمنده، لباس شما رو هم كثيف كردم، عذر مي خوام.

پسرك با نگاه هرزه و دريده سر تاپايم را برانداز كرد و با حالت غير عادي كه داشت لبخند زنان جواب داد: خواهش مي كنم، خودتونو اصلا ناراحت نكنيد، الان جلدي مي رم و عوض مي كنم، خونمون نزديكه.

بعد دستش را به طرفم دراز كرد و گفت: من حميد پسرخاله داماد هستم.

بالاجبار در حاليكه لبهايم را به طرفين كج مي كردم گفتم: من هم ياسمن، دوست الهام جان هستم.

حميد مستانه خنديد و گفت: اوه، پس چرا الهام تا حالا دوست به اين خوشگلي و خانمي شو از ما پنهان كرده بود.

به زور لبخند زدم. با حرف گرفتن حميد، دلم شور افتاد چرا كه اگر رضا مي ديد الم شنگه به پا مي كرد. از شانس بدم هر كاري مي كردم حميد مجال رفتن نمي داد، وقتي از فاصله نه چندان دور چشمم به رضا افتاد كه به سمتمون مي آمد، دلشوره ام بيشتر شد، فورا به حميد رو كردم و گفتم: ببخشيد من بايد برم.

به طرف رضا رفتم، قيافش بيانگر نهايت خشم و عصبانيشت بود به محض اينه بهم رسيديم مثل آتشفشاني كه در حال انفجار باشه گفت: برو مانتوتو بپوش بريم.

بي چون و چرا به رختكن رفتم و مانتومو تنم كردم و همراه رضا براي خداحافظي از عروس و داماد پيش شان رفتيم، الهام هرچقدر اصرار كرد كه براي شام بمانيم رضا به بهانه سر درد قبول نكرد.

به محض اينكه سوار ماشين شديم فرياد زد و گفت: اون مرتيكه كي بود، چي كارت داشت؟

چون خودمم حالي بهتر از اون نداشتم سيگاري بيرون آورده و روشن كردم ولي قبل از اينكه جوابي بدم رضا با عصبانيتي كه هرگز تا به اون روز نديده بودم، سيگار رو از دستم گرفت و بيرون پرت كرد و با اين حركتش بيشتر از پيش لجمو درآورد و براي همين با حرض جواب دادم: پسرخاله داماد بود، داشت شماره تلفنش رو مي داد.

وسط خيابان يكدفعه با سرعت زيادي كه داشت پا روي ترمز گذاشت. خدا رحم كرد كه كمربند بسته بوديم وگرنه از شيشه به بيرون پرت مي شديم. وقتي رضا سرش رو روي فرمن گذاشت يكدفعه بغضم سر باز كرد و با گريه گفتم: اونقدر حواسم پرت كرده بودي از دستشويي كه بيرون اومدم بهش خوردم و زهرماري كه دستش بود رو لباسش ريخت و من بدبخت مجبور شدم ازش معذرت خواهي كنم . اون هم به دنبال گوش اضافي بود منو به حرف گرفت.

با بوق ماشينها رضا مجبور به حركت شد و من دوباره گفتم: چون امروز تو حسابي حالمو گرفته بودي با اون حرفم خواستم تلافي كنم، حالا فهميدي.

منتظر شدم حرفي بزنه ولي اون ترجيح داد ساكت بمونه، چند دقيقه اي هردومون ساكت شديم. چون مي دونستم اگه با اون حال و احوالم خونه برم، بايد به مامان هم حساب پس بدم و بعد به پند و اندرزهاي مامان گوش بدم، آهسته صداش كردم: رضا؟  جواب نداد، مجبور شدم دوباره صداش كنم: رضا.

-         بله.

از تن صدايش متوجه حالش نشدم براي همين گفتم: اگه برخلاف ميلت هم باشه مجبوري يه چند ساعتي قيافه منو تحمل كني چون من حوصله اخم و تخم و موعظه مامان رو ندارم و نمي خوام برم  خونه.

همانطور كه به روبرو نگاه مي كرد جواب داد: من هم همچين خيالي ندارم و نمي خوام ببرمت خونه.

نفس راحتي كشيدم و تا رسيدن به خونه اش سرمو كه به شدت درد مي كرد به پشتي صندلي تكيه داده و چشمامو بستم. وقتي به آپارتمانش رفتيم جلوي درب آرام گفت: اگه ممكنه كفشاتو در بيار، دستشوي رفتي و زيرشون تميز نيست.

با پرويي شونه هامو بالا انداختم وگفتم: حوصله ندارم.

طفلكي دولا شدو كفشامو از پام درآورد. وقتي كمرش را صاف كرد با ديدن چشماي معصومش دلم از مهرش لبريز شد و احساساتم را به غليان درآرود، صورتمو جلو بردم و گفتم: رضا نمي خواستم اذيتت كنم ، منو ببخش.

اون هم صورتش را به لبخندي مهمان كرد و گفت : تو هم منو ببخش. دست خودم نيست، زيبايي تو رو فقط براي خودم مي خوام. محبت زيادي هميشه مايه دردسره.

در حاليكه به چشمام خيره شده بود ادامه داد: ياسي، خيلي دوست دارم. ديگه هم از اون حرفها بهم نگو كه خسته شدي... باشه چون خيلي خيلي دوست دارم.

چشمامو باز و بسته كردم و تسليم خواسته هاي دلم شدم و تا پاسي از شب چون دغدغه اي از جانب مامان نداشتم در كنارش موندم.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

از آن به بعد هر وقت با مامان درمورد رضا حرف ميزدم، با اشتياق به حرفهام گوش مي داد و مي گفت: هميشه از خدا مي خواستم كه همچين دامادي رو نصيبم كنه، بالاخره هم خدا دعايم رو مستجاب كرد.

من هم به شوخي مي گفتم: مامان نكنه خبري هست  و من خبر ندارم.

و مامان جواب مي داد: فعلا نه، شايد در آينده بشه.

اواخر خرداد ماه بود كه يك روز الهام بهم تلفن كرد و براي آخر هفته يعني شب جمعه براي جشن نامزديش دعوتم كرد. البته روز قبلش رضا بهم گفته كه الهام براي نامزديش دعوتم كرده. همان روز به خيابان زرتشت رفتم و پارچه مشكي براقي كه كمي رويش كار شده بود گرفتم. وقتي به خونه رفتم، پارچه را نشان مامان دادم و گفتم:‌

-         مامان اينو تا آخر هفته برام بدوز.

مامان نگاهي كرد و گفت: خيره، براي چي ميخواي، جايي دعوت داري؟

-         آره ، شب جمعه نامزدي الهام، مي خوام خيلي شيك باشم.

-         خوب صبر مي كردي با هم مي رفتيم و مي خريديم.

-         تو كه مي دوني من چقدر عجولم،‌ نمي تونستم منتظر بمونم كه هر وقت شما بيكار بودين بريم.

مامان سري تكان داد و گفت: حالا چه مدلي مي خواي؟

مدل زيراكس شده را مقابلش گذاشتم. مامان با ديدنش با چشماي گرد شده نگاهم كرد و گفت: زن و مرد جداست؟

با بي تفاوتي شونه اي بالا انداختم و گفتم: من از كجا بدونم من كه نمي توانستم اينها رو بپرسم.

مامان با حالتي خاص گفت: فكر مي كني رضا از اين لباس خوشش مي آيد.

اخمي كردم و گفتم: به رضا چه ربطي داره مگه اون مي خواد بپوشه، مي خواد خوشش بياد ميخواد نياد، مهم خودم هستم كه خيلي خوشم مي آيد.

مامان با عصبانيت جواب داد: ياسي، اين لباس خيلي لختيه، يعني چي مي گي به رضا ربطي نداره.

-         اصلا ببينم مامان چرا شما سنگ رضا رو به سينه مي زنيد.

تا اينو گفتم مامان از كوره در رفت و با عصبانيت داد زد و گفت: وقتي ديدم يكي پيدا شده كه جلودار تو باشه، خوشحال شدم و با هم قول و قراري گذاشتيم.

خيلي راحت جواب دادم: شما قول و قرار گذاشتين نه من، پس ربطي به من نداره. من فقط در مورد يه كاري بهش قول دادم و سرقولم هستم. حالا اگه نمي خواين بدوزين، ببرم كس ديگه اي بدوزه.

مامان كه هيچوقت نمي تونست حريفم بشه با خشم وغضب پارچه را برداشت و به اتاقش رفت. روز بعد وقتي پرو مي كردم،  ديدم به جاي بندي، آستين حلقه اي دوخته، براي اينكه جر و بحث نكنيم اعتراضي نكردم. چيز خوبي از آب درآمده بود، يك پيراهن آستين حلقه اي يقه هفت كه پايين دامنش به حالت كج كه يك گوشه اش بلند و گوشه ديگرش كوتاه بود. البته مامان نهايت بلندي رو انتخاب كرده بود كه در يك فرصت مناسب قيچي را برداشتم و تا جايي كه خودم مي خواستم كوتاهش كردم كه اين كارم اعصاب مامان رو بهم ريخته بود.

عصر روز پنجشنبه بعد از براشينگ كردن موهام و آرايش صورتم لباسمو پوشيدم، حسابي شيك شده بودم و رنگ سياه هارموني خاصي با پوست سفيدم ايجاد مي كرد. جلوي آينه چند بار خودمو برانداز كردم وقتي از تيپم مطمئن شدم مانتوي بلندي رويش پوشيدم و شالي هم سرم كرده و به پايين رفتم، رضا جلوي درب منتظرم بود. وقتي سوار ماشين شدم مات و مبهوت نگام كرد و گفت: اين مدلي مي خواي بري.

آينه رو به طرف خودم برگرداندم و گفتم: خيلي زشت شدم.

صورتمو به طرف خودش چرخوند و گفت: ياسي ، ادا درنيار، خودت بهتر مي دوني چطوري شدي. خيلي خوشگل و جذاب شدي و براي همين نمي تونم يك قدم با تو بردارم.

لبخند زنان جواب دادم: اگه مي گي خوشگل شدم پس چرا نمي توني يك قدم هم با من برداري، هان؟

با حالتي برافروخته جواب داد: براي اينكه مطمئنم مراسم شون زن و مرد جدا از هم نيست و من نمي تونم ببينم كسي به زنم نگاه مي كنه حالا فهميدي، پس آرايشت رو پاك كن.

با ناراحتي جواب دادم: پس من هم نمي آيم، لطف كن خودت به تنهايي برو.

خواستم درب و باز كنم و پياده شم كه با فرياد گفت: صدبار بهت گفتم سر هر چيزي زود قهر نكن، با اين كارت انگار رو اعصاب من سوهان مي كشي.

برگشتم و مستقيم توي چشماش ذل زدم و گفتم: يعني چي رضا، اصلا تو چرا تا تقي به توقي مي خوره، سر من داد مي زني. اينطوري تو هم روي اعصاب من سوهان مي كشي. هميشه در حال ايراد گرفتني. يه روز مي گي اين روسري رو نپوش، چرا چون همرنگ چشماته و جذابيت مو بيشتر مي كنه، يه روز مي گي شلوارت كوتاهه،‌ يه روز مي گي زياد آرايش مي كني. خلاصه هر روز يه بهانه اي مي آري. اگر حوصله تو سر بردم و از دستم خسته شدي بگو. اگه ديگه دوستم نداري بگو و خودتو خلاص كن.

لااله... گفت و چشماشو بست. چند دقيقه اي به همان حال موند، سپس چشماشو باز كرد و آرامتر جواب داد: من اگه تو رو دوست نداشتم كه اين همه نسبت بهت حساس نمي شدم. من اگه ايرادي مي گيرم فقط بخاطر اين كه تو رو فقط و فقط براي خودم مي خوام. حالا فهميدي چقدر دوست دارم.

از رو نرفتم و گفتم: پس هر وقت رسما زنت شدم تو خونه حبسم كن.

اگر كارد مي زدي خونش در نمي آْمد، لبش را گاز گرفت و گفت: كه اينطور.

لحظه اي دلم به حالش سوخت براي همين با پشت دستم صورتشو نوازش كردم و گفتم:

-         بخاطر اينكه پسر خوبي هستي كم رنگ تر مي كنم ولي كاملا پاك نمي كنم قبوله.

دستمو بوسيد و گفت: باشه قبوله.

داخل ماشين كمي از آرايشم رو پاك كردم وقتي برق رضايت رو تو چشماي رضا ديدم، نفس راحتي كشيدم.

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

روز سه شنبه باز روز بيكاري رضا بود. دنبالم آمد و با هم بيرون رفتيم و بعد از خوردن شام، منو به خونه رسوند و خودش رفت. وقتي به خونه رفتم ديدم سبد گلي روي ميز، باكنجكاوي پرسيدم: مامان مهمان داشتيم؟

مامان با حالت خاصي من من كنان جواب داد: آره،‌ مرضيه خانم اومده بود.

رفتار مامان شك برانگيز بود،‌ چون آمدن مرضيه خانم همسايه خونه قبلي مون، اينجور مامان رو به هيجان نمي انداخت. چشماش داد مي زد كه چقدر شاد و خوشحال است.

چون مي دونستم هر چقدر اصرار كنم بي فايده خواهد بود ديگه نپرسيدم، ولي منتظر بودم سر فرصت از زير زبان نيلوفر بكشم. وقتي مامان به اتاق كارش رفت با اشاره از نيلوفر خواستم كه پيشم بياد. وقتي آمد آرام پرسيدم: كي اومده بود؟

-         مگه مامان نگفت مرضيه خانم.

ولي چشماي تو مي گه، نيلوفر خانم بخاطر اينكه مامان بهش سپرده دروغ مي گه و گرنه كس ديگه اي اومده بود. كمي فكر كرد و گفت: تو از كجا فهميدي،‌ مگه چشماي من اينا رو نوشته.

به دروغ گفتم:‌ نه ننوشته ولي نوري از چشمات مي زنه بيرون. اگه راستش رو بگي برات يه عالمه شكلات مي خرم.

خنده كنان جواب داد: باشه مي گم،‌ولي بايد قول بدي به مامان نگي،‌باشه؟

-         باشه قول ميدم به جان مامان بهش نمي گم.

آهسته در گوشم گفت: رضا اومده بود.

جا خوردم و با خودم گفتم پس چرا رضا بهم حرفي نزد يا چرا مامان ازم پنهان كرد،‌ پس بگو چرا مامان شاد و شنگول بود. بايد هر طوري بود مي فهميدم كه چرا رضا به خونمون اومده بود. از مامان كه نمي توانستم بپرسم چون اگه مي گفتم هم زير قولم زده بودم هم مامان نيلوفر را دعوا مي كرد، پس بايد از خود رضا مي پرسيدم. براي همين به اتاقم رفتم و درب رو قفل كردم و شماره رضا رو گرفتم. وقتي جواب داد سلام كردم، اون هم سلامي كرد و پرسيد: چيزي شده؟

خيلي عادي جواب دادم: نه، چطور مگه؟

-         آخه چند دقيقه اي نيست از هم جدا شديم براي همين فكر كردم اتفاقي افتاده.

-         افتادنش كه افتاده، ولي نمي دونم چه اتفاقي.

-         متوجه نشدم يعني چه؟

-         براي اينكه خودتو به كوچه علي چپ مي زني، تو امروز كجا رفته بودي؟

لحظه اي ساكت شد و بعد گفت: هيچ جا، خونه بودم.

-         بگو جون ياسي.

خنده كنان گفت: جون ياسي.

-         جون ياسي چي؟ خونه بودي.

همانطور كه مي خنديد جواب داد:‌ جون ياسي رفته بودم با مامانش صحبت كنم چون نمي خواستم برداشت بدي كنه. ولي تو از كجا فهميدي؟

قبل از اينكه جواب بدم خودش گفت: حتما نيلوفر بهت گفته.

-         آره، ولي چرا مي خواستين ازم پنهون بكنين.

-         نمي دونم مامان ازم خواست، خواهشا تو هم چيزي بهش نگو حتما دليلي داره كه نمي خواد تو بدوني.

-         حتما ترسيده كه شب و روز كنارت بمونم.

-    نه فكر نمي كنم چون من كه نگفتم، با اجازه خودم صيغه عقدو جاري كردم و بهم محرم هستيم. اگه مي فهميد حتما با لنگه كفش مي افتاد به جونم كه تو غلط كردي بدون اجازه من، دخترمو عقد كردي.

خنده اي از ته دل كردم و گفتم: اگه صيغه عقد رو نمي خوندي مجبور بودي به خاطر من بري جهنم. حالا گل پسر تا مامان منو، نيلوفرو راهي جهنم نكرده برم. كاري نداري؟

-         نه عزيزم، شب به خير.

-         شب تو هم به خير.

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

بعد از قفل كردن ماشين، درب را باز كرد و منتظر شد تا اول من به داخل بروم. وقتي به داخل آپارتمان رفتيم جزوه هايي را كه دستش بود به گوشه اي پرت كرد. سرپا ايستاده بودم تا با چوب و چماق ازم پذيرايي كند. ولي رضا اول به دستشويي رفت و سپس به اتاقش، چون چند دقيقه اي طول كشيد به اتاقش رفتم و ديدم در حال خواندن نماز است. لحظه اي با حسرت نگاهش كردم و از خودم خجالت كشيدم چرا كه وقتي ناراحت و عصباني بودم، داد و بيداد راه انداخته و سراغ چه كاري مي رفتم و اونوقت رضا در همچين حالتي به راز و نياز با خدا مشغول مي شد. براي اينكه خلوتش را بهم نزنم به آشپزخانه رفتم و زير كتري رو روشن كردم و بعد جلوي ظرفشويي رفتم و ظرفهاي كثيف را مي شستم كه پشت سرم ظاهر شد وآرامتر از دقايقي پيش گفت: بيا بشين، من نخواستم بياي برام ظرف بشوري.

شير رو بستم و پشت سرش به هال رفتم و از ترس اينكه مبادا روم دست بلند كنه، در مبل روبرويش نشستم. نفس عميقي كشيد و گفت: ديروز كجا رفته بودي؟

به چشماش خيره شدم و گفتم: خونه مژگان.

-         نمي تونستي بهم خبر بدي.

ابرو هامو بالا بردم و گفتم: نه.

با صداي بلندي گفت: يعني چي نه، اگه پيش مژگان بودي اولا چرا موبايلت خاموش بود ثانيا چرا مامان نمي دونست. مي دوني اميد چند بار خونه تون زنگ زد، نزديك ده بار.

بهم برخورد اصلا چه دليلي داشت كه اينطور باهام حرف بزنه، نه به دار بود نه بار، سرم داد ميزد. براي همين نتونستم خودمو كنترل كنم و بلند شدم و گفتم: تو حق نداري با من اينطوري حرف بزني. چرا فكر مي كني دروغ مي گم، اگه باور نداري برو از خودش بپرس.

فورا بلند شد و دستمو گرفت و كنار خودش نشوند و آرامتر گفت: تا آدم مي آيد با تو دو كلام حرف بزنه، بلند مي شي و راه مي افتي. ماشاءالله مثل بچه ها زود هم قهر مي كني.

بي اختيار لبخند زدم و گفتم: قهر نكردم، وقتي مي بينم تو حرفهامو باور نمي كني خوب حرصم مي گيره. راستي تو مگه امروز كلاس نداشتي.

بدون اينكه نگام كنه جواب داد: مگه از ديروز تو برام اعصاب گذاشتي. آخر ديدم نمي تونم سر كلاس بشينم و بلند شدم و اومدم. و با پوزخند ادامه داد: ببخشيد كه مثل سركار بي خيال نيستم.

با حرص بلند شدم و جلوي پاش زانو زدم و گفتم: من بي خيال نيستم، ديروز موقعي كه داشتم مي اومدم اينجا جلوي شركت مژگان رو ديدم. از شانس من بدبخت هر كي بهم مي رسه، دستور صادر مي كنه و مژگان هم مثل جنابعالي دستو سوار شدن بي چون و چرا رو صادر كرد. و من خاك تو سر بايد مثل برده ها دنبالتون راه بيفتم و ببينم چه حكمي قراره برام صادر كنيد. تو اون موقعيت كه مي دونستم وقتي ببيني دير كردم هي زنگ مي زني مجبور شدم تلفن مو خاموش كنم.

رضا ديگه نتونست جلوي خنشو بگيره، سرشو بلند كرد و در حاليكه مي خنديد پرسيد: حالا چه حكمي برات صادر كرد؟

خنده كنان جواب دادم: هيچي باهام آشتي كرد.

-    وقتي باهات آشتي كرد نمي تونستي يه خبر بدي تا من هم دلواپست نباشم. باور كن، از نگراني تو خونه از بس راه رفته بودم، اميد از دستم عصباني شده بود. خودم كه روم نمي شد به خونه تون تلفن كنم براي همين از اميد مي خواستم زنگ بزنه، بيچاره مادرت هم كه حالي بهتر از من نداشت.

خنديدم و گفتم: چقدر دلتون  حال همديگه مي سوزه، اون مي گه بيچاره رضا تو بگوي بيچاتره مادرت.

رضا با تعجب پرسيد: مگه مامان مي دونه؟

با تكان دادن سرم رضا به فكر فرو رفت، چونه اش رو گرفتم و گفتم: چرا ناراحت شدي؟

چند لحظه اي به صورتم خيره شد و سپس گفت: نه، ناراحت نشدم. خوب نگفتي چرا بعد از اينكه با هم آشتي كرديد بهم زنگ نزدي؟

سرمو پايين انداختم و آرام گفتم: بعدش.

چون نمي تونستم بهش بگم ساكت شدم، ولي خودش حدس زد چون سرمو بالا گرفت و به چشمام خيره شد. از طرز نگاهش كه حكايت از عصبانيتش داشت فهميدم خودش متوجه علت زنگ نزدنم شده است. نفس عميقي كشيد و با اخم گفت: مگه بهت نگفتم ديگه اين كار رو نكن. مگه بهت نگفتم اگه واقعا دوسم داري دورشون خط بكش هان، مگه بهم قول ندادي. پس چي شد، حتما دوستم نداري كه زير قولت زدي.

با شرم جواب دادم: چرا دوست دارم ولي رضا نمي تونم يكدفعه عابد بشم و مثل فيلم هاي قديمي كه نمي تونم برم شاه چراغ و آب توبه روي سرم بريزم، بايد بهم فرصت بدي.

صورتم رو جلوي صورتش گرفتم و ادايش را درآوردم و گفتم: دوست ندارم وقتي باهات حرف مي زنم به اين ور و اونور نگاه كني.

سرشو بالا گرفت و به چشمام خيره شد كه گفتم: باهام قهري. ديگه نمي خواي باهام حرف بزني، جون ياسي اخمهاتو باز كن.

لبخندي زد و گفت: بفرما خوب شد.

-         جون من، باهام قهر نكن.

در حاليكه نفسهايش به صورتم مي خورد جواب داد: اگه قسم هم نمي دادي نمي تونستم باهات قهر كنم و حرف نزنم چون در مقابل تو هميشه خلع سلاح مي شم.

خنديدم و در درياي احساسش غرق شدم.

با آمدن صداي دسته كليد و باز شدن درب، فورا خودمو عقب كشيدم. اميد وقتي پايش را داخل گذاشت لحظه اي متوجه ما نشد، بعد گويا به خيال اينكه خواب مي بينه فورا به عقب برگشت. هاج و واج بهمون نگاه مي كرد كه رضا گفت: چي شد؟ جن ديدي؟

چشماشو چند بار باز و بسته كرد و گفت: تو اين موقع مگه نبايد تو دانشگاه باشي پس اينجا چه غلطي مي كني.

بعد نگاهي به من كرد و خنده كنان گفت: البته نيازي نيست كه بگي چه غلطي مي كردي، خودم فهميدم. ولي خاك بر سر زن ذليلت كنم مگه من ديشب بهت ياد ندادم به محض اينكه ديديش با مشت و لگد بيفتي به جونش، هان.

رضا نگاهي به صورت سرخ شده ام انداخت و رو به اميد كرد و لبخند زنان جواب داد:

-         حالا كه فهميدي، گمشو تو اتاقت.

اميد خنده كنان به اتاقش رفت. چند دقيقه اي بعد با ساك كوچكي بيرون آمد كه رضا پرسيد: كجا داري مي ري؟

اميد: دارم مي رم ورزش كنم يعني شنا كنم.

رضا: از كي تاحالا اهل ورزش و شنا شدي.

اميد از رو نرفت و باز خنده كنان جواب داد: از وقتي كه تو اهل خلاف شدي مي ترسم به من هم سرايت كنه.

رضا با عصبانيت گفت: اميد گمشو بيرون.

اميد: منو بيرون مي كني كه به كار خلافت ادامه بدي، اگه به عزيز نگفتم.

اينبار رضا با فرياد گفت: اميد گمشو بيرون وگرنه خفه ات مي كنم.

اميد به سمت در دويد و فورا بيرون رفت ولي لحظه اي كه مي خواست درب را ببنده، سرش رو داخل آورد و گفت: داداش نئشگيت پريد.

درب رو محكم كوبيد و رفت و مجال حرف زدن به رضا رو نداد. بعد از رفتنش رو به رضا كردم و گفتم: رضا، من ديگه اينجا نمي آيم.

-         بخاطر حرفهاي اميد ناراحت شدي؟

-         نه بخاطر خودم، وقتي مي بينم تو اينقدر با حرفهاش عذاب مي ده خوب ناراحت مي شم.

لبخند زنان جواب داد: من چون مي ترسم تو ناراحت بشي، حرصم مي گيره وگرنه من عادت دارم. تازه لطف مي كنه پيش تو مراعات مي كنه. در ضمن خودش گفته سه شنبه ها عصر من مي رم بيرون تا شما راحت باشين.

-         حالا راستي راستي رفت ورزش كنه.

-         نه بابا، بخاطر ما رفت.

-         پس من هم تا ديرم نشده برم و اميد هم تو خيابونا علاف نشه.

-         نه، يخورده ديگه بشين بعد باهم ميريم. نمي خواد دلت براش بسوزه، من از اين كارها خيلي براش كردم.

از اون پس رابطه من و مژگان هم بهتر شده بود ولي نه مثل سابق، چون ته دلش كمي ازم دلخور بود و من به حساب اينكه با گذشت زمان رابطه مون بهتر خواهد شد به دل نمي گرفتم. دو هفت اي از آن ماجرا مي گذشت.

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

بطرفش رفتم و سلام كردم و گفتم: رضا خير باشه، چي شده اومدي اينجا، اتفاقي افتاده؟

ابروهاشو بالا انداخت و جواب داد: چه اتفاقي بهترا از اينكه دلم برات تنگ شده بود، براي همين اومدم تا هم به خونه برسونمت هم ببينمت.

خنده ام گرفت و خنده كنان گفتم: چه زود دلت برام تنگ شد، مگه ديروز با هم نبوديم.

-         حالا بيا سوار شو تا توي ماشين با هم حرف بزنيم.

سوار كه شدم گفت: ياسي، بعضي موقعها خيلي بي احساس مي شي، اون موقع من هم مثل تو فكر مي كنم ، كوه يخي.

دستم را روي دستش گذاشتم و انگشتاشو فشار دادم و گفتم: باور كن منظوري نداشتم. راستش رو بگم؟

سرش رو به علامت مثبت تكان داد كه گفتم: فقط يه كمي نسبت به مردها بي اعتمادم.

لحظه اي به چشمام نگاه كرد و سپس گفت: ولي اين درست نيست به خاطر يك نفر كه خطا كرده همه رو محكوم كني.

نفس عميقي كشيدم و گفتم: الان بيشتر مردها به زناشون خيانت مي كنن شايد از صد نفر ده تا شون اين كارو نكنن، اونا هم حتما مريض هستند از جوون گرفته تا پيرشون. مي خواي چندتا شو برات بگم.

اونهايي رو كه من در اطرافم مي شناختم برايش مثال زدم و وقتي آخرين نفر رو كه آقاي سعيدي بود اسم بردم با حالتي خاص نگاهم كرد و سپس گفت: ياسي، ديگه نمي خواد اونجا كار كني. اين مرد نمي تونه قابل اطمينان باشه.

بهت زده به صورتش خيره شدم. وقتي نگاهم را ديد، دوباره گفت:

-         چرا اينجوري نگام مي كني؟

جواب دادم: براي اينكه آقاي سعيدي سن پدربزرگمو داره.

-    براي اينجور آدما سن و سال فرقي نميكنه ، مهم قيافه شخص و... بقيه حرفشو قورت داد كه پرسيدم: رضا چرا ادامه ندادي، اينجوري من اعصابم خرد مي شه.

-         پس نبايد از حرفم ناراحت بشي.

-         نه بگو.

-         ياسي، تو هم خوشگلي هم لوند و اگه اونجا كار كني اعصاب من خرد مي شه. اصلا نمي تونم تمركز داشته باشم.

عصباني شدم و گفتم: يعني چي رضا.

دست روي دهانم گذاشت و گفت: داد نزن، الكي هم عصباني نشو. من نگفتم تو عمدا جلوش عشوه مي آيي، چون روي ين مسئله خيلي دقت كردم و ديدم طرز حرف زدنت اينطوريه بدون اينكه منطظوري داشته باشي. من به تو اطمينان دارم ولي به طرف مقابل ندارم. حالا با آرامش حرفت رو بزن.

بعد دستش رو برداشت. قهرآلود صورتم رو به طرف پنجره گرفتم و گفتم:

-         ديگه حرفي براي گفتن ندارم.

خنده كنان جواب داد: باشه من هم ميرم پيش مژگان، اون حتما حرف زيادي براي گفتن داره.

فهميدم قصد شوخي داره، از اين رو جواب دادم: باشه برو، الان طفلكي خيلي بهت نياز داره.

خيال كرد ازش دلخورم، براي همين صورتم رو بطرف خودش چرخوند و با ديدن لبخندم اون هم به رويم لبخند زد. سه روز بود كه از مژگان خبر نداشتم و اين بي خبري سخت عذابم مي داد چرا كه مژگان در بدترين شرايط كنارم بود، ولي جرات زنگ زدن و يا رفتن به خونه اش رو نداشتم چون مي دونستم جوابم رو نخواهد داد. روز سه شنبه عصر طبق هفته هاي قبل با قصد اينكه مي خواستم به خونه رضا بروم، پايين رفتم كه درست روبروي درب چشمم به مژگان خورد. حدس زدم براي چه به سراغم آمده است، به طرفش رفتم و سلام كردم اون هم سلام كرد و گفت: سوارشو ، مي خوام باهات حرف بزنم.

خودمو آماده شنيدن هر توهين و هر حرفي كردم، تا وقتي كه به خونه اش برسيم هيچ كداممان حرفي نزديم. وقتي به خونه اش رفتيم چند دقيقه اي در سكوت بهم نگاه كرديم، با خودم گفتم هر آن كه كتكي نوش جان نم. كمي كه گذشت مژگان كوسني رو كه بغل دستش بود بطرفم پرت كرد و گفت: خيلي بي شعوري.

چون آمادگي داشتم جواب دادم: مرسي نظر لطفت.

-         هم بي شعوري، هم بي وفا.

-         چرا بي وفا.

-         براي اينكه تو اين چند روز نيومد بهم سر بزني كه شايد مرده باشم.

وقتي خنده رو، روي لباش ديدم جرات پيدا كردم و بلند شدم و به كنارش رفتم و دستامو دور گردنش حلقه كردم و گفتم: به جان مژگان مي خواستم بيام ولي مي ترسيدم درب رو به روم باز نكني.

صورتم رو بوسيد و گفت: حداقل مي فهميدم اندازه يه سر سوزن برات ارزش دارم.

من هم صورتش رو بوسيدم و گفتم: به جان مامان برام خيلي عزيزي، ولي گفتم كه مي ترسيدم.

سرش رو پايين انداخت و با شرمندگي گفت: ياسي، بخاطر رفتار اون روزم ازت معذرت مي خوام. تو بايد بهم مي گفتي كه بهش علاقه داري، نه اينكه من با ديدنتون شوكه بشم. حالا همه چيزو برام بگو.

بعد از اينكه همه چيز را برايش تعريف كردم گفتم: حالا خودت قضاوت كن من چطوري مي تونستم برات كه بهش علاقه پيدا كرده بودي بگم، هان.

سرش رو به علامت مثبت تكان داد و گفت: قبول دارم. ولي ياسي يه نصيحتي بهت مي كنم قدرش رو بدون، چون رضا با پسرايي كه تا بحال باهاشون دوست بودي فرق مي كنه . حالا پاشو بريم آشپزخونه كه دلم بدجوري هوس نوشيدني كرده.

دستمو گرفت و به دنبال خودش كشيد. از اينكه رابطه ام با مژگان مثل سابق شده بود خوشحال شدم و براي همين سرخوش ومستانه با هم مي گفتيم و مي خنديديم طوريكه زمان رو فراموش كرده بودم و لحظه اي كه چشمم به ساعت افتاد فورا از جام بلند شدم. مژگان با تعجب پرسيد:

-         چي شد؟

-         چي مي خواستي بشه، ساعت ده و نيم و مامان الان نگران تو خونه قدم رو مي ره.

مژگان سريع به آژانس زنگ زد و من هم تند تند مانتومو تنم كردم و تا آمدن ماشين فورا به پايين رفتم. وقتي خونه رسيدم، مامان با عصبانيت پرسيد: تا حالا كجا بودي؟

براي اينكه متوجه حالم نشود سرمو پايين انداختم و جواب دادم: مژگان اومده بود دنبالم و با هم رفتيم خونه اش و من چون موبايلمو خاموش كرده بودم يادم رفت بهتون خبر بدم.

مامان كمي آرام شد و گفت: من آخر از دست تو سكته مي كنم. دلم هزار راه رفت مخصوصا وقتي كه اميد چند بار زنگ زد و سراغت رو گرفت فهميدم با رضا نيستي و بيشتر نگرانت شدم و گفتم تصادف كردي، بلايي سرت اومده، برو يه زنگي هم به اون بيچاره بزن.

بي حواس گفتم: به كدوم بيچاره.

مامان با ديدن حال و احوالم با عصبانيت گفت: برو تو اتاقت.

به اتاقم رفتم و لباسمو عوض كردم و روي تخت دراز كشيدم چون مي دونستم اگه به رضا زنگ بزنم حتما اوقات تلخي خواهد كرد. مخصوصا با حرف زدنم پي به اوضاع بي ريختم خواهد برد و عصبانيتش بيشتر خواهد شد، پس ترجيح دادم بي خبر بماند.

روز بعد باز بخاطر اينكه دانشگاه بود باهاش تماس نگرفتم. ساعت دو بود كه خودش تماس گرفت. به محض جواب دادن بدون سلام و عليكي گفت: پايين منتظرتم.

از تن صدايش پيدا بود كه چقدر از دستم عصباني است. كمي فكر كردم و بعد جواب دادم: الان چه جوري بيام، دو ساعت ديگه كارم تموم مي شه.

فرياد زد و گفت: ياسي، مي گم بيا پايين وگرنه خودم مي آم دنبالت.

آرام جواب دادم: خيلي خوب مي آيم.

بعد از قطع كردن تلفن رو به آقاي عطايي كردم و گفتم: آقاي عطايي من مي تونم امروز يه خورده زودتر برم، يه كاري برام پيش اومده.

نگاهي به ساعت كرد و با قيافه عبوسش جواب داد: بفرماييد.

فورا كيفم را برداشتم وپايين رفتم، داخل ماشين منتظر بود. سوار شدم و سلام كردم، زير لب جواب داد. بعد ماشين رو، روشن كرد و به راه افتاد. زيرچشمي نگاهش مي كردم، مثل باروت در حال انفجار بود و من بي قرار منتظر شنيدن حرفهاش. همانطور كه حدس مي زدم به سمت خونه اش رفت، جلوي درب نگه داشت و پياده شد و من هم پياده شدم.

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

داشتم لباسمو عوض مي كردم كه مامان گفت:

-         ياسي، نهار مي ريم خونه دايي محمد اينا.

از همانجا داد زدم و پرسيدم: چرا، باز خبريه؟

-         نه، چون قرار بود مامان و بابا نهار برن اونجا، مونا پيش پاي و زنگ زد و خواست كه ما هم بريم و دور هم باشيم.

هر چند كه باورم نشد ولي چاره اي جز رفتن نداشتم. براي همين اول دوش گرفتم بعد حاضر شده و با هم به اونجا رفتيم. دقايقي نگذشته بود كه زندايي از توي آشپزخانه صدام كرد و گفت: ياسي، مي آيي كمكم كني تا ميز رو بچينيم.

با اينكه حسابي خسته بودم ولي از روي ناچاري به كمكش رفتم، زندايي صندلي رو عقب كشيد و گفت: بشين چند دقيقه اي با هم صحبت كنيم.

چون مي دونستم در چه موردي صحبت خواهد كرد بي حوصله روي صندلي نشستم و به صورتش چشم دوختم، گفت: ياسي، ما مي خواستيم حالا كه سربازي سامان تمام شده دست شو بند كنيم و ديديم كه كسي بهتر از تو نيست.

در حاليكه با حلقه اي كه رضا برام خريده بود و من در دست راستم انداخته تا شك ديگرا رو برنانگيزم، بازي مي كردم خيلي راحت جواب دادم: زندايي ببخشيد كه راحت حرف مي زنم، ازم دلخور نشيدها. من نمي تونم سامان رو به عنوان مرد زندگيم قبول كنم. البته نه اينكه خداي نكرده سامان عيب و ايرادي داشته باشه، نه خيلي هم پسر خوبيه، ولي من هيچ احساس خاصي يعني به عنوان همسرم نسبت بهش ندارم.

زندايي سرخ شد. لحظه اي ساكت شد و سپس به زور لبخندي زد و گفت: نه چرا بايد ناراحت بشم. ممنون كه نظر تو راحت گفتي، ولي اگه ممكنه اين حرف رو خودت به سامان بگو تا باور كنه.

جواب دادم: من قبلا بهش گفتم.

زندايي با حيرت پرسيد: بهش گفتي، پس چرا اصرار مي كنه؟

سرمو تكان دادم و گفتم: نمي دونم.

زندايي دقايقي به فكر فرو رفت. و بعد از جا بلند شد و بشقابها رو به دستم داد و گفت:

-         بيا اينا رو بچين.

اونروز تا عصر كه به خونه برگرديم مامان فرصت سوال كردن را پيدا نكرد، مخصوصا با اخمي كه زندايي كرده بود بيشتر كنجكاو شده بود. به محض اينكه غروب به خونه برگشتيم مامان پرسيد: مونا چيكارت داشت، چي مي گفت؟

برايش آنچه را كه بين مون رد و بدل شده بود گفتم، كمي فكر كرد و سپس گفت: ياسي، اگه رضا تو رو مي خواد بايد بياد خواستگاري.

نگاهش كردم و گفتم: مامان جان، مسئله سامان چه ربطي به رضا داره.

-         براي اينكه تو بخاطر رضا جواب رد دادي و اگه رابطه تون رسميت پيدا كنه خيال من هم آسوده مي شه.

خنديدم و گفتم: اصلا هم اينطور نيست. من بخاطر رضا جواب رد ندادم بلكه از تيپ و قيافه سامان به عنوان همسرم خوشم نمي آد. تازه مگه من مي تونم به زور، رضا رو وادار كنم بياد خواستگاريم.

مامان سري به علامت تاسف تكان داد و گفت: ياسي، مگه تيپ و قيافه معيار اصلي زندگيه؟ واقعا كه هنوز بچه اي.

همان دم تلفنم زنگ زد و اين امر خير باعث شد از اندرزها و نصيحت هاي مامان راه فراري داشته باشم. نگاه كردم ديدم رضاست، براي همين به اتاقم رفتم و چند دقيقه با هم حرف زديم. اون شب تا صبح كابوس مي ديدم و از خواب مي پريدم، چون همه اش فكرم به مژگان و حركات و رفتارش بود.

صبح وقتي سر كار رفتم هر چه منتظرش شدم نيامد. براي همين پيش خانم ناظمي رفتم و سراغ مژگان رو گرفتم كه جواب داد: امروز صبح زنگ زد و چند روز مرخصي گرفت، گويا كسالت داره.

كنار ميز خانم ناظمي ايستاده بودم و به حرفهاش گوش مي دادم كه صداي سلام كردن خانمي باعث شد به پشت سرم نگاه كنم. خانم ناظمي با ديدنش فورا از جايش بلند شد و به گرمي سلام و عليك كرد. با دقت براندازش كردم چون توي چندماهي ه اونجا كار مي كردم نديده بودمش. يك خانم جوان كه حدودا 35 ساله نشان مي داد با موهاي مش كرده بلوند كه آرايش غليظ هم داشت و تا تونسته بود از وسايل آرايش استفاده كرده بود با چشماي ريز كشيده ولي لب و دماغ كوچك و گونه هاي برجسته، روي هم رفته قيافه بدي نداشت. وقتي نگاه خيره ام رو ديد لبخندي زد و گفت: شما كارمند جديد هستيد، خانم عزيزي؟

جا خوردم و جواب دادم: بله.

بي آنكه خودش رو معرفي كند يا حرف ديگري بزند به اتاق آقاي سعيدي رفت. بعد از رفتنش، خانم ناظمي كه تعجبم را ديد آهسته گفت:

-         خانم آقاي سعيدي.

با چشماي از حدقه در آمده گفتم: خانمش يعني زن به اين جووني داره.

خنده كنان جواب داد: معمولا پيرمردهاي پولدار، زن جوون مي گيرن البته زن دومشه. اين خانمي كه الان با اين فيس و افاده و تيپ و قيافه ديدي قبلا تو اين شركت منشي بود.

با دهان باز به خانم ناظمي چشم دوخته بودم كه ادامه داد: حالا تا صداي آقاي سعيدي در نيومده برم بگم براي خانم قهوه ببرن. آخه خانم فقط قهوه دوست دارن.

و به دنبالش به آبدارخانه رفت، من هم گيج و منگ به اتاقم رفتم. در ذهنم فقط حرفهاي خانم ناظمي مي چرخيد براي همين فراموش كرده بودم نيامدن مژگان را به رضا كه نگرانش بود اطلاع بدهم و اگه خودش تماس نمي گرفت ساعتها به يادم نمي افتاد، براي همين وقتي پرسيد: چه خبر؟ چي شد؟

بي حواس جواب دادم: از چي، چه خبر؟

رضا: ياسي كجايي؟ مي گم از مژگان چه خبر؟ بهت حرفي نزد. همه اش هوش و حواسم پيش شما بود كه مبادا مژگان جلوي همكارات حرفي بهت بزنه.

تازه به يادم آمد و جواب دادم: مژگان امروز صبح زنگ زده و چند روزي مرخصي گرفته، گفته كسالت داره.

رضا: اگه نيومده پس چرا حواست پرته.

قبل از اينكه جوابي بدم، نگاه آقاي عطايي كه هشدار مي داد نبايد موقع كار كردن زياد با تلفن حرف بزنم باعث شد كه بگويم: بعدا برات مي گم فعلا كاري نداري؟

-         نمي توني حرف بزني، باشه فعلا خداحافظ.

-         خداحافظ.

اون روز عصر تنها به دو چيز فكر مي كردم، يكي به مژگان و ديگري هم به حرفهاي خانم ناظمي. وقتي ساعت چهار شد كيفم را برداشتم تا به خونه بروم كه جلوي ساختمان با ديدن رضا لبخند روي لبام نشست.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

بچه ها شرمنده که امروز کم کم میذارم سر کارم و سرم شلوغه ۳ روز دیگه باید حقوق بدم هنوز کاری نکردم . ادامه داستان:

فورا خودمو عقب كشيدم، حرف رضا هم نيمه تمام ماند. به همديگر نگاه كرديم، سپس به مژگان چشم دوختيم، شراره هاي خشم از چشماش مي باريد. ريشخند زنان گفت: خلوتتون رو بهم زدم. ببخشيد آخه خبر نداشتم.

همان لحظه اميد هم پشت سر مژگان قرار گرفت. مژگان كه به حد انفجار رسيده بود بر سرم فرياد كشيد: كثافت، بي شعور.

از حرص دندانهايم رو به هم فشردم تا جوابش رو بدم كه اميد با اشاره خواست ساكت باشم. رضا هم ساكت نگاهش مي كرد ولي دستمو محكم توي دستش گرفته بود، گرماي دستش كمي آرامم كرد. مژگان وقتي ديد جوابي نمي دم ادامه داد: بايد زودتر از اينها حدس مي زدم كه تو باعث شدي رضا ازم فاصله بگيره. حالم ازت بهم مي خوره، خيلي پستي.

و به دنبالش گريه كنان به سمت پايين دويد. اميد هم به دنبالش دويد. بعد از رفتن آنها بغضم تركيد، سرمو روي شونه رضا گذاشتم و گفتم: ديدي بهم چي گفت، آخه من در حقش نامردي كردم.

رضا دستي بر سرم كشيد و گفت: گريه نكن، تو كاري نكردي اون خيلي عصباني بود.

نگذاشتم ادامه بده و جواب دادم: هر چقدر هم عصباني باشه حق توهين نداشت، هر چي از دهنش در اومد بهم گفت.

-         جون من گريه نكن، حق با توئه و مژگان نبايد اين طور حرف مي زد، ببين اميد هم داره مي آد.

نگاه كردم، اميد شاد و شنگول داشت به طرف ما مي اومد. وقتي رسيد فورا پرسيدم: چي شد، چي گفتي؟

اميد خيلي جدي جواب داد: بهش گفتم رضا رو ولش كن، اون بدرد تو نمي خوره، زن و بچه دار. بيا زن من شو، هم خوشگل تر و هم سرزبون دار ترم، هم مجردم.

رضا با ناراحتي جواب داد: اميد حالا چه وقت مسخره بازي، بگو ببينم چي شد؟

اميد: تا اينا رو گفتم از بالا خودشو پرت كرد پايين.

تا اينو گفت دلم هري ريخت، لبمو گاز گرفتم و گفتم: اميد چي مي گي؟

رضا از كوره در رفت و گفت: اميد اين چرنديات چيه مي گي.

بعد رو به من كرد و گفت: تو به حرفهاي اين ديوونه گوش نكن.

اميد چشماشو گشاد كرد و پشت رضا كوبيد و گفت: رضا واقعا كه خيلي پرويي. اصلا ببينم اون خراب شده براي چيه؟ اگه توي نديد بديد اينجا هم لاو نمي تركوندي مژگان الان بيچاره نمي شد.

بعد با عصبانيت داد زد و گفت: خاك بر سر هيز فرصت طلبت كنم. حالا چه جوابي به خانواده اش مي دي.

ملتمسانه نگاه رضا كردم و گفتم: رضا چيكار كنيم؟

رضا كه حسابي كلافه بود با تشر به اميد گفت: اميد، يه امروز رو از اين اداهات دست بردار و راستش بگو.

سپس رو به من گفت: تو نگران نباش، من اين احمق رو مي شناسم. مي دونه چطوري حرف بزنه.

اميد سوت زنان جواب داد: آره راست مي گه، من مي دونم چطوري، ببخشيد ها، خانما رو خر كنم.

بي حواس به رضا با مشت به شونه اش كوبيدم و جواب دادم: فكر نكن فقط شماها زرنگين، ما هم بلديم چطوري آقايونو خر كنيم.

تا اينو گفتم ايمد هرهر خنديد و نگاهي به رضا كرد و گفت: توي اين كه شكي نيست چون ديدم چطوري گوشاي رضا رو دراز كردي. حالا بياين بريم يه لقمه نوني كوفت كنيم.

رضا نگاهي به هردومون كرد و گفت: دست هر دوتون درد نكنه. حالا اميد يه لحظه جدي باش و بگو به مژگان چي گفتي.

اميد: همه چيزو از اول تا آخرش، حتي بهش گفتم به زودي بچه دار هم مي شين. اون هم تا اينو شنيد خودشو پرت كرد پايين.

اينبار اميد كفر منو هم درآورد و با عصبانيت گفتم: اميد، جان هر كسي كه دوست داري راستش رو بگو، نكنه بلايي سر خودش بياره.

اميد: آخه خنگ خدا مگه بچه است كه زرتي خودشو بكشه، تازه مگه رضا شوهرش بود. وقتي شوهرش رو با اون زنيكه، اسمش چي بود؟

فورا گفتم: ليلا.

اميد: آهان، با ليلا، توي اون صحنه فجيع...

رضا فورا دستش رو جلوي دهانش گذاشت و گفت: فهميديم ديگه نمي خواد ادامه بدي.

به محض داخل رفتن فاطمه گفت: شماها كجا رفتين، يك ساعته منتظر شما هستيم پس مژگان كجاست؟

تا رضا خواست حرف بزنه اميد دستش رو گاز گرفت و تا اون آخي گفت و دستش رو كشيد، اميد به حرف اومد و گفت: رفته بوديم تكليف فيلم يك باغبون و دو گل رو روشن كنيم.

اونها كه از حرفهاي اميد سر درنياورده بودند متعجب، منتظر شنيدن بقيه حرفهاي اميد بودند كه گفت: بجاي اينكه اينجوري به من نگاه كنيد به اين گل پسرمون تبريك بگين كه مي خواد مزدوج بشه، بالاخره طلسم رو شكوند.

مهدي بلافاصله گفت: پس آخر حديث تو رو از رو برد، مي دونستم بالاخره شما دو تا با هم ازدواج مي كنين. خدايي هم خيلي بهم مي آيين، رضا بهت تبريك مي گم.

هاج و واج نگاه رضا كردم، رضا رنگ به رنگ شد و اميد بر سر مهدي كوبيد و گفت: كي به تو گفت حرف بزني. من كي گفتم اسم عروس خانم حديث. ببين كاري مي كني اين يكي عروس هم خودشو از بالا پرت كنه پايين.

الهام: اميد محض رضاي خدا، درست حرف بزن ببينيم قضيه چيه، رضا با كي ميخواد عروسي كنه.

رضا لبخند زنان به جاي اميد جواب داد: با ياسي.

لحظه اي همگي مات و مبهوت به هم نگاه كردند. حدس زدم انتظار نداشتند رضا با دختري مثل من قصد ازدواج داشته باشه، چون به اندازه يك كوه بين عقايدمون فاصله بود. من كجا و رضا كجا. بعد از دقيقه اي سكوت، قبل از همه سجاد بهمون تبريك گفت و سپس بقيه يكي يكي تبريك گفتند. در ظاهر خودمو خوشحال نشان مي دادم ولي درونم آشفته و پريشان بود. از يك طرف مژگان با حرفهاش و رفتارش موجب ناراحتيم شده بود از طرفي پي فرصتي بودم تا هر چه زودتر از رابطه حديث و رضا با خبر بشم. وقتي پايين رسيديم چند لحظه اي رضا و اميد با هم حرف زدند بعد رضا بطرفم آمد و گفت: بريم.

از بچه ها خداحافظي كرده و پشت سر رضا راه افتادم. وقتي سوار ماشين شديم هر چه منتظر شدم تا رضا حرفي از حديث بزنه بي فايده بود. آخر خودم به حرف آمدم و پرسيدم: نمي خواي بگي حديث كيه؟

خنده كنان جواب داد: چرا ولي منتظر بودم خودت بپرسي، چون مي دونستم آخر طاقت نمي آري.

اخمي كردم و گفتم: رضا خيلي لوسي، پس مي خواي حرص منو در بياري.

سري تكان داد و گفت: نه فقط مي خواستم ببينم چقدر حسودي. حالا اخمهاتو باز كن بگم.

لبخندي زدم كه گفت: حديث يكي از همكارامه، چون دختر خوبيه بچه ها رو حساب اين فكر مي كردند من قصد ازدواج باهاش رو دارم.

لحظه اي به ذهنم فشار آوردم و ياد آمد كه تولد رضا، دختري به اسم حديث كه خيلي هم محجبه بود رو ديدم. يكدفعه با صداي بلند گفتم:

همون دختري كه شب تولدت هم بود.

-         اوهوم.

-         پس دوستش دراي كه اون شب هم اومده بود.

-         نه.

با اينكه خون خونم رو مي خورد ولي سعي مي كردم خونسرد باشم، جواب دادم: رضا چرا دروغ مي گي، اگه دوستش نداري و هيچ رابطه اي بين شما نيست چرا بچه ها همچين فكري مي كنند.

-    عزيز من، چرا بايد دروغ بگم. هيچ چيزي بين ما نيست. نمي گم ازش بدم مي آد نه، چون خدايي دختر خب و متيني و يكبار پيش بچه ها كه بحث ازدواج و اين حرفا بود من اينارو در مورد حديث گفته بودم. حالا خيالت راحت شد.

-         آره

در ظاهر قبول كردم ولي بايد مي رفتم و از نزديك مي ديدمش تا باورم مي شد. جلوي درب از رضا خداحافظي كرده و بالا رفتم.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

روز بعد با صداي مامان كه مي گفت: ياسي بچه ها منتظرت هستن پس چرا بيدار نميشي؟

خواب آلود جواب دادم: حوصله رفتن به كوه رو ندارم، مي خوام بخوابم.

مامان پتو رو، از روم كشيد و گفت: پاشو تنبلي نكن. اميد زنگ زده بود و منتظر تو هستن.

دوباره پتو رو روي سرم كشيدم و گفتم: به جان مامان حوصله ندارم. خوابم مي آد.

مامان دوباره پتو رو كشيد و گفت: اگه بري بيرون حوصله پيدا مي كني، كافيه يه بادي به صورتت بخوره، خواب از سرت مي پره.

بي حوصله به اصرار مامان از جام بلند شدم و براي اينكه ديگران را بيش از اين معطل نكنم تند تند حاضر شده و چون حوصله رانندگي رو نداشتم با آژانس رفتم. وقتي رسيدم با شرمندگي گفتم:

-         ببخشيد كه معطلم شديد، خواب مونده بودم.

چون كمي دير شده بود فورا حركت كرديم. نگاه به صورت رضا انداختم، ازم دلگير بود كنارش رفتم و دستش را در دستم گرفتم و آهسته گفتم: ازم دلخوري؟

نگاهي به صورتم كرد و قبل از اينكه جواب بده اول روسريمو كه كاملا عقب رفته بود جلو كشيد و گفت: خودت چي فكر مي كني، بايد ازت دلخور باشم يا نه؟ تو اگر جاي من بودي چيكار مي كردي؟

لحظه اي خودمو جاي رضا گذاشتم و در دل حق رو به اون دادم، براي همين لبخندي زدم و گفتم: اگه من جاي تو بودم تا يك هفته باهات قهر مي كردم، ولي باور كن به جان رضا حوصله حرف زدن رو نداشتم.

-         فهميدم، چون داشتي گريه مي كردي.

متعجب نگاهش كردم و گفتم: تو از كجا فهميدي، من كه باهات حرف نزدم.

-         براي اينكه من هر بار كه زنگ زدم صداي هق هق گريه مي اومد و يكي دماغشو بالا مي كشيد.

خنديدم و گفتم: پس تو بودي. ما فكر مي كرديم اونه، ولي عجب تيزي، به كجاها توجه مي كني.

قبل از اينكه جواب بدم مژگان باز كنارمون اومد و نگاهي به دستمون كرد وپوزخند زنان گفت: چقدر با هم صميمي شديد.

خواستم دستمو بكشم كه رضا محكم گرفت و مانع شد و در جواب مژگان گفت: فكر نكنم قبلا هم با هم مشكلي داشتيم.

مژگان تابي به سر و گردنش داد و گفت: تو نه، ولي ياسي چرا.

رضا لبخند زنان جواب داد: مشكل ياسي  هم حل شد.

با اين حرف رضا، مژگان كه ديگه در اون مورد بحث نكرد و مسير حرف رو تغيير داد. وقتي به استراحتگاه رسيديم رضا آهسته گفت: نرو، وايسا.

همگي به غير از من و رضا به داخل رستوران رفتند. با هم به كناره صخره رفتيم و رضا كه حرفش نيمه تمام بود گفت: ياسي، لطفا از اين به بعد هروقت مشكلي داشتي و ديدي آمادگي حرف زدن رو نداري، به كس ديگه اي نگو تا بجات حرف بزنه.

روبرويش ايستادم و به چشماش خيره شدم و جواب دادم: به جان رضا من نمي دونستم تويي، خيال مي كردم باباست براي همين از دختر خاله ام خواستم جواب بده.

باز دلم فشرده شد. رضا با ديدن تغيير حالم، سرمو به سينه اش فشرد و گفت: ياسي بذار من هم شريك درد و غمت باشم حتي اگه كاري هم ازم برنياد، دلداري كه مي تونم بدم...

همان دم صداي مژگان به گوشم خورد كه مي گفت: اوه، اوه.

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

از روز جمعه با بي قراري منتظر رسيدن روز سه شنبه بودم چون طبق قرار قبلي مون فقط سه شنبه ها و جمعه ها مي تونستيم همديگر رو ببينيم و در طول هفته فقط تلفني از حال يكديگر باخبر مي شديم. براي همين عصر روز سه شنبه به محض اينكه ساعت كاريم به پايان رسيد بلافاصله خودمو به خونه رضا رسوندم. اون بي قرارتر از من منتظرم بود و چنان قربان صدقه ام مي رفت كه گويا چند سال بود همديگر رو نديده بوديم. يك ساعتي مي شد اونجا بودم كه اميد هم آمد، چون داخل اتاق رضا نشسته بوديم به خيال اينكه رضا تنهاست سوت زنان صدا كرد و گفت:

-         رضايي، پسركم، خوشگل بابا كجايي؟

رضا با صداي بلند گفت: تو اتاقم، كاري داشتي؟

به من هم اشاره كرد كه حرفي نزنم. اميد دوباره گفت: عزيز دل بابا، باز رفتي سراغ درس و مشق ات، آفرين پسرم، خوب كاري كردي. ولي بابايي يه امروز كه خونه بودي مي رفتي سراغ عشق بازي، به جان بابايي اونقدر دختر خوشگل ريخته تو خيابون كه آدم دلش نمي خواد بياد خونه.

من براي اينكه متوجه حضورم نشه آرام خنديدم و رضا خنده كنان جواب داد: اگه جرات داري بيا اينجا اينارو بگو.

اميد كه گويا لباساشو عوض مي كرد گفت: چرا بابايي، بَده كه دلم برات مي سوزه عزيز دل بابا، مي ترسم اونقدر نگاه كتاب بكني كه نور چشماتو از دست بدي و اونوقت نتوني ديگه حوريا رو ببيني.

همان لحظه با لباس راحتي در آستانه درب ايستاد و چشمش به من افتاد. لحظه اي در سكوت بهم ذل زد، وقتي حيرتش را ديدم گفتم: خوب اميد جان، ادامه بده داشتيم از حرفات پند مي گرفتيم. و به دنبالش بالشي رو كه كنار دستم بود بطرفش پرت كردم. اميد كه تازه از خواب بيدار شده بود خنديد و گفت: چيكار كنم از بس نگرانشم ولي ديگه خبر نداشتم كه پسرم بي خبر از من، مخ حوريا رو مي زنه و به خونه مي آره.

بعد رو به رضا كرد و گفت: بابايي، چرا به من نگفتي كه به سن بلوغ رسيدي تا من زرتي نپرم وسط.

رضا كه مي خنديد جواب داد: حالا كه فهميدي از اين به بعد درب بزن و بيا تو.

اميد كه از رو نرفت و گفت: تو هم يه لطفي بكن و از كارتايي كه تو هتلها مي زنن از اونا بزن تا من بفهمم وقتي خونه مي آم وضعيت قرمزه يا سفيده.

رضا نگاهي به من كرد و سپس به اميد گفت: اول بايد يه زيپي به دهن تو بدوزم تا بعضي موقعها زيپ رو بكشم و با قفل محكم ببندمش. حالا برو بيرون و مزاحم نشو.

اميد خودش رو لوس كرد گفت: خاك بر سر هيز فرصت طلبت كنم، حداقل اجازه بده با زن داداش يه احوالپرسي بكنم.

قبل از اينكه رضا جوابي بده اميد درب را بست و رفت. بعد از رفتنش رضا گفت: ياسي، ببخشيد دهنش چفت و بست نداره.

دستمو روي دستش گذاشتم و گفتم: خودتو ناراحت نكن، كم كم به حرفهاش عادت مي كنم.

باز اميد با صداي بلند داد زد و گفت: ياسمن به حرفهاش اعتماد نكن، اونقدر از اين حرفها به دخترا گفته و گولشون زده كه حد نداره؛ چون دوست مني دارم آگاهت مي كنم.

رضا دستمو گرفت و گفت: بلند شو بريم پيشش، تا وقتي كه اينجا بمونيم از اين چرندياتش دست بر نميداره.

وقتي به هال رفتيم ديديم توي سيني، كالباس و گوجه... گذاشته و جلوي تلويزيون نشسته و مشغول خوردن است. رضا نگاهي كرد و گفت:

-         بفرما، تعارف نكن.

با دهان پر جواب داد: دلم نيومد خلوت مرغ عشق ها رو بهم بزنم.

كنارش نشستيم. اميد لقمه اش را قورت داد و آهسته در گوش رضا چيزي گفت و رضا هم تا بناگوش سرخ شد و فورا لقمه اي كه دستش بود توي دهان اميد گذاشت و گفت، اگه بخوري سنگين تري و اميد با دهان پر شروع كرد به خنديدن.

لقمه ساندويچي براي رضا گرفتم و بدستش دادم كه اميد باز به حرف آمد و گفت:

-    پسرم ببين چه زن خوبي برات گرفتم. لقمه مي گيره و مي ده دستت، ولي پسرم از من مي شنوي يكي ديگه هم بگير تا دوتايي حسابي بهت برسن.

لبخند زنان جواب دادم: اونوقت من هم حساب تو رو مي رسم و به جاي رضا، تو رو خفه مي كنم تا ديگه نتوني از راه بدرش كني.

اميد كه خيلي سمج بود از رو نرفته و رو به رضا كرد و گفت: به ياسمن گفتي ديروز با مژگان قرار داشتي.

چون رضا بهم حرفي نزده بود، خنده روي لبام ماسيد. رضا با ديدن قيافه ام بر سر اميد كوبيد و گفت: چرا الكي حرف مي زني، ببين مي توني امشب ياسي رو به جون من بندازي.

سپس رو به من كرد و گفت: ياسي پاشو، مانتو تو بپوش بريم، اين ديوونه امشب قصد جون منو كرده.

كمي خيالم راحت شد، بلند شدم و مانتومو تنم كردم. رضا هم فورا آماده شده و از اميد خداحافظي كرده و به سمت درب مي رفتيم كه اميد صدام كرد و گفت: ياسمن خواستم سر به سرت بذارم، يه موقع پسرمو كچل نكني ها؟

جواب دادم: اگه هم نمي گفتي باورم نمي شد چون من به وفاداري مرغ عشقم ايمان دارم.

رضا شادمانه خنديد و گفت: مرسي، روشو كم كردي.

داخل ماشين خودش قبل از اينكه من چيزي بپرسم گفت: هر كاري كردم فعلا نتونستم با مژگان حرف بزنم، ولي هر بار كه تلفن مي كنه يه طوري  دست به سرش مي كنم تا با رفتار سردم خودش متوجه بشه.

روز جمعه خيلي عادي با رضا حرف زدم و مثل قبل با اميد به راه افتاديم ولي كمي كه گذشت رضا قدم هايش را آهسته كرد تا ما به كنارش رسيديم. اميد خنده كنان رو به رضا كرد و گفت: رضا ترسيدي كه يه موقع نظر ياسمن رو تغيير بدم.

رضا بر پشتش زد و گفت: نه، چون به تو بيشتر از دوتا چشمام اعتماد دارم. هر كاري بكني اين يكي تو مرامت نيست.

اميد: مي خواي گوشامو دراز كني.

رضا دست در كمرش انداخت و جواب داد: نه به جان رضا، از ته دل مي گم تو اين چند سال خوب شناختمت، آقايي ، آقا.

باز اميد چيزي در گوش رضا گفت كه رضا صورتش برافروخته شد، محكم تو سرش كوبيد و گفت: تو هيچوقت آدم نمي شي، گمشو كه ديگه نمي خوام ريختتو ببينم.

اميد شكلكي در آورده و قهقهه زنان پيش سجاد و مهدي رفت. بعد از رفتنش فورا پرسيدم: رضا، اميد چي بهت مي گه كه مثل لبو مي شي.

سرش رو به علامت تاسف تكان داد و گفت: قابل گفتن نيست، بهت گفتم كه اون خيلي بي حياست.

حق با رضا بود چون اميد خيلي بي حيا بود و اگه رضا به موقع افسارش رو نمي كشيد همين طوري يكريز مي گفت. با رفتن اميد به جلو، مژگان به عقب برگشت و با ديدن ما قدمهاشو آهسته كرد تا بهش رسيديم. وقتي با هم همراه شديم رو به رضا كرد و گفت:

-         رضا اين روزا سايه ات سنگين شده و ديگه تحويل نمي گيري؟ خبريه؟

رضا بدون اينكه نگاهش كنه بحالت عادي جواب داد: تو اينطوري فكر مي كني، من فقط سرم گرم كارهام ده و فرصت هيچ كاري رو ندارم. مژگان هر چه مي پرسيد رضا خيلي سرد و كوتاه جوابش رو مي داد و اين رفتارش باعث ناراحتي و كلافگي مژگان شده بود. دو هفته ديگر هم به اين ترتيب سپري شد، عذاب وجدان گرفته بودم و دلم مي خواست هر چه زودتر رضا، مژگان را در جريان مي گذاشت و من راحت مي شدم.

اواخر فروردين ماه بود و عصر روز پنجشنبه كه خاله مرجان با بچه ها به خونمون اومد، دور هم نشسته بوديم و با هم حرف مي زديم كه تلفن زنگ زد. چون نزديكش بودم دست را دراز كرده و گوشي رو برداشتم و گفتم: بفرماييد.

باز خودش بود، به محض شنيدن صدام گفت: سلام ياسي جان، حالت خوبه بابا، سال نوت مبارك.

بر اعصابم مسلط شدم و جواب دادم: با من بودين؟ مطمئني اشتباه نگرفتي.

با حالتي متاثر كه از تن صدايش پيدا بود جواب داد: آره، بابا جان با تو هستم.

خنده اي عصبي سر دادم و گفتم: ولي من كه بابا ندارم، خيلي وقت پيش مرده. ببخشيد من تا حالا نشنيدم باباي پرورشگاهي هم داريم.

با صدايي لرزان جواب داد: مي دونم كه من برات مردم و به تو حق مي دم ولي اينو هم بدون كه من هم تاوانش رو پس دادم.

-         فكر نمي كنم چون از قربان صدقه رفتن ات مشخص بود.

نگاهي به جمع انداختم ، همه چشم به دهان من دوخته بودند. مامان وقتي ديد من حال مساعدي ندارم و دستام مي لرزه،‌گوشي رو گرفت و با فرياد گفت: براي چي زنگ زدي،‌چرا با اعصاب اين بچه بازي مي كني، چي از جون ما مي خواي. و پشت سرش گوشي را مجكم سرجايش كوبيد.  نيلوفر طفلكي كه از هيچ چيز خبر نداشت با اخم از مامان پرسيد: بابا بود؟ چرا باهاش دعوا كردي؟

سپس رو به من گفت: همه اش تقصير توئه كه مامان، با بابا دعوا كرد.

و گريه كنان دمر روي زمين افتاد و در حاليكه پاهايش را به زمين مي كوبيد مي گفت: من، بابا رو مي خوام.

نيلوفر اشك همه مونو درآورده بود. خاله بطرفش رفت و بغلش كرد ولي مگه مي تونست نيلوفر رو كنترل كنه. با اينكه خودم حال خوبي نداشتم جلو رفتم تا شايد بتونم آرومش كنم، اما به محض اينكه دهان باز كردم تا حرفي بزنم با عصبانيت جواب داد:

-         نمي خوام باهام حرف بزني، من با تو قهرم.

طاقت نياوردم و در حاليكه اشك خودمم سرازير شده بود به اتاقم دويدم و روي تخت افتادم، پگاه هم آمد كنار تخت نشست و در حاليكه سرمو نوازش مي كرد گفت: ياسي گريه نكن، خواهش مي كنم. نيلوفر اونجا داره خودشو مي كشه تو هم اينجا عزا گرفتي، بيچاره خاله چيكار كنه. تو چرا باهاش حرف زدي، محلش نذار.

با هق هق جواب دادم: نمي تونم بي خيال شم. اگه تو هم مثل من با داشتن پدر، يتيم مي شدي حتما حال منو مي فهميدي. جيگرم آتيش مي گيره و نمي تونم تحملش كنم، نه مي تونم براي هميشه از ذهنم بيرونش كنم و نه باهاش كنار بيام.

همانطور كه داشتم با پگاه دردودل مي كردم تلفنم زنگ زد، خيال كردم خودشه. براي همين به پگاه گفتم بردار و بهش بگو ياسي مرده،‌ چرا دست از سرم بر نمي داره.

پگاه روشن كرد ولي كسي جواب نداد. پريشان . بي حوصله جلوي پنجره رفتم، باران نم نم باريدن گرفته بود. دلم مي خواست زير باران رفته و وجود خسته و غمگينم را شستشو بدهم. رو به پگاه كردم تا خواسته ام را بگويم كه باز تلفن زنگ زد. پگاه جواب داد، گويا اين بار جواب دادند چون پگاه سلام كرد و گفت: شما؟

به محض جواب دادن شخص مقابل فورا نگاهم كرد و زير لب زمزمه كرد، رضاست. آهسته گفتم: حوصله حرف زدن با هيچ كس رو ندارم.

پگاه لحظه اي فكر كردو بعد با مِن مِن گفت : ياسي حمام رفته، هر وقت اومد مي گم باهاتون تماس بگيره.

بعد از قطع كردن تلفن، قبل از اون گفتم: پگاه حوصله داري بريم بيرون، يه خورده قدم بزنيم.

پگاه فورا حاضر شد و با هم بيرون رفتيم. پگاه چتر رو باز كرد و روي سرمون گرفت،‌دسته چتر را بطرفش هل دادم و گفتم: روي سر خودت بگير، مي خوام زير بارون راه برم.

پگاه متعجب جواب داد: خيس مي شي، سرما مي خوري.

-         كله ام داغ كرده، مي خوام زير بارون يه خورده خنك بشه.

اونقدر غرق خيال و انديشه بودم كه حواسم به پگاه نبود و براي خودم راه مي رفتم و اگه پگاه دستم رو نمي گرفت و نمي گفت: ياسي بيا برگرديم، الان بابا مي آيد و دعوا مي كنه. همانطور به راه خودم ادامه مي دادم. با شنيدن اين جمله آهي كشيدم و گفتم: اگه من هم مثل تو سايه پدر بالاي سرم بود اين طور خودسر نمي شدم. بيچاره مامان از دستم عاصي شده و براي همين به حال خودم رها كرده.

وقتي به خونه رسيديم شكر خدا آقاي احمدي نيامده بود تا باعث اوقات تلخي خاله هم بشود. چون اوضاع هيچ كداممان مساعد نبود خاله بعد از شام بلافاصله رو به آقاي احمدي كرد و گفت: عليرضا يه كم سرم درد مي كنه و سر و صداي بچه ها هم اذيتم مي كنه، بريم خونه.

بعد از رفتن اونها چون مامان حال بهتري از من نداشت به اتاقش رفت. نيلوفر كه هنوز با من قهر بود بعد از رفتن مامان كمي با عروسكش بازي كرد و سپس پيش مامان رفت. من هم كمي خونه رو مرتب كرده و بعد از خوردن آرام بخش به اتاقم رفتم، قرص خواب تنها چيزي بود كه مجال فكر كردن رو نمي داد.

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

سلام به همه شرمند م واقعا راستش از دیشب  چشمم یهو درد گرفت اینقدر که امتحانم نتونستم برم بدم الان هم چشم راستم بستم و فقط دارم با چشم چپ تایپ می کنم و میبینم ببخشید که منتظرتون گذاشتم . جواب سوال دوست عزیزمون که نوشته بود به نظرش من جای بدی داستان کات میکنمک ببین عزیزم من نه ناز دارم نه دوست دارم شما رو منتظر بذارم بازم میگم که منم همزمان که برای شما تایپ میکنم دارم خودم داستان می خونم یه خط هم از شما جلوتر نیستم پس دوست ندارم منتظر بمونید اما مشکل اینه که من دستم ناراحته و مشکل پیدا می کنم اگر درد نمیکرد بی وقفه تایپ می کردم من از تایپ خسته نمشیم اما تاجایی میتونم تایپ کنم که انگشتهام حس داشته باشه اما وسطش یهو دستم عین یه وزنه سنگین میشه که خودش هیچی حس نمیکنه اما من بی طاقت میشم بازم شرمنده و میگم اگر میتونستم بدون وقفه تایپ میکردم و همه رو یه جا براتون می ذاشتم. شرمنده.  ss عزيز وقتي بميري مردي دليلي هم براش وجود نداره. دوستون دارم . ادامه داستان:

 

وقتي از پله ها بالا رفتم ديدم جلوي  درب منتظرم ايستاده، به محض ديدنم دستهاشو گشود و در آغوشم گرفت. از كارش خنده ام گرفت، وقتي ديد مي خندم با تعجب پرسيد:

-         چي شد، چرا مي خندي؟

-    آخه از تو انتظار بعضي كارها رو ندارم، يعني فكر نمي كردم تو اين قدر با احساس باشي. هميشه توي ذهنم تو رو كوهي از يخ تجسم مي كردم.

لبخند زنان جواب داد: بده آدم احساس شو فقط در مقابل زن بروز بده.

دستامو دور گردنش حلقه كردم و گفتم: نه تنها بد نيست خيلي هم خوبه، ولي رضا همچين مي گي زنم كه انگار رسما زن و شوهريم.

دستي به موهام كشيد و گفت: رسما نه ولي شرعا چرا، حالا بيا بريم نهارمونو تا يخ نكرده بخوريم.

اين حركتش برايم تعجب آور بود، متعجب گفتم: آفرين زرنگ شدي و غذا پختي.

خنديد و گفت: نه بابا، زنگ زدم از رستوران آوردند. بقول اميد من از اين زحمتها به خودم نمي دم و اگه خيلي گرسنه باشم از كنسرو استفاده مي كنم در غير اين صورت منتظر اميد مي شم تا غذايي آماده كنه.

-         راستي اميد كي مي آيد. تو ديديش؟

-         نه، روز قبل از آمدن رفته بود، يكشنبه هم بر ميگرده.

بعد از خوردن نهار، بالشتي آورد و گفت: ياسي، ناراحت نمي شي اگه دراز بكشم، آخه تا صبح سرپا بودم و يه لحظه هم چشم روي هم نگذاشتم.

لبخندي زدم و گفتم: نه، چرا ناراحت بشم، مي دونم خسته اي.

دراز كشيد و گفت: از ديروز عصر كه به بيمارستان رفته بودم بخاطر سيزده بدر يه بند مريض تصادفي مي آوردند، فرصت يه لحظه استراحت رو هم نداشتيم. روز بدي بود هم خسته كننده و هم ناراحت كننده، چون بين شون مرده هم داشتيم. باور كن همه هوش و حواسم پيش شما بود خيلي نگرانتون بودم، وقتي تو زنگ زدي نفس راحتي كشيدم.

به زور چشماشو باز نگه داشته بو د و براي همين همانطور كه حرف ميزديم خوابش برد. رفتم و پتويي آورده و رويش كشيدم، خودمم كنارش دراز كشيده و خوابيدم. تا اينكه گرمي دستي رو روي صورتم حس كردم. وقتي چشمامو باز كردم ديدم رضا در حاليكه به صورتم خيره شده نوازشم مي كند،‌به رويش لبخند زدم كه اون هم لبخندي زد و گفت: چقدر خوب مي شد هر وقت چشمامو باز مي كردم تو رو هم كنار خودم مي ديدم. اول فكر كردم خواب مي بينم ولي يكدفعه يادم افتاد نه، توي بيداري تو پيشم بودي.

-         خوب خودت نمي خواي كه...

به ميان حرفم دويد و گفت: نه به خدا خيلي دلم مي خواد كه زودتر با هم ازدواج كنيم ولي چون ميدونم اينطوري نه مي تونم به زندگي برسم نه به درسم. تو دوست داري روزهاي اول زندگيمون بزنيم تو سر و كله هم بجاي اينكه خوش باشيم.

-         نه دوست ندارم.

-         پس يكسال به من فرصت بده. ياسي؟

-         جانم.

-         فردا هم مي آيي؟

به چشماي با محبتش چشم دوختم. به خيال اينكه ناراحت شدم دستپاچه شده و گفت:

-    مي دونم ميگي عجب آدم روداري هستم ولي به جان ياسي فقط مي خوام اين دو روز كه فرصت هست با هم باشيم. از روز شنبه هفته اي دو روز اين فرصت برام پيش مي آيد تازه اميد هم هست كه يه مزاحم سمج، پيش اون كه نمي تونم راحت باشم، حالا چي مي گي؟

براي اينكه سر به سرش بذارم با اخم جواب دادم: باي حدس مي زدم از اعتماد من نسبت به خودت سوء استفاده مي كني، حالا تو دلت مي خندي چقدر راحت سرش كلاه گذاشتم و خرش كردم.

با چشماي گشاد شده بلند شد  و نشست و در حاليكه سرش رو به چپ و راست تكان مي داد گفت: به جان ياسي،‌ نه من همچين فكري مي كنم و نه همچين خيالي تو سرم دارم. اگه امروز گفتم بيايي خونه فقط بخاطر اينكه خيلي خسته بودم و حوصله بيرون رفتن و نشسن رو نداشتم، به جان عزيز اگه بهت دروغ بگم. از اين به بعد بيرون همديگر رو مي بينيم.

با عصبانيت تصنعي با دست به صورتش اشاره كردم و گفتم: بيار جلو.

صورتشو معصومانه جلو آورد و گفت: اگه ميخواي بزني تو گوشم بزن ولي براي هميشه قهر نكن، چون طاقت از دست دادنت رو ندارم يعني اولين و آخرين دختري هستي كه مهرت به دلم نشسته.

صورتم را جلو بردم و آرام در گوشش زمزمه كردم:‌ چون پسر پاك و خوبي هستي و من به صداقتت ايمان دارم با كمال ميل فردا هم مي آم. ولي از روز شنبه بگو چه خاكي تو سرم بكنم.

چشماش برقي زد و نفس بلندي كشيد و گفت: ياسي، نصف جونم كردي.

خنده اي كردم و گفتم: قربونت برم فقط خواستم سر به سرت بذارم.

دستش را، روي قلبش گذاشت و گفت: ديگه از اين شوخيها نكن، قلب من طاقت اين حرفها رو نداره حتي به شوخي، فهميدي.

-         چشم.

بوسه اي بر چشام زد و گفت: قربون چشمات، حالا بگو ببينم روز شنبه قراره چه اتفاقي بيفته؟

-         مژگان رو چيكار كنم. من نمي تونم فيلم بازي كنم و زود همه چيزو بروز مي دم.

خنديد و گفت: مي دونم براي همين تصميم گرفتم خودم باهاش صحبت كنم.

تا حدي خيالم از بابت مژگان راحت شد چرا كه رضا بهتر از من مي تونست با مژگان حرف بزنه تا زياد ناراحت نشه.

روز بعد زودتر از خواب بيدار شده و پيش رضا رفتم و تا قبل از ظهر به خونه برگشتم چون قرار بود به ديدن مامان بزرگ اينا كه نيمه شب از سوريه برگشته بودند، بريمو

روز شنبه شارژ و سرحال به سر كار رفتم. دقايقي بعد از من، مژگان هم آمد. سلام و عليكي كوتاه كرده و به اتاق خودمان رفتيم. چون روز اول بود كار چنداني نداشتيم، بعد از چند دقيقه مژگان پيشم آمد و روي صندلي نشست. با ديدنش بي اختاير به ياد رضا و روزهايي كه باهم پشت سر گذاشته بوديم افتادم. در فكر بودم كه مژگان دهان باز كرد وگفت: ياسي، از رضا خبر نداري؟

مثل دزدان لحظه اي هول كردم ولي زود به خودم مسلط شده و به دروغ گفتم: نه، چطور مگه؟

با ناراحتي جواب داد: آخه ديروز بعدازظهر هر چي زنگ زدم جواب نداد.

خيلي عادي جواب دادم: شايد هنوز نيومده و جايي بوده كه نمي تونسته حرف بزنه.

چشماشو ريز كرد و در حاليكه فكر مي كرد گفت: نه بابا، فكر نمي كنم مشهد باشه، چون آخرين باري كه باهاش حرف زدم، همون روزي بود كه تو پيشم بودي، گفت كه هفته آينده مي رم تهران.

با يادآوري اون روز لحظه اي از رفتار خودم شرمنده شدم ولي خودم به خودم دلداري داده و گفتم: تو چه گناهي داري چرا بايد خجالت بكشي  مگه تو رضا رو به زور و نامردي از چنگش درآوردي. رضا با ميل خودش اومده دنبالت، تازه بين اونها كه رابطه اي نبوده.

همان لحظه مژگان موبايلش رو از توي جيبش در آورد و شماره اي گرفت. حدس زدم به رضا زنگ مي زنه،‌ وقتي با هيجان گفت: سلام رضا، تو كجايي؟

حدسم به يقين تبديل شد. نمي دونم رضا چي گفت كه مژگان پكر گفت: پس مزاحمت نمي شم.

-         باشه ، بعدا تماس مي گيرم.

وقتي ارتباطش رو قطع كرد فورا پرسيدم: كجا بود، پس چرا حرف نزدي؟

ناراحت جواب داد: بيمارستان بود گفت دستش بنده و بعدا تماس بگيرم.

از اينكه رضا، مژگان رو دست به سر كرده بود خوشحال شدم. مژگان چند لحظه اي پيشم نشست و سپس به اتاق خودش رفت. بعد از رفتنش فورا به رضا SMS زدم و پرسيدم:

-         جدي جدي دستت بنده؟

كه جواب داد: نه، حدس زدم كه باهم باشين براي همين گفتم دستم بنده.

متوجه نشدم قصد شوخي داره  و فورا شماره اش رو گرفتم وقتي جواب داد مي خنديد. قبل از اينكه من حرفي بزنم خنده كنان گفت:

-    ياسي جون، مي دونستم خيلي حسودي و حتما زنگ مي زني. اينطوري خواستم يه كمي سر به سرت بذارم و صداتو بشنوم.

همان لحظه آقاي عطايي به داخل آمد براي همين آهسته گفتم: رضا تو هم خيلي لوسي، يه لحظه جوش آوردم.

خنده كنان جواب داد: دختر بچه ها اينطورين، زود باور و زودرنج. آخه عزيزم، اگه مي خواستم تو نفهمي چرا ديگه بهت مي گفتم.

فورا ادامه داد: ياسي كار نداري، دارن پيجم مي كنن.

-         نه خداحافظ.

بعد از قطع كردن تلفن در دلم از اينكه خدا پسري مثل رضا رو سرراهم قرار داده بود خدا رو شاكر شدم. چرا كه احساس مي كردم زندگيم در حال تغيير و تحول ، درست مثل طبيعت كه بعد از گذراندن زمستاني سخت و بي جان، جاني دوباره گرفته و در حال شكوفا شدن بود.

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

ياد اون روزها باز حالمو دگرگون كرد، از روزي صندلي بلند شده و به هال رفتم. همينطور كه در طول اتاق راه مي رفتم چشمم به عكسي كه داخل اتاق خواب بود افتاد، عكس عروسي خواهر و شوهر خواهرش بود. محو تماشايش بودم كه دستهاي رضا رو، روي شانه هايم حس كردم گفت: خواهرم خوشگله.

به طرفش برگشتمو به چشماش خيره شدم و گفتم: آره مثل برادرش خوشگله، تازه عروسي كردن؟

-         سه سالي مي شه، احمد دوست و همكلاسيم بود.

-         بچه ندارن.

-         هنوز نه.

-         حتما مثل من بچه دوست نيستن.

-    نمي دونم ،‌چون تا بحال در اين مورد با پيماه كه خيلي صميمي و راحت هستيم حرفي نزدم، ولي خانم خانما بايد خدمتتون عرض كنم من عاشق بچه هستم و خوشم نمي آيد چند سالي بعد از ازدواجمون بچه دار بشيم، فهميدي؟

خنده ام گرفت، در حاليكه مي خنديدم گفتم: رضا جون، خوب نيست روز اول دعوا كنيم تا اون موقع خيلي فرصت داريم و به وقتش موهاي همديگر مي كنيم. ولي اگه امكان داره و دوست داشته باشي آلبومشون رو بهم نشون بده، مي خوام عكسهاي بقيه خونواده تو ببينم.

صورتمو نوازش كرد و گفت: بذار اول پيدا كنم بعد ببينم دوس دارم يا نه.

بعد از كمي گشتن آلبومها را پيدا كرد، يكي يكي خواهرهاشو و برادرهاشو... نشان مي داد، همه خانمهاي فاميلشان با حجاب بودند. بعد از ديدن عكسها گفتم: رضا فكر نمي كنم خانواده ات منو قبول كنن. اونا با حجاب و مومن هستن و اگه منو با اين شكل و شمايل ببينن تو رو هم با اردنگي مي اندازن بيرون.

رضا دست نوازشي بر سرم كشيد و گفت: نگران نباش،‌من تا سال ديگه كه درسم تموم بشه در مورد تو حرفي بهشون نمي زنم چون تا عزيز منو به حجله نفرسته دست از سرم بر نمي داره، اگه تا به الان هم مجرد موندم بخاطر اينكه هر دختري كه پيدا كرده يك عيب و ايرادي روش گذاشتم و قبول نكردم.

نمي دونم نگاهم چطوري بود كه لبخند زنان گفت: اونجوري نگام نكن منظور ديگه اي ندارم. با ازدواجمون سرم گرم مي شه و نمي تونم زود تخصص بگيرم و من دوست ندارم يه دكتر عمومي باشم. پس تو اين يكسال تو هم همرنگ اونا مي شي.

همان لحظه تلفنم زنگ زد، قبل از اينكه جواب بدهم رضا گفت: هر كيه خيلي خوش شانسه كه تونسته با وضع خراب آنتن ها باهات تماس بگيره.

دوتايي به شماره نگاه كرديم اميد پشت خط بود ، رضا فورا گفت:

-         ياسي، بزن اسپيكر ببينم چي مي گه؟

روشن كردم و گفتم: سلام اميد خان، حال و احوال چطوره؟

-         سلام از ماست ياسمن خانم، تو چطوري؟ روزگار بر وفق مراده.

با ناراحتي تصنعي جواب دادم: تو كه مي دوني پس چرا دست روي دلم مي ذاري و مي پرسي؟

اميد خنده اي كرد و گفت: ياسي، رضا هنوز بي خيال نشده. از وقتي كه رفته هر روز بهم زنگ مي زد و مي گفت چه خبر، چه خبر، آخرين بار دو روز پيش بود كه زنگ زد، تا گفت چه خبر؟

با عصبانيت جواب دادم:

-         آقا جان مگه من خبرنگار ايرنا هستم، برو روزنامه بخر ببين چه خبره.

تا اينو گفت رضا به حرف اومد و گفت: تو غلط كردي،‌اگه بيام تهران فاتحه ات خوندست.

اميد با شنيدن صداي رضا ، هرهر خنديد و گفت: بالاخره موفق شدي، فهميدي چه خبره، روزنامه خريدي، پس زنده اي، ولي من خيلي نگرانت بودم.

فورا پرسيدم: چرا؟

اميد: دور روزه ازش خبري نبود فكر كردم بعد از خوندن روزنامه حوادث و فهميدن وقايع روز خودشو نابود كرده. حالا شما كجايين؟

رضا: خونه پيمانه اينا.

اميد كه خيلي بي حيا بود گفت: به به،‌به سلامتي رفتين ماه عسل.

از خجالت صورتم داغ شد. رضا نگاهي به صورتم انداخت و گوشي را از دستم گرفت و گفت: بده من اين خيلي بي حياست، اگه بذاري همينطور ادامه ميده.

رضا چند ثانيه اي با اميد حرف زد و سپس تلفن را قطع كرد و گفت:

-    اگه اين حرفها و كارهاي اميد نبود نمي تونستم تو تهران دوام بيارم. من كم حرف، اميد پرچونه. اول يه خونه ديگه اي گرفته بودم، صابخونه اش يه زن تقريبا چهل ساله مطلقه بود كه رفتار و حركاتش منو عذاب مي داد. وقتي اميد فهميد ازم خواست خونه رو تحويل بدم و با هم زندگي كنيم، خدايي خيلي هم مراعات حالمو مي كنه.

رضا كه در همه حال حواسش به زمان بود نگاهي به ساعت كرد و گفت: ياسي ديرت نشه.

با ديدن عقربه هاي ساعت كه يك و نيم بعدازظهر را نشون مي داد، آه از نهادم برآمد. بي حوصله بلند شدم و گفتم: چرا بايد برگردم، اَه.

رضا در آغوشم گرفت و گفت: اينطوري نكن رفتن براي من هم سخته، ولي تا چشماتو رو هم بذاري اين ده روز هم تموم شده و اومدي تهران.

بي اختيار اشكم سرازير شد و گفتم: وقتي با تو هستم و تو كنارمي احساس آرامش مي كنم، آرامشي كه هيچوقت نداشتم. باور كن از ديروز همه اش فكر مي كنم خوابم و اينها همه اش روياست وقتي از خواب بيدار بشم همه چيز هم تموم ميشه.

صورتمو ميان دستاش گرفت و چشمامو بوسيد و گفت: هيچوقت گريه نكن من تحمل ديدن اشكاتو ندارم، دوست دارم دريا هميشه آبي و آروم باشه. نمي خوايم كه براي هميشه از هم جدا بشيم. همه اش چند روزه، پس قول بده اين چند روز كاري نكني كه هم براي خودت هم براي مامان زهرمار بشه. قول مي دي؟

با تمام وجود عطر تنش رو توي ريه هام پر كردم، تا ذخيره روزهاي تنهايي ام باشه و بالاجبار ازش جدا شدم و به ويلا رفتم. وقتي رسيدم داشتند نهار مي خوردند، بي حوصله سر سفره نشستم كه سامان ريشخند زنان گفت: انگار امروز بهت خوش نگذشته.

بدون اينكه سرمو بلند كنم جواب دادم: چرا خيلي هم خوش گذشت.

سامان: پس چرا اخمهات تو همه.

-         سرم درد مي كنه.

چون اشتهايم كور شده بود با غذا بازي مي كردم، بعد از نهار به بهانه خواب به اتاق رفتم و زير پتو هاي هاي گريه كردم و همانطور هم خوابم برد. وقتي بيدار شدم هوا رو به غروب بود. با تظاهر به شادي پيش بقيه رفتم و از پگاه و سامان خواستم به لب ساحل بريم. روزهاي باقي مانده تعطيلات رو بدون اينكه با رضا تماسي داشته باشم هر طوري بود سپري كردم . براي اينكه ديگران به درون آشفته و زارم پي نبرند در ظاهر مي گفتم و مي خنديدم ولي تمام فكر و ذكرم پيش رضا بود. روز سيزده بدر به سمت تهران حركت كرديم با اينكه صبح زود راه افتاده بوديم ولي با ترافيك سنگين جاده، شب ساعت ده به تهران رسيديم. با اينكه خسته بودم ولي فورا با رضا تماس گرفتم، بعد از سلام و احوالپرسي پرسيد: تهراني؟

-         آره، تو كجايي؟

آهي كشيد و گفت: بيمارستان، ياسي فردا مي توني بيايي ببينمت.

لحظه اي فكر كردم و گفتم: فردا پنجشنبه است و فكر نمي كنم كسي بره سركار و همه از روز شنبه مي رن. آره مي آم.

-         من فردا از صبح خونه ام هر وقت تونستي بيا، بي صبرانه منتظرتم. خيلي دلم برات تنگ شده.

-         من هم همينطور ،‌فردا مي بينمت، خداحافظ تا فردا.

-         خداحافظ عزيزم.

وقتي سر جايم دراز كشيدم با ياد و فكر رضا به خواب رفتم. روز بعد با نفسهاي نيلوفر كه به صورتم مي خورد چشم باز كردم و ديدم كنارم دراز كشيده و به صورتم فوت مي كند، تا چشمامو باز كردم خنديد و گفت:

ياسي، فكر كردي باد پنكه ست.

محكم بغلش كردم و گفتم: تو چقدر شيطون و شيريني، فسقلي من. شروع كردم به شوخي كردن و كشتي گرفتن، كمي كه با هم بازي كرديم بلند شده  و پيش مامان رفتيم. بعد از جمع كردن ميز،‌چون مي دونستم رضا صبح خسته و بي خواب از بيمارستان برگشته دلم نيامد مزاحم استراحتش بشوم. براي همين به كمكم مامان رفته  و در گردگيري و تميز كردن خونه كمكش كردم. نزديك ظهر نيلوفر فرياد زنان گفت:

ياسي، ياسي، تلفنت زنگ مي زنه.

فورا به اتاقم دويدم و با ديدن شماره رضا، سريع روشنش كردم و گفتم: سلام رضا، تويي مگه نخوابيدي؟

سلامي كرد و گفت: نه خانم منتظر سركار هستم.

با ناراحتي گفتم: ببخشيد، من گفتم تا صبح بيدار ودي و الان خوابيدي براي همين نخواستم مزاحم استراحتت بشم.

- چه استراحتي، چه خوابي، مگه مي تونستم بدون ديدن تو راحت بگيرم بخوابم،‌بعد از چند روز مي خوام روي ماهت رو ببينم. الان نمي توني بيايي. هيچ بهانه اي براي اومدن پيدا نمي كني بايد تا بعدازظهر منتظر بمونم؟

خنديدم و گفتم: نه ، تا بعدازظهر منتظر نمون. الان هر طوري شده به بهانه اي مي آم پيشت.

در دلم گفتم نيازي به بهانه نيست چون مامان مي دونه.

بعد از خداحافظي پيش مامان رفتم و گفتم: مامان،‌ رضا بود مي خواست با هم باشيم ، برم؟

مامان نگاهي به صورتم كرد و گفت: مي خواي بري خونش؟

به دروغ گفتم: نه بابا، مي خوايم بريم بيرون، حالا برم يا نه؟

مامان ابرويي بالا انداخت و گفت: چه دختر خوبي شدي بدون اجازه من نمي توني بري بيرون، نه برو فقط خونه اش نرو.

چشمي گفتم و به اتاقم رفتم و تند تند حاضر شدم، بعد از خداحافظي از مامان به سمت در مي رفتم كه مامان پرسيد: مگه ماشين رو نمي بري؟

جواب دادم: نه، رضا خودش ماشين داره ديگه.

خيال كرد رضا سركوچه منتظرم فورا بيرون رفته و از سر خيابان تاكسي گرفته و به خونه رضا رفتم.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

 بچه ها قبل از اینکه ادم ه داستان بخونید: میشه یه فاتح ه برام بخونید فاتحه برای پرستویی که تا اومد پرواز یاد بگیر بالش شکست و مرد من مردم برای همه کسانی که منو میشناسن به هر چیزی که بهش اعتقاد دارید قسم میدم یه فاتحه بخونید و اگه منم نباشم دوستم ادامه این کار تایپ انجام میده حالا ادامه داستان:

 

قبل از اينكه به داخل بروم برخلاف ميل باطني ام حلقه رو از دستم بيرون آوردم و داخل كيفم گذاشتم سپس به داخل رفتم. اونقدر سر كيف بودم كه دلم مي خواست از خوشحالي بال درآورده و پرواز كنم. با صداي بلند گفتم: سلام بر همگي.

همه نگاهها به طرفم برگشت و جواب سلامم را دادند، سوت زنان مانتو رو از تنم بيرون‌ آوردم و كنار پگاه نشستم كه خاله گفت: ياسي، انگار خيلي بهت خوش گذشته و كبكت خروس مي خونه.

مامان كه مي دونست به خاطر رضا از مژگان دلگير هستم موشكافانه به صورتم دقيق شد، لبخندي به رويش زدم و گفتم: خيلي، اونقدر خوش گذشته كه به زور اومدم و اگه موبايلا، آنتن مي دادن حتما شب رو هم مي موندم.

مامان پوزخندي زد و گفت: خوش به حالت كه دوست به اين خوبي داري.

خنده اي كردم و گفتم: واقعا شانس آوردم، خدا قسمت هر كسي نمي كنه.

تا موقع خواب مامان مجال سين جيم كردن رو پيدا نكرد. وقتي براي خواب به اتاقش رفت صدام كرد، وقتي پيشش رفتم فورا پرسيد: چي شده كه اينقدر شاد و شنگولي، مطمئنم به خاطر مژگان نيست و اتفاق ديگه اي افتاده؟

همه چيز رو برايش تعريف كردم، وقتي حرفهام تمام شد بغلش كردم و بوسيدمش و گفتم:

-         مامان نميدوني چقدر خوشحالم، دلم مي خواد داد بزنم.

مامان هم منو بوسيد و دستي بر سرم كشيد و گفت: من هم خوشحالم، رضا پسر خوبيه. اميدوارم كه باهم خوشبخت بشين.

لبخند زنان گفتم: مامان هنوز رضا خواستگاري نكرده كه مي گين با هم خوشبخت بشين.

خودت خوب مي دوني كه رضا از اون پسرا نيست كه براي خوشگذروني بخواد با تو حرف بزنه.

-         نه رضا همچين پسري نيست. مامان، من صبح چطوري برم ببينمش.

-         نمي دونم، تو كه خوب بلدي چطوري و چه جوري در بري مثل هميشه بهانه اي براي رفتن بيار.

-         پس مي گم با مژگان قراره بريم خريد كنيم، وسايل چوبي و از اين جور چيزها بخريم.

وقتي به اتاق خودمون رفتم سپيده خواب بود ولي پگاه بي صبرانه منتظرم بود. به محض اينكه سر جايم دراز كشيدم پگاه گفت: زود بگو ببينم با رضا حرف زدي كه اينقدر كيفت كوكه.

عشوه اي آمدم و گفتم: نه عزيزم، اومده اينجا.

پگاه با چشماي از حدقه در آمده پرسيد: اومده بود اينجا، دروغ مي گي.

اونچه رو اتفاق افتاده بود برايش تعريف كردم، بعد از تمام شدن حرفهام گفت: ياسي، خاله هم مي دونه؟ براي همين صدات كرد؟

-         آره بهش گفتم.

-         واي خجالت نكشيدي.

بر سرش كوبيدم و گفتم: خنگ خدا، با سانسور براش گفتم، زشت نبود بگم مامان جان پريدم و بغلش كردم. تو هم چيزا مي گي ها . حالا بخواب كه صبح خواب نمونم.

صبح چون ساعت موبايلم رو كوك كرده بودم زودتر از روزهاي قبل بيدار شدم. مامان اينا مشغول آماده كردن وسايل صبحانه بودند. زندايي به محض اينكه چشمش بهم افتاد گفت: ياسي خير باش، چه عجب تو قبل از اينكه يكي بيدارت كنه بيدار شدي، خبريه؟

خيلي عادي جواب دادم: نه خبري نيست. خيلي وقته بيدارم، نمي دونم چرا خوابم پريده؟

بعد از چيدن سفره، همگي دور سفره نشستيم. همينطور كه مشغول خوردن صبحانه بوديم رو به مامان گفتم: مامان، با مژگان قرار گذاشتيم بريم اين مغازه هاي وسايل چوبي و يه مقدار خريد كنيم، مي خواد سوغاتي بخره.

مامان سري تكان داد و گفت: باشه.

پگاه زيرچشمي نگاهم كرد و ريزريز خنديد. ساعت 5/96 بود كه آماده شده و از ويلا بيرون اومدم، لحظه اي احساس كردم سامان تعقيبم مي كند،‌ به محض اينكه از شهرك بيرون آمدم به سمت خزر شهر پيچيدم. توي محمود آباد ترافيك بود و كمي با هم فاصله داشتيمم سر بريدگي فورا به سمت نوشهر پيچيدم و پا روي گاز گذاشتم تا هر چه زودتر از شهر خارج شده و از شر سامان خلاص بشوم. وقتي به منازل سازماني آموزش و پرورش رسيدم، نفس راحتي كشيدم و خدا رو شكر كردم. نگهبان به محض ديدنم، نگاهي كرد و گفت: خانم دكتر شماييد،‌ بفرماييد داخل.

از شنيدن اين جرف قند تو دلم آب شد، براي همين انعامي به پيرمرد دادم و گفتم: عمو سال نو مبارك باشه.

پيرمرد بيچترخ با اينكه برق رضايت از چشماش پيدا بود ولي قبول نكرد و گفت: نه خانم جان، آقاي دكتر ما رو هميشه شرمنده مي كنه، شما ديگه زحمت نكشيد.

چند باري اصرار كردم گرفت و خيلي هم دعايم كرد. وقتي جلوي درب رسيدم، از خوشحالي روي پايم بند نبودم. فورا زنگ رو فشار دادم،‌ چند دقيقه اي طول كشيد تا درب را به رويم باز كرد. با ديدن قيافه خواب آلودش خودمو لوس كردم و گفتم: اي واي خواب بودي ببخشيد، پس من هم ديگه...

اجازه  نداد بقيه حرفمو بزنم، خميازه كشان دستمو گرفت و به داخل كشيد و گفت: خودتو لوس نكن، انگار من بخاطر سركار شب رو موندم. بشين تا من دست و صورتمو بشورم.

به سمت دستشويي مي رفت كه برگشت و گفت: ياسي، خواهشا زير كتري رو روشن كن.

با اوپن بودن آشپزخانه نيازي به گشتن و سرك كشيدن به گوشه و كنار خانه نبود، زير كتري رو روشن كردم و بعد نگاهي به يخچال انداختم و با ديدن تخم مرغهاي محلي چندتايي بيرون آورده و نيمرو درست كردم. وقتي رضا آمد نگاهي كرد و گفت:

-    دستت درد نكنه، عجب صبحانه اي آماده كردي. بايد اعتراف كنم وجود زن يه نعمته، مخصوصا براي آدم تنبلي مثل من كه حوصله همين نيمرو درست كردن رو هم ندارم.

اخم تصنعي كرده و گفتم: پس زن رو بخاطر آشپزي كردن دوستش داري.

دستمو گرفت و كنار خودش نشوند و گفت: نه، بخاطر زود قهركردناش و دريا بودنش دوست دارم.

به چشماش خيره شدم و پرسيدم: چرا هر وقت منو مي بيني از دريا حرف مي زني، منظورت چيه؟

به چشمام اشاره كرد و گفت: براي اينكه مثل دريا مي مونه، وقتي نگاش مي كنم انگار روبروي دريا ايستادم.

خنده كنان جواب دادم: من هم گفته بودم كه مواظب باش موجهاي دريا غرقت نكنه، حالا هم راه فراري نداري.

دست در گردنم انداخت و گفت: من هم خيال فرار ندارم و با جان و دل دوست دارم تا آخر عمرم توش غرق بشم و بمونم.

سرخوش و مستانه خنده اي از ته دل كردم، بعد ازخوردن صبحانه رضا گفت: الان تندي آماده مي شم و مي ريم ساخل.

دستپاچه گفتم: نه نه، چون صبحي كه داشتم مي اومدم اينجا سامان تعقيبم مي كرد.

با اخم پرسيد: سامان كيه؟

از حسادتش خنده ام گرفت و در حاليكه مي خنديدم گفتم: چيه حسوديت شد، تازه به درد من مبتلا شدي . سامان پسرداييمه، چند وقت پيش ازم خواستگاري كرده بود كه جواب رد دادم. خيال ميكنه پاي كس ديگه تي در ميونه.

اخمهاشو باز كرد و لبخند زنان گفت: مگه غير از اينه، يعني دوستم نداري.

صورتم رو جلو بردم و گفتم: چرا ولي اون موقع كه اون خواستگاري كرد، هيچ علاقه اي به تو نداشتم و تازه باهات آشنا شده بودم، دقيقا جمعه اي بود كه براي گردش به آبعلي رفته بوديم.

با يادآوري اون روز، صورت رضا غمگين شد و گفت: يكي از بدترين روزهاي عمرم بود، چون اونقدر عاجز و درمانده بودم كه نمي دونستم چيكار بايد بكنم. دنبال راه چاره اي بودم كه بتونم بهت كمك كنم براي همين خواستم كه همراهم ه كوه بيايي.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

جلوي شومينه دراز كشيديم كه گفت: اگه بگم اين هفته خواب برام حروم شده بود، باور نمي كني. اونقدر از دوريت، از قهر كردنت كلافه بودم كه حد نداشت، نمي دونستم دليل كلافه گي و سردرگميم چيه. وقتي فهميدم كه عيد شده بود و بهت دسترسي نداشتم، براي همين هر روز به مژگان زنگ مي زدم . بين حرفامون، حال تو رو جويا مي شدم. پريروز وقتي بهم گفت كه امروز مي ري پيشش ديگه نتونستم طاقت بيارم براي همين ديشب راه افتادم كه بيام و ببينمت و باهات حرف بزنم. نمي دونستم چطوري بهت بگم ازم نارحت نشي كه عجول بودنت اين دفعه كار منو هم آسون كرد.

به پهلو غلتيدم و گفتم: رضا.

با حالتي خاص لبخند زنان گفت: جان دلم.

تن صدايش چنان حالمو دگرگون كرد كه فراموشم شد چه مي خواستم بگويم. در حاليكه با موهام بازي مي كرد گفت: چي مي خواستي بگي خانمم.

صورتمو به طرف صورتش چرخوندم و به چشماش خيره شدم. لذت بخش ترين لحظات عمر بود چون تنها مردي بود كه ازش گريزان نبودم و در كنارش به آرامش رسيده بودم. يه لحظه با خودم گفتم: نكنه با مژگان هم همچين روزهايي رو گذرونده باشه كه اون همه با اطمينان در مورد عشق رضا نسبت به خودش حرف مي زد،‌مثل جن زده ها بلند شدم و نشستم و اونقدر حركتم غيرعدي بود كه رضا فورا گفت: بسم الله ياسي چي شد، چرا اينجوري نگام مي كني؟

با حالت عصبي پرسيدم: رضا با مژگان هم اين كارا رو كردي. اين حرفها رو توي گوش اون هم زمزمه كردي.

اون هم بلند شد و نشست و با چشماي گشاد شده گفت : ياسي، حالت خوبه، اين حرفها چيه مي گي؟ اصلا ببينم رو چه حسابي اون شب هم گفتي كه من، مژگان رو دوست دارم.

-    مگه تو نگفتي كه نمي خواي مژگان ناراحت بشه. اگه هيچ رابطه اي بين شما نيست پس چرا همش به خونهش مي رفتي هان؟ اگه من كج خيالم، اميد هم كج خياله، يا خود مژگان از عشق تو نسبت به خودش اونقدر مطمئنه كه چند ساعت پيش بود كه مي گفت همين روزا براش اعتراف مي كني كه چقدر دوستش داري.

رضا دستاشو لاي موهاش برد و به فكر فرو رفت. سكوت اون، منو به ترديد انداخت و با خودم گفتم: نكنه قصد داره با احساس من بازي كنه. رضا با كلافگي بلند شده و در طول اتاق قدم زد، سپس آمد و باز روبرويم نشست و گفت: با اينكه دوست ندارم اسرار مريض هامو پيش ديگران فاش كنم ولي چاره اي غير از اين ندارم البته بايد قول بدي كه حرفي در اين مورد به مژگان نزني، باشه.

سرمو تكان دادم كه گفت: تو ميدونستي برادر مژگان از مواد استفاده مي كنه.

جا خوردم و سرمو تكان دادم و متعجب به دهانش چشم دوختم، ادامه داد: فكر مي كردم حرفي بهت نزنه چون نمي خواستش كسي چيزي بدونه براي همين تو خونه مي خواستن تركش بدن.

نزديك يك سال بود كه برادرش از مواد استفاده مي كرده براي همين با خانمش اختلاف پيدا كرده بودن، در واقع خانمش مي خواست از مهديار جدا بشه. وقتي خانواده مژگان مي فهمن براي اينكه مانع جدايي شون بشن قول مي دن هر طوري شده به خاطر روژان تركش بدن، همون روزهاي اول آشناييمون بود كه اين اتفاق افتاده بود و مژگان موضوع رو با من در ميون گذاشت. و ازم خواست كمكشون كنم. دليل رفت و آمد من به خونه اون بخاطر اين بود. در مورد اون جمعه لعنتي كه مريض بودم، منظور من اين بود كه اگه مژان مي فهميد اميد به تو راستش رو گفته خوب مسلما ناراحت مي شد كه اميد چه دشمني باهاش داشته كه بهش دروغ گفته. ولي تو مجال توجيح حرفمو ندادي و در رفتي.

خنده اي كردم و گفتم: مگه كش تنبونم.

دستامو تو دستش گرفت و لبخند زنان گفت: چه خوب حرفهاشو ياد گرفتي، ولي صبر كن يه بلايي سرش بيارم كه مسخره بازي يادش بره. كش تنبوني بهش نشون بدم كه حظ كنه.

-         مي خواي چيكارش كني.

رضا گفت: بگم كه بري بهش بگي، نه عزيزم، به موقعش مي فهمي. از همه گندكارياش خبر دارم. ياسي؟

-         جانم.

دستي بر سرم كشيد و گفت: من هر چي فكر مي كنم عقلم به جايي قد نمي ده، چون من كاري نكردم كه مژگان بخواد فكر كنه كه من اونو دوست دارم. قبول دارم خيلي گرم باهاش رفتار مي كردم ولي اين دليل نمي شه كه عاشق اون شده باشم. من چند بار هم به خود تو گفته بودم من اصلا تو قيد و بند اين حرفها نيستم، زندگي من تو درس خلاصه مي شد. من همان رفتاري رو كه با هم دانشگاهيام داشتم با شما دو تا هم سعي مي كردم داشته باشم، خودت نديدي با شيرين و بقيه چه صميميتي تو دوستي مون بود. هيچ وقت فكر نمي كردم مژگان از رفتار من سؤتعبير بكنه. من فكر مي كردم مژگان يه خانم عاقل و تجربه ديده است، نه مثل تو بچه سال.

از تعبيرش حرصم گرفت،‌ سرمو بلند كردم و گفتم: رضا؟

صورتمو بين دستاش گرفت و خنده كنان گفت: جانم.

-         خيلي لوسي.

-    ممنون يكي هم به صفاتم اضافه شد، از وقتي كه تو رو ديدم پي به ماهيتم بردم. قصاب، خودخواه، بي عاطفه، پررو، الان هم كه فهميدم لوس هستم.

خجالت كشيدم و شرمگين سرمو پايين انداختم،‌ با دست چونه مو گرفت و سرمو بالا برد و در حاليكه مي خنديد ادامه داد: همين حرفها و كارهاي بچه گانت باعث شد كه ناخودآگاه به طرفت كشيده بشم و بهت دل ببندم.

به چشماش ذل زدم و گفتم: رضا حالا كه فهميدي مژگان هم تو رو دوست داره ديگه منو محل نمي ذاري و مي ري طرف اون.

تا اينو گفتم بلندبلند خنديد و گفت: باز اعتراض كن كه بچه نيستي يعني چي مگه دوست داشتن و دل بستن الكي كه فورا نظرم عوض بشه و برم طرف مژگان، ديوونه اي، ديوونه.

و با لحني پرشور و ابراز احساسات گفت: ياسي خيلي دوست دارم. به جان عزيز كه مي خوام دنيا نباشه خيلي خيلي دوست دارم، اونقدر كه زبونم قادر به بيانش نيست و فقط خدا مي دونه كه دلم چطوري ديوونه ت شده.

آهسته جواب دادم: پس تازه شدي هم درد من، چون من هم خيلي دوست دارم.

-         ياسي به مامان گفتي چه ساعتي بر مي گردي.

اونقدر تو رويا غرق بودم كه زمان رو فراموش كرده بودم فورا به ساعتم نگاه كردم، هشت و نيم بود. نفس راحتي كشيدم و گفتم: گفتم بعد از شام، تقريبا ده و نيم بر مي گردم.

-    پس پاشو بريم شام بخوريم، من دلم بدجوري ضعف كرده، از ترس اينكه يه موقع از اونجا هم در بري نهار هم نخوردم.

دماغشو محكم فشردم و گفتم: نترس ديگه از دستت در نمي رم، حالا تا غش نكردي پاشو بريم.

باز هم به فست فود رفتيم. رضا سفارش پيتزا داد و من چون پيتزا دوست نداشتم كنتاكي سفارش دادم. بعد از خوردن شام از رستوران بيرون آمديم چون تا ساعت ده و نيم هنوز زمان باقي بود رضا آهسته و با سرعت خيلي كم رانندگي مي كرد. خنده ام گرفت، نگاهش كردم و گفتم: رضا، اگر با لاك پشت مسابقه بدي اون زودتر از تو مي رسه.

لبخندي زد و گفت: اگه لاك پشت هم حالي مثل من داشت و دلش بي قرار بود، ثانيه ها رو هم غنيمت مي شمرد.

با هر كلامي كه از دهانش خارج مي شد دلمو بيشتر مي لرزوند و زندگي رو برايم پرمعنا تر مي كرد. براي همين دلم نمي خواست ازش جدا بشم و از اين رو پرسيدم: رضا ،  الان دوباره برمي گردي مشهد؟

خميازه اي كشيد و لبخندي زد و گفت: آره، ولي با اخمي كه تو كردي رفتن برام سخته.

نگاهي به صورت خواب آلودش كردم و گفتم: ولي تو با اين وضع چطوري مي خواي رانندگي كني، رضا خواهش مي كنم امشب رو بمون و فردا برو، خواب آلود رانندگي كردن خطرناكه و من مي ترسم، نرو.

-    اگه دست خودم بود كه تا آخر هفته اينجا مي موندم ولي باور كن به زور عزيزو راضي كردم، گفتم بايد يكي از دوستامو كه مريض ببينم. مي دوني كه من زياد وقت نمي كنم به ديدنشون برم،‌ هفته ديگه هم بايد بيمارستان باشم.

-         به مامانت ،‌ عزيز مي گي؟

-         اوهوم.

-    رضا فكر نمي كنم عزيز هم راضي باشه با اين وضع رانندگي كني و خداي نكرده اتفاقي برات بيفته، خواهش مي كنم امشب رو بمون.

اونقدر گفتم كه آخر راضي شد و گفت: مي مونم ولي به يه شرطي.

-         چه شرطي، خيلي سخته.

-         نه سخت نيست، شرطم اينه كه قبل از رفتن يه سر بيايي و ببينمت.

لبخند زنان جواب دادم: اگه شرط هم نمي كردي مي اومدم،‌ چون جدا شدن از تو برام سخته.

-         چه ساعتي و از كجا مي آيي؟

-         ساعتش رو نمي دونم چون بايد بهانه اي پيدا كنم  و بيام.

-         پس تو خونه منتظرت مي مونم.

-         راستي ماشينت رو عوض كردي؟

-         نه، مگه اون روز نگفتم پرواز دارم. ماشين برادر بزرگمو قرضي البته اگه ماشيني تا به الان مونده باشه، گرفتم.

-         پس اول بريم ماشين تو رو برداريم چون تا اونجا خيلي راهه، بعد من خونه مي رم.

-         نه ديرت مي شه، خودم ماشين مي گيرم و مي رم و مي آم.

نزديك شهرك از رضا خداحافظي و جدا شدم و شاد و شنگول به ويلا رفتم.

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

كنار فروشگاه بزرگي نگه داشت، با ديدن لباسهاي داخل فروشگاه با خودم گفتم: حتما مي خواد با كمك من براش هديه بخره. من هم نگه داشتم و پياده شدم، نفس عميقي كشيدم و تصميم گرفتم بر احساسم غلبه كنم تا پي به درون آشفته و پريشانم نبره و گرنه رسوا مي شدم. بعد از قفل كردن ماشين كنارم آمد، قبل از اون گفتم: من حاضرم بريم.

شاد و سرحال بود و لبخند زنان پرسيد: كجا؟

من هم لبخند تصنعي زدم و گفتم: مگه نمي خواي براش هديه بخري.

با همان حالت جواب داد: نه، براش خريدم.

متعجب پرسيدم: پس چرا اينجا نگه داشتي.

كليد ماشين رو از دستم گرفت و گفت: برو سوار شو تا بگم.

مثل بچه هاي مطيع به حرفش گوش كردم و سوار شدم. انتظار داشتم به سمت شهرك بپيچد ولي اون دنده عقب گرفت و وارده جاده شد و به سمت محمود آباد به راه افتاد. با تعجب پرسيدم: تو كجا مي ري؟ چرا ماشينت رو اينجا نگه داشتي؟

نگاهي به صورتم كرد و گفت: ديدم انگار حالت خوب نيست براي همين نخواستم رانندگي كني، دارم مي رم نوشهر.

نگذاشتم ادامه بده و زودتر گفتم:‌ آهان داري مي ري خونه خواهرت. نكنه، خانوادت قبول نكردن، ولي چرا مي خواي منو واسطه كني.

قهقهه اي زد و گفت:‌اي اميد بي شرف،‌ خوب آمار منو به تو داده.

با چشماي گشاد شده نگاهش كردم، اين حرف از رضا بعيد بود. وقتي نگاهم رو ديد گفت:

-         اينطوري نگام نكن از حرص فحش دادم، باور كن از دستش جونم به لبم رسيده.

به سمت جاده نگاه كردم و پرسيدم: خوب نگفتي چرا مي خواي من با  خانواده ات حرف بزنم.

-         اگه يكمي تحمل كني مي فهمي فقط كافيه يه خورده حوصله به خرج بدي.

از شانسمون جاده هم خلوت بود. يك ساعتي طول كشيد تا به نوشهر برسيم و تا آنجا لام تا كام حرف نزدم چون ذهن پريشان و آشفته ام اجازه اين كارو نمي داد. دلم مي خواست هر چه زودتر مي رسيديم تا از شكنجه شدن خلاصي پيدا مي كردم. جلوي نگهباني شهرك نگه داشت و نگهبان به محض ديدنش سلامي كرد و گفت: دكتر جان بفرماييد.

و به دنبالش زنجيره رو پايين انداخت و به داخل رفتيم بعد از گذاشتن از چند لاين، جلوي يك خونه ويلايي نگه داشت و رو به من كرد و گفت:

- پياده مي شي؟

خيل ريلكس جواب دادم: اينطوري خيلي زشته،  دست خالي براي اولين بار بيام خونه خواهرت كاش سر راه گلي، شيريني مي گرفتيم.

در حاليكه لبخند مي زد جواب داد: نه چه زشتي، دفعه بعد مي گيري حالا بيا بريم تو.

جلوتر از من به راه افتاد. با ديدن دسته كليد لحظه اي ترس برم داشت ولي نه غير ممكن بود كه رضا قصد بدي داشته باشه. درب و باز كرد و گفت:

-         بفرمايي، خواهر جان.

دلم مي خواست همان لحظه با پاشنه كفشم مي كوبيدم تو سرش، با عصبانيت به داخل رفتم، هيچ كسي داخل نبود و از گرد و خاك وسايل پيدا بود چندوقتي خونه خالي بوده است. سردي هواي خونه باعث شد بلرزم، قبل از هر چيز گفتم: رضا اينجا چقدر سرده.

-         براي اينكه ده روزه شوفاژا خاموشه، الان شومينه رو روشن مي كنم.

بلافاصله شومينه را روشن كرد و گفت: بيا بشين جلوش تا گرم بشي.

نگاهي به لباسم كرد و دوباره گفت: تو اين فصل سال كي مانتو مي پوشه.

به شعله هاي آتش نگاه كردم و گفتم: اولا هوا آفتابي بود ثانيا فكر نمي كردم پدربزرگمو ببينم كه بخواد نصيحتم كنه.

لبخند زنان سرش رو تكان داد و گفت: امان از دست تو، به موقع من هم حالتو مي گيرم.

حرفش باعث ترس  و وحشتم شد ولي با اين حال خودمو دلداري مي دادم و مي گفتم رضا اهل اين حرفا نيست، بعيده قصد ديگه اي داشته باشه. وقتي با مهرباني پتويي را روي شونه هام انداخت كمي آروم شدم، درست روبرويم نشست و گفت: خوب حالا بريم سر اصل مطلب.

همانطور كه به شعله ها نگاه مي كردم گفتم: بله گوشم با شماست.

به حرف آمد و گفت: اول به صورتم نگاه بكن بعد، مي دوني كه خيلي بدم مي آد موقع خرف زدن بهم نگاه نكني.

به صورتش چشم دوختم گفت: از وقتي كه تو اون شب زنگ زدي همش فكر كردم، ديدم راست مي گي شتر سواري دلادلا نمي شه و بايد همه بفهمن كه دوستش دارم، مخصوصا خودش. حالا تو اين كارو برام مي كني، مي دونم برات زحمته ولي اين لطف رو در حق من بكن.

در حاليكه شعله هاي خشم و كينه از چشمام بيرون مي زد خيره نگاهش كردم و جواب دادم: مگه خودت زبون نداري كه ميخواي من برات دلالي كنم.

خنده اي كرد و گفت: چرا دارم ولي تو زبونشو بهتر مي فهمي، نمي خوام ناراحت بشه.

ديگه نتونستم خودمو كنترل كنم چون احساس كردم رضا از احساس كم باخبر شده و قصد تلافي و آزارمو داره، براي همين با عصبانيت فرياد زدم و گفتم: رضا از جون من چي مي خواي؟ تو با من چه مشكلي داري كه همش مي خواي اذيتم كني. مي خواي خرد شدن احساسمو ببيني، چون فهميدي، نكنه اميد ديوونه بهت گفته، آره، وگرنه دليلي نداشت تو بخواي كه من باهاش حرف بزنم حيف كه دير شناختمت، تو لايق دوست داشتن نيستي.

بلند شدم و پتو رو به صورتش پرت كردم و ادامه دادم: خاك بر سر من احمق كه دلبسته تو شدم.

پتو رو برداشته و زير سرش گذاشت و خيلي راحت دراز كشيد. به سمت درب رفتم كه گفت: باشه مي خواي بري برو، ولي بعدا اگه فهميدي كه يه قصاب، خودخواه و پرو خيلي دوست داره، پشيمون نشي چون اون موقع من قهر مي كنم و تو بايد ناز منو بكشي.

با شنيدن اين حرفها سر جايم ميخكوب شدم، نه پاي رفتن داشتم و نه روي برگشتن. همانجا ايستادم كه با آهنگي خاص صدايم كرد: ياسي.

آهنگي كه برام ناآشنا بود، به گوشهايم شك كردم كه دوباره با همان آهنگ صدايم كرد:

-         ياسي.

به سمتش برگشتم، توي نگاهش برق خاصي بودو منتظر حرف شدم، گفت: خيلي دوست دارم. يك هفته است آروم و قرار ندارم، خواب بر چشمام حروم شده تا فهميدم چه احساسي نسبت بهت دارم.

دستش رو بطرفم دراز كرد و گفت: بيا بشين كه با حرفهات منو راحت كردي چون من جرات گفتنش رو نداشتم.

كنارش رفتم و نشستم در حاليكه سرم پايين بود آهسته گفتم: يعني تو مژگان و دوست نداري؟

خنده اي كرد و گفت: سرتو بالا بيار ببينم. نه، كي اينو بهت گفته؟

صد بار بهت گفتم خيلي كج خيالي، پس بگو چرا با من قهر بودي هم اون ادا و اصولها بخاطر مژگان بود، آره.

لبخند زنان سرمو تكان دادم كه گفت: اميد خان هم در جريان بون، يعني دستتون تو يه كاسه بود، مگه دستم بهش نرسه، پس چرا نامرد به من نگفت.

-    اميد كه نمي تونست به زور وادارت كنه منو دوست داشته باشي، هم اينكه ما فكر مي كرديم تو مژگان رو دوست داري.

بلند شد و نشست و از جيب كاپشنش بسته اي كوچك دراورد و به طرفم گرفت و گفت:

-    نه نمي تونست ولي حداقل مي تونست از احساسم نسبت به مژگان باخبر بشه، اين يكي رو مي تونست. حالا اين حرفها رو ولش كن، بيا اين هم كادوي سركار كه مي خواستي براي خودت بخري.

وقتي كاغذ كادوي جعبه را باز كردم ديدم جعبه كوچك طلاست، به محض باز كردن درش چشمم به حلقه ساده نقره اي رنگ خورد. از خوشحالي دست روي شانه اش گذاشتم كه با اعتراض گفت: ياسي،‌ خواهش مي كنم من اينطوري خيل عذاب مي كشم.

شونه هامو بالا انداختم كه گفت: پس اگه من هر چي گفتم بگو قبوله.

متوجه منظورش نشدم، كلماتي رو به عربي برايم خواند و سپس گفت: اگه منو قبول داري بگو قبلتُ.

وقتي من هم تكرار كردم گفت: حالا خيالم راحت شد، چون ديگه بهم محرم شديم.

خنديدم و گفتم: بهمين راحتي ، اونوقت تو خيابون هر كي از هركي خوشش بياد اينارو مي گه و به هم محرم مي شن.

-    اونايي كه تو مي گي نيازي به محرم شدن ندارن، با هم راحت هستن. سپس حلقه رو بدستم كرد و گفت: اين هم نشونه عشقمون.

به چشماي پاك و معصومش نگاه كردم، ذره اي ريا  و نيرنگ ديده نمي شد. اون هم به چشمام خيره شد كه دلمو لرزوند، بعد دستمو گرفت و به طرف خودش كشيد و بوسه اي بر صورتم زد كه باعث شد روحم به پرواز درآيد و خستگي چند ماهه ام از تنم بيرون رود.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

صبح با سر و صداي پندار و نيلوفر چشم باز كردم ولي هر كاري مي كردم نمي توانستم از رختخواب گرم و نرم بيرون بيام. به  سمت پگاه برگشتم اون هم مثل من قصد جدا شدن نداشت. پتو را، روي سرم كشيدم تا شايد بتوانم به بقيه خوابم ادامه بدم ولي با داد و بيدادي كه اونها راه انداخته بودند امكان نداشت. به زور بلند شدم و به هال رفتم، خواب بدجوري بر چشام غلبه كرده  و قدرت باز نگه داشتنش رو نداشتم براي همين دوباره جلوي شوميه دراز كشيدم كه اينبار صداي مامان بلند شد: تنبل پاشو مگه قرار نيست بري پيش مژگان، تا تو صبحانه بخوري و آماده بشي ساعت ده شده.

با يادآوري مامان چاره اي جز بلند شدن نداشتم و براي اينكه خواب از سرم بپره به حمام رفتم. وقتي از ويلا به سمت خزرشهر به راه افتادم ساعت 20/9 دقيقه بود. با اينكه صبح بود ولي باز هم جاده ترافيك بود و يك ساعت و نيم تو راه بودم، با تابيدن آفتاب بر صورتم دوباره خوابم گرفته و به زور چشمامو باز نگه داشته بودم. وقتي به ويلاشون رسيدم مژگان با برادرزاده اش، روژان روي تاب در حياط نشسته بودند. مژگان با ديدنم بلند شد و جلو درب دويد، ماشين رو جلوي درب نگه داشته و سريع پياده شدم. دست در گردن هم انداخته و همديگر رو بوسه باران كرديم و بعد با هم به داخل رفتيم. خانم غياثي و آقاي غياثي با گشاده رويي تحويلم گرفتند و دعوت به نشستن كردند، سراغ مهديار و خانمش را گرفتم كه گفت: براي خريد به بيرون رفته اند. دقايقي نگذشته بود كه آنها هم از بيرون آمدند. مهديار از ترس بيتا و بيتا به خاطر غرور بيش از حدش به سردي سلام و احوالپرسي كردند. يك ساعتي مي شد كه دور هم نشسته بوديم كه مژگان دست مو گرفت و به حياط رفته و روي تاب نشستيم. به محض نشستن مژگان پرسيد: چه خبر،‌ چيكار مي كني با سامان.

با آوردن اسم سامان به ياد كارهايش افتادم و خنده كنان جواب دادم:

-    نمي دوني چيكار ها مي كنه، همه اش سعي مي كنه به نوعي نظرمو جلب كنه تا شايد تغيير عقيده دادم و جواب مثبت بدم.

-    آخيش طفلكي گناه داره،‌اينقدر نچزونش. من تو رو خوب مي شناسم در مقابل محبتهاي اون براش ناز مي كني و عشوه مي آيي و پدرشو در مي آري.

خنديدم و گفتم: نه بابا.

-         آره جون خودت، من تو رو مي شناسم چه تحفه اي هستي.

عمدا پرسيدم: خوب چه خبر، شما چيكار مي كنيد؟

مژگان متوجه منظورم شد و براي همين لبخندزنان جواب داد: خبر خوب،‌ هر روز بهم زنگ مي زنه. شيش روزه نديدمش، خيلي دلم براش تنگ شده.

سرش را روي شونه ام گذاشت و ادامه داد: ياسي، نمي دوني چقدر دوستش دارم.

قلبم تير كشيد ولي به روي خودم نياوردم و به حالت عادي پرسيدم: اون تو رو چقدر دوست داره.

-    از رفتارش مي شه گفت خيلي، ولي هيچ وقت به زبون نياورده البته فكر مي كنم همين روزا اعتراف كنه، با بي صبري منتظر اون روزم.

-         انشاءالله به زودي شيريني عروسي تو نو مي خوريم.

همان لحظه خانم غياثي صدا كرد و گفت: مژگان، تلفن.

مژگان با شنيدن اين حرف با خوشحالي وصف ناپذيري فورا بلند شد و گفت: حتما رضاست.

بعد از رفتن مژگان بلند شدم و سست و بيحال، سلانه سلانه به داخل رفتم. از برق چشماي مژگان فهميدم رضا پشت خطِ، عاشقانه گرم صحبت بود. با دلي آكنده از درد روبرويش نشسته و محو حرفهايش شدم، حسادتم برانگيخته شده بود. از حرص ناخنهايم را در گوشتم فرو كرده بودم تا شايد كمي آرام بگيرم، دلم مي خواست مي تونستم همان لحظه از آنجا فرار كنم و شاهد خوش و بش كردنشان نباشم. اونقدر غرق حرفهايشان بودم كه حواسم ديگر به هيچ چيز و هيچ كس نبودو اگه مژگان با صداي بلند صدام نمي كرد ساعتها در همان حال مي ماندم، چشم به دهانش دوختم كه گفت:

-         ياسي، رضا مي خواد باهات حرف بزنه.

براي اينكه مژگان شاهد شكستم نباشه با اكراه از جايم بلند شدم ولي خومو نباختم، خيلي عادي گوشي رو گرفته وسلام كردم. به محض شنيدن صدايم گفت: سلام، (ياسي، جان مامانت گوشي رو قطع نكن و به حرفهام گوش بده).

آهسته زمزمه كردم: مي دونم چي مي خواي بگي.

فورا جواب داد: نه، نمي دوني . يه كار مهم باهات دارم ساعت سه بهم زنگ بزن، خيلي واجب و مهمه. فهميدي ساعت سه منتظرت هستم.

باز آهسته جواب دادم، امر خيره و بعد بت صداي بلند گفتم: سلام منو هم به خانواده برسونيد، كاري نداريد؟

-    آره امر خيره، براي همين فعلا به مژگان حرفي نزن، فهميدي. منتظرتم، جان مامانت قسم ات دادم، پس باري در نياري ها، خداحافظ.

از حرص دندانهايم را بهم فشردم و گفتم: بله حتما، خداحافظ.

وقتي گوشي را گذاشتم دست و دلم مي لرزيد، براي حفظ تعادلم كنار مژگان نشستم. مژگان پرتقالي پوست كنده و بدستم داد و گفت: مي خواست عيد رو بهت تبريك بگه.

لبخند تصنعي زدم و گفتم: آره، اونقدر كه با محبت و لطف داره.

چون بيتا هم اونجا حضور داشت آهسته در گوشم گفت: عاشق همين اخلاقشم،‌اونقدر كه آقاست مي ميرم براش.

حرفهاي رضا بدجوري به فكرم انداخته بود، با خودم گفتم: يعني چه كار مهمي باهام داشت. كمي فكر كردم و گفتم: خوب حتما در مورد مژگان بود كه نمي خواست چيزي بدونه، بله صد در صد. چون چنان هوش از سرش رفته بود كه زحمت گفتن يه تبريك رو به خودش نداد. تا زمانيكه نهار را بخوريم همچنان توي فكر بودم و در مقابل حرفهاي مژگان كه در مورد مهر و محبت رضا مي گفت، فقط سرمو تكان مي دادم. هر جه عقربه هاي ساعت به سه نزديك مي شد ضربان قلبم هم تندتر مي شد. ساعت 5/2 به بهانه ترافيك جاده، آماده رفتن شدم و هرچه مژگان وخانواده اش اصرار كردند كه حداقل تا شب پيش شان بمانم قبول نكردم و ازشون خداحافظي كرده و بيرون آمدم. اونقدر حالم منقلب بود و دست و پاهام مي لرزيد كه نمي توانستم به راحتي رانندگي كنم و حواسم پرت بود و به اطرافم توجه نداشتم و با برخورد به چيزي و ايجاد صدايي مهيب به خودم آمدم كه ديدم با ماشين مدل بالايي كه از فرعي به اصلي پيچيده بود تصادف كردم، ماتم گرفته و پياده شدم. راننده ماشين پسر جواني بود، خيره خيره نگاهش مي كردم تا هر چي مي خواست بارم كند ولي اون با ديدن قيافه عزا گرفته ام پرسيد: خانم خوابي؟

سري تكان دادم و گفتم: نه، معذرت مي خوام، حواسم نبود.

با كنجكاوي نگاهم كرد و گفت: پس چيزي خوردي يا كشيدي.

با عصبانيت فرياد زدم: به جاي اين چرنديات زنگ بزن افسر بياد تا تعيين خسارت بكنه.

راننده جوان كه موهاي بلندي داشت با دست موهايش را عقب زود و گفت: عزيز،‌ بگو كي ناراحتت كرده تا پدرشو دربيارم، اصلا افسر مي خوايم چي كار، كي از شما خسارت خواسته.

با حرص جواب دادم: پس خسارت نمي خواي ديگه.

به طرف ماشين رفتم وسوار شدم و با سرعت حركت كردم و فرصت گفتن اراجيف را بهش ندادم. از آينه به پشت سرم نگاه كردم، گفتم حتما بدنبالم خواهد آمد ولي ديدم نه، گويا عصبانيتم باعث ترسش شده شايد هم بخاطر داشتن پول زيادي بي خيال شده و از تعقيبم منصرف شده. با همين افكار به جلوي درب خروجي رسيدم. به محض اينكه به جاده پيچيدم رضا رو ديدم كه به ماشين پرشيايي تكيه داده و چشم به سمت درب خروجي شهرك دوخته. با ديدنش حدسم به يقين تبديل شد، پس رضا به خواستگاري مژگان آمده بود و براي همين مي خواست سورپرايز كند. ولي خدا مي دانست چه حالي بهم دست داد، بالاجبار ماشين رو كنار كشيدم و پياده شدم. لبخند زنان جلو آمد  گفت:

-         چرا تعجب كردي،‌ انتظار ديدنمو نداشتي.

به زور لبخند زدم و گفتم: نه.

به ماشين اشاره كرد و گفت: پس سوار شو بيا دنبالم كه خيلي كار دارم.

همان لحظه چشمش به سپر ماشين افتاد و بلافاصله پرسيد: الان تصادف كردي؟

-         اوهوم.

با نگراني پرسيد: طوريت كه نشد.

اين طور حرف زدنش هميشه حرصمو در مي آورد، با ناراحتي جواب دادم:

-         نه خير، حالا هر امري داريد بفرماييد چون من هم خيلي كار دارم.

ابرويي بالا انداخت و لبخند زنان جواب داد: وسط جاده نمي شه، برو مثل دختر خوب سوار شو و دنبالم بيا.

چاره اي غير از قبول كردن نداشتم، سوار شدم و به دنبالش راه افتادم.

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

وقتي به خونه رسيدم با كمك مامان ساكمو آماده كردم و شب مثل شبهاي قبل زودتر به رختخواب رفتم تا صبح شاد و سرحال بام. صبح با صداي زنگ ساعت بيدار شدم. مامان سر سجاده و نيلو توي رختخوابش بود، كنارش دراز كشيدم و قلقلكش دادم و بيدارش كردم. طبق قرارمون صبحانه رو توي راه مي خورديم،‌بعد از چيدن وسايل تو صندوق عقب به ميدان نوبنياد رفتيم. داي محمد اينا همزمان با ما رسيدند، چند دقيقه بعد آقاي احمدي، شوهر خاله مرجان با پگاه و پندار سه ساله هم رسيدند. مامان و نيلوفر به ماشين آقاي احمدي رفته  و پگاه و سمامان هم به ماشين ما آمدند، وقتي سامان پشت فرمن نشست همگي حركت كرديم. با خودم عهد كرده بودم كه به رضا فكر نكنم تا تعطيلاتم خراب نشه و براي همين سعي مي كردم با پگاه و سمان گرم صبحت بشم. البته گهگاهي پرنده خيالم باز به سمت رضا پر مي كشيد ولي با ياد مژگان ، آه در لبم جاري مي شد. آفتاب كاملا بالا آمده بود كه براي خوردن صبحانه بين راه نگه داشتيم. بعد از خوردن صحبانه در جمعي شاد دوباره به سمت نور به راه  افتاديم، با ترافيك سنگين جاده وقتي به نور رسيديم هوا كاملا تاريك شده بود. ويلا بزرگ و در سمت جنگل بود،‌چهار تا اتاق خواب داشت كه فورا منو پگاه و سپيده دخترداييم كه سيزده سال داشت يكي را براي خودما ن انتخاب كرده و وسايلمون رو جا داديم. تنها كسي كه جاي معيني براي خواب نداشت سامان بود كه به پيشنهاد مامان وسايلش را در اتاق آنها جاي داد. بعد از جا به جا شدن، خانمها به آشپزخانه رفته و مشغول پخت و پز شدند، دايي محمد و آقاي احمدي هم طبق معمول بساط تخته رو چيدند. ما هم نيلوفر و پندار رو برداته به لب ساحل رفتيم. باد سردي از جانب دريا مي وزيد، چند دقيقه اي ايستاده و سپس به خاطر بچه ها دوباره به ويلا برگشتيم. بعد از خوردن شام، سفره هفت سين رو چيديم چون ساعت 17/11 دقيقه زمان تحويل سال بود. چند دقيقه اي بيشتر نمانده بود كه كنار مامان نشسته و دستش را دردستم گرفتم. هر سال موقع تحويل سال، نيلوفر در يك طرف مامان و من در طرف ديگرش مي نشستيم و بدون استثنا قيافه بابا جلوي چشمام زنده مي شد. زمانيكه كنارمون بود بين شون شاد و خندان مي نشستم. امسال غير از بابا، قيافه رضا هم در برابر چشمام تجسم شد. بعد از تحويل سال يك ساعتي نشسته، سپس چون همگي خسته بوديم براي خواب به اتاقهاميان رفتيم.

روز بعد نزديك ظهر بود كه مامان پيشم آمد و گفت: ياسي، يه زنگي به مژگان اينا بزن، زشته مژگان دوست توئه و درست نيست بخاطر رضا، رابطه تو باهاش بهم بزني.

چون وضعيت موبايل ها هر سال عيد بهم مي خورد بهانه آوردم و گفتم: مادر من، چطوري زنگ بزنم، موبايلم آنتن نميده.

مامان اخمي كرد و گفت: بيخود بهانه نيار، داخل شهرك مخابرات هست. تلفن ويلاشونو هم كه مي دوني، برو يه زنگ بزن. عيد براي اين كاراست، دور ريختن كدورتها، تو هم بهتره تو سال جديد يه خونه تكاني به دلت بدي.

چاره اي جز اطاعت نداشتم ، براي همين با سامان به مخابرات رفته و تلفن كردم. گوشي رو آقاي غياثي برداشت. بعد از سلام و احوالپرسي و تبريك عيد، مژگان رو صدا كرد. وقتي مژگان پاي تلن آمد به محض برداشتن گوشي گفت: سلام خانم خانما، چطوري ، خوبي؟

شادي مژگان به من هم سرايت كرد و دلمو از هرچي كدورت بود شستم و با انرژي جواب دادم: سلام چشمون سياه من، من خوبم تو چطوري، سال نو تو هم مبارك خانم.

-    سال نوي تو هم مبارك باشه. البته خانم، من تلگرافي تبريك گفتنت رو قبول ندارم و بايد بلندشي بيايي اينجا. فردا منتظرتم.

-         فردا نمي تونم بيام، يادت رفته انگار فردا تولد مامان، ولي پس فردا منتظرم باش.

-         باشه منتظرتم، از طرف من به مريم جون تبريك بگو.

بعد از قطع كردن تلفن، به اميد هم زنگ زده و عيد رو تبريك گفتم. يك لحظه خواستم به رضا هم زنگ زده و تبريك بگويم ولي زود پشيمان شدم و از باجه بيرون آمدم.

شب موقع خواب وقي سر جايم دراز كشيدم از گوشه پرده نگاهم به ستاره هاي آسمون افتاد. دنبال ستاره گم شده ام مي گشتم، ستاره اي كه قلبش براي ديگري مي تپيد، براي عزيزترين دوستم و با پيوند اين دو خواه ناخواه مجبور به ديدنش مي شدم و اين براي من قابل تحمل نبود. در ذهنم تصويري از عروسي مژگان و رضا كشيده شد و با ديدن اين صحنه، آه سينه سوزي كشيدم. صداي پگاه از عالم رويا بيرونم كشيد: ياسي،‌هنوز نخوابيدي؟

غمگين جواب دادم: نه، كارم داشتي؟

به طرفش برگشتم و اون هم سرش را جلو آورد و گفت: به چي فكر مي كردي كه اين قدر دراماتيك بود.

دوباره آه كشيدم و گفتم: به بازي زندگي.

پگاه: ياسي چرا به سامان جواب رد دادي، يكي ديگه رو دوس داري؟ آره؟

چون دلم مي خواست با يكي دردو دل كنم  و پگاه هم دختر رازداري بود گفتم: آره، ولي بخاطر اون به سامان جواب رد ندادم چون اونموقع احساس خاصي بهش نداشتم.

پگاه با كنجكاوي پرسيد: به سامان؟

-         نه اسمش رضاست.

وقتي همه چيز رو برايش گفتم با هيجاني كودكانه، دستاشو بهم ماليد و گفت: تو كتابها و فيلمها خيلي ديدم كه دو تا دوست يه نفر دوست دارن،‌ چقدر مهيج و جالبه.

بر سرش كوبيدم و گفتم: ديوونه، من از غصه دارم دق مي كنم اونوقت تو با خوشحالي داري ازش حرف مي زني.

با همان حالت جواب داد: خوب چيكار كنم برام خيلي خيلي جالبه. ياسي،‌يه روز دعوتش كن يعني يه جايي باهاش قرار بذار من ببينمش.

با چشماي گشاد شده جواب دادم: پگاه خيلي مسخره اي، من مي گم نمي خوام ريختشو ببينم اونوقت تو مي گي، باهاش قرار بذارم، عمرا اگه ببينمش.

پگاه خنده اي كرد و گفت: نگو عمرا چون مجبوري به عروسيشون بري.

مثل فنر از جام بلند شدم و بالش رو تو صورتش كوبيدم. به سرو صداي ما، سپيده سرش رو بلند كرد و خواب آلود گفت: چه خبرتونه نصفه شبي. پگاه سر سپيده را روي بالش گذاشت و گفت: ببخشيد، بگير بخواب. ما هم سر جامون دراز كشيديم و همانطور كه باهم حرف مي زديم خواب چشمامونو ربود.

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

وقتي ساعت كارم به پايا ن رسيد نفس راحتي كشيدم و بعد از خداحافظي با همكارانم و مژگان پيش اميد به بيمارستان رفتم، باهم به كافي شاپ بيمارستان رفتيم و اميد سفارش دو فنجان قهوه داد. بعد از خوردن قهوه، اميد گفت: ياسي ديروز خيلي دلم براي رضا سوخت،‌از صبح با اون حال خرابش كه به زور سرپا ايستاده بود يه بند زبان مي ريخت و التماس مي كرد كه چند ساعتي به جاش بايستم ولي من باهاش سرسنگين بودم و اعتنايي نمي كردم تا مثل خودش حالگيري كنم. همانطور هم با اخم و تخم باهاش خداحافظي كردم.

خنده اي كردم و گفتم: بخاطر من، رابطه شما دو تا هم تيره شده. البته من هم نصف شبي حالشو گرفتم.

اميد متعجب پرسيد: چرا نصفه شب، خدا روز رو ازت گرفته بود كه نصف شب بيدارش كردي و بهش پاتك زدي.

-    براي اينكه وقتي خونه رسيدم از خستگي بيهوش شدم. وقتي هم كه بيدار شدم نصف شب بود، داشتم يه لقمه كوفت مي كردم كه مامان به سر و صداي من بيدار شد و اومد. آقا ديروز زنگ زده و چغولي منو به مامان كرده، انگار يه چيزي هم بهش بدهكار شدم. من هم يه لحظه قاتي كردم و زدم به سيم آخر و هر چي از دهنم دراومد بهش گفتم.

اميد: پس با اين حساب چشم ديدن هيچكدوممونو ندراه. امروز، نه اون به من زنگ زده نه من به اون.

-         من هم چشم ديدن اونو ندارم، تصميم گرفتم ديگه هيچوقت قيافه بي ريخت شو نبينم.

اميد خنده اي كرد و گفت: پس باهاش قطع رابطه كن ولي حالا نمي خواد جوش بياري. راستي تعطيلاتو كجا ميري؟ تهراني؟

-    نه با خانواده مامان اينا مي ريم نور، از طرف شركت نفت به شوهر خاله ام هر سال ويلا مي دن و ماهم مي ريم اونجا.

اميد ابروهاش بالا برد و گفت: اوه، معلومه پست مهمي داره،‌اگه يه موقع از پزشكي خسته شدم مي آم پيش شوهر خاله ات كار مي كنم.

-    آره، ولي اميد جان بدرد تو نمي خوره چون تو بيمارستان دخترخانمهاي زيادي رفت و آمد مي  كنن و براي تو بهتره و بيشتر به دردت مي خوره. راستي اگه دوست داري تو هم همراه ما بيا.

اميد خنده كنان جواب داد: بي مزه، نمي خواد تعارف شابدوالعظيمي بكني چون خوب ميدوني من تا يك هفته نمي تونم از تهران تكان بخورم. راستي يه سر عيد ديدني برو خونه خواهر رضا، نوشهر توي خونه هاي آموزش و پرورشن. اميدوارم بهت خوش بگذره.

با عصبانيت تصنعي جواب دادم: اميد خيلي مسخره اي، من مي گم از ريخت رضا بيزارم اونوقت تو مي گي برم خونه خواهرش، تازه برم بگم من كي هستم كه اومدم ديدن شما.

اميد قهقه اي زد و گفت: بگو من عروستون هستم.

با منويي كه روي ميز بود توي سرش كوبيدم و گفتم: خيلي لوس و بي مزه اي.

اميد هم در حاليكه مي خنديد گفت: ياسي،‌ جون رضا ولم كن، آبروم رفت.

بلند شدم و دستمو به حالت تهديد به طرفش گرفتم و گفتم: صبر كن به موقع حالتو مي گيرم، فعلا خداحافظ.

كمي كه ازش فاصله گرفتم با صداي بلند گفت: اونوقت من هم به رضا همه چيزو مي گم. جوابي ندادم و از درب بيرون اومدم.

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

يكدفعه از كوره در رفتم و گفتم: عجب پسر پرويي، هم بهم توهين كرده هم طلب كار شده.

مامان: چي شده مگه، از دكتر روم نشد بپرسم، بگو ببينم چي شده؟

براي مامان توضيح دادم، كمي فكر كرد و سپس گفت: شايد بنده خدا منظور خاصي نداشته و تو بخاطر مژگان سخت مي گيري و يا اشتباه برداشت كردي.

با چشماي گشاد شده گفتم: يعني چي مامان، من اشتباه برداشت كردم . اميد چي؟ چرا از ديروز با رضا قهر كرده، او ن كه ديگه روي رضا حساس نشده كه.

-         باشه حالا خودتو ناراحت نكن ، ديگه باهاش حرف نزن و ازش فاصله بگير.

مامان بعد از خوردن شير براي خواب به اتاقش رفت و من هم به اتاق خودم رفتم ولي حرفهاي طلبكارانه رضا بدجوري كلافه ام كرده بود. نمي توانستم بخوابم و سرجايم غلت مي زدم، ديدم اگه حرفهامو بهش نزنم سكته خواهم كرد براي همين گوشي را برداشته و شماره اش رو گرفتم. بعد از چند بار بوق زدن، نااميد شده و مي خواستم قطع كنم كه خواب آلود جواب داد: بله.

در حاليكه سخت عصباني بودم با صداي بلند گفتم: آقاي دكتر ميتونم چند دقيقه اي وقتتون رو بگيرم.

از تن صدايش مشخص بود حسابي جا خورده و خواب از سرش پريده، چون شتاب زده گفت: ياسي تويي؟

-         بله خودم هستم.

-         بالاخره زنگ زدي؟

-    بله زنگ زدم بگم خيلي پرويي، هر چي از دهنت در مي آيد بهم مي گي، توهين مي كني اونوقت طلبكار هم شدي. اگه مژگان رو دوست داري اين دليل نمي شه منو خار و تحقير بكني.

-         ياسي تو چي مي گي، چه دوست داشتني؟

-     خوب ميدوني چي ميگم، آقاجان شتر سواري دولا دولا نميشه . ما خودمون زودتر فهميديم، ولي براي اينكه هميشه جانماز آب مي كشي سعي ميكني از همه پنهون بكني. اونقدر خودخواه و خودبيني كه سعي در كوچك كردن ديگران داري. حالم ازت بهم مي خوره و ديگه نمي خوام صداتو بشنوم، فهميدي.

بلافاصله گوشي رو خاموش كرده و به گوشه اي پرت كردم. اونقدر ناراحت و عصباني بودم، حواسم به مامان كه در آستانه در ايستاده بود، نبود. وقتي سرم را بالا گرفتم، مامان برايم كفي زد و گفت: آفرين، آفرين، دستت درد نكنه، چه ادب و كمالي. نصف شب، ساعت سه و نيم زنگ زدي هر چي از دهنت دراومد بهش گفتي. خسته نباشي، حالا بگير بخواب.

هاج و واج نگاهش مي كردم. وقتي حرفهاشو زد، درب رو محكم كوبيد و رفت. حرفهاي مامان دلم را به آشوب انداخته بود. از اينكه اون وقت شب بدون ملاحظه زنگ زده و حرفهاي نادرست بر زبان آروده بودم آزارم مي داد، ولي با يادآوري حركت و حرفهاي روز قبلش اين حق رو به خودم مي دادم. اونقدر فكرم پريشان و آشفته بود كه خواب از سرم پريده بود، چشم به عقربه هاي ساعت دوخته بودم تا هر چه زودتر به سر كار رفته و آخرين روز باقي مانده اسفند ماه رو سپري كنم. با اينكه حوصله كار كردن و ديدن مژگان رو نداشتم ولي مجبور به تحمل بودم و با علم به اينكه روز سختي پيش رويم بود راهي محل كارم شدم. با اينكه سرم حسابي گرم كار بود ولي همه حواسم به تلفن بود كه شايد رضا تماس گرفته و قصد دلجويي ازم داشته باشه. بعد همان لحظه به خودم نهيب زده و مي گفتم انتظارت بيخود است، با دسته گلي كه تو ديشب به آب دادي محال است كه رضا ديگه سراغي ازت بگيره.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

به خيال اينكه مامان پشت خط است سريع گوشي رو برداشتم و گفتم: بله.

به جاي صداي مامان، صداي رضا در گوشي پيچيد. فورا گفت: ياسي، جان مامان قطع نكن.

چون به جان عزيزم قسم داد قطع نكردم و به سردي گفتم: بفرماييد.

-         بايد به حرفهام گوش بدي.

-         دستورِ؟

-    نه منظورم اين نيست. ميخوام همه چيزو برات توضيح بدم ولي پاي تلفن نمي شه. خواهش مي كنم يه سر بيا بيمارستان، اين اميد بدمصب از ديروز باهام لج كرده و هر چقدر بهش مي گم قبول نمي كنه چند ساعتي به جاي من وايسه، بچه هاي ديگه هم چون شب عيده خودشون گرفتارن. خواهش مي كنم عصر يه سري بهم بزن، من امشب براي مشهد پرواز دارم و فرصت اينكه خودم بيام دنبالت رو ندارم.

لحظه اي مكث كردم و سپس گفتم: چشم با خانم غياثي در ميون مي ذارم اگه ناراحت نشدن خدمت مي رسم، فعلا خداحافظ، چون كار دارم.

همين طور كه مي گفت: ياسي خواهش مي كنم. گوشي رو سرجايش گذاشتم و رو به آقاي عطايي گفتم: به غير از مادرم هر كسي زنگ زد بگيد نيستم، خيلي كار دارم خودتون كه مي دونيد.

در دلم هر چه بد و بي راه بود نثارش كردم، اعصابم به كلي بهم ريخته بود. دلم مي خواست دو روز باقي مانده هم تمام مي شد و من نفس راحتي مي كشيدم. تا عصر رضا چند بار ديگر هم تماس گرفت و هر بار آقاي عطايي گفت كه نيستم. از اينكه مثل من حسابي كنف مي شد عشق مي كردم. عصر ساعت هفت، خسته و كوفته به خونه رفتم. از فرط خستگي ناي حرف زدن رو نداشتم و براي همين روي كاناپه دراز كشيده و همانجا هم خوابم برد. وقتي چشم باز كردم همه چراغها خاموش و مامان اينا هم خوابيده بودند. دلم از گرسنگي ضعف مي رفت، بلند شدم و به آشپزخانه رفتم . مامان غذايم رو توي بشقاب روي گاز آماده گذاشته بود، برداشتم و داخل مايكروفر گرمش كردم. داشتم غذا مي خوردم كه مامان خواب آلود به آشپزخانه آمد و از توي يخچال، ظرف شير رو برداشت و يك ليوان شير براي خودش ريخت. سپس صندلي رو عقب كشيد و نشست و گفت: اين روزا اونقدر غرق كار شدي كه وقتي خونه مي آيي خسته اي و فورا مي خوابي، وقت حرف زدن پيدا نمي كنم.

نگاهش كردم و گفتم: خير باشه، اتفاقي افتاده كه من بايد باخبر بشم.

-    نه راجع به مسافرت عيد مي خواستم نظرتو بپرسم. مامان بزرگ اينا رو كه مي دوني قراره برن سوريه، خاله مرجان اينا هم با دايي محمد اينا مي رن شمال، فقط مونديم ما كه منتظر جواب تو هستم.

-         مگه هر سال با هم دسته جمعي شمال نمي رفتيم، حالا چي شده كه من بايد نظر بدم.

-         گفتم شايد به خاطر سامان نخواي كه با اونا بريم.

-    نه مي ريم، سامان يه خورده بالا و پايين مي پره ولي بعد دست از سرم بر ميداره. نگران نباشين، من بلدم چطوري سر عقل بيارمش.

-    در ضمن دكتر زنگ زده بود و مي خواست با تو صحبت كنه. وقتي بهش گفتم خوابيدي باور نكرد و گفت حاج خانم ، ياسي شما رو هم مجبور به دروغ گفتن كرده. با تعجب جواب دادم: نه آقاي دكتر، باور كنيد اونقدر كه خسته بوده تا خونه رسيد روي مبل خوابش برد. ببخشيد اتفاقي افتاده؟

چند دقيقه اي ساكت شد و بعد گفت: راستش از ديروز باهام قهر كرده . البته تقصي خودمه، حرف نسنجيده اي زدم و اون مجال توضيح نداد. از دستم دلگير شده و موبايلش رو خاموش كرده و توي محل كارش هم سپرده كه بگن نيستش.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

با شنيدن اين حرف چنان منقلب شدم كه از حركت ايستادم و با چشماي گشاد شده خيره نگاهش كردم، موذيانه لبخند زد و گفت: آخر مچت رو گرفتم.

خودمو لو داده بودم، سرمو پايين انداختم و با نوك كفشم برفهاي يخ زده زير پامو ميكندم  كه دوباره گفت: از همون روزهاي اول كه ديدمت فهميدم دوستش داري.

بر حال خودم حاكم شده و سرمو بالا گرفتم و با حالت عادي گفتم: نه، تو اشتباه فهميدي.

چون خيلي از بچه ها عقب افتاده بوديكم شيرين به عقب برگشت و با ديدن ما، فرياد زد و گفت: شما دو تا چرا ايستادين، مشكلي پيش اومده. به راه افتادم و اميد هم پشت سرم آمد، با گامهاي بلند خودشو رسوند و گفت : ياسي، براي من فيلم بازي نكن. من چند وقته تو و مژگان رو زير ذره بين گذاشتم هردوتون از رضا خوشتون مي آيد، براي همين جلوي همه نگفتم رضا مريضه، چون مي خواستم مطمئن بشم كه دو تا گل و يه باغبون.

بي اختيار اشك روي گونه هام لغزيد، آهي كشيدم و جواب دادم: پس اينو هم فهميدي كه اون مژگان رو دوست داره.

دستمو گرفت و نگه داشت و گفت: راستش رو بخواي اين يكي رو نفهميدم چون رضا خيلي تو داره و حالا حالاها نميشه بهش نفوذ كرد.

-         تو دروغ مي گي، بخاطر اينكه من ناراحت نشم اينطوري مي گي.

-         نه به جان ياسي، مي بينم كه رضا خيلي با مژگان اخت شده، شايد هم بخاطر اينكه تو خودتو كشيدي كنار.

-    اگه تو بجاي من بودي اين كار نمي كردي، نميشه كه به زور خودمو تحميل كنم براي همين ديدم بهترين كاره. بهر جهت به زودي صداش در مي آيد شايد هم سورپرايز كنن و يكدفعه كارت عروسي شونو بين همه پخش كنن.

قاه قاه خنديد و گفت: پس با حساب تو شايد هم به زودي بچه دار بشن.

محكم به شونه اش كوبيدم و گفتم: خيلي لوس و بي مزه اي. راستي اميد يه خواهشي ازت دارم.

زودتر از من گفت: كه به رضا حرفي نزنم.

-         اوهوم.

-    مطمئن باش، اگه مي خواستم رضا بدونه خوب بهش مي گفتم. ولي ياسي تو هم امروز يه سري بهش بزن، طفلكي بدجوري سرماخورده، از ديشب تب و لرز گرفته و بي حال افتاده. البته اين حرفي رو كه مي خوام بهت بگم به حساب منت گذاشتن يا دوستيم با رضا نذار. نت به خاطر رفاقت خودمون بهت مي گم، از حق نگذريم طفلكي چند بار در حقت خوبي كرده.

-         قبول دارم خيلي در حقم لطف و خوبي كرده، باشه مي آم.

وقتي به خونه برگشتم، مامان رو در جريان مريضي رضا گذاشتم و خواستم تا براش سوپ درست كنه. اون هم فورا دست به كار شد و خيلي زود آماده كرد، غير از سوپ كمي هم غذا آماده كرد. نزديك ظهر، ظرفهاي غذا رو برداشته و به اونجا رفتم. جلوي درب براي اميد SMS دادم كه به كمكم بياد، اون هم فورا پايين اومد و به كمك هم ظرفها رو برداشته و بالا رفتيم. موقع بالا رفتن اميد گفت: من به رضا نگفتم كه مي آيي ديدنش، وقتي تو رو ببينه حسابي جا مي خوره.

-         شايد هم خيلي ناراحت بشه.

-    ياسي اشتباه مي كني. رضا دل نازكتر از اونيه كه تو فكر ميكني، اگه دوستت هم نداشته باشه بي تفاوت هم نيست چون چند بار ازم حالتو پرسيده. البته نوع دوست داشتن ها با هم فرق مي كنه، مي خواي برات تشريح كنم.

-         نه زحمت نكش، خودم مي دونم.

ابرويي بالا انداخت و گفت: نه نميدوني.

بعد شروع كرد به تشريح كردن اجزاي بدن آدمها، حيوانات و حسابي حالمو بهم زد. وقتي به طبقه سوم رسيده و داخل شديم، رضا با شنيدن صداي اميد كه يكريز حرف مي زد با صداي گرفته اي گفت: اميد با كي حرف مي زني؟

اميد هم جواب داد: با ننه بزرگم، پيرزن بيچاره فهميده هفته اول شيفتم، اومده كه تنها نباشم.

رضا سرفه كنان گفت: خوش اومده.

نمي دونم اميد چطوري صداي پيرزني رو دراورد و گفت: زنده باشي ننه جون.

رضا هم با صدايي كه انگار از ته چاه در مي آمد جواب داد: سلامت باشي مادر.

به زور خودمو كنترل كرده بودم كه با صداي بلند نخندم. بعد از دراوردن پالتوم، اميد آهسته گفت: غذاها رو بچينم توي سيني ببريم اونجا با هم بخوريم.

بعد، داد زد و گفت: رضا، ننه جون ساندويچ كالباس خريده و با خودش آورده مي خوريو

باز سرفه اي كرد و گفت: نه دستش درد نكنه، گلوم درد مي كنه، نمي تونم بخورم.

با مسخره بازيهاي اميد از بس كه آهسته خنديده بودم، دلم درد گرفته بود. بعد از چيدن غذاها داخل سيني، سيني رو به دست گرفته و به اتاق رضا رفتيم. پتو را روي سرش كشيده بود كه اميد باز به شوخي گفت: رضا، ننه جون اومده تو رو ببينه و حالتو بپرسه.

پتو را از روي سرش كشيد و به محض ديدنم، لبخند بي رمقي زد و گفت: ننه بزرگت خوش اومده.

خواست بلند شه كه مانع شدم و گفتم: دراز بكش، من نيومدم كه مزاحم استراحت تو بشم، راحت باش.

ببخشيدي گفت و دراز كشيد، كمي از سوپ برايش توي بشقاب ريختم و گفتم: اين از گلوت پايين مي ره.

سر جايش نشست و بشقابو ازم گرفت و شروع كرد به خوردن. اميد هم مشغول خوردن بود كه رضا نگاهي به من كرد و سپس رو به اميد گفت:

-         حد اقل يه تعارف هم به ننه جونت بكن.

اميد همانطور كه مشغول بود جواب داد: نه جونم اهل تعارف نيست، اگه بخواد خودش مي خوره.

يكدفعه غذا به گلوي اميد پريد، داشت خفه مي شد، فورا برايش آب ريختم، كمي كه خورد حالش جا اومد و گفت: ياسمن راضي نبودي بخورم، عجب آدم خسيسي هستي.

-         اميد خيلي نمك نشناسي ، من لطف كردم و برات غذا آوردم. حالا متلك بارم مي كني.

اميد نگاهي به رضا كرد و گفت: پس حتما رضا چشمم زد از بس كه چشم ديدنمو نداره، كور بشه اون چشماي هيزت.

رضا با بي حالي جواب داد: اميد خواهشا يه امروز رو دست از سرم بردار، به خدا حال ندارم.

اميد: الهي كه حلواتو بخورم تا از دستت راحت بشم.

يكدفعه از دهانم پريد و گفتم: الهي حلواي خودتو بخوريم.

اميد قاشق را زمين گذاشت و هرهر خنديد، نگاهي به رضا انداختم. لبخند زنان گفت:

-         پس باهام آشتي كردي، هر چند كه هنوز دليل قهر كردنت رو نفهميدم.

اميد كه هنوز از خنده ريسه رفته بود، نگاهي به من كرد و رو به رضا گفت: چقدر مي دي من بهت بگم.

چپ چپ نگاهش كردم و گفتم: اميد چيزي بوده كه تو مي خواي بگي.

-         بايد حق سكوت بدي، وگرنه لوت مي دم.

-         اميد.

رضا كه شك كرده بودگفت: هر چقدر بخواي من بهت مي دم، بگو.

اميد: از سي تومن شروع مي كنيم هر كي بيشتر داد، مزايده است.

-         اميد به خدا كم كم داري حرصمو در مي آري.

اميد بي توجه به حرفهاي من، نرخ مي گفت و رضا هم قبول مي كرد. آخر سر رضا گفت:

-    اميد كم كم داره خوابم مي گيره. گفتم هر چقدر بخواي بهت مي دم بگو، ببينم مشكل ياسمن چيه تا راه حلي براش پيدا كنم.

اميد بي توجه به ايما و اشاره هاي من گفت: قول دادي ها.

-         آره، زود باش بگو.

اميد يك قاشق غذا به دهانش گذاشت و با دهان پر گفت: هيچي فقط خواستم يه خورده سر به سرت بذارم تا سرحال بشي. آفرين پسرم، بقيه سوپ تو بخور تا يه خورده انرژي بگيري.

همان لحظه موبايل رضا زنگ زد، نگاهي كرد و گفت: مژگان.

سپس گوشي را روشن كرد و جواب داد. من و اميد به هم نگاه كرديم. با شنيدن اسم مژگان اشتهايم كور شد و دست از خوردن كشيدم. نمي دونم مژگان چي مي گفت كه رضا ساكت شده و گوش مي كرد. بعد گفت: نه بابا سرما خوردم. و به دنبالش چپ چپ نگاه اميد كرد. فهميدم مژگان حرفهاي اميد رو براش مي گه. نمي دانم بار چي گفت كه رضا جواد داد: نه قربونت.

خيلي دلم مي خواست حرفهاي مژگان رو هم بشنوم ولي حيف كه امكانش نبود. بعد از چند دقيقه مرسي و قربونت گفتن، گوشي را قطع كرد و با حرص به اميد گفت: چرا دروغ گفتي؟

اميد هم خيلي جدي جواب داد: براي اينكه مي خواستم ببينم فضولم كيه، كي مي خواد دو بهم زني كنه.

رضا: مژگان قصد فضولي نداشت و نه مي خواست دو بهم زني كنه فقط زنگ زده بود ببينه چرا امروز نرفته بودم.

اميد با اخم جواب داد: حالا كه فهميد مريض بودي خيالش راحت شد.

رضا: آره براي همين گفت سوپ درست مي كنم و مي آم اونجا.

بغضم گرفت ولي خودمو كنترل كردم كه اميد گفت: خوب بهش مي گفتي ياسمن زحمت كشيده و آورده.

رضا با ناراحتي جواب داد: خوب اگه مي فهميد ياسي اينجاست ناراحت مي شد.

ديگه موندن جايز نبود چون ديگه طاقت اون همه توهين و تحقير رو نداشتم، فورا بلند شدم و به هال رفتم. اميد هم پشت سر من به هال آمد، تند پالتومو پوشيدم كه ديدم رضا هم آمد. وقتي ديد آماده رفتن هستم، سرفه كنان گفت: ياسي يه دقيقه مجال بده برات توضيح بدم.

بغضم تركيد و در حاليكه گريه مي كردم جواب دادم: لازم به توضيح نيست اونچه رو كه بايد ميشنيدم، شنيدم.

و به سمت درب دويدم. اميد هم پشت سر من روانه شد، خيال كردم براي بدرقه ام آمده و گفتم: زحمت نكش، خودم مي رم.

-          من هم باهات مي آم.

-         نترس، اونقدر احمق نيستم بخاطر يه آدم پست و بي ارزش خودمو بكشم.

-         نه حوصله ديدن هيچ كدومشونو ندارم.

-         پس بيا تو رانندگي كن، من حوصله ندارم.

اميد پشت فرمان قرار گرفت، چون مقصد معيني نداشتيم بي هدف بي آنكه حرفي بزنيم مي چرخيديم. اونقدر اوضاعم بي ريخت بود كه دلم مي خواست سرمو به ديوار مي كوبيدم تا آروم مي شدم. به اميد گفتم: اميد، من حالم اصلا خوب نيست بايد چيزي بخورم تا آروم بشم. برام مهم نيست كه تو در موردم چي فكر مي كني.

سرش رو به نشانه مثبت تكان داد و خودش به آدرسي كه مي شناخت رفت. هوا داشت رو به غروب مي رفت كه مامان تلفن كرد و گفت: ياسي، من و نيلوفر با مرجان مي ريم خريد. اگه اومدي ديدي نيستيم نگران نشو.

-         باشه ، بريد به سلامت.

با شنيدن اين خبر به اميد گفتم: اميد، مامان اينا رفتن خريد تا اونا برنگشتن و منو با اينحال و احوال نديدن زودتر برم خونه.

اميد نزدي خونه جلوي آژانسي پياده شد و من به تنهايي به خونه رفتم و خسته و بيحال روي تخت ولو شدم.

تا اينكه با صداي مامان چشم باز كردم، خميازه اي كشيدم و گفتم: ساعت چنده؟

مامان لبخند زنان جواب داد: بايد بري سركار، ديشب ما كه خونه اومديم خواب بودي. چون مي دونستم صبح زود بيدار شدي، صدات نكردم.

تعجب كردم ولي براي اينكه مامان متوجه نشود، به حالت عادي گفتم:

-         آره ، خيلي خسته بودم.

-         دكتر حالش خيلي بد بود آره، بيچاره صداش گرفته بود.

دلم هري ريخت و با خودم گفتم، حتما خواسته از اتفاق ديروز مامان باخبر بشه. سري تكان دادم و منتظر حرفهاي مامان شدم كه گفت: ديشب زنگ زد و خيلي هم تشكر كرد، مي خواست از تو هم تشكر كنه كه گفتم خوابيدي. مثل اينكه چند بار هم باهات تماس گرفته بوده ولي گويا تلفنت خاموش بود، گفت بهت بگم حتما امروز باهاش تماس بگيري. خوب حالا پاشو آماده شو.

در دلم گفتم بيخود كرده گفته باهاش تماس بگيرم. اول بره از مژگان جونش اجازه بگيره.

حول و حوش ساعت ده توي اتاق آقاي سعيدي مشغول توضيح دادن كارهايم بودم كه تلفنم زنگ زد، لحظه اي معذرت خواهي كرده و گوش رو از جيبم بيرون آوردم. با ديدن شماره رضا، با حرص گوشي رو خاموش كردم كه آقاي سعيدي گفت: دخترم راحت باش و جواب بده.

-         بعدا تماس مي گيرم.

نيم ساعتي كارم طول كشيد. وقتي به اتاقم برگشتم آقاي عطايي به تلفن روي ميزش اشاره كرد و گفت: با شما كار دارن.

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

با اينكه با اميد گرم صحبت و بگو و بخند بودم، ولي روحم در اطراف خونه در حال پرواز بود. خيلي دلم مي خواست قيافه رضا رو موقعي كه مي فهميد با اميد رفته و خونه نيستم، مي ديدم. اونقدر سر كيف و شنگول بودم كه حد نداشت، براي همين با اشتها غذايم را خوردم. بعد از غذا، اميد گفت: اهل قيلون هستي؟

مستانه خنديدم و گفتم: نه، من دودي نيستم خيلي هم بدم مي آيد.

اميد چشماشو ريز كرد و گفت: دروغ نگو بهت نمي آيد.

پاكت سيگارو از كيفم بيرون آوردم و تعارف كردم و گفتم: مي كشي؟

آرام با نوك انگشتانش ضربه اي به پيشانيم زد وگفت: منو ميخواي رنگ كني، خانم، خانما. من خودم همه رو رنگ مي كنم.

-         مشخصه، نياز به گفتن نيست.

سفارش چايي و قيلون رو داد . مشغول كشيدن قيلون بوديم كه تلفنش زنگ زد و بعد از سلام كردن، آدرس رستوران رو داد. بعد از قطع كردن تلفن با كنجكاوي پرسيدم: كي بود؟ مهمون داريم؟

-         رضا.

كنجكاو شدم ولي براي اينكه اميد شك نكند ، خيلي عادي پرسيدم: چيكار داشت، مي خواست بياد اينجا؟

-         نه، فكر نمي كنم.

-         راستي مي دوني رضا كجاست؟

-         نه.

-         خونه ما، شام مهمونه.

تا اينو گفتم اميد كه داشت چايي مي خورد قند به گلويش پريد و به سرفه افتاد، خنده كنان به پشتش زدم و گفتم: چرا هول كردي؟

وقتي سرفه اش قطع شد با چشماي گرد شده گفت: پس تو چرا اينجايي؟

اخمي كردم و گفتم: اگه ناراحتي برم؟

-         نه، نه ناراحت نيستم. منظورم اين بود كه...

لحظه اي مكث كرد و سپس ادامه داد و گفت: هيچي بابا ولش كن، خوب چي داشتم مي گفتم.

-         با دوستت، سر دختر همسايه دعواتون شده بود.

-         آهان يادم اومد.

و شروع كرد به تعريف كردن بقيه خاطراتش. از دوران دبيرستان، پسري شيطون و بازيگوش بود كه اگه يكسال آخر دبيرستان يه بند درس نمي خوند در دانشگاه قبول نمي شد. همانطور كه داشت حرف مي زد يكدفعه ساكت شد و به نقطه اي چشم دوخت.

فورا به مسير نگاهش، نگاه كردم و با ديدن رضا شوكه شدم . فورا به سمت اميد چرخيدم، اون هم مثل من انتظار ديدنش رو نداشت و سرش رو به علامت سوال تكان داد و من هم شونه هامو بالا انداختم. وقتي به نزديكمون آمد با ديدن قيافه عصبانيش حدس زدم براي چي آمده، تا رسيد سلام كرد و همانطور ايستاده پرسيد: تو با من چه مشكلي داري؟

خيلي خونسرد گفتم: اول بفرما يه گلويي تازه كن بعد باهام دعوا كن.

نفس عميقي كشيد ولبه تخت روبرويم نشست. برايش چايي ريختم و بعد پرسيدم:

-         خوش گذشت؟

خيره نگاهم كرد و گفت: بله، جاي شما خالي.

از رو نرفتم و گفتم: دوستان بجاي ما.

اينبار نوبت اميد بود، رو به اون كرد و گفت: چرا نگفتي با ياسي قرار داري؟ هان.

اميد هم مثل من خيلي خونسرد جواب داد: مگه تو هر جا مي ري به  من مي گي، تو خودت چرا نگفتي خونه ياسمن دعوت داري، آب زيركاه.

خنده اي كردم و گفتم: اين همه راه اومدي بپرسي چرا اميد بهت نگفته، خوب اگر صبر مي كردي شب خونه مي اومد و اونوقت مي پرسيدي.

با عصبانيت جواب داد: نه، اومدم ببينم تو چه دردي داري. چرا همه اش در مي ري؟

اميد خنده اي كرد و گفت: رضا خيلي بي ادبي، مگه ياسمن كش تنبونه كه هي در بره.

تا اينو گفت من هم زدم زير خنده. رضا سري به علامت تاسف تكان داد و گفت: تو رو خدا ببين گير چه آدمايي افتادم.

چشمامو تنگ كردم و گفتم: مجبور نيستي با هام حرف بزني، برو با از ما بهترون بگرد و حرف بزن.

يكدفعه تا بناگوش سرخ شد و با خشم استكان را توي نعلبكي كوبيد و با چشماي از حدقه درآمده خيره خيره نگاهم كرد و سپس گفت: ممنون كه راهنماييم كردي.

اميد كه ددي اوضاع قمر در عقربه، سر قيلون رو به طرف لب رضا برد و گفت: جون من بيا يه پكي بهش بزن تا عصبانيتت فروكش كنه.

رضا با حرص دست اميد رو پس زد و بلند شد و گفت: خوش بگذره، خداحافظ.

بعد از رفتن رضا، اميد به فكر فرو رفته و من هم حال چندان مساعدي نداشتم براي همين آهسته گفتم: اميد بريم.

سرش رو بلند كرد  و  به صورتم دقيق شد و گفت: باشه بريم.

بلند شديم و از رستوران بيرون آمديم و تا رسيدن به خونه هر دو در سكوتي مطلق فرو رفته بوديم. وقتي مي خواستم پياده بشوم رو به اميد كردم و گفتم: وقتي رفتي خونه بهش بگو، مامان تا چند ساعت پيش حرفي از اومدنش بهم نزده بود و موقعي كه بهش تلفن كردم تا با تو بودنم رو بهش اطلاع بدم، تاز ه گفت كه قراره شب رضا خونمون بياد.

-         باشه ، پيغامتو مي رسونم.

وقتي بالا رفتم خوشبختانه آثار نارضايتي رو در چهره مامان نديدم و اين جاي شكر داشت. از اون شب به بعد ديگه با هم تماسي نداشتيم و فقط روزهاي جمعه همديگر رو مي ديديم و به غير از سلام حرف ديگري بينمون رد و بدل نمي شد. در عوض با اميد خيلي صميمي شده و با هم مرتب در تماس بوديم، همانطور كه رضا و مژگان با هم جون جوني شده بودند. و اين موضوع باعث شده بود ه با مژگان هم فاصله بگيرم البته اون هم بي ميل نبود شايد منو رقيب خودش مي ديد هر چند رضا اونو انتخاب كرده بود.

با نزديك شدن عيد، در محل كارمون هم ارتباطمون كم رنگ تر شده بود و كمتر با هم حتي در مورد كار حرف مي زديم.

آخرين جمعه اي كه قرار بود به كوه برويم. وقتي رسيدم ديدم اميد و رضا هنوز نيامدند، چند دقيقه اي كه منتظر شديم اميد به تنهايي از راه رسيد. همه سراغ رضا رو گرفتن كه اميد گفت: كار داشت نتونست بياد.

مهدي متعجب پرسيد: اين چه كاري بود كه مانع اومدن رضا به كوه شده، تا حالا پيش نيومده بود.

اميد شونه هاشو بالا انداخت و گفت: نميدونم، خيلي خصوصي بود كه به من هم نگفت.

سجاد: اتفاقا ديروز عصر با هم بوديم ولي حرفي از نيومدنش نزد.

اميد: بابا چيكارش دارين اين هفته رو دلش خواسته بره، بگرده و دختر بازي كنه.

بچه ها دست از كنجكاوي برداشته و به راه افتاديم. كمي از بقيه فاصله گرفتيم، آرام در گوشم گفت: طفلكي تو خونه افتاده و ناي بلند شدن نداره.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

در واقع دلم سوخته و آتيش گرفته بود، با نوازشهاي مادربزرگ احساس آرامش و امنيت كرده و كم كم پلكهام روي هم افتاد. تا اينكه صداي رضا به گوشم خورد كه داشت با مامان حرف مي زد و مي گفت: ببخشيد كه مزاحم شدم، اومدم حال هر سه مريضمونو بپرسم.

وقتي به پذيرايي آمدند مامان آرام آرام صدايم كرد كه رضا مانع شد و گفت: حاج خانم بيدارش نكنيد بذارين بخوابه، الان حسابي خسته است و به استراحت نياز داره.

مامان تسليم شد و از بيدار كردنم منصرف گرديد، من هم از خدا خواسته همانجا دراز كشيده و خودمو به خواب زدم، چون با ديدنش عذاب مي كشيدم. حال مامان بزرگ و نيلوفر رو پرسيد و بعد از خوردن چايي و  چند دقيقه نشستن بلند شد و گفت: من با اجازتون رفع زحمت مي كنم.

مامان بزرگ زودتر از مامان گفت: كجا پسرم با اين عجله، شام تشريف داشته باشيد.

رضا: ممنون حاج خانم، انشاءالله يه وقت ديگه مزاحمتون مي شم.

در دلم گفتم: اون وقت هنوز نرسيده چون مژگان جونت ديگه وقتي براي ديگران نمي ذاره، بدو برو پيشش. مامان به حرف اومد و گفت: ما كه حسابي شرمنده شما شديم. لااقل شام تشريف داشته باشيد و يه لقمه نون و پنيري دور هم بخوريم، يه روز هم خونه فقرا بد بگذرونيد.

چون سرشان گرم تعارف تيكه پاره كردن بود، يواش گوشه چشمامو باز كردم كه ديدم متواضعانه سر تعظيمي فرود آورد و گفت: حاج خانم تو رو خدا چوب كاري نفرماييد، من نمك پرورده شما هستم. امشب چون بيمارستان هستم نمي تونم، چشم فردا شب مزاحمتون مي شم.

در دلم جشن گرفتم و بعد از رفتنش براي اينكه از غرزدنهاي مامان در امان باشم، نيم ساعتي هم به همان حال ماندم. بعد چشمامو باز كردم و خميازه اي كشيدم و گفتم: عجب خوابي كردم، نفهميدم كي خوابم برد. مامان بزرگ لبخند زنان جواب داد: از بس كه خسته مي شي مادر.

سرمو تكان دادم و بلند شدم نشستم كه مامان بزرگ ادامه داد و گفت: موقعي كه تو خواب بودي دوستت آقاي دكتر اومده بود. عجب پسر نازنيني، خدا به پدر و مادرش ببخشه.

دستمو به صورتم كوبيدم و گفتم: اي واي، پس چرا منو بيدار نكرديد، خيلي زشت شد.

مامان: من خواستم بيدارت كنم ولي نذاشت، گفت خسته اي و بايد بخوابي.

به حالت تاسف سرمو تكون دادم و گفتم: خيلي بد شد، اينجا قلمبه شده و خوابيدم ، آبروم رفت.

بلند شدم و دست و صورتمو شستم. چون ساعت هفت و نيم بود موقع خوردن شام، براي چيدن ميز به كمك مامان رفتم. منتظر بودم كه از دعوت فردا شب حرفي خواهد زد ولي هر چه انتظار كشيدم چيزي نگفت. بعد از شام تلويزيون نگاه مي كردم كه تلفنم زنگ زد، با ديدن شماره اميد فورا جواب دادم . بعد از سلام و احوالپرسي تا گفتم با زحمتهاي من چيكار مي كنيد؟ گفت: اي ياسمن جان ، از صبح زود اين آقا رضا منو بيدار كرده كه الا و بلا بايد ببري اين فرش و مبل و توي پاركينگ بشوري. هي مي گم رضا جان قالي شويي براي چيه، براي همين كاراست ديگه. مي گه نه، فرش نجسه و بايد خودت بشوري. گفتم بابا حداقل خودت هم بيا كمك، مي گه من دانشگاه مي رم نمي تونم. خلاصه از صبح تا الان همه اش كار كردم و الان حسابي خسته ام.

دلم براش سوخت، به خاطر بي حواسي من حسابي تو زحمت افتاده بود. براي همين با شرمندگي گفتم: ببخشيد اميد، اسباب زحمت شدم، نمي دونم چطوري ازت تشكر كنم.

-         تشكر لازم نيست عزيزم، من كاري نكردم.

-         چرا همه اش كار، حسابي خسته شدي؟

خنده كنان جواب داد: اين تن خسته فداي تو باد، چون داديم دست قالي شويي.

چند دقيقه اي باهاش صحبت كردم، سپس گوشي رو قطع كرده و به مامان كه شيش دونگ حواسش به من بود گفتم: دوست رضاست، اميد، هموني كه ديشب داشتم ازش برات تعريف مي كردم. طفلكي از صبح فرش شسته، مبل شسته، حسابي تو زحمت افتاده.

با توضيحاتي كه به مامان دادم قانع شد، ولي باز هم از مهمان فردا شبش حرفي نزد. خيلي دلم مي خواست علت سكوت كردنش رو بدانم، هي مي گفتم حتما يادش رفته و الان مي گه ولي تا موقع خواب هر چه منتظر شدم خبري نشد.

صبح از وقتي كه به سر كار رفته بود سرم گرم مهمانهاي خارجي بود. نزديك ظهر بود كه اميد دوباره تماس گرفت و حالمو پرسيد، سپس براي شام دعوتم كرد. لحظه اي فكر كردم، مامان حرفي نزده بود و براي اينكه من هم كارهاي رضا رو تلافي كرده باشم، قبول كردم. بعدازظهر چون باز به كارخانه مي رفتيم و ممكن بود كارمون به درازا بكشد به مامان تلفن كرده و خبر دادم، باز مامان حرفي از آمدن رضا نزد و من با خيال آسوده همراه مهمانها و آقاي سعيدي به كارخانه رفتم. وقتي برگشتيم هوا كاملا تاريك شده بود. نگاهي به ساعتم انداختم، نزديكه هفت و نيم بود. اگر اون ساعت به خونه مي رفتم به هيچ وجه نمي توانستم از دست مامان خلاص بشوم براي همين تلفن كردم و گفتم: مامان براي شام منتظرم نباشيد، من با اميد دوست رضا بيرون مي رم.

مامان كه انتظار نداشت جاخورد و لحظه اي سكوت كرد، سپس گفت:

-         ياسي ، زنگ بزن و كنسلش كن براي شام مهمون داريم.

-         شرمنده مامان جان، من نمي تونم، بهش قول دادم، زشته بعد از اين همه دردسر الان قرارمو بهم بزنم.

-         من فكر مي كنم امشب خونه نبودنت زشت تر باشه چون به اين يكي بيشتر مديوني.

خودمو به اون راه زدم و گفتم: مادر من، هر كي هم قراره بياد شرمنده چون من برنامه مو به هيچ وجه بهم نمي زنم. شما كه بهتر مي دونيد من سرم بره قولم نمي ره. حالا كي هست كه شما اين همه اصرار به بودن من مي كنيد.

-         دكتر محمدي، ديروز دعوتش كردم.

-    ا خيلي بد شد، چرا زودتر بهم نگفتين. اون وقت با اميد قرار نمي ذاشتم ، بهر جهت مقصر خودتونين و از طرف من هم عذرخواهي كنيد.

به اين ترتيب با يك برنامه حساب شده مي تونستم حال رضا رو مثل خودش بگيرم. طبق قرار قبلي مون با اميد، جلوي پارك ساعي همديگرو سر ساعت هشت مي ديديم. من زودتر رسيده بودم و چون ماشين به همراه نداشتم نيم ساعتي تا اومدن اميد منتظر ايستادم، حسابي سردم شده بود. وقتي رسيد فورا سوار ماشين شدم و بخاري رو، روي درجه زياد گذاشتم تا يخ پامو و دستام باز بشه. يه خورده كه گذشت كمي گرم شد. اميد بر عكس رضا با پاتوقهاي خوب و دنج وارد بود براي همين به يك رستوران سنتي رفتيم.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

رضا: يه كمي بخور ، برات خوبه، چيزي نميشه.

چند قولوپ خوردم ، خواستم بلند شم كه سرم گيج رفت. رضا دستمو گرفت و گفت: كجا بلند شدي؟

-         ديرم شده، الان مامان نگران ميشه.

اميد: مگه نمي دونن اينجايي؟

سرمو به علامت مثبت تكان دادم كه گفت: پس يه خورده بشين، يه ذره روبه راه شدي ميري.

سرمو به پشتي مبل تكيه دادم و چشامو بستم. دستم به شدت درد مي كرد و مي سوخت، چشمامو باز كردم تا قرص مسكن بخوام كه ديدم رضا لباسي به طرفم گرفت و گفت: بيا، بلوزت رو عوض كن، خونيه.

به لباسم نگاه كردم كه ديدم به خون آغشته شده، به غير از بلوزم، مبل و همينطور فرش هم خوني و كثيف شده بود. با شرمندگي گفتم: ببخشيد، همه جا رو كثيف كردم.

اميد: عيب نداره، فردا مي آيي زحمتش رو مي كشي و مي شوري.

رضا چپ چپ نگاش كرد ولي من  بي رمق به رويش لبخند زدم و گفتم:  به روي چشم.

سپس بلند شده و به اتاق رضا رفته و بلوزمو عوض كردم . سردم شده بود. وقتي به هال برگشتم از چوب لباسي، پالتومو برداشتم و تنم كردم. رضا به خيال اينكه مي خواهم به خونه بروم، گفت: من مي رسونمت.

-         ماشين آوردم ، خودم مي رم.

اميد: با اين حال و روزت كه نمي توني رانندگي كني. منو و رضا مي رسونيمت.

بي چون و چرا به پايين رفتم و اونها هم پشت سرم آمدند. رضا سوييچ ماشين رو گرفت و خودش پشت فرمون نشست و من هم در صندلي جلو نشستم و اميد هم با ماشين خودش پشت سرمون حركت كرد. بي حال سرمو به عقب تكيه داده بودم كه رضا صدام كرد:

-         ياسي؟

-         بله.

-    اگه اينطوري ادامه بدي بيشتر از چند ماه دوام نمي آري، فكر كن بابات مرده، ميدونم سخته ولي چاره اي غير از اين نداري. چون هر وقت ديديش، يا باهاش حرف زدي اونقدر بهم ريختي و داغون شدي كه حد نداره . به فكر آينده ات باش، وقتي كه تشكيل زندگي دادي...

نگذاشتم ادامه بده و گفتم: رضا خواهش مي كنم الان نصيحتم نكن، چون ديگه طاقت ندارم و حالم خيلي خرابه.

-    ببخشيد قصد نصيحت كردنت رو ندارم اما وقتي مي بينم اينطوري پريشون و داغوني، دلم برات مي سوزه و نمي تونم بي تفاوت باشم.

-         جدي، فكر مي كردم به اندازه يك سر سوزن برات ارزشي ندارم.

آروم روي دستم زد و گفت: از بس كه منفي فكر مي كني ،مگه مي تونم نسبت به خواهرم بي تفاوت باشم.

بلند شدم و صاف نشستم و نگاهش كردم كه شيد قصد شوخي داشته باشد ولي ديدم نه خيلي هم جدي حرف مي زنه و اين دردمو تشديد كرد. براي همين تا رسيدن به خونه، باهاش حرف نزدم. رضا بعد از بردن ماشين به پاركينگ، همراه اميد خداحافظي كرده و رفتند و من هم بالا رفتم. وقتي درب را باز كردم براي اينكه ديگران رو بيدار نكنم پاورچين پاورچين به طرف اتاق مي رفتم كه مامان از اتاقش بيرون اومد.سريع دستمو، توي جيب پالتوم پنهان كردم ولي چون هيچ چيزي از چشماي تيز مامان پنهان نمي ماند، با ديدن اوضاع خرابم، جلوتر اومد و موشكافانه نگاهم كرد و گفت: ياسي گريه كردي، مگه تولد رضا نبود؟

آهسته گفتم چرا.

-         پس چي شده، چرا گريه كردي؟ رضا بهت حرفي زده و ناراحتت كرده.

بعد با خودش تكرار كرد و گفت: نه رضا اين طور آدمي نيست.

خواستم به اتاقم بروم براي اينكه مانع رفتنم بشه، دستمو كه داخل جيبم بود رفت كه صداي آخ گفتنم بلند شد. بيچاره مامان دستپاچه بازومو گرفت و دستمو بيرون كشيد و با ديدن دست باندپيچي شده ام، پريشان پرسيد: ياسي، چه بلايي سرت اومده؟

آهسته گفتم: مامان اتفاقي نيفتاده، آرومتر الان مامان بزرگ رو هم بيدار مي كنيد.

دستمو گرفت و به اتاقم رفتيم، منو روي تخت نشوند و گفت: تا سكته نكردم بگو چه بلايي سرت اومده.

سرمو روي شونه اش گذاشتم و اونچه اتفاق افتاده بود برايش تعريف كردم. مامان كه درد خودش هم تازه شده بود همپاي من گريه مي كرد. كمي كه گذشت بلند شد و اشكامو پاك كردو گفت: بلند شو بخواب، صبح نمي توني بلند شي.

فهميدم مامان مي خواد تنها باشه. چون حال و روز خوبي نداشت. وقتي پالتومو از تنم بيرون آوردم با ديدن تي شرت رضا، لبخندي روي لبام نشست، بوييدمش، دلم نمي خواست از خودم جدا كنم براي همين با همان لباس سر جايم دراز كشيده و خوابيدم.

صبح با نيم ساعت تاخير خسته و بي حال سر كار رفتم. وقتي مژگان دستمو ديد فورا پرسيد: دستت چي شده؟ چرا بستيش؟

لحظه اي مكث كرده و گفتم صبحي چاقو بريد.

هر چند كه زياد باور نكرد ولي كنجكاو هم نشد.بعد از رفتنش سريع به رضا SMS زدم و ازش خواهش كردم در مورد اتفاق ديشب حرفي به مژگان نزنه و اون هم خيلي كوتاه برايم نوشت، نه مطمئن باش. همين، نه حال و احوالي ازم پرسيد و اين باعث تكدي خاطرم شد. اصلا حوصله كار كردن رو نداشتم چون هم دستم درد مي كرد هم كسل و بي حال بودم. براي همين وقتي آقاي سعيدي ازم خواست همراه مهمانهاي خارجي اش به كارخاه بروم در دل عزا گرفتم ولي چاره اي غير از اطاعت نداشتم.وقتي از كارخانه برگشتيم ساعت نزديك چهار بود، براي اينكه زودتر به خانه بروم سريع وسايلم رو جمع كرده و به دنبال مژگان رفتم. همين كه داخل اتاق پا گذاشتم با ديدن رضا سرم به دوران افتاد و براي حفظ تعادلم به ديوار تكيه داده و سلام كردم. از ناراحتي حالش رو هم نپرسيدم ولي رضا حالمو پرسيد و من هم بدون اينكه نگاهش كنم سرسري جواب دادم و رو به مژگان گفتم: تو كه مهمون داري، پس من رفتم، خداحافظ.

وو سريع خودمو از اتاق بيرون انداختم، دلم مي خواست هر چه سريعتر به خونه برسم و در خلوت و تنهاييم اشك حسرت بريزم. وقتي به خونه رسيدم قبل از هركاري پيش مامان بزرگ و نيلوفر كه در پذيرايي استراحت مي كردندرفتم. مامان بزرگ به محض ديدنم آغوشم گرم و مهربانش را به رويم گشود و بغلم كرد و دستي بر سرم كشيد و گفت:

-    الهي دورت بگردم، تو چقدر بايد عذاب بكشي، الهي كه هيچ وقت خير از زندگيش نبينه، الهي كه به خاك سياه بشينه. بميرم برات، دستت چطوره بهتره؟

خودمو ازش جدا كردم و سرمو رو پايش گذاشتم و گفتم: خيلي درد مي كنه، مي سوزه. دارم مي مي ميرم.

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

 

از اينكه اميد دوباره حال مژگان رو گرفت كمي خوشحال شدم و با كنجكاوي منتظر رفتن مهمانها شدم. بعد از رفتن همه، رضا درب را بست و آمد درست روبرويم نشست و گفت:

-         چرا دير كردي؟

از سوال رضا فهميدم اميد به خواست اون مانع از رفتنم شده. براي همين بلند شدم بروم كه رضا با صداي نسبتا بلند، قاطعانه گفت: بشين كجا داري مي ري؟

-         ببينم تو فكر كردي جدي جدي برادر و بزرگتر مني كه ازم حساب پس مي گيري؟

-         نه دلم براي مادر بيچاره ات مي سوزه، چون از دست تو خيلي عذاب مي كشه.

عصباني شدم و گفتم: نمي دونستم مامان پيش تو، چغولي منو مي كنه. خيلي با هم صميمي شدين و من خبر ندارم.

-         از بس كه كج خيالي اينطوري فكر مي كني چون اون بنده خدا هيچ وقت چغولي تو رو نكرده.

مثل كوه آتشفشان منفجر شدم و گفتم: آره كج خيالم، بدم، ديوونه ام، آشغالم، كثيفم، حيوونم، حالا دلت خنك شد.

و به دنبالش اشكم سرازير شد. اميد كه تا اون لحظه ساكت نشسته و نگاه مي كرد رو به رضا گفت: رضا چرا اذيتش مي كني، خوب حتما تو ترافيك گير كرده.

و بعد به آشپزخانه رفت و برام آب آورد و گفت: بيا يه ذره بخور تا آروم بشي.

چون به هق هق افتاده بودم نمي تونستم ليوان را بدستم بگيرم و اميد خودش ليوان را جلوي دهنم گرفت، كمي كه خوردم، نگاهم به رضا افتاد. دست توي موهايش كرده و به زمين چشم دوخته بود. چند لحظه اي هر سه مون سكوت كرديم، تا اينكه رضا سرش رو بالا گرفت و به اميد گفت:

-    من قصد اذيتش رو ندارم، ولي از وقتي كه اومده حال عادي نداره. موقع اومدن جلوي درب خونشون ديدم كه شاد و سرحال بود اما الان چشاش داد ميزد اتفاقي افتاده، همه خنده هاش الكي بود.

اميد نگاهي بهم كرد و گفت: اگه رضا بگه اتفاقي افتاده يعني افتاده ، چون رضا با مته ميره تو اعماق وجود آدما و هيچوقت بي خود حرف نمي زنه.

از اينكه در اون اوضاع و احوال دست از شوخي بر نمي داشت خنده ام گرفت. رضا كه عصباني بود با تشر گفت: اميد الان چه وقت شوخي كردن و مسخره بازي دراوردنه.

اميد با مظلوميت سرش رو به طرف گردنش خم كرد و گفت: ببخشيد، مي خواستم ياسمن رو بخندونم، ببين.

رضا به صورتم نگاه رد و با ديدن خنده ام، لبخندي زد و گفت: بعضي جاها دلقك بازيهات به درد مي خوره.

ليوان آّب رو برداشتم و كمي خوردم كه دوباره پرسيد: باز نميخواي بگي چي شده؟

اميد : ياسمن خواهش ميكنم اگه چيزي شده بگو، رضا تا نفهمه دست از سرت بر نميداره، يكي از عادتهاي بدشه، مثل كنه مي چسبه.

چون خودش هم قبلا بهم گفته بود، گفتم: قبل از اينكه اينجا بيام چون نيلوفر ازم شكلات خواسته بود رفتم براش بگيرم كه اون مرتيكه بي همه كس و ديدم، داشت با پسر عزيز دردانه اش حرف مي زد و قربان صدقه اش مي رفت. براي اينكه مطمئن بشم خودشه به سمتي كه صداش مي اومد رفتم كه روبروي هم دراومديم، از مغازه بيرون دويدم كه باز به دنبالم اومد ولي من مجال حرف زدن بهش ندادم.

صداش باز توي گوشم پيچيد مثل سوهان به روحم كشيده مي شد كه اميد پرسيد: اين مرتيكه بي همه كس شوهرت بود.

با عصبانيت دستمو به لبه مبل كوبيدم و گفتم: نه، يه زماني بابام بود. همان لحظه يكدفعه دستم سوخت و فورا بهش نگاه كردم. بي حواس به ليوان توي دستم، دستم رو به مبل كوبيده بودم. خون فواره زد و هردوشون دستپاچه شدند، رضا فورا جلو اومد و تكه هاي ليوان را از دستم بيرون كشيد و به اميد كه دور خودش مي چرخيد گفت: اميد، چرا مي چرخي؟ دستمال كاغذي بده.

اميد جعبه دستمال كاغذي را به دست رضا داد، چندتايي بيرون كشيد و روي دستم گذاشت. من هم از ترس و درد گريه مي كردم كه رضا دوباره به اميد گفت: توچت شده چرا ماتت برده؟ يكي يكي بايد بهت بگم، برو گاز استريل و بقيه وسايل رو بيار.

و بعد به من دلداري داد و گفت: چيزي نيست نترس.

بعد از شستن با بتادين، اميد نگاهي كردو  گفت: رضا بايد بخيه بزنيم زخمش سطي نيست و لي نخ بخيه نداريم.

رضا: خوب برو زود بخر و بيار، چرا معطلي؟

با شنيدن اسم بخيخ گريه ام بيشتر شد و از ته دل هر چه نفرين بود نثارش كردم. چند دقيقه اي بيشتر طول نكشيد اميد با وسايلي كه نياز داشتن برگشت. رضا كه به اخلاقم وارد بود گاز استريلي رو، لاي دندانم گذاشت و گفت: موقعي كه ميخوام بخيه بزنم اينو گاز بگير.

سپس به كمك اميد به دستم بخيه زد. از درد به خودم مي پيچيدم و حالت تهوع داشتم ولي تو اون وضعيت نمي تونستم تكون بخورم. وقتي كارشون تمام شد، اميد برايم آب قند آورد كه از خوردنش امتاع كردم و گفتم: نمي تونم ، حالم بهم ميخوره.

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

متوجه منظورش شدم كه جاي مناسبي براي اين كار نبوده، ولي اون كه از دل سوخته من خبر نداشت. براي همين مستانه خنديدم و شعري برايش زمزمه كردم، وقتي تمام شد رو به بقيه گفت: بچه ها يه دقيقه ساكت باشيد تا ياسمن برامون شعر بخونه، صداي قشنگي داره.

مژگان در جوابش گفت: تو از كجا مي دوني ياسمن صداي قشنگي داره؟

چون باز كنار رضا تلپ شده و لج منو در مي آورد با تمسخر جواب دادم: يكي از كاستامو براش فرستادم، هموني كه تازه به بازار اومده. حال مژگان رو حسابي گرفتم و بعد به خواست حاضرين چند بيتي از شاعراني ايراني زمزمه كردم، البته با همراهي خودشون. مجلسمون حسابي گرم شده بود و با اينكه در ظاهر همراه بقيه شادي مي كردم ولي در دلم خون گريه مي كردم ، چون غير از اتفاقي كه موقع اومدن برايم افتاده بود با بي محلي هاي رضا اعصابم كاملا به هم ريخته بود ولي با اين وجود سعي در حفظ ظاهر داشتم. موقع بريدن كيك همه دور رضا جمع شدند تا عكس بگيرند ولي من همانطور سر جايم نشستم. رضا نگاهم كرد و گفت: تو نمي آيي؟

-         نه ، من خيلي بد عكسم و عكسهاي شما رو هم خراب مي كنم.

-         هر طور راحتي.

بي اعتنايي اش حسابي لج مو درآورده بود، ولي تحمل مي كردم. اميد بعد از چند تا عكس گرفتن دوربين رو به حسام يكي از دوستانش داد و سپس گوشه لباسم را گرفت و گفت: من هم مثل تو بدعكسم ، بيا دوتايي عكسهاي رضا رو خراب كنيم، نمي شه كه همش خوشگلا با هاش عكس بگيرن. دوتايي كنار رضا ايستاده و عكس گرفتيم. بعد از بريدن كيك ، نوبت باز كردن كادو ها رسيد. چندتايي باز كردند، همه لباس و عطر بود. موقع باز كردن كادوي مژگان كه بسته اي بزرگ بود دقيق شدم، وقتي رضا كادو را باز كرد يك كيف دستي چرمي گرون قيمتي بود . با اينكه مژگان خسيس بود ولي براي رضا سنگ تمام گذاشته و حسابي ولخرجي كرده بود. وقتي نوبت كادوي من شد آرام گفتم: بازش نكن، مال من ناقابله.

لبخند زنان گفت: هرچه از دوست رسد نيكوست.

وقتي باز كرد مينو با ديدن عطر و خودنويس گفت: ياسمن، ديگه چي مي خواستي بخري ، نكنه انتظار داشتي بازار رو براش بخري. اونوقت ديگه نميشد رضا رو نگه داشت و ما مجبور بوديم خونه اي ، چيزي براش بخريم.

اميد : از سرش هم زياده، براي همين دو تايي بايد استفاده كنيم.

رضا: دستت درد نكنه، خودنويس خيلي به دردم مي خوره. موقع نسخه نوشتن به يادت مي افتم.

حرف رضا به دلم نشست و خوشحالم كرد. وقتي همه كادوها رو باز كردند ، رضا رو به اميد كرد و گفت: پس كادوي تو كو؟

كمي فكر كرد و سرش رو خاروند و گفت: يادم رفته بخرم.

رضا: زحمت مي كشي مي ري و الان مي خري.

اميد بلند شد و به اتاقش رفت، خيال كرديم براي خريد مي خواهد بيرون برود ولي ديديم با بسته كادوپيچ شده برگشت و گفت: هر كي بگه توي اين چيه جايزه داره.

هركس چيزي مي گفت و اميد نچي مي كرد تا اينكه مهدي گفت: اميد لفتش نده، دير شده، زود بازش كن.

اميد كاغذ كادو را پاره كرد و ربدوشامبري بيرون كشيد و نشان داد و گفت : قشنگه؟

رضا با حالتي خاص گفت: بله دستت درد نكنه.

اميد خودش را لوس كرد و گفت: رضا بگم چرا اينو خريدم؟

رضا چپ چپ بهش نگاهش كرد ولي اميد از رو نرفته و چند بار ديگر هم تكرار كرد و گفت:

-         رضا بگم؟

آخر حسام بجاي رضا گفت: اميد بگو ببينيم قضيه ربدوشامبر چيه، اينجا كسي غريبه نيست.

اميد نگاهي به رضا كرد و گفت: چند شب پيش خواب بوديم كه تلفن خونه زنگ زد. من ازجام تكون نخوردم چون مي دونستم رضا مجبور ميشه جواب بده، بعد از چند تا بوق زدن رضا رفت و جواب داد. يكدفعه ديدم ميگه الان مي آم، كي، چرا؟ خلاصه طرز حرف زدنش نگرانم كرد بلنده شده و ازاتاق بيرون اومدم كه ديدم رضا داره ميره طرف درب، چون اين آقا پسرمون عادت داره شبا راحت بخوبه، با همون سر و وضع داشت مي رفت. وقتي ديدم حالش خوش نيست و متوجه نيست، پريدم بغلش كردم و گفتم: رضا چرا مثل انسانهاي اوليه شدي، رضا هم گفت اميد ولم كن بابا، الان چه وقت مسخره بازيه، نيلوفر مرد. من هم كه محكم بغلش كرده بودم گفتم: بابا، نيلوفر هم اكه بميره بايد چند تا برگ به خودت بچسبوني.

طفلكي يهو از خواب بيدار شد و نگاهي به سر تا پاش انداخت و بعد تندي دويد طرف اتاق و سر سه سوت مثل اين آتيش نشونا آماده شد و بيرون اومد. هي بهش مي گم رضا چي شده؟ بگو مردم از نگراني. همه اش يه بند مي گفت، نيلوفر داره مي ميره . تندي هم كيف اش رو برداشت و رفت. بعد از رفتنش همه اش به خودم بد و بي راه مي گفتم كه چرا سه روز تنهاش گذاشتم، تا اينطوري عاشق و مجنون بشه و دست و پاش گم كنه. خيلي دلم براش مي سوخت، تا صبح هزار بار مردم و زنده شدم.

رضا : ديدم تا وقتي كه من برگردم پاشنه تلفن رو از جا كنده بودي، پس از نگراني بيش از حد بوده.

-    ولي رضا باور كن نمي خواستم تلفن رو مشغول كنم چون گوش به زنگ بودم كه هر آن از بهشت زهرا تلفن بكنن تا برم و جنازه تو رو تحويل بگيرم.

همه از خنده روده بر شده بوديم و ارسلان خنده كنان پرسيد: اميد پس چرا جنازه رضا رو ميخواستي تحويل بگيري ، نيلوفر داشت مي مرد چه ربطي به رضا داشت؟

اميد هم خيلي جدي جواب داد: براي اينكه گفتم وقتي بره ببينه عشقش مرده از ناراحتي خودش مي كشه. عشق سه روزه، رضا رو بدجوري هوايي كرده بود كه اونطوري با اون شكل و شمايل مي رفت پيشش. خلاصه تا صبح تو سرم كوبيدم و عزاداري كردم كه رضا از دستم رفت، همش خودمو نفرين مي كردم كه چرا تنهاش گذاشتمو نمي دونستم چه طوري به مادرش خبر بدم. اونقدر به سرم كوبيدم كه ديدم رضا خودش اومد، از اينكه سالم ميديدمش خوشحال شدم. فورا پريدم و ماچش كردم ، بعد با ياداوري نيلوفر نوحه خوني كردم و بهش تسليت گفتم. با گريه و زاري بهش گفتم، رضا مي دونم غم از دست دادن عزيز اون هم عشق يك مرد با محبتي مثل تو سخته ولي چاره چيه بايد تحملش كني. تا اينو گفتم رضا با خيال آسوده روي مبل ولو شدو گفت : اميد خواب ديدي خير باشه ، اين حرفها چيه ميزني برو بگير بخواب.

حيرون نگاهش كردم و جواب دادم: رضا انگار حالت خوب نيست ، ببرمت بيمارستان، گويا ضربه كاري بوده. خدا بهت صبر بده، نيلوفر رو خيلي دوستش داشتي؟

تا اينو گفتم آقا تازه دهن باز كرد و گفت: اميد، نيلوفر خواهر ياسمنه، هفت سالشه. طفلي تب كرده بود يعني آبله مرغون گرفته بود، رفته بودم اونجا.

به محض شنيدن اين حرفا پريدم و چند تا مشت و لگد بهش زدم و گفتم خاك بر سرت كنم خوب اينو همون ديشب مي گفتي تا من اينطوري نگران و پريشان نميشدم، براي آبله مرغون خودتو اونطوري گم كرده بودي.

قبل از رضا گفتم: اون بيچاره تقصير نداره من هول كرده بودم. آخه حال نيلوفر خيلي بد بود و من مي ترسيدم بميره، چون مامان هم خونه نبود و اين باعث شده بود كه من بيشتر بترسم.

مژگان باشنيدن اين جمله از اينكه دو تايي تنها بوديم با ناراحتي نگاهم كرد و من مستانه با نگاه جوابش را دادم. وقتي ماجراي ربدوشامبر اميد تمام شد چون ساعت نزديك دوازده بود همه عزم رفتن كردند و من هم از جايم بلند شدم كه هرچه زودتر به خلوتگاهم پناه ببرم كه اميد دستمو گرفت و گفت: تو بشين كارت دارم.

چون حال خوشي نداشتم گفتم: اگه ممكنه باشه براي فردا، تا ديرم نشده بايد برم خونه.

-         زياد طول نميكشه ، بشين.

بالاجبار نشستم. مژگان از وقتي كه با رضا آشنا شده بود منو هم به فراموشي سپرده بود. وقتي ديد دوباره سر جايم نشستم پرسيد: مگه تو نمي ري؟

قبل از من اميد جواب داد: نه.

مژگان: چرا؟

- چون كه من يه كار خصوصي باهاش دارم.

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

سپس دستش رو بطرفم دراز كرد، به كمكش از روي زمين بلند شدم و تا رسيدن به ايستگاه اميد همچنان سر به سر رضا مي گذاشت و مجال سين جين كردن را بهش نمي داد. بالا وقتي همه دور هم جمع بوديم اميد به مهدي اشاره كرد و مهدي هم به بهانه اي رضا را كنار كشيد. بعد از رفتن آنها رو به بقيه گفت: بچه ها بيست و هفتم دي يعني روز يكشنبه تولد رضاست. با چند تا از بچه هاي ديگه هم قرار گذاشتيم دور هم جمع بشيم، هر كي خواست بياد. ساعت هفت خونه منتظر هستيم، مي خوايم سورپرايزش كنيم.

با اينكه به خاطر مژگان از رضا دلگير بودم ولي با شنيدن اين موضوع به وجد آمدم و تا رسيدن وقت موعود لحظه شماري مي كردم. روز شنبه وقتي تعطيل شديم رو به مژگان كردم و گفتم: مي آيي بريم براي رضا كادو بخريم.

مژگان لحظه اي مكث كرد و سپس گفت: نه ياسي جون، به مامان قول دادم عصري برم پيشش. شايد يه سر از اونجا با مامان رفتم و يه چيزي خريدم.

از اينكه به تنهايي مي خواست به خريد برود لحظه اي دلم گرفت ولي با ياداوري رضا و لطفهايي كه در حقم كرده بود خوشحال روانه شدم. بعد از كلي فكر كردن و گشتن، نهايت عطري به همراه خودنويس خريده و به خونه رفتم. وقتي از سر كار برگشتم اول به حمام رفته و دوشي گرفتم و سپس براي براشينگ كردن موهام به آرايشگاه رفتم. چون كمي طول كشيد وقتي به خونه برگشتم تند تند حاضر شدم. يك پليور سفيد آستين حلقه اي با يقه اي شل، به همراه شلوار مشكي پوشيدم.مامان با ديدنم اعتراض كنان گفت: ياسي، لباست مناسب نيست.

نگاهي كردم و گفتم: چرا؟ چشه؟

بقه اش باز، آستين نداره، شلوات هم خيلي تنگه، اصلا مناسب اونجا نيست.

-         مامان تو رو خدا ايراد بني اسرائيلي نگير، اگه شلوار تنگه در عوض بلوزم بلنده، بقيه اش هم مناسبه.

مامان هر كاري كرد نتوانست براي عوض كردن لباسام متقاعدم كند، شاد و سرمست مي خواستم بروم كه اينبار نيلوفر صدام كرد و گفت: ياسي برام شكلات بخر، يادت نره ها.

چشم.

جلوي درب به محض اينكه پا بيرون گذاشتم سينه به سينه رضا كه براي سركشي به نيلوفر آمده بود برخوردم، نگاهي به سرتا پايم انداخت و گفت: خيره، كجا به سلامتي؟

مستانه نگاهش كردم و گفتم: مهموني، تو هم مي آيي؟

-         نه، ولي يه خورد صبر كن برسونمت.

-         مرسي خودم ميرم. باي.

فورا ازش جدا شده و به راه افتام. سر راهم كنار گل فروشي نگه داشته و پياده شدم و دسته گلي از رزهاي صورتي سفارش دادم. چون تا آماده كردنش كمي وقت مي برد به سوپري كه رو به روي گلفروشي اون دست خيابان بود رفتم تا شكلات مورد علاقه نيلوفر رو بخرم. مشغول برداشتن شكلات از قفسه بودم كه صدايي آشنا بر جا ميخكوبم كرد، با تلفن حرف مي زدو مي گفت: آرمين، جان بابايي گريه نكن الان مي آم، قربونت برم گريه نكن من طاقت اشكاتو ندرام، خوشگلم دارم برات تنقلات مي خرم. همينطور يك ريز قربان صدقه اش مي رفت. به گوشهاي خودم شك كردم چون اجناس توي قفسه امكان ديدن اون سمت را نمي داد، براي اطمينان به مغازه رفته و درست رو به روي هم قرار گرفتيم، انتظار ديدنم رو نداشت. لحظه اي بهم نگاه كرديم، تمام شكلاتها از دستم به زمين افتاد. قبل از اينكه مجال حرف زدن داشته باشه سريع از مغازه بيرون دويدم. اون هم پشت سرم مي آمد و صدام مي كرد، اعتنايي نكردم و بي حواس به ماشين ها از خيابان رد شدم كه صداي فحش دادن راننده اي هم به گوشم خورد. نميدونم چطوري پول گل فروشي رو داده و بيرون اومدم و سوار ماشين شده و به راه افتادم. كمي كه دور شدم چون حواسم به ماشينها نبود مجبور شدم نگه دارم. صدايش توي گوشم زنگ ميزد مخصوصا بابابي، باباي گفتنش، از ناراحتي و درد شروع كردم به زار زدن چون سالها تشنه اين الفاظ بودم و اون بي آنكه گناهي مرتكب شده باشيم محروممون كرده بود. با اون حاليكه داشتم نمي تونستم در مهموني تولد رضا شركت كنم ولي هر چقدر با خودم كلنجار رفتم كه به خونه برگردم نتوانستم. به دنبال راه حلي بودم چون نمي خواستم شادي ديگران را هم خراب كنم، يكدفعه ياد ابي يكي از دوستان قديمي ام بود افتادم و باهاش تماس گرفتم تا به فرياد برسد. دقايقي نگذشته بود كه شاد و شنگول از آينه نگاهي به صورت بهم ريخته ام انداختم و صورتمو پاك كرده و از نو آرايش كردم و سپس حركت كردم. وقتي رسيدم خود رضا درب را به رويم باز كرد، گل و كادو رو به طرفش گرفتم و تبريك گفتم. اميد به محض ديدنم گفت: به به خانم خوش قول، چرا اينقدر زود اومدي؟

به دروغ گفتم: تو ترافيك گير كرده بودم.

رضا كه مي دانست چه ساعتي از خونه بيرون اومدم پوزخندزنان جواب داد: ترافيك تهران براي همه يه دردسر شده. دو ساعت توي ترافيك موندن، آدمو خسته مي كنه.

براي اينكه حالگيري نكنم جوابش را ندادم. نگاهي به جمع انداختم. به غير از چند نفري كه من مي شناختم بقيه غريبه بودند، البته براي من. دوستان رضا همه شاد و سرزنده و خيلي هم مثبت بودند، درست برعكس دوستان من. به تك تكشون نگاه كرده و حلاجي مي كردم كه اميد كنارم اومد. نگاهش كردم اينبار به چشم خريدار، پسري خيلي قد بلند و چهار شانه با چشماي عسلي و پوستي سفيد و صورتي كشيده ، زياد خوشگل نبود ولي بانمك و تودل برو برود. همينطور كه محو تماشايش بودم يكدفعه گفت: چرا اينطوري نگام ميكني خبريه؟

خنديدم و گفتم: آره ، مي خواستم ازت خواستگاري كنم.

خيره نگاهم كرد و گفت: نمي دونستم تو تزريقاتي هم داري.

با تعجب نگاهش كردم و پرسيدم: تزريقات؟ متوجه منظورت نشدم.

-         آره جون خودت.

-         باور كن متوجه نشدم؟

خنده كنان جواب داد: اونقدر به اين و اون آمپول زدي كه بوي اين پنبه خيس آ چيه ميزنن تا ميكروب آ از بين بره، بوي اونا رو گرفتي، از ده فرسخي بوش مي آد.

تازه دوزاريم افتاد، خنديدم و گفتم: كمال همنشين اثر كرده يعني تو اين كاره نيست.

-         چرا ولي نه هرجايي.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

نيم ساعتي نگذشته بود كه مامان خودش رو رسوند، از درب كه وارد شد صدام كرد:

-         ياسي، ياسي كجايي؟

-         بله، دارم صبحانه مي خورم.

وقتي به آشپزخانه آمد با ديدن رضا جاخورد و متعجب نگاهمون مي كرد كه فورا گفتم:

-         مامان ديشب حال نيلوفر خيلي بد بود مزاحم دكتر شدم، آخه آبله مرغون گرفته.

مامان فورا خودشو جمع و جور كرد و گفت: بله، ممنون كه زحمت كشيدن. حالا نيلوفر كجاست؟

و دستپاچه به هال رفت و من هم پشت سرش. با ديدن حال نيلوفر كمي آروم گرفت، بعد دوباره پيش رضا برگشتيم. مامان روي صندلي نشست و رو به رضا گفت: نمي دونم چطوري از شما تشكر كنم. ببخشيد كه ياسي مايه دردسر شده و همش مزاحم شما ميشه.

با شيطنت قبل از رضا جواب دادم: مامان جان تشكر لازم نيست. اگه برادر به داد خواهرش نرسه پس كي برسه، غريبه ها. داشتن برادر اين جئر موقعها خوبه، مگه نه.

مامان با حيرت و دهان نيمه باز نگاهم كرد ولي رضا گفت: بله حاج خانم ، حق با ياسي.

مامان حرفي نزد. تند تند صبحانه خوردم و رفتم تا سريع آماده بشم. وقتي براي خداحافظي پيش شون رفتم رضا با ديدنم گفت: صبر كن باهم بريم.

و زود از جايش بلند شد. مامان دوباره تشكر كرد وما خداحافظي كرده و بيرون رفتيم. خيلي دلم ميخواست رضا مي ماند و مژگان مي ديدتش ولي حيف كه همراهم اومد. تا وقتي كه برسيم حرفي ميانمان رد و بدل نشد . جلوي شركت پياده شدمو موقع خداحافظي گفتم: داداشي دستت درد نكنه، فعلا خداحافظ.

سري تكان داد و گفت: خواهش مي كنم خواهر جون، باز ساعت هفت مي آم، به اميد ديدار.

آرام زمزمه كردم: خواهر جون و زهرمار.

به گمونم شنيد چون قاه قاه خنديد.

عصر وقتي به خونه رفتم مامان با ديدنم فورا پرسيد موضوع خواهر، برادري چيه، برايش توضيح دادم. وقتي حرفم تمام شد گفت: ياسي، تو هم ديگه بهتره ديدگاهتو عوض كني چون اينطوري آسيب مي بيني.

براي اينكه خيال مامان رو آسوده كنم به دروغ گفتم: خودمم همين تصميم دارم.

نزديك ساعت هفت به اتاقم رفتم و درب را قفل كردم و به عمد موزيك تندي روي ضبط گذاشتم و با صداي بلند  روشنش كردم، سپس پشت پنجره رفته و منتظرش شدم.درست سر ساعت هفت از راه رسيد. با آمدن او مامان هم پشت درب آمد و بعد از چند بار درب زدن وقتي ديد كه جواب نمي دهم بي خيال شد و رفت. رضا يك ساعتي نشست و سپس رفت، من هم ده دقيقه بعد از رفتنش از اتاق بيرون رفتم. مامان كمي به صورتم دقيق شد و گفت: مي دونستي مي آد؟

خودمو به اون راه زدم و متعجب پرسيدم: كي؟

-         ياسي من بچه نيستم، نمي خواد ادا و اصول در بياري. ولي اينو هم بدون كه راهش اين نيست، زشته.

روي مبل ولو شدم و گفتم: مامان جان، من كه متوجه منظورت نشدم لطفا واضح تر حرف بزن.

نيلوفر كه بي حال سر جايش دراز كشيده و با عروسكش بازي مي كرد گفت: دوستت، دكتر خوشگله اومده بود و سراغ تو رو گرفت.

خنده اي كردم و رو به مامان گفتم: مامان مواظب اين وروجك باش، از الان ببين چي ميگه.

مامان: به خواهرش رفته.

روز پنجشنبه وقتي به خونه رسيدم ديدم مامان بزرگ را هم از بيمارستان مرخص كرده و به خانه آورده اند و اين موضوع باعث شاديم شد. ولي از اينكه دايي اينا و همينطور خاله و پگاه هم آمده بودند، در دل عزا گرفتم چون نمي خواستم سامان، رضا را ببينه  از رفتارم متوجه همه چيز بشه. در دل دعا مي كردم تا عصر قبل از آمدنش از خانه ما بروند و شكر خدا، دعايم مستجاب شده و نيم ساعت قبل از آمدن رضا همگي به اتفاق هم رفتند و من هم سريع به بهانه استراحت به اتاقم رفتم و خودمو حبس كردم. صبح از كله سحر بيدار شده و بعد از اينكه حسابي به خودم رسيدم دنبال مژگان رفته و باهم رهسپار شديم. همين كه به نزديكشان رسيديم اميد با ديدنم دستي تكان داد و مژگان به خيال اينكه براي اون دست تكان مي دهد دستش رو بالا برد، به زور جلوي خندمو گرفتم ولي پوزخندزنان گفتم: دكتر رو بي خيال شدي؟

مژگان تابي به سر و گردنش داد و گفت: اي واي نه، مگه ميشه، رضا يه تيكه جواهره، ميميرم براش. خوب زشت بود اگه محلش نمي ذاشتم. در دلم گفتم، از قرار مدارتون مشخصه كه چقدر همديگر رو دوست دارين. وقتي پيششان رسيديم، با همه به گرمي سلام و احوالپرسي كردم. وقتي به دكتر رسيدم به سردي سلامي كردم و از كنارش گذشتم ولي در عوض با اميد چنان به گرمي حال و احوالپرسي كردك كه باعث تعجب بقيه شد. البته اون هم حسابي تحويل گرفت، تصميم گرفته بودم اعتنايي به رضا نكنم. موقعي كه راه افتاديم از همه جلوتر بوديم، دو تايي چنان مي گفتيم و با صداي بلند مي خنديديم كه گويا سالهاست با هم آشناييم. براي همين در بين راه كه براي استراحتي كوتاه ايستاديم، مژگان متلكي بارم كرد و گفت: ياسي چايي نخورده پسرخاله شدين.

اميد كه مثل مژگان حاضر جواب بود فورا گفت: اتفاقا قبل از شما چايي خورده بوديم، مگه نه ياسمن جون.

رضا در حاليكه با ليواني كه دستش بود بازي مي كرد جواب داد: از گل گفتن و خنديدناتون مشخصه.

ابرومو بالا بردم و گفتم: چون ريگي به كفش مون نيست مثل بعضي از مردم، تو خلوت و تنهايي گل نمي گيم و نمي خنديم.

به غير از رضا بقيه متوجه متلك گفتنم نشدن، براي همين سجاد جواد داد: من موافق عقيده ياسمن هستم.

بحث جالبي راه انداخته بودم، همشون در مورد رابطه غلط پسرا و دخترا صحبت مي كردن و من فاتحانه هر چه كه دلم مي خواست به طور غير مستقيم بار رضا مي كردم ئ لئت عن گهگاهي اظهار نظر مي كرد. وقتي خواستيم راه بيفتيم رضا خودشو به ما رسوند و گفت: ياسي درد تو چيه، حرفات خلي بو داره.

رو به اميد كردم و گفتم: اميد حرفهاي من بو داره.

اميد خنده كنان جواب داد: من كه متوجه نشدم. حتما دوست دختر رضا خيلي از عطر كريستن ديور استفاده مي كنند و بوش تو دماغش هنوز مونده. هي بهش مي گم نرو طرفش قبول نمي كنه، حالا هوايي شده.

يكدفعه زدم زير خنده، چنان مي خنديدم كه نمي تونستم راه برم و روي زمين نشسته بودم. با رسيدن بقيه الهام پرسيد: چي شده، ياسمن چرا غش كرده.

رضا به نشانه تاسف سر تكان داد و گفت: از اميد دلقك بپرس، از شاهكارهاي اونه.

اميد به اعتراض گفت: اِاِ رضا واقعا برات متاسفم، تقصير خودتو مي اندازي گردن من. اصلا ما نبايد محلت مي گذاشتيم تا برامون رجز نخوني.

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

يك دفعه وا رفتم چون آب پاكي را، روي دستم ريخته بود. مايوس و سرخورده نگاهش كردم كه گفت اگر باهام قهر نيستي چرا به اميد زنگ زدي، اونكه جواب نداده بود تو مجبور شدي به خونه تلفن كني.

-         تو از كجا فهميدي؟ مگه به گوشيش نگاه كردي؟

-    نه، تو اون موقعيت فرصت اين كار نداشتم ولي حدس زدم چئون اميد وقتي خونه است شب موقع خواب گوشي اش رو، روي سايلنت مي ذاره. از اميد، اميد گفتنت حدس زدم.

به جاي جواب دادن به سوالش گفتم: دكتر تو الان مي خواي بري؟

-         كدوم خواهري، برادر خودش رو دكتر صدا مي كنه. هر وقت رضا صدام كردي جوابت رو مي دم.

-         خوب آقا رضا مي خواي بري؟

ابرويي بالا انداخت و گفت: فقط رضا.

اگه يه خورده ديگه سر به سرم مي ذاشت گريه مي كردم براي همين با صدايي كه انگار از ته چاه در مي آيد گفتم: رضا مي خواي بري؟ اگه بري من با اين حال نيلوفرسكته مي كنم.

-         نه تا اومدن مامان صبر مي كنم ولي مگه تو نمي خواي بري سر كار، نيلوفر رو چي كار مي كني؟

-         چرا براي همين موندم چيكار كنم، كله سحري چطوري به مامان خبر بدم كه نگران نباشه.

-         من امروز ساعت يازده كلاس دارم تا اون موقع كنارش مي مونم.

لبخندي زدم و گفتم: نمي دونم چطوري زحماتتو جبران كنم. حالا كه لطف كردي و مي موني، پس يه پتو و بالش مي آرم تا همين جا دراز بكشي. واقعا ازت ممنونم.

بلند شدم كه برم برايش پاتو و بالش بيارم كه گفت: كاري نكردم خواهر جان، فقط تو دليل قهر بودنت رو بگو.

انگار سيمي به بدنم وصل كردند، لحظه اي مكث كرده و سپس براي اينكه دستم رو نشه به اتاق پناه بردم. چند دقيقه اي همانجا موندم تا بر اعصابم مسلط بشوم، بعد دو تا پتو و بالش برداشتم و دوباره به هال رفتم. چشماشو بسته و به ديوار تكيه داده بود، با ديدنش گفتم: خوابت مي اد؟ چشمهاشو باز كرد و گفت: نه ، سرم درد مي كنه.

-         به خاطر اينكه بدخواب شدي.

-         نه، تو كه زنگ زدي با شنيدن صدات كه گريه مي كردي خيلي ترسيدم.

لبخند زنان پتو و بالش را به دستش دادم و گفتم: از وقتي كه باهام آشنا شدي همه اش بهت شوك وارد مي كنم.

بالش رو زير سرش گذاشت و به پهلو دراز كشيد و دستش رو ستون سرش كرد و به صورتم خيره شد. با حالت خاصي نگاه مي كرد، نمي دانستم دنبال چه چيزي مي گرده كه چنان موشكافانه نگاهم مي كند. به روي خودم نياوردم و خيلي راحت بالش را روي كاناپه گذاشته و دراز كشيدم و به سقف چشم دوختم. به گمانم نيم ساعتي بهم خيره بود كه آخر طاقتم را از دست داده و به سمتش برگشتم و گفتم: هنوز كشف نكردي؟ به نتيجه نرسيدي؟

سرش رو تكان داد و گفت: چي رو؟

-         نمي دونم تو به من ذل زدي.

تازه متوجه منظورم شد، خنده اي كرد و گفت: دارم بررسيت مي كنم.

با تعجب پرسيدم: چي مو؟

-         ياسي ميدوني مثل چي ميموني؟

به علامت منفي سرم را تكان دادم كه گفت: مثل دريا، يك لحظه آروم و صاف و زلالي كه آدم با آرامش خاطر به تماشات مي ايسته ولي يكدفعه چنان طوفاني مي شي كه نگو.

-         پس مواظب باش كه گرفتار امواج پرتلاطم دريا نشي، چون اون موقع راه نجاتي نداري و بايد توش غرق بشي.

سپس با ريشخند ادامه دادم: داداشي تا سحر چيزي نمونده بگير بخواب.

و فورا پتو را روي سرم كشيدم و تظاهر به خواب كردم ولي در واقع براي اينكه شاهد حال دگرگونم نباشه زير پتو خزيدم. با اينكه نمي ديدمش ولي متوجه كلافه گي اش مي شدم چون مرتب غلت مي زد تا اينكه از جايش بلند شد و به آشپزخانه رفت. از صداي شرشر آب حدس زدم داره آب مي خوره . لحظه اي بعد دوباره برگشت، صداي نفسهايش را شنيدم و كنجكاو شدم، آهسته از گوشه پتو نگاهش كردم نماز مي خوند. با خودم گفتم الان چه وقته نماز خوندنه، اذان كه نشده. با اين كه كنجكاو شده بودم ولي نخواستم آرامشش رو به هم بزنم، تا اينكه با صداي چيزي از جا پريدم. اونقدر ترسيده بودم كه نميتونستم تشخيص بدهم صداي چيه و اگه رضا نمي گفت: ياسي تلفنه، جواب بده، متوجه نمي شدم. دستم رو روي قلبم گذاشتم و گوشي را برداشتم. به محض شنيدن صداي مامان، ضربان قلبم بيشتر شد و مجال حرف زدن را بهش ندادم و پرسيدم: مامان بزرگ طوريش شده، حالش بده؟

مامان كه متوجه حالم شد فورا گفت: نه عزيزم، مامان بزرگ حالش خوبه، گفتم يه موقع خواب مي موني زنگ زدم تا بيدارت كنم.

فورا به ساعت نگاه كردم، شش و نيم بود . نفس راحتي كشيدم و گفتم : ولي من زهر ترك شدم، باور كن قلبم داره از حلقم بيرون مي زنه.

مامان خنديد و گفت: نه نترس، نيلوفر چطوره، خوبه؟

نگاهي به رضا كه به دهانم چشم دوخته بود كردم و گفتم: نه مامان، حالش زياد خوب نيست. اگه امروز مدرسه نره بهتره، تب داره.

-         باشه الان مي آم خونه، منتظرم باش.

وقتي گوشي را گذاشتم رضا آهسته گفت: شيري، چيزي مي خوري برات بيارم.

-         نمي دونم.

بلافاصله رفت و برام يه ليوان شير آورد، ليوان رو از دستش گرفتم و سر كشيدم. وقتي كمي حالم جا اومد گفت: ببخشيد كه من فضولي كردم و به يخچا دست زدم.

با دلي سرشار از محبت به چشماش نگاه كردم و گفتم: كاش همه فضولا مثل تو باشن، مهربون و با محبت.

لبخند زنان جواب داد: اين نهايت لطف شماست ياسمن خانم.

بلند شدم و به دستشويي رفتم تا هر چه سريعتر بتونم بساط صبحانه رو آماده كنم. وقتي به هال برگشتم ديدم نيست ولي از توي آشپزخونه سر و صدايي مي آمد، وقتي به اونجا رفتم ديدم داره چايي دم مي كنه. خنده كنان گفتم: مثل اينكه من مهمون تو هستم. دستت درد نكنه. چقدر تو از ديشب منو شرمنده كردي، واقعا نميدونم از زير بار اين همه شرمندگي چطوري بيرون بيام.

همانطور كه مشغول بود جواب داد: فقط لطف كن از اين به بعد هر وقت تلفن كردم جواب بده، نه اينكه خاموشش كني.

كره و مربا رو از يخچال بيرون آوردم و روي ميز گذاشتم و گفتم: رضا تو هنوز بي خيال نشدي.

-         تا وقتي كه دليل اون رفتارت رو نفهمم، مطمئن باش از دست من خلاصي نداري.

-         پس تو هم مطمئن باش نميتوني بفهمي، چون دليل خاصي نداره.

-         باور نمي كنم و آخر هم مي فهم. جوينده يابنده است.

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

فورا به يادم افتاد كه جلوي درب ايستاده و مانع ورودش شدم. كنار رفتم و از حركت خودم خجالت كشيدم ولي اختيارم دست خودم نبود. دكتر بالاي سر نيلوفر رفت و معاينه اش كرد از ترس اينكه خبر بدي بهم خواهد داد، همچنان اشك مي ريختم. چند دقيقه اي طول كشيد و اون دقايق براي من به اندازه يك قرن گذشت، سرش رو بالا گرفت حرفي بزنه كه پيشدستي كردم و گفتم: داره مي ميره، آره مي خواي اينو بگي.

دستمو گرفت و نشوند و گفت: نه نترس، آبله مرغون گرفته، اگه چند دقيقه اي تحمل كني تبش پايين مي آد.

از خوشحالي پريدم روي هوا و فرياد زدم و بعد گفتم: ببخشيد از خوشحالي نتونستم خودمو كنترل كنم.

بدون اينكه نگاهم كنه گفت: برو آب و دستمال تميز بيار تا پاشويش كنم.

به آشپزخانه دويدم و توي لگن آب ريختم و با دستمال برايش بردم. عقربه هاي ساعت به كندي مي گذشت و تاوقتي كه حال نيلوفر كمي خوب بشه هزار بار مردم و زنده شدم. وقتي لبخند رو، روي لبهاي دكتر ديدم نفس بلندي كشيدم و گفتم: زنده مي مونه آره.

به صورتم چشم دوخت و گفت: آره كه زنده مي مونه ، تبش هم پايين اومده، خيالت آسوده باشه. راستي حاج خانم كجاست؟

-         مادربزرگم بيمارستان بستري، شب رو پيش اون مونده.

-         چرا مشكل شون چيه؟

-         خونه خالم اينا مهمون بوده كه يهو قلبش درد مي گيره، مي برنش بيمارستان كه بستريش مي كنن.

-         الان حالشون چطوره؟

-         بهتره . دو روز تو C.C.U بود الان آوردنش بخش ، بيمارستان خاتم الانبيا است.

دكتر دستش رو گذاشت رو پيشونيش و بعد گفت: ياسي برام يه ليوان آب مي آري؟

به جاي آب براش آبميوه آوردم. قرصي از داخل كيفش بيرون آورد و خورد، بعد چشماشو بست و به ديوار تكيه داد. ناخودآگاه چشمم به ساعت افتاد نزديك چهار صبح بود، با ديدن ساعت با شرمندگي گفتم: ببش كه نصفه شبي مزاحمت شدو و تو رو بي خواب كردم.

سرش رو بلند كرد و در حاليكه به صورتم خيره شده بود گفت: مي شه بگي چرا با من قهري؟

صورتمو ازش برگردوندم و به سمت ديگر نگاه كردم و گفتم: اشتباه مي كني من قهر نيستم.

-         جدي پس چرا روتو برگردوندي اونطرف؟

با پوزخند جواب دادم: چون مي دونم تو خيلي مومني و از نگاه كردن به نامحرم پرهيز مي كني.

تا اينو گفتم زد زير خنده، در دلم گفتم حتما به خاطر چند ساعت پيش مي خنده و مي گه حتما اون موقع نامحرم نبودم ولي الان يك دفعه نامحرم شدم. حرصم گرفت، از رو نرفتم و با سماجت گفتم: چرا مي خندي بده كه نمي خوام مرتكب گناه بشي.

همانطور كه مي خنديد جواب داد: نه، خوبه، ولي خيلي بدم مي آيد دوست دارم وقتي باهات حرف مي زنم تو صورتم نگاه كني پس تو نگران اين مسئله نباش چون من تو رو به چشم خواهرم مي بينم.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

خنديد و گفت: چه خبر شده كه دنبال من مي گشتي. دختره عاقل، خوب معلومه از رضا گرفتم. صبح دوستت گفت كه حال نداري، زنگ زدم احوالي بپرسم.

-         ممنون كه زنگ زدي، خوشحالم كردي. خوب حالت چطور؟خوبي؟

-         عالي عاليم، تو چطوري؟ راستي نگفتي چرا دنبالم مي گشتي؟

لحظه اي فكر كردم و گفتم: خوبم، چون حوصله ام سر رفته بود براي همين دنبال يه دوست خوب و يه هم زبون مي گشتم. راستي دكتر كجاست؟ تنهايي؟

-         خيلي برام جالبه با رضا زودتر آشنا شدي ولي با من راحتتري، يه روزه با هم صميمي شديم.

-         براي اينكه دكتر يه جوريه، نميدونم چه جوري بگم آخه...

به ميان حرفم دويد و گفت: نمي خواد بگي فهميدم منظورت چيه، ولي به ظاهرش نگاه نكن باطنش حرف نداره.

-         راستي نگفتي دكتر كجاست، پيشته.

-         نه پيشم نيست رفته خونه دوستت مژگان، مگه خبر نداري.

آه از نهادم برآمد و گفتم: نه خبر ندارم، چون امروز با مژگان تماس نگرفتم.

چند دقيقه اي با اميد صحبت كردم و بعد از قطع تلفن يه لحظه تصميم گرفتم به خونه مژگان بروم ولي زود پشيمون شدم، چرا كه به قول مامان دوست داشتن اجباري نبود. بايد كاري مي كردم چون مثل كوه آتشفشان در حال انفجار بودم. كمي فكر كردم و سپس پيش مامان رفتم و گفتم: مامان نهار بريم خونه مامان بزرگ اينا، حوصله ام سر رفته.

چون مي دونست چرا حوصله ام سر رفته قبول كرد، بعد از اطلاع دادن به مامان بزرگ به اونجا رفتيم. طبق معمول هر هفته، همه بچه هاي مامان بزرگ اونجا جمع بودند. با اينكه سرم با سامان و پگاه دختر خاله ام گرم صحبت بود ولي پرنده خيالم در اطراف دكتر و مژگان مي چرخيد، دلم مي خواست بدانم چكار مي كنن ولي افسوس كه امكانش نبود. در دلم ولوله اي بر پا شده بود و در حال ديوونه شدن بودم، از اين رو آهسته در گوش سامان گفتم: سامان تو ماشينت چيزي نيست.

منظورمو فهميد، براي همين لبخندي زد و گفت: مگه ميشه دواي درد بي درمون تو ماشين سامان پيدا نشه، ولي يه شرط داره؟

-         چه شرطي؟

-         افراط نداريم كه گندش دربياد.

و بدين ترتيب به حياط رفتيم.

روز شنبه باز قبل از مژگان سر كار رفتم . كمي باهاش سر سنگين شده بودم ولي اون رفتارمو به حساب باباي تازه پيدا شده نيلوفر كه هفته اي چند بار به ديدنش مي اومد و باعث رنجش من ميشد، مي گذاشت. در صورتي كه اون موضوع براي من تمام شده بود و اونو به چشم يه غريبه مي ديدم و محلش نمي گذاشتم.

روز دوشنبه وقتي به خونه رسيدم ديدم مامان نيست، از نيلوفر سراغش رو گرفتم كه گفت: مامان بزرگ قلبش مريض شده بردنش بيمارستان و مامان هم رفته اونجا.

-         كي ، چرا به من خبر نداد و تو هم تنها موندي؟

-         تازه رفته، گفت الان ياسي مي آيد خونه و تو تنها نمي موني. فقط سپرده به گاز دست نزنم.

با شنيدن اين خبر فورا به سراغ تلفن رفتم و به مامان زنگ زدم. وقتي مامان گفت كه جاي نگراني نيست كمي خيالم راحت شد، چون با وجود نيلوفر نمي تونستم به بيمارستان بروم و چاره اي جز قبول حرفهاي امان نداشتم. اون شب مامان در بيمارستان ماند و من و نيلوفر شب تنها مانديم. صبح بعد از راهي كردن نيلوفر به سر كارم رفتم، تا ظهر چند بار با مامان تماس گرفته بودم و هر بار گفته بود كه حال مامان بزرگ خوب هست. ساعت چهار بعد از اتمام ساعت كاريم، فورا به بيمارستان رفتم. مامان بزرگ توي C.C.U بود و اونطور كه مامان گفته بود حالش چندان هم خوب نبود.

وقتي دديم بي حال روي تخت افتاده بغضم گرفت، به زور جلوي گريه امو گرفتم و چند بار صورتش رو بوسيدم و چند دقيقه اي كنارش موندم و بعد چون وقت ملاقات تمام شده بود بيرون رفتم. مامان از ظهر خونه بود، چون نيلوفرو كه بچه اي فضول و شيطاتن بود نمي توانست تو خونه تنهاش بذاره، و از طرفي چون مامان بزرگ C.C.U بود به همراه نياز نداشت. روز بعد نزديك ظهر بود كه مامان تماس گرفت و خبر خوشي بهم داد. مامان بزرگ رو به بخش انتقال داده بودند و اين خوشحالم كرد، چون خيلي دوستش داشتم. شاد و شنگول مشغول كار بودم كه تلفنم دوباره زنگ زد. با ديدن شماره دكتر، خاموشش كردم چون نمي خواستم حتي صدايش رو هم بشنوم. عصر دوباره به ملاقات مامان بزرگ رفتم، نيم ساعتي پيشش نشستم و سپس به خونه رفتم چون قرار بود مامان شب را همراهش بمونه. وقتي رسيدم مامان حاضر و آماده منتظرم بود، قبل از رفتنش گفت' ياسي، نيلوفر يه كمي حال نداره. مواظبش باش.

-         باشه خيالتون آسوده باشه، چهارچشمي مواظبشم.

بعد از رفتن مامان غذايي خوردم و به هال رفته و روي كاناپه دراز كشيدم. حق با مامان بود و نيلوفري كه يك دقيقه هم آروم و قرار نداشت بي حال جلوي تلويزيون دراز كشيده و نگاه مي كرد. دقايقي گذشت ولي نيلوفر همچنان دراز كشيده بود. بلند شدم و نگاهش كردم صورتش گر گرفته بود. دستم را روي پيشانيش گذاشتم كمي داغ بود، استامينون بهش دادم. هرازگاهي تبش را چك مي كردم، همچنان بالا بود.خواستم دكتر ببرمش كه به گريه افتاد و خواهش و تمنا كرد، طاقت گريه هاشو نداشتم و براي همين از بردن به دكتر صرف نظر كردم ولي هر چه زمان مي گذشت حالش بدتر مي شد. از تب، صورتش جوش زده و قلبش به تندي مي زد. ديگه دست، دست كردن جايز نبود بع ساعت نگاه كردم 5/2 نصف شب بود. با ديدن ساعت ماتم گرفتم چون اون وقت شب جرات تنها بيرون رفتن را نداشتم. گريه ام گرفت و يك لحظه با خودم گفتم، نكنه بميره و اين فرك به وحشت انداختم. داشتم ديوونه مي شدم و به دنبال چاره اي مي گشتم كه به ياد اميد افتاد، با همراهش تماش گرفتم هر چه زنگ مي خورد جواب نمي داد. خواستم با دكتر تماس بگيرم كه منصرف شدم و شماره خونه اش رو گرفتم بعد از چند بار بوق زدن گوشي رو برداشتند، فورا گفتم: اميد، اميد چرا جواب نميدي، منم ياسمن.

بجاي اميد دكتر جواب داد: چي شده، چرا گريه مي كني؟

-         نيلوفر، نيلوفر.

-         نيلوفر چي شده؟

-         دار ه مي ميره، تو رو خدا به دادم برس، مامان خونه نيست.

-         الان خودمو مي رسونم.

گريه كنان به سينه نيلوفر چشم دوخته بودم چون مي ترسيدم هر آن قلبش از كار بايسته. با شنيدن صداي زنگ، گويي جاني دوباره گرفتم و بدون اينكه جواب بدم فورا درب را باز كردم و به انتظار دكتر جلوي درب ايستادم. وقتي رسيد، خودمو از جلوي درب كنار كشيدم و گفتم:

- دكتر، نيلوفر داره مي ميره، يه كاري بكن.

-         اجازه بده ببينم.

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

در دلم گفتم: حتما داره ميره با دوستاش وقت بگذرونه.

دكتر در جواب مامان گفت: ممنون. انشاءا... يه وقت ديگه خدمت مي رسم، چون امروز نهار دعوت هستم.

در دلم انقلابي بر پا شد. هر طوري بود بايد مي فهميدم كجا مي رفت و تنها راهش تماس با اميد بود ولي شماره اش رو نداشتم. اونقدر درگير بودم كه حواسم به دكتر و مامان نبود و اگه مامان به پشتم نمي كوبيد متوجه نمي شدم.

مامان : ياسي جان حواست كجاست، دكتر با شما هستن.

مثل خواب زده ها نگاهش كردم كه گفت: ببخشيد ياسي جان، موقع استراحتت مزاحم شدم.

فقط سرمو به علامت منفي تكان دادم. خداحافظي كرد و از درب بيرون رفت، بعد از رفتنش به آشپزخانه رفتم تا لقمه ناني  كوفت كنم. مامان هم آمد و نشست و پرسيد:

-    ياسي چي شده، نمي خواي بهم بگي، چند روزه خيلي پكري. اول فكر مي كردم كار كردن خسته ات مي كنه، ولي الان متوجه شدم كه هر چي هست مربوط به دكتره.

قبل از اينكه جواب سوالش رو بدم گفتم: مامان به نظرت چطور پسري بود؟

-         خوب ، متين، با شخصيت.

-         تو فكر ميكني چه احساسي نسبت به من داره.

مامان كمي فكر كرد و گفت: با چند دقيقه ديدن كه نميشه تشخيص داد ولي اونطور كه من ديدم بهت علاقه داره، و گرنه چه دليلي داشته به ديدنت بيادو

بي اختيار گريه ام گرفت و با گريه جواب دادم: اشتباه مي كني مامان، اون مژگان رو دوست داره.

مامان از جايش بلند شد و به كنارم آمد و سرمو به سينه اش فشرد و گفت: چرا گريه مي كني عزيزم، مي دونم بهش علاقه پيدا كردي و دركت مي كنم ولي عيب نداره زمان زيادي نيست كه باهاش آشنا شدي. قطع رابطه كن اين نشد يكي ديگه، پسر كه قحط نيست.

نگاهش كردم و گفتم: مامان اين حرف از شما بعيده.

-    چرا دخترم، دروغ مي گم، فكر نمي كنم شديدا وابسته  اش باشي كه جدايي ازش برات سخت باشه. تازه مگه ميتوني كسي رو به زور به خودت علاقه مند كني.

-         نه نمي تونم.

خودمو از مامان جدا كردم و بلند شدم كه به اتاقم بروم. مامان خنديد و گفت: ياسي، چرا با اون لباسا اومدي؟

نگاهي به لباسام كردم و گفتم: لباس خونه است ديگه، چشه، در ضمن اين طوري مي خواستم كه بفهمونم بهش برام ارزشي نداره.

به خودم دروغ مي گفتم، چون مي دونستم خيلي برام ارزش داره. توي اتاقم قدم رو مي رفتم. بايد به اميد دسترسي پيدا مي كردم ولي چطوري، نه تلفن همراهش رو داشتم و نه تلفن خونشونو. خواستم به خونشون برم ولي پشيمون شدم چرا كه فكر بدي مي كرد مخصوصا دكتر كه گفته بود خونه نيست و اگه من به اونجا مي رفتم فكر مي كرد به خاطر اميد رفتم. در اين انديشه بودم كه تلفنم زنگ زد، نگاه كردم باز شماره ناشناس بود. بي حوصله روشن كردم و به محض الو گفتن، گفت: ياسمن تويي، من اميدم.

هورايي كشيدم و گفتم: تو آسمونا دنبالت مي گشتم رو زمين پيدات كردم. شمارمو از كي گرفتي؟

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

با دست اشاره كردم و گفتم بفرماييد.

مامان با ديدن اخمهام به دسته گلي كه روي ميز بود اشاره كرد و گفت:

-         ياسي، آقاي دكتر لطف كردن و اومدن حال تو رو بپرسن.

با همان قيافه جواب دادم: لطف كردن، حسابي شرمندشون شدم. تلفني هم ميتونستن حالمو بپرسن، راضي به زحمتشون نبودم.

طفي مامان متوجه متلكم نشد، از جايش بلند شد و گفت: ببخشيد من الان بر مي گردم.

و براي آوردن چاي و شيريني تنهامون گذاشت و دكتر بعد از رفتن مامان گفت: وقتي مژگان گفت حالت خوب نيست و براي همين نيومدي فكر كردم دروغ مي گه و بخاطر من كه دليل عصبانيتت رو هنوز نمي دونم چيه ، نيومدي. ولي نه از رنگ و روت پيداست جدي جدي مريضي. باز معده ات درد مي كنه؟

نچي كردم كه دوباره پرسيد: سرما خوريد؟

سرمو به علامت منفي تكان دادم. كمي فكر كرد و گويا خودش متوجه شد چون سرش رو پايين انداخت و گفت: ببخشيد كنجكاوي كردم.

با اومدن مامان نفس راحتي بيرون دادم، از اينكه متوجه علت مريضي ام شده بود خجالت مي كشيدم. مامان چايي را تعارف كرده و دوباره به آشپزخانه مي رفت كه ديدم دكتر نگاهش ميكنه. بعد از رفتن مامان به من نگاه كرد، حدس زدم چرا با تعجب نگاه مي كنه براي همين گفتم: انتظار نداشتي مامانم با حجاب باشه.

سرش رو تكان داد و گفت : نه.

قبل از اينكه جوابي بدهم مامان با ديس شيريني برگشت و پشت سرش هم نيلوفر سلامي كرد و به كنارم آمد، بغلش كردم و گفتم: خواهرم نيلوفر.

دكتر با لبخند جواب داد: بله حدس زدم، خانم كوچولو حالتون خوبه؟

نيلوفر: بله خوبم.

نيلوفر خيره نگاهش مي كرد، از طرز نگاهش پيدا بود ذهنش سخت مشغوله. از بغلم پايين پريد و رفت درست روبروي دكتر ايستاد و گفت: شما خيلي بدين.

دكتر حيران نگاهش مي كرد و من هم از بي ادبي نيلوفر در حال ذوب شدن بودم و مامان كه تا بناگوش سرخ شده بود با صداي بلند گفت: نيلوفر خيلي بي ادبي. زود از دكتر معذرت خواهي بكن.

دكتر لبخند زنان گفت: حاج خانم، خودتونو ناراحت نكيند بچه است. نيلوفر با قيافه حق به جانب، به مامان گفت: آقاي دكتر بايد معذرت خواهي كنه، چون به بچه ها آمپول مي زنه و اين كار بديه.

حرف نيلوفر هر سه مونو به خنده انداخت . دكتر دستش رو گرفت و به طرف خودش كشيد و بعد از بغل كردنش گفت: پس تو هم مثل خواهرت مي ترسي.

نيلوفر سرش رو تكون داد و دكتر گفت: خانم كوچولو مي دوني اگه موقعي كه مريض هستي آمپول نزني زود خوب نميشي. اونوقت به جاي بازي بايد همه اش بخوابي ، درسته.

نيلوفر: ولي خيلي درد مي كنه. موقع آمپول زدن من خيلي گريه مي كنم، مگه نه مامان.

مامان: درسته، ولي تو نبايد به دكتر بي ادبي مي كردي.

چند دقيقه اي كه گذشت دكتر بلند شد و گفت: با اجازه من رفع زحمت مي كنم.

مامان: كجا با اين عجله، تشريف داشتين. بفرماييد نهار در خدمتتون باشيم.

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

با ضربه اي كه پشت سر هم به در زده مي شد، چشمامو باز كردم و غلتي زدم و گفتم: بله.

مامان از پشت درب گفت: ياسي، ساعت شش و نيمه، نمي خواي بري سركار.

گيج و منگ سر جايم نشستم و به اطرافم نگاه كردم و با ديدن وضعيتم متوجه شدم كه چه بر من گذشته، سريع بلند شدم و اتاقم را جمع و جور كردم و به حمام رفتم. فرصت زيادي نداشتم تند تند آماده شدم و قبل از اينكه مژگان دنبالم بياد با آژانس خودمو به محل كارم رساندم. بعد از آبدارچي اولين نفر بودم، سرم به شدت درد مي كرد براي همين روي ميز گذاشتم و چشمامو بستم و به وقايع روز قبل انديشيدم. چرا كه بهترين دوست و همدمم، درست مقابلم قرار گرفته بود. در همين فكر و خيال بودم كه شخصي دستش را روي سرم گذاشت و نوازش كرد. تا سرمو بالا گرفتم مژگان رو ديدم، در حاليكه لبخند مي زد گفت: چرا منتظرم نشدي  خودت اومدي؟

وقتي قيافه مهربانش رو ميديدم همه چيز فراموشم ميشد. لبخندي به رويش زدم و گفتم: پيش خودم گفتم شايد امروز هم كسالت داشته باشي و نتوني بيايي.

-         نه با احوالپرسي جنابعالي بهترم، تو چرا قات زده بودي؟

باز مامان گزارشم رو بهش داده بود، اين كار مامان لجم را درمي آورد . دندانهايم رو بهم فشردم و گفتم: با دوست پسرم حرفم شده بود.

-         با مهرداد، مگه باهاش بهم نزدي؟

خيره نگاهش كردم و گفتم: چرا، ولي از رو نمي ره.

-         خوب حالا من برم توي اتاقم بعدا برام تعريف كن.

عصر راه فراري نداشتم و بايد با هم به خونه مي رفتيم، چون اگه بهانه مي آوردم از طريق مامان متوجه ميشد. وقتي تنها شديم پرسيد: خوب تعريف كن ببينم چي شده بود.

الكي يه قصه اي سرهم كرده و تحويلش دادم و اون هم زود باورش شد. روز پنجشنبه رو هم با افكاري درهم ريخته سپري كردم ولي تصميم داشتم روز جمعه حال دكتر رو حسابي بگيرم، ولي از شانس بدم از نيمه هاي شب كمردرد و دل درد گرفته بودم و نمي توانستم به كوه بروم. در دلم عزا گرفته بود و صبح قبل از اينكه مژگان به دنبالم بيايد برايش SMS داده وبهش گفتم، از درد به خود مي پيچيدم. مامان كه براي نماز بلند شده بود با ديدن حال زارم، شال پشمي رو آورد و محكم به دور كمرم پيچيد و سپس يه ليوان شير كاكائوي گرم با قرص مسكن برام آورد. بعد از خوردن اونها سر جايم دراز كشيدم و چون شب را نتونسته بودم راحت بخوابم فورا خوابم گرفت. نمي دونم چقدر خوابيده بودم كه دست گرم مامان رو روي صورتم حس كردم، خواب آلود چشمامو باز كردم و منتظر حرفش شدم كه گفت: ياسي بلند شو مهمون داريم.

پتو رو روي سرم كشيدم و گفتم: مامان خودتون كه هستين چرا من ديگه پاشم، خودتون پذيرايي كنيد، ميبينيد كه من حال ندارم.

-         آخه مهمون به خاطر تو مي آد نه من.

ماتم زده گفتم: واي باز سامان داره مي آد.

-         نه دكتر محمدي.

با شنيدن اسم دكتر محمدي درد و خواب فراموشم شد، فورا از جام بلند شدم و گفتم:

-         دكتر محمدي، براي چي، شما از كجا فهميدين؟

قبل از اينكه مامان جواب بده صداي آيفون بلند شد، مامان فورا از جايش بلند شد و گفت: خونه زنگ زده بود.

سريع به دستشويي رفتم و دست و صورتمو شستم. موقع شونه كردن موهام نگاهي به صورت رنگ پريده ام انداختم ولي فرصت آرايش كردن نداشتم. شال رو از كمرم باز كردم و با لباس راحتي كه تنم بود بيرون رفتم. صدايش از تو پذيرايي به گوشم خورد، با اينكه ته دلم خوشحال بودم ولي اخم كرده و داخل شدم. خيلي سنگين سلام كردم، از جايش بلند شد و سلام كرد.

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

حرصم گرفت ولی برای حفظ ظاهر لبخند زنان گفتم: حتما هیچ زحمتی نداره، خیلی هم خوشحال می شه.
سریع پیاده شدم تا پی به درون آشفته ام نبره، قبل از اینکه درب و ببندم گفتم: بخاطر شام هم ممنون. شب خوبی بود، خداحافظ.
_ خواهش می کنم، برای من هم شب خوبی بود، خداحافظ تا روز جمعه.
پیاده شدم، اونقدر عصبانی بودم که دلم می خواست درب و محکم بکوبم تا اون گوشهای تیزش کر بشه. از حرص شروع کردم به دویدن. وقتی جلوی درب رسیدم، بی توجه به اینکه هنوز سر خیابان ایستاده، درب و باز کردم و به داخل رفتم. شبم رو خراب کرده بود و شام کوفتم شده بود، پس دلیلی  نداشت که ازش دوباره تشکر کنم.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو ادامه مطلب | 
 
   
 

بیچاره اون هم تسلیم شد. به پارکینگ رفتم و سوار ماشین شدم، مقصد معینی نداشتم فقط می خواستم تنها باشم گریه کنم. چنان زار می زدم و گریه می کردم که اگه کسی می دید گمان می کرد عزیزی رو از دست دادم. از ناراحتی قدرت رانندگی نداشتم برای همین کنار کشیدم و سرمو روی فرمان گذاشتم. گونه هایم خیس اشک بود و قلبم بتندی می تپید، دلم می خواست می مردم و از زندگی راحت می شدم. دوباره ناقوس مرگ بصدا در آمد، خیال می کردم از خونه ست و برای همین به شماره نگاه نکردم و روشن کردم ولی حرف نزدم. شخصی که پشت خط بود چند لحظه ای درنگ کرد و سپس گفت: الو، الو
تن صدایش نا آشنا بود،بی حوصله گفتم: بله.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو ادامه مطلب | 
 
   
 

از پشت بغلش کرده و بلندش کردم و گفتم: چرا اومده، خيلي هم دلش براي خواهر فضول و شيطونش تنگ شده.

 

_ ياسي جون چرا رفته بودي خونه مژگان. وقتي نيستي حوصله ام سر مي ره، دلم برات تنگ مي شه.

 

_ ياسي فداي دل تنگت بشه من هم دلم برات تنگ مي شه. حالا بگو بينم از مدرسه چه خبر، امروز چه دسته گلي به آب دادي.

 

خنديد و گفت: هيچي به مامان قول دادم که ديگه شيطوني نکنم.

 

_چرا، مگه چيکار کرده بودي شيطون بلا که من خبر ندارم.

 

به جاي نيلوفر، مامان جواب داد: ديروز دفتر مشق دوستش رو پاره کرده بود.

 

از ته دل خنديدم و گفتم: پس امروز براي همين آروم بودي، دو سه روز بگذره يادت مي ره ومن عاشق اين کاراتم.

 

مامان با تشر گفت: ياسي همين حرفهات بهش جرات مي ده، بجاي نصيحت تشويقش ميکني.

 

_ براي اينکه نمي خوام مثل من تو سري خور بشه، بايد بتونه از حق خودش از الان دفاع کنه.

 

نيلوفر: ياسي جون، اگه بهار موهاي منو نمي کشيد من هم دفتر مشقش رو پاره نمي کردم.

 

بوسيدمش و گفتم: آفرين، خوب کاري کردي.

 

مامان سري به علامت تاسف تکان داد و گفت: شما دو تا آدم نمي شيد، حالا تشريف بياريد و نهارتونو بخورين.

 

بعد از خوردن نهار به اتاقم رفتم و چند صفحه اي از رماني که از خونه مژگان آورده بودم را خواندم. ماجراي جالبي نداشت و همه اش غم بود و غصه، درست مثل زندگي خودم.

 

براي همين کتاب را به گوشه اي پرت کرده و دراز کشيدم،چشمام کم کم گرم خواب مي شد که موبايلم زنگ زد.

 

نگاهي به صفحه انداختم، مهرداد بود. بي حوصله جواب دادم، به محض شنيدن صدام گفت: ياسمن، تو کجايي؟ مردم از نگراني، چرا موبايلت را خاموش کردي؟!

 

_ جدي، نمي دونستم اين همه به فکر مني وگرنه حتما بهت خبر مي دادم.

 

_ خيلي لوسي، يعني تو نمي دوني من چقدر دوست دارم و چقدر برام عزيزي.

 

در دلم گفتم بر پدر دروغگو لعنت، خدا مي دونه من امروز چندمين دختري هستم که بهش گفتي دوسش داري و عاشقش هستي. خنده اي کردم و گفتم: من هم خيلي دوست دارم و عاشق اون چشماي بادوميت هستم. اصلا زندگي بدون تو برام معنا نداره.

 

هر وقت بهش مي گفتم چشم بادومي ناراحت مي شد. چون چشماش مثل چشمهاي ژاپني ها ريز بود مي دانست مسخره اش مي کنم، براي همين با ناراحتي گفت: ياسي، خيلي بي مزه اي، من احمق رو باش که دلواپست شدم. خوب نگفتي اين دو روز کجا غيبت زده بود.

 

به دروغ گفتم: مريض بودم و تلفنم را هم خاموش کرده بودم.

 

هيچ وقت از زندگي خصوصي ام به دوستام چيزي نمي گفتم تا قصد سوء استفاده نداشته باشن. بعد از قطع کردن تلفن، دوباره خوابيدم.

 

تا اينکه با نوازش دستهاي کوچک و مهربان نيلوفر چشم باز کردم، کنار تخت نشسته و به صورتم خيره شده بود. پرسيدم: نيلو، چرا اينجوري نگام مي کني؟ چند سال منو نديدي؟

 

_ ياسي؟

 

_ جانم.

 

_ يه چيزي بگم ناراحت نمي شي؟

 

_ نه.بگو.

 

_ تو خيلي شبيه بابايي، فقط رنگ چشماي اون سياهه، مي دونستي؟

 

قلبم تير کشيد و به آرامي جواب دادم: نه، تا حالا دقت نکردم. خيلي دوسش داري؟

 

کنارم دراز کشيد و دست در گردنم انداخت و گفت: خيلي، هميشه دلم مي خواست مثل همه بچه هاي ديگه بابام کنارم باشه. با هم به پارک بريم، براو اسباب بازي بخره.

 

لپش را نيشگون گرفته و گفتم: فقط بخاطر اينا دوست داشتي پيشت بياد؟

 

_ نه، دوست داشتم مثل شروين ( پسر خاله ام ) باهاش بازي کنم.از سر و کولش بالا برم و بغلش کنم، بوسش کنم.

 

همين طور که نيلوفر داشت حرف مي زد احساس کردم دردي مثل صاعقه توي معده ام پيچيد و نفسم را بند آورد. مثل فنر از تخت پايين پريدم و خودمو به دستشويي رساندم، چنان عقي زدم که حس کردم دل و روده ام بيرون آمد. تمام تنم مي لرزيد، کمي که حالم بهتر شد بي حال از دستشويي بيرون آمدم و روي کاناپه دراز کشيدم. طفلي مامان مضطرب به کنارم آمد و ليواني به دستم داد و گفت: بيا يه خورده بخور، عرق نعناست، کمي آرومت مي کنه.

 

_ مامان لطفا يکي از اون قرص هايي که توي کيفمه بهم بده.

 

بعد از خوردن قرص و عرق نعنا کمي حالم بهتر شد. براي فرار از فکر وخيال خودمو مشغول تماشاي تلويزيون کردم. ساعت 5/7 بود که تلفن خونه بصدا در آمد. قبل از اينکه ما جواب بدهيم نيلوفر پريد و گوشي را برداشت، با هر کلمه اي که از دهانش خارج مي شد به من نگاه مي کرد. حدس زدم که بايد اون باشه و وقتي مامان رو صدا زد و گفت:

 

_ مامان، باباست، مي گه اجازه مي دي شام بيرون بريم.

حدسم به يقين تبديل شد. فورا بلند شدم و به اتاقم رفتم چون نمي خواستم چيزي بشنوم. تند تند لباس پوشيدم و از اتاق بيرون رفتم که مامان با ديدنم گفت: کجا داري مي ري که شال و کلاه کردي؟!

 

_ دارم مي رم بيرون هوايي بخورم.

 

تا خواست حرفي بزنه گفتم: مامان خواهش مي کنم حال و حوصله هيچ حرف و حديثي رو ندارم، فقط اگه ماشينو لازم ندارين من ببرم.

 

_ نه، ببر.

 

بي هدف تو خيابونا قدم مي زدم که دوباره صداي زنگ موبايلم رشته افکارم رو از هم گسست. باز مهرداد بود، جواب ندادم چون حوصله نداشتم ولي مگه از رو مي رفت، براي همين مجبور شدم جواب بدم. با عصبانيت روشن کردم و گفتم: بابا وقتي مي بيني جواب نمي دم يعني کار دارم.

 

_ سلام عزيز دل من، چرا عصباني هستي؟

 

_ براي اينکه آدم سمجي مثل تو دست از سرم بر نمي داره.

 

_ اين آدم سمج کيه، بگو تا پدرش رو در بيارم.

 

لحظه اي ساکت شد و سپس گفت: ياسي با کس ديگه اي دوست شدي و مي خواي اينطوري دست به سرم کني. به خدا مي کشمت.

 

خنديدم و گفتم: نه به خدا، شوخي کردم، کي بهتر از تو.

 

با خودم گفتم چه کسي بهتر از تو که به راحتي مي شه گوشاشو دراز کرد ولي حيف که بچه اي و يکي مي خواد تو رو تر وخشک کنه، چون مهرداد هم سن سال خودم بود. در همين فکر بودم که با صداي بلند گفت: ياسي، ياسي، کجايي؟ چرا جواب نمي دي؟

 

_ همين جام، چيزي گفتي؟  

 

_ اصلا معلومه حواست کجاست؟ ميگم مي توني بياي بريم بيرون؟

 

_ نمي دونم، حوصله ندارم.

 

_ نمي دونم که نشد حرف، چرا حوصله نداري؟ چيزي شده؟ بگو تا خودم دردتو درمون کنم. اصلا اگه از خونه بيرون بزني حال هوات بهتر مي شه.

 

مونده بودم سر دو راهي، از طرفي هم حوصله مهرداد رو نداشتم. از بس که از اين چرنديات شنيده بودم حالم از هر چي مرد بود بهم مي خورد، از طرفي هم دلم نمي خواست خونه برم. براي همين با کراهت گفتم: کجا مي خواي بريم؟

 

_ هر جا که تو دوست داشته باشي.

 

_ يه جاي دنج و آروم.

 

_ باشه، کي مي آيي؟

 

با هم قرار گذاشتيم، يک ربعي طول کشيد تا به مقصد برسم. ماشين رو کنار خيابان پارک کردم و با ماشين مهرداد به سمت رستورانهاي لواسان رفتيم. وقتي از ماشين پياده شديم باد سردي مي وزيد، لرزيدم ولي احساس کردم روح و جسمم خنک شد و کمي از ناراحتي درونمو زدود. چند بار نفس عميق کشيدم که مهرداد با اعتراض گفت:

 

_ چرا ايستادي؟ بيا بريم تو، لرزيدم.

 

_ تو برو من چند دقيقه ديگه مي آم، هواي سرد بعضي موقعها مي چسبه.

 

_ باشه، چون به من نمي چسبه يخ زدم.

 

چند دقيقه اي ايستادم و سپس به داخل رفتم و روي تختي که مهرداد نشسته بود نشستم. دستامو رو آتيشي که روي تخت براي گرم شدن گذاشته بودند گرفتم که مهرداد گفت:

 

_ چيه سردت شد، فکر کنم از اينجا که بري سرما خوردگي حسابي بهت چسبيده باشه و يک هفته تو رختخواب بيفتي.

 

_ نه طوريم نمي شه، نگران نباش.

 

نگاهي عميق به صورتم انداخت و پرسيد: ياسي تو چت شده، اين سه روزه که نديدمت خيلي تغيير کردي و يه جوري شدي، پاي چشمات گود افتاده. احساس مي کنم اون شادابي و طراوت قبل رو نداري، ته چشمات پر از غمه.

 

به زور جلوي اشکامو گرفتم و گفتم: چيزيم نيست يه خورده مريض احوالم همين، فکر کنم سرديم شده.

 

قاه قاه خنديد و گفت: انتظار داري باور کنم. تو اين چند ماهه که باهات آشنا شدم فهميدم به راحتي نمي شه درون تو نفوذ کرد و اوني که تو مغز و دلت فهميد.

 

_ پس تقلا نکن که بي فايده است و اون قليون رو هم بذار اين طرف.

 

با زدن نقاب بي خيالي سعي کردم شبم رو خراب نکنم. وقتي خونه رسيدم ساعت 5/10 بود.مامان مجله مي خواند و خبري از نيلوفر نبود. کنجکاو شدم، به سمت اتاق خوابش مي رفتم که مامان گفت: خوابيده.

 

_ پس بيرون نرفتن؟

 

_ چرا 5/9 برگشت. ياسي؟

 

_ جانم.

 

_ اينطوري با عذاب دادن خودت فکر مي کني مشکلي حل مي شه.

 

_ نه، ولي دست خودم نيست. نمي دونم بايد چيکار کنم.

 

_ بايد يه طوري کنار بيايي، چون از طرفي من نمي تونم جلودار نيلوفر بشم و از طرفي نگران تو هستم. بنظرم تو هم آشتي کن بالاخره پدرته، حالا که فهميده اشتباه کرده و سعي مي کنه جبران کنه.

 

_ جدي! ولي متاسفانه خيلي دير فهميده، من الان ديگه نيازي بهش ندارم. در ضمن مامان به تو هم توصيه ميکنم نذار نيلوفر باهاش زياد اخت بشه چون مطمئنم چند روز ديگه عاطفه پدريش که الان گل کرده دوباره نم مي کشه.

 

مامان سرش را به نشانه تاسف تکان داد و گفت:ياسي از الان گفته باشم براي پس فردا جايي قرار نذاري،مهمون داريم.

 

_ کيه؟ معلومه خيلي عزيزه، چون دستور قاطعانه صادر شد.

 

_ داييت ماما بزرگ اينا...نا سلامتي مثل اينکه سامان سربازيش تموم شده و همه فاميل يکي يکي دعوتش مي کنن. حالا بيا بشين مي خوام باهات حرف بزنم.

 

فهميدم راجع به چي مي خواد حرف بزنه چون اخيرا زمزمه هايي در مورد ازدواج من و سامان  به گوشم مي خورد و اين آزارم مي داد. بي حوصله رفتم و کنارش نشستم و گفتم: بفرماييد، در خدمتم.

 

_ دايي و زن داييت خواستن حال که روز جمعه همه دور هم هستيم در مورد تو و سامان صحبت کنيم.

 

بلند بلند خنديدم و گفتم: عروس بله نگفته، بله برون راه انداختين.

 

_ يواش الان نيلوفر رو بيدار مي کني. در ضمن من فکر نمي کنم عروس نيازي به بله گفتن داشته باشه، چون همه مي دونن تو و سامان با هم خيلي صميمي هستين و چقدر همديگر رو دوست دارين.

 

_ مادر من، صميمي بودن دليل بر دوست داشتن نيست. البته منظورم اين نيست که سامان رو دوست ندارم، چرا خيلي هم دوستش دارم ولي نه براي ازدواج کردن. سامان مثل يه دوست و همدمه براي من، نه اينکه من عاشقش باشم و به عنوان شريک زندگيم انتخابش کنم، اون فقط پسر دايي منه همين.

 

_ اگه اينطوريه چرا اصرار داره هر چه زود تر نامزد بشين، چون اون فکر مي کنه نظر تو مثبته.

 

_ والا تا جايي که به ياد دارم من هيچ وقت بهش ابراز علاقه نکردم.

 

_ نمي دونم شايد صميميت تو باعث اشتباه اون شده. ولي ياسي به نظر من سامان پسر خوبيه، از بچگي با هم بزرگ شدين و خلق و خوي هم رو خوب مي شناسين، کي بهتر از سامان.

 

_ ولي من هيچ احساسي نسبت به سامان ندارم، نه تنها به اون بلکه به هيچ کس ديگه اي، يعني انگيزه اي براي ازدواج ندارم.

 

_ وقتي رفتي سر خونه و زندگيت انگيزه پيدا مي کني و دلت به زندگيت گرم مي شه، چون سامان پسر خوب و مهربونيه. تا کي مي خواي عاطل و باطل بگردي. درست رو که ادامه ندادي حد اقل ازدواج کن، نمي شه که هميشه بي هدف بچرخي.

 

_ شما که ازدواج کردين به کجا رسيدين، غير از درد سر چيز ديگه اي هم براي شما به ارمغان داشته. نکنه اينطوري مي خواين از شر من خلاص بشين.

 

_ لا اله.... اين حرفا چيه مي زني  . تو هميشه رو تخم چشماي من جاي داري چون پاره تنمي، عزيزمي. من به اميد شما دو تا زنده ام، انگيزه من شماييد. يادمه وقتي که از بهزاد جدا شدم چند روزي عزا گرفتم و گريه و زاري کردم ولي يه روزي به خودم گفتم خاک بر سرت کنن براي چي ماتم گرفتي مگه دنيا به آخر رسيده، بلند شو و يه حرکتي بکن. با خودم گفتم زندگي ميدون مبارزه است و اگر عقب بشيني نابود مي شي و از بين ميري ولي اگر بجنگي حتما برنده ميشي. وجود شماها به من انگيزه داده و زندگيمو هدفدار کرده، مطمئن باش اگه تو هم ازدواج کني زندگيت هدف دار ميشه.

 

مامان دستانش را در گردنم انداخت و صورتمو بوسيد و گفت: تو هم تا پس فردا خوب فکر کن، حالا بلند شو بريم بخوابيم.

 

تا دستمو گرفت که بلند بشيم با تعجب گفت: پس دستبندت کو؟ چرا بازش کردي؟

 

نگاهي به دستم کردم و جواب دادم: نمي دونم، حتما جايي باز شده و افتاده.

 

با کمک مامان همه جا رو گشتيم ولي اثري از دستبند نبود با خودم يا تو خونه مژگان افتاده يا ماشين مهرداد، چون دير وقت بود به مژگان زنگ نزدم ولي به مهرداد SMS دادم تا ماشين اش را بگرده. اونجا هم نبود، کلافه شده بودم چون اون رو مامان روز تولدم در واقع با دسترنج خودش خريده بود. شبها تا دير وقت بيدار مي موند و خياطي مي کرد تا دستش رو پيش کسي دراز نکنه.

 

اونقدر ذهنم آشفته بود که خواب به چشمام حرام شده بود، از اين دنده به اون دنده مي شدم و تمام بدنم درد مي کرد براي رهايي از فکر و انديشه قرص آرام بخشي خوردم که کم کم چشمام سنگين شد.

 

صبح وقتي چشم باز کردم اول نگاهم پنجره افتاد. احساس کردم برف مي بارد، نيم خيز شدم و از پنجره به بيرون نگاه کردم. حدسم درست بود، برف آرام آرام در حال باريدن بود و من چقدر برف سفيديش رادوست داشتم. شالم را برداشتم و روي دوشم انداختم و پنجره را باز کردم، سرماي برف صورتمو نوازش کرد. دستمو بيرون بردم و دانه هاي برف رو لمس کردم، چه لذتي داشت. کمي که ايستادم لرزم گرفت، براي همين پنجره را بستم و از اتاق بيرون رفتم. مامان رو صدا زدم ولي خبري نبود، به آشپزخانه سرک کشيدم و با ديدن کاغذي که روي درب يخچال بود فهميدم به خريد رفته. به دستشويي رفتم و بعداز شستن دست و صورتم دوباره به آشپزخانه برگشتم تا صبحانه بخورم، چند لقمه اي بيشتر نخورده بودم که صداي زنگ موبايلم را شنيدم.

 

با عجله به اتاقم دويدم و نگاهي به شماره انداختم، مژگان بود. جواب دادم، بعد از سلام و احوال پرسي گفت:
_ دختر تو چقدر بي معرفتي، زنگ نزدي يه تشکر خشک وخالي بکني.
_ اتفاقا مي خواستم بهت زنگ بزنم.
_ براي تشکر يا احوالپرسي؟
_ نه براي اينکه دستبندم رو گم کردم، مي خواستم ببينم اونجا نيفتاده.
_ مي دونم خيلي بي معرفتي. منو باش فکر کردم مي خواي حالي ازم بپرسي،،نخير.
_ خيلي خوب چرا ناراحت شدي، الان هم ازت تشکر مي کنم و هم حالت رو مي پرسم. مژگان خانم حالتون خوبه؟
_ نخير، چون حوصله ام سر رفته.
_ پاشو بيا اينجا، اگه منو ببيني دلت باز مي شه و حوصله ات مي آد سر جاش.
_ نه بابا،، مزاحمتون نمي شم.
_ چه مزاحمتي، تعارف مي کني؟
_ حالا که اينقدر اصرار مي کني باشه ميام.
هر هر خنديد و ادامه داد: خودمم همين قصد رو داشتم چون مي خواستم ببينم اوضاع احوالت چطوره، روبه راهي يا نه.
_ پس نهار منتظرتم.
با مژگان خداحافظي کرده و دوباره رفتم سر وقت صبحانه، چند لقمه ديگر خوردم و سپس مشغول جمع و جور کردن وسايل روي ميز شدم که مامان هم از خريد برگشت به کمکش رفتم و پلاستيکها رو از دستش گرفتم و به آشپزخانه بردم. يکي از صندلي ها رو کشيدم گفتم: مامان بشين تا خستگي در کني.
چايي ريختم و جلويش گذاشتم و ادامه دادم: مامان براي نهار مهمون داريم.
_ قدمش رو چشم، کيه؟
_ مژگان.
_ پس بلند شم اين وسايل ها رو جابجا کنم و نهار آماده کنم.
_ من هم کمکت مي کنم.  
تا آمدن مژگان به مامان کمک کردم. وقتي کارها تمام شد به اتاقم رفتم تا به سر و وضعم برسم. تازه فارغ شده بودم که زنگ زده شد بطرف آيفون رفتم و جواب دادم، مژگان بود. درب رو باز کردم و جلوي درب ورودي به انتظارايستادم. وقتي بالا آمد با ديدنم سوتي کشيد و گفت: اوه اوه! چه خبره، اگه مي خواي با بزک و دوزک کردن سر منو شيره بمالي کور خوندي، عمرا اگه بذارم.
همان لحظه مامان هم به استقبال آمد و گفت: سلام مژگان جون، خوش اومدي، پس چرا دم درب ايستادي؟
_ سلام مريم جون، تقصير دخترته، اجازه نميده و مي گه چرا بدون شيريني اومدي.
قبل از اينکه حرف ديگه اي بزنه، دستش رو گرفتم و به داخل کشيدم و گفتم: مامان باور نکن، دروغ مي گه.
مامان نگاهي خريدارانه بهم انداخت و گفت: ان شاءالله خودم فردا بهت شيريني مي دم.
مژگان در حاليکه پالتوش را در مي آورد، ابروهاشو در هم گره کرد و پرسيد: به به خبريه؟
بجاي مامان جواب دادم: نه بابا، هنوز نه به داره نه به باره، اينا براي خودشون عروسي راه    انداختن.
_خوب اين داماد خوش شانس کيه که عروس خوش اخلاق ما رو مي خواد تحمل کنه.
مامان قاه قاه خنديد وگفت: غريبه نيست، سامان پسر برادرمه. اتفاقا بخاطر همين مسئله من خيلي دلم مي خواد اين وصلت سر بگيره.
مژگان: پس ميارکه، راستي مريم جون تو فاميل توني ه پسر خوب هم براي من سراغ ندارين، کم کم دارم پير مي شم. سي سالمه، دير بجنبم موهام سفيد شده.
_ چرا يه پسر خوب سراغ دارم، البته اگه طاقت هوو داشته باشي.
چشمکي به مژگان زد و ادامه داد: منتها؟ همون طور که خودت خبر داري يه خورده اخلاقش تنده.
مامان به سمت آشپزخانه مي رفت که گفتم: مامان جان، جدا دستت درد نکنه.
همان طور که مي خنديد جواب داد: سرت درد نکنه.
وقتي تنها شديم مژگان فورا پرسيد: پس اونو مي خواي چيکار کني؟
با تعجب نگاش کردم و گفتم: کيو؟
_ آقاي دکترو، آخه اون شب از لاي پرده ديدم داشتيد حرف مي زديد. اگه بهت حرفي نزدم و نگفتم خودتي، براي اينکه ديدم حال نداري.
خنده ا از ته دل کردم وگفتم: خيلي لوسي، يواشکي ما رو ديد مي زدي، بتو چه،اصلا کي گفته من مي خوام زن سامان بشم.
_  جون مژگان بگو، مخش رو زدي؟
_ نه به جان تو، هيچ خبري ازش ندارم يعني دليلي نداره با هم ارتباط داشته باشيم. اون ش هم نمي دونم چرا يک دفعه دستش رو گرفتم شايد  بخاطر اينکه رنجونده بودمش، وگرنه من کجا و اون کجا.
مژگان نفس بلندي کشيد و گفت: خدا رو شکر.
حيران نگاش کردم که گفت: چيه، تا حالامنو نديدي؟
_ چرا ديدمت، ولي فکر نمي کردم از دکتر خوشت اومده باشه.
سرش را پايين انداخت و در حاليکه با انگشتاش بازي مي کرد جواب داد: نه بابا، همين طوري يه چيزي پروندم.
به روي خودم نياوردم ولي حرفهاي مژگان به فکرم وا داشت، با اينکه هيچ رابطه اي بين من و دکتر وجود نداشت ولي باز فکرمو  به خودش مشغول کرده بود. مامان،مژگان رو براي شام هم نگه داشت چون مژگان زن خوش مشربي بود و وقتي باهاش بودي گذشت زمان رو حس نمي کردي. شب دير وقت بود که مژگان رفت، بعد از رفتنش چون حسابي خسته شده بودم به اتاق رفتم تا بخوابم و خوشبختانه به محض دراز کشيدن فرصت فکر کردن پيدا نکردم و خواب بر چشمام غلبه کرد.
صبح با صداي مامان که مي گفت« ياسي پاشو که يه عالمه کار داريم از خواب بيدار شدم.» شاداب و سر حال از رختخواب بلند شدم و پيش مامان رفتم، بعد از خوردن صبحانه باز به مامان در کارها کمک کردم. به ظهر چيزي نمانده بود که مامان گفت:
_ ياسي، تو برو يه دوش بگير و آماده شو.
خيره خيره نگاهش کردمو گفتم: مامان جدي جدي تصميم گرفتين منو شوهر بدين.
_ خوب آره.
_ ولي مامان الان ديگه عهد بوق نيست که بدون رضايت دختر، شوهرش بدن.
_ من نگفتم بدون رضايت تو مي خوام شوهرت بدم، براي همين نظرت رو به سامان گفتم و اون هم اجازه خواسته که خودش باهات صحبت کنه. فکر نکنم که ديگه اعتراضي داشته باشي.
نه اي گفتم و بطرف حمام رفتم. وقتي از حمام بيرون آمدم، مامان بزرگ و بابا بزرگ آمده بودن. بعد از سلام و رو بوسي دوباره به اتاقم رفتم تا آماده بشم، همين طور که داشتم آماده مي شدم راجع به خودم و سامان فکر مي کردم. هرکاري مي کردم نمي تونستم به خودم بقبولانم که سامان به عنوان همسرم، شريک زندگيم باشد. بعد از گذشت دقايقي حاضر و آماده بيرون رفتم و کنار مامتن بزرگ نشستم و آرام در گوشش نجوا کردم:
_ مامان بزرگ، تو رو خدا شما به مامان بگين دست از سرم برداره.  من نمي خوام با سامان ازدواج کنم.
_ چرا؟ يکي ديگه رو دوست داري؟
_ نه به جان مامان بزرگ، بحث اين حرفا نيست من اصلا هيچ احساس خاصي...
صداي زنگ آيفون اجازه نداد ادامه بدم چون مامان بزرگ گفت: پاشو درب رو باز کن که شازده پسرم هم اومد. هر حرفي داري به خودش بگو.
به ناچار بلند شدم و درب و باز کردم و جلوي درب با لب و لوچه آويزان منتظر ايستادم. وقتي آمدند ديدم گل و شيريني هم آورده امد، فهميدم قضيه جدي تر از اين حرفاست. سامان آخر از همه به داخل آمد. با ديدنش با چشم خريدارانه نگاهش کردم، پسري با چشمهاي سبز و گرد، موهايي بور، لاغر و باريک اندام و درست شکل زندايي و من همچنين مردي رو با اين قيافه دوست نداشتم. با بر انداز کردن تيپ و قيافه سامان نا خود آگاه خنده ام گرفت که آرام پرسيد: چرا مي خندي؟ خيلي زشت شده ام.
_ نه خيلي هم شيک و خوشگل شدي.
_ پس پسنديدي؟
_ نه اونطوري که فکر مي کني.
پکر شد و ديگه حرفي نزد و رفت کنار دست مامان بزرگ نشست و مشغول صحبت شدند و من هم مشغول پذيرايي شدم. احساس مي کردم زير نگاه هاي سامان ذوب ميشم، براي فرار از اون نگاه ها به اتاقم رفتم و سيگاري برداشتم و جلوي پنجره ايستادم و به منظره زيباي خيابان که پوشيده از برف بود نگاه مي کردم که چند ضربه به درب زده شد. خيال کردم مامان بزرگ، براي همين سيگار رو به بيرون پرت کردم و گفتم: بلهو
پشت درب سامان بود که گفت: ياسي، مي تونم بيام تو؟
_ بفرماييد.
درب رو باز کرد و به داخل آمد. من همانجا کنار پنجره ايستادم و اون هم لبه پا تختي نشست. هر دو سکوت کرده بوديم تا اينکه سامان به حرف آمد و گفت:ياسي، چرا؟
_ چي چرا؟
_ چرا قبول نکردي، عمه ميگفت نظرت منفيه.
_ نمي دونم چه جوري بهت بگم، من اصلا هيچ احساس خاصي به تو ندارم. نمي گم دوست ندارم ولي به عنوان پسر داييم، تو مثل يک دوست برام هستي. در ضمن تو از تمام زندگي من با خبر هستي و از همه جيک پيکم خبر داري. آخه چه جوري بگم.
خنديد و گفت: مگه تو نمي دوني من تا به حال چند تا دوست دختر داشتم، ولي مگه ما مي خوايم با گذشتمون زندگي کنيم. علاوه بر اون تو اين زمان محاله پسرو دختري، دوست نداشته باشن، براي من پاک بودن تو مهمه. مي دونم تا به حال به پسري اجازه ندادي پاشو بيشتر از گليمش دراز کنه. خوب حالا نظرت چيه؟
_ فعلا نظر خاصي ندارم. حالا تو چه عجله اي داري، انگار وقت ازدواجت گذشته که همچين عجله مي کني.
_ اول يه دونه از سيگارات به من بده که اعصابم خرده تا بعد با هم حرف بزنيم.
دو تا سيگار برداشتم و يکي به سامان دادم و يکي هم خودم روشن کردم و سامان شروع کرد به حرف زدن در مورد آينده، تفاهم، و... در همان حين موبايلم زنگ زد. خواستم جواب بدم که گفت: ياسي لطفا جواب نده، نمي خوام حرفامون نيمه تمام بمونه.
به خواسته اش عمل کردم ولي مگه صداي تلفن قطع مي شد، مرتب زنگ مي خورد براي همين گفتم: بابا بذار جواب بدم شايد يکي کار واجبي داره.
_ بله خانم دکتر براي اتاق عمل خواستنت.
خنده اي کردم و گفتم: خيلي مسخره اي، بي مزه.
نگاهي به شماره انداختم نا شناس بود. گوشي را روشن کرده و گفتم: بله، بفرماييد.
مردي پشت خط بود که گفت:سلام عزيزم، خوبي؟
در وهله اول نشناختم، اما کمي که دقت کردم صدايش را شناختم و گفتم: چرا زنگ زدي؟ چرا مزاحم شدي؟ من نمي خوام باهات حرف بزنم، از شنيدن صدات هم بيزارم، فهميدي؟
_ ياسي، جان مامان قطع نکن، اجازه بده من هم حرفهامو بزنم.
چون به جان عزيز ترين کسم قسمم داد سکوت کردم که ادامه داد و گفت: بابا، خواهش مي کنم از من رو بر نگردون، مي دونم اشتباه کردم ولي اجازه بده جبران کنم.
_ چه جوري، قلب من پر از کينه و نفرته. ديگر جايي براي جبران نمونده.
سامان که با بهت و حيرت نگاهم مي کرد با اشاره پرسيد، پشت خط کيه؟ به خيالش يکي از دوستام بود، چون مي خواست گوشي رو از دستم بگيره که مانع شدم.
و اون در مقابل حرف من جواب داد: مي دونم چون خود کرده را تدبيري نيست، ولي هر کسي در زندگي خطا مي کنه.
_ ولي نه يک پدر، اگه پدري راه رو به خطا بره واي به حال بچه ها. تازه مگه شما کار خطايي کردي، فقط از شر ما خلاص شدين خانواده با اصل و نسب تون روانتخاب کردين. وقتي ما رو توي کفه ترازو قرار دادين، ديدين اونا بر ما ارجح ترن، پس نگيد اشتباه کردين. يک پدر به سادگي از بچه هاش نمي گذره البته پدر با عاطفه، چون بچه ها شيره جانش هستن.
پوز خندي زدم و با صداي بلند ادامه دادم: شما نه تنها مامان رو بلکه ما رو هم طلاق دادين، چون ما رو دوست نداشتين و نمي خواستين. پس حالا چرا سراغ ما اومدين، اومدين که يه چند روزي با احساس ما بازي کنيد وبريد.
مثل ديوونه ها داد و بيداد کنان حرف مي زدم و اون هم فقط گوش مي داد و در آخر وقتي حرفهام تمام شد گفتم: ديگه به من زنگ نزنيد چون شما خيلي وقت پيش براو مردين.
بعد گوشي رو قطع کردم،اعصابم کاملا به هم ريخته بود و از شدت ناراحتي توي اتاق دور خودم مي پيچيدم. به سر و صداي من همه توي اتاق جمع شده بودند، بابا بزرگ دستم را گرفت و گفت: بيا يه دقيقه بشين. مونا، تو هم برو يه ليوان آب بيار تا...
دستم را کشيدم و گفتم: مي خوام برم بيرون.
مامان بزرگ: قربونت برم، کجا مي خواي بري، يه خورده بشين آروم که شدي هر جا خواستي برو.
_ نه مي خوام برم بيرون يه خورده هوا بخورم.
بي توجه به حرف ها شون کيفم را برداشتم و از اتاق بيرون رفتم و از چوب لباسي، مانتو و روسري مو و کليد ماشين رو برداشتم و به راه افتادم که سامان گفت: وايسا، با هم بريم.
_ مي خوام تنها باشم.
سامان: با اين حال واحوال تنهايي مي خواي کجا بري؟
_ خواهش مي کنم، مي خوام تنها باشم. اگه يه لحظه هم اينجا بايستم سکته مي کنم، فهميدين.

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

وقتي نگه داشت چشمامو باز کردم و با ديدن تابلو بيمارستان نا خود آگاه خنده رو لبام اومد. خواستم پياده بشم که مژگان گفت: صبر کن بيام کمکت.

 

وقتي پياده شدم، مژگان نگاهي به صورتم انداخت و گفت: چي شده که يه دفعه حالت بهتر شد اخمهاتو باز کردي؟

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو ادامه مطلب | 
 
   
 

اتفاقا حق با توئه، اولين بارش بود که با يه دختر بيرون مي رفت ولي باور کن من منظوري ندارم و نمي خوام مچلش کنم، فقط مي خواستم بابت ديشب ازش معذرت خواهي کنم.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو ادامه مطلب | 
 
   
 

همين طور که مي گفتم يک دفعه داغي کشيده اي رو، روي صورتم احساس کردم. مامان بود با عصبانيت فرياد زد و گفت: ياسي بس کن اون پدرته، تو حق نداري اينطوري باهاش صحبت کني.

 

احساس کردم روي زخمم نمک پاشيدن چون سوزش شديدي رو حس کردم. تمام چهار ستون بدنم شروع به لرزيدن کرد، اما خودمو نباختم. دندونهامو بهم فشردم و جواب دادم:

 

_ دستت درد نکنه. باشه خفه مي شم، چرا چون حرف حق تلخه.

 

و اون با چشماي گريون جواب داد: بذار حرفهاشو بزنه تا خالي بشه.

 

_ راست مي گه بذار بگم چون زخم دلم سر باز کرده، بذار چرکش ايشون رو هم آلوده کنه. آخه مادر من، نکه دستمزد تو رو هم خيلي خوب پس داد. يادته وقتي بهش گفتي تو شمال دنبال خانم بازي بودي چي گفت، گفت کپي سند ازدواجمون رو بفرست يا بعد از اينکه فهميديتو ويلاي پدرش توي شمال چه کار مي کرده، رفتي درخونه باباش و بهشون معترض شدي و اون هم بجاي نصيحت پسرش بهت گفت، بيخود کردي اومدي اينجا، بهزاد اين کار رو نمي کنه، برو تا بهزاد بياد و تکليف ات رو روشن کنه. همون پدري که وقتي مامان بزرگ  به اصرار ديگران زنگ مي زنه و براي عروسي تون دعوتش مي کنه، مي گه خانم اون پسر من نيست چون ميليونها تومان پول منو خرج الواطي و خوشگذروني کرده. اون برام مرده، بدون من عروسي شون مبارک باشه. چرا يک دفعه نظرش تغيير کرد، چون آقا بهزاد خوب خرجشون مي کرد، از ماشين گرفته تا ساعت طلا... براشون مي خريد. خوب باباي عزيز بنده هم همون کاري رو با ما کرد که پدر بي عاطفه اش کرده بود، مگر نه؟خوب بهزاد خان چرا اون موقعها يادت نبود که بچه اي هم داري؟يادته بهم مي گفتي تو تاج سر مني، تو سلطان مني. پس چي شد اون حرفها و شعارها، همه اش باد هوا بود. زماني که من از غصه تو مريض شده بودم و از درد به خودم مي پيچيدم، همين زن که بهش تهمت زدي بالاي سر من بود. اصلا تو فهميدي نيلوفر کي زبون باز کرد و کي راه رفت، چطوري بزرگ شد. همون بچه اي که مي گفتي با اومدنش زندگيمون شيرين تر مي شه، رنگ پدر نديد و محبت اونو حس نکرد . چرا، چون بر خلاف ميل تو پسر به دنيا نيومد و دختر شد. پس حالا هم برو همون جايي که بودي، برو پيش خانواده عزيزت و دست از سرمون بردار و بذار به درد خودمون بميريم. عشق و محبت و پولت براي اونا باشه بهتره،ما نيازي به وجودت نداريم...

 

کنترل خودمو از دست داده بودم، فرياد مي زدم و گريه مي کردم و هر چه که دم دستم بود زدم و شکوندم. سپس به سمت اتاقم دويدم و تند تند لباس پوشيده و بيرون رفتم. هر چقدر التماس و خواهش کردند گوش نداده و از خونه بيرون زدم، مثل آتشفشان گداخته بودم. بي هدف توي خيابان قدم مي زدم، از بس که راه رفته بودم خسته شده بودم.

 

سر راهم پارکي بود. به داخل پارک رفتم، چون دلم از گرسنگي ضعف مي رفتو معده ام هم درد مي کرد از بوفه اي که اونجا وجود داشت ساندويچ کالباسي گرفته و خوردم. هوا کاملا تاريک شده بود. به خونه مژگان دوستم رفتم، از شانسم خونه بود. زنگ رو زده بالا رفتم، جلوي درب آپارتمانش منتظرم ايستاده بود. از ديدن حال و روزم متعجب شد ولي چيزي نپرسيد. بي حال روي مبل ولو شدم و گفتم:

 

_ مژگان لطفا يه قرص مسکن و معده درد بده ، حالم خيلي بده.

 

رفت فوراً برام قرص آورد، بعد از خوردن قرص ها روي کاناپه دراز کشيدم و چشمامو بستم. از فرط خستگي حال فکر کردن به وقايع روز رو نداشتم و براي همين زود چشمام گرم شد. وقتي بيدار شدم ، مژگان روي مبل نشسته و روماني را مطالعه مي کرد. لبخندي زدم و پرسيدم: خسته نشدي از بس دنبال ماجراهاي عشقي رفتي، ول کن بابا، عشق و عاشقي مال دوران ليلي و مجنون بود، الان همه اش هوسه.

 

چيني به پيشاني انداخت و گفت: سلام خانم، خسته نباشي. چقدر مي خوابي ، مي دوني ساعت چنده، 5/10 . چهار ساعته خوابيدي.

 

_ ديگه مي خواستم بيدارت کنم، بابا مردم از بس که انتظار کشيدم تا سرکار بيدار بشين و ببينم چرا طوفان زده بودي.

 

_ صبر کن اول برم يه آبي به سر و صورتم بزنم تا بعد بيام برات قصه تعريف کنم.

 

به دستشويي رفتم و آبي به صورتم زدم و انرژي گرفته و پيش مژگان برگشتم و گفتم:

 

_ نمي دوني از ديشب که از مهموني برگشتم تا به الان که در خدمتت هستم چه اتفاقي افتاده ، اين چند ساعت مثل يک قرن برام گذشه. مي دوني ديشب کي اومده بود؟

 

_ نه از کجا بدونم، علم غيب که ندارم، بگو که نصف عمر شدم.

 

_ بابا جانم.

 

مژگان متعجب از جايش پريد و گفت: نه، دروغ مي گي.

 

دستش را گرفتم و گفتم : بشين کجا، دروغم چيه. آقا رفته خوشياشو کرده و الان نمي دونم چه انگيزه اي باعث شده که يک دفعه به ياد ما افتاده و اومده سراغمون.

 

با دستي لرزان سيگاري روشن کردم و اونچه را که اتفاق افتاده بود برايش تعريف کردم. مژگان هم مثل من گريه مي کرد . از ناراحتي باز دل پيچه ام شروع شد ، چون حالم خيلي بد بود رو به مژگان گفتم: مژگان براي خوردن چي داري؟

 

_ تو اول بگو بينم به مادر بيچاره ات تلفن کردي؟

 

_ نه، اتفاقاً موبايلمم خاموشه.

 

_ ديوونه فکر نکردي بيچاره الان چقدر نگران حالته، پاشو يه زنگي بهش بزن تا خيالش راحت بشه.

 

_ من حوصله ندارم ، تو زحمت بکش.

 

مژگان فوراً گوشي را برداشت و به مامان تلفن کرد، مشخص بود مامان خيلي نگران و ناراحته چون مژگان همش مي گفت: مريم جان به خدا حال ياسي خوبه، جاي نگراني نيست.

 

براي اينکه خيالش را راحت کنم با صداي بلند گفتم : مادر جان من حالم خوبه،سلامتم و هنوز نفس مي کشم.

 

وقتي مژگان گوشي را گذاشت ، بر سرم کوبيد و گفت: احمق جان، اين چه کاري بود کردي. بيچاره مامانت تا الان از نگراني هزار بار مرده و زنده شده.

 

خنده اي کردم و گفتم، تو از کجا ديدي ، مگه پيشش بودي.

 

_ ديوونه از حرف زدنش مشخص بود که چقدر دلواپست بوده، از ناراحتي پاي تلفن هم گريه مي کرد.

 

_ خوب حالا که خيالش راحت شد، پس تو هم بلند شو يه زهرماري بيار تا کوفت کنيم و غم دنيا رو بي خيال بشيم.

 

بعد از خوردن يکي دو ليوان نوشيدني ، تمام سلولهايم جان تازه اي گرفتن . مژگان گفت: ياسي حالا که شارژ شدي يه خورده برام شعر بخون.

 

خنده کنان جواب دادم : برو بابا مگه من خواننده ام.

 

_ جون من ، ادا در نيار ، دلم بدجوري گرفته.

 

_باشه ولي به شرطي که تو هم برام بگي چرا با شوهرت اختلاف داري.

 

_ حتماً، حالا که امشب ، شبه قصه و غصه هاست من هم برات مي گم.

 

از بس که اداي زناي خوشبخت رو در آوردم خسته شدم.

 

يک سالي مي شد که با مژگان توي کلاس زبان آشنا شده بودم، يعني از وقتي که خونمون رو عوض کرده بوديم. اون زن خوبي بود و با اينکه از يک خانواده پولدار بود ولي به هيچ وجه فخر نمي فروخت، درست بر عکس خانواده بابا که غير از خودشون کس ديگه اي رو قبول نداشتن و از جمله مسايلي که باعث شده بود بين بابا و مامان اختلاف بوجود بياد چون مامان بيشتر به معنويات اهميت مي داد تا پول و ثروت.

 

نگاهي به صورت مژگان انداختم، چشماني درشت و سياه با ابرو هايي بهم پيوسته و پوستي سبزه و قد و بالاي بلند، روي هم رفته خوشگل و با نمک بود ولي نمي دونم چه دردي داشت که هميشه با خودش حرف مي زد. خيره نگاهش کردم و ترانه مژگون سياه... را برايش زمزمه کردم. وقتي تمام شد کفي برايم زد و گفت: آفرين، ولي ياسي تو رو خدا اين همه سيگار نکش، هم خودتو هم منو خفه مي کني.

 

خنديدم و گفتم: به روي چشم، ولي مژگان جون اين يکي از ثمرات نداشتن پدر.

 

_ يعني چي؟ مگه هر کي که پدر بالاي سرش نباشه بايد سيگار بکشه.

 

_ نه، ولي آدم از سر ناچاري به اين جور چيزها پناه مي بره. از شانزده سالگي سيگار مي کشم، درست چهار ساله. اولين بار يکي از دوستام که اون هم ثمره طلاق بود بهم تعارف کرد و گفت« بيا يه پکي بهش بزن از دردت کم مي کنه». اونقدر گفت و گفت که من هم وسوسه شدم و کم کم شروع کردم به سيگار کشيدن. مامان تا يک سال پيش خبر نداشت، سعي مي کردم متوجه نشه ولي يک روز توي اتاقم که مشغول کشيدن بودم يک دفعه درب اتاق را باز کرد و ديد. خيلي باهام حرف زد، حتي به دعوا و مرافه هم کشيد ولي نتونست ترکم بده. کسي که روزانه دو، سه بسته استفاده مي کنه چطوري مي تونه ترک کنه. باور کن همه اين مصيبت ها زير سر اونه، اگر اون ما رو ترک نمي کرد حالا حال و روزم اينطوري نبود. اولين بار که با پسري حرف زدم احساس مي کردم تشنه لبي هستم که به چشمه رسيدم و به نوعي دنبال محبت مردي مي گشتم و با اولين دست نوازش که به سرم کشيده شد غرق شدم چون نياز داشتم ولي کم کم اين محبت ها، ارضاعم نکرد و تبديل به نفرت و تفريح شد. چي باشه، همه مردا سر و ته يه کرباسن.

 

_ اين حرف رو قبول دارم براي اينکه خودمم تجربه کردم. وقتي با محسن آشنا شدم روي ابرا سير مي کردم. و چنان عاشق و شيدام بود که نگو، هميشه مي گفت، مژگان، جون من به تو وابسته است و اگه تو نباشي من مي ميرم. تو هواي مني، بدون تو نمي تونم نفس بکشم.

 

خنده اي کرد و ادامه داد: آخر سر هم اکسيژنش تمام شد و مرد.

 

با چشمان از حدقه درآمده گفتم: ولي تو که ميگي شوهر دارم.

 

همانطور که مي خنديد جواب داد: شوخي کردم بابا، آخه دو سال تمام توي گوشم از اين حرفها زمزمه مي کرد. امکان نداشت بدون من مسافرت بره، حتي بخاطر کار. يکي از سفرهامون که به دبي داشتيم با خانواده اي آشنا شديم. اون روز لب ساحل رفته بوديم و همين طور که قدم مي زديم يک دفعه محسن گفت: اون بچه داره غرق مي شه. به سمتي که اشاره مي کرد نگاه کردم، حق با محسن بود. با لباس به سمت دريا دويد و شنا کنان خودشو به بچه رسوند. وقتي به ساحل اومد، مادر و پدرش تازه متوجه شدن يک پسر شش ساله بود. پدر و مادرش براي تشکر، ما رو شام مهمون کردن. از اون طريق ما با ليلا و شوهرش آشنا شديم، من و ليلا مثل دو خواهر شده بوديم. مي دوني که من خواهر ندارم و هميشه در حسرت داشتن يک خواهر بودم و ليلا اين کمبود رو جبران مي کرد. هر جا که مي رفتيم اونا هم با ما بودند. يک سال از آشنايمون مي گذشت، عروسي برادرم بود و من اغلب خونه مادرم بودم.روز عروسي وقتي آماده شدم يک دفعه ديدم سرويس طلاهامو يادم رفته بيارم و چون محسن خونه رفته بود تا آماده بشه بهش تلفن کردم ولي اون نه جواب موبايل رو داد نه تلفن خونه رو و چون هر کسي به کاري مشغول بود مجبور شدم از راه آرايشگاه سري به خونه بزنم.وقتي درب را باز کردم و داخل رفتم صداي خنده محسن رو شنيدم. تعجب کردم که چرا تلفن رو جواب نمي ده، متعجب به سمت اتاق خواب رفتم و از ديدن منظره اونجا خشکم زد.  مي دوني چي ديدم؟ مژگان وقتي به اونجاي داستان زندگيش رسيد يک دفعه زد زير گريه، هر چقدر تسلايش مي دادم آرام نمي شد. اجازه دادم تا خودش را سبک کنه، وقتي کمي آرام شد گفت:

 

_ ديدم محسن و ليلا گل مي گن و گل مي شنون. اصلا باورم نمي شد کسي که حکم يه خواهر رو برام داشت همچين خيانتي بهم بکنه يا محسن که خودشو عاشق من مي دونست. انتظار ديدن منو نداشتن و هر دوشون ماتشون برده بود، بدون اينکه حرفي بزنم گريه کنان به سمت درب دويدم. نمي دونستم چيکار کنم و کجا برم، آخه عروسي برادرم بود و نمي خواستم همچين شبي رو که قابل تکرار نبود براي همه زهر مار کنم. وقتي حسابي گريه کردم و سبک شدم، ماسک بي خيالي به صورتم زدم و به تالار رفتم چون مي دونستم با اين وضع پيش آمده محسن غير ممکن بود به عروسي بياد. در مقابل کنجکاوي ديگران مرتب بهانه مي آوردم و فقط خدا مي دانست چه حالي داشتم، از درون مي سوختم ولي در ظاهر خودمو شاد نشان مي دادم. روز بعد در اسرع وقت موضوع را با خانواده ام در ميان گذاشتم و بدين ترتيب من و محسن بدون سر و صدايي از هم جدا شديم.

 

مژگان آهي کشيد و گفت:اين هم قصه زندگي من، با اين وضع نمي دونم چرا حق هميشه با اوناس و هر کاري که مي خوان انجام ميدن و خيلي هم راحت مي تونن زن بي گناهشون رو طلاق بدن. انگار زن اسير و بايد با هر ساز مرد برقصه. ياسي، باباي تو هم به اين بدي بود؟ مامانت رو هميشه اذيت مي کرد؟

 

_ نه، اون هميشه بد نبود. يعني اگه بابا گندي بالا نمي آورد اونا با هم مشکلي نداشتن. اگه هميشه بد اخلاق بود که اينقدر از نبودنش اذيت نمي شدم يا مامان هميشه خانواده اش رو نفرين نمي کرد، چون اونا بودن که تيشه به ريشه زندگي ما زدن. قبل از اينکه بابا، با اونا آشتي کنه از جونش براي ما مايه مي ذاشت. اون آدم دست و دلبازي بود ولي وقتي با خانواده اش همنشين شد خرجي ما رو هم نمي داد. حرفها و کاراي بابا همه ديکته شده بود،مخ خودش رو تعطيل کرده و از مخ اونا بهره مي برد.

 

يک دفعه دردي مثل صاعقه توي معده ام پيچيد و گفتم: آخ،آخ.

 

و مژگان با نگراني گفت: چي شد؟

 

_ معده ام داره مي ترکه، حالت تهوع هم دارم، به گمونم ساندويچ مسمومم کرده.

 

کمي که گذشت آروم شدم و دوباره ليوانم را پر کردم تا سر حال بشوم ولي چه سر حالي، از يک طرف از درد بخودم مي پيچيدم و از طرفي هم روي پام بند نبودم. اونقدر اوضاعم بي ريخت و غير طبيعي بود که حال خودم رو نمي فهميدم، براي همين روي کاناپه ولو شدم. تا اينکه براي يک لحظه سوزشي رو تو دستم حس کردم، وقتي چشم باز کردم ديدم يه مردي سرش رو لبه کاناپه گذاشته و خوابيده.

 

چشمامو دو بار باز و بسته کردم و با خود گفتم شايد خواب مي بينم ولي نه واقعيت داشت، خيلي ترسيدم و براي همين يک دفعه شروع کردم به داد زدن. بيچاره با سر و صداي من جنان از خواب پريد که قيافه اش ديدني شد و من با ديدنش يک دفعه زدم زير خنده. مات و مبهوت نگاهم کرد، بيچاره فکر مي کرد با يک ديوانه طرفه. نگاهي به اطرافم انداختم و يادم افتاد که خونه مژگان هستم ولي مرد غريبه کي بود و اونجا چه کار داشت، متعجب پرسيدم: شما کي هستين؟ اينجا چيکار دارين؟ پس مژگان کجاست؟

 

_ من دکترم، اگه منظورتون از مژگان خانم دوستتون هستن، رفتن بيرون يه کاري داشتن و از من هم خواستن تا تموم شدن سرم اينجا بمونم. مثل اينکه حال شما هم خوب شده؟

 

در دلم از کار مژگان عصباني شدم ولي به روي خودم نياوردم و لبخند زنان جواب دادم:

 

_ بله بهترم، شما از کي اينجا اومدين؟

 

_ از نصف شب که خانم تماس گرفتن و خواستن که براي ويزيت به منزلتون بيام.

 

همان لحظه مژگان با نون بربري از راه رسيد. چپ چپ نگاهش کردم ولي اون بي اعتنا نگاهي به من سپس به دکتر کرد و گفت: دکتر ببخشيد دير کردم، نمي خواستم بدون خوردن صبحانه از اينجا بريد. خيلي زحمت کشيديد.

 

دکتر که مرد جواني بود لبخندي زد و گفت: خواهش مي کنم، من وظيفه ام را انجام دادم. حالا اگه اجازه بديد رفع زحمت کنم.

 

مژگان: غير ممکنه بدون خوردن صبحانه بذارم بريد.

 

بي اختيار پرسيدم: نکنه خانمتون منتظر شما هستن که مي خواهيد بريد و با هم صبحانه بخوريد.

 

بدون آنکه نگاهم کند جواب داد: من ازدواج نکردم و کسي هم منتظرم نيست.

 

فضوليم گل کرده بود، دوباره پرسيدم: پس خانواده اي ندارين.

 

لحظه اي نگاهم کرد، سپس سرش را پايين انداخت و گفت: چرا ولي اينجا نيستن، مشهد هستن.

 

مژگان: ياسي جون، اينقدر دکتر را سين جين نکن. برو يه آبي به صورتت بزن و بيا صبحانه بخوري.

 

به سمت دستشويي رفتم و با ديدن صورت پژمرده ام توي آينه، به ياد اتفاقات روز قبل افتادم و دوباره حالم دگرگون شد. چند دقيقه اي همانجا ايستادم که مژگان ضربه اي به درب زد و گفت: ياسي، ياسي.

 

_ بله.

 

_ چرا نمي آيي؟ حالت خوبه؟

 

_ آره خوبم، الان مي آم.

 

صورتمو زير آب نگه داشتم تا شايد حالم کمي بهتر بشه، سپس بيرون رفتم. سر ميز به مژگان نگاه کردم، با مانتو و روسري نشسته بود. اشاره کنان ازش سوال کردم که اون هم به دکتر اشاره کرد، نگاه عميقي بهش انداختم. پسري با قد متوسط نه لاغر و نه چاق، هيکل متناسبي داشت و موهاي سرش پر پشت و سياه و نسبتا حالت دار بود، صورتش کشيده و دو تا چشم سياه با مژگان بلند و برگشته، چشماش اونقدر زيبا و جذاب بود که خيره نگاهش مي کردم و اگر مژگان تک سرفه اي نمي کرد همانطور ساعتها نگاهش مي کردم. با سرفه مژگان، اون هم سرش را بلند کرده و غافلگيرم کرد. همين طور که با چاي شيرين بازي مي کردم، قيافه دکتر رو هم حلاجي مي کردم که يک دفعه گفت: شما چرا صبحانه نمي خوريد؟

 

نگاهي کردم و گفتم : ميل ندارم.

 

_ ولي بايد بخوريد، معدتون نبايد خالي باشه.

 

لبخندي زدم و گفتم: به روي چشم.

 

دکتر بعد از خوردن صبحانه عزم رفتن کرد. بعد از رفتنش، مژگان در حاليکه مانتواش را در مي آورد گفت: ديوونه اون از کار ديشبت، اين از الانت که ذل زده بودي توي صورتش. بيچاره مگه تا حالا مرد نديدي.

 

خنده کنان جواب دادم: مگه ديشب چيکار کردم، من که حال خودمو نمي فهميدم. الان هم ديدم قشنگه نگاش کردم، مگه گناهه.

 

_ نخير، ولي باور کن ديشب آبروي منو بردي با اون اداهات، هي بلند مي شدي مي گفتي تو چقدر نازي. واي واي از همه بدتر وقتي بود که سرم وصل مي کرد چنان داد زدي و گفتي، بي شعور يواش تر، دردم گرفت که از خجالت آب شدم.

 

خنديدم و گفتم: به جان مژگان هيچ چيز نفهميدم، خيلي بد شد بايد ازش معذرت خواهي کنم. آخه تو که مي دوني من چقدراز آمپول مي ترسم.


_ من مي دونم ولي اون بيچاره که نمي دونست، صد بار ازش معذرت خواستم. مثل ديوونه ها يا هر هر مي خنديدي يا زار زار گريه مي کردي، فکر کنم براي همين آرام بخش بهت زد که بخوابي تا از شرت راحت بشه. آخه موقعي که گريه مي کردي بهش گفتي شما مردا، نا مردين و عاطفه ندارين، پستين. دق و دلي باباتو، روي سر دکتر بيچاره خالي کردي.

 

_ هر چند در حال غير طبيعي اين حرفهارو زدم ولي مگه دروغ گفتم، همشون مثل هم هستن. راستي تو چرا منو با اين دکتر تنها گذاشته بودي؟ هان؟

 

_ براي اينکه ديدم مرد خوبيه، صبح موقع اذان اول نمازش را خوند، براي همين رفتم نون بخرم.

 

_ ديگه از اين کارا نکن، به اين مرد جماعت نبايد اطمينان کرد. در ضمن تلفن اين آقاي دکتر رو بهم بده تا ازش معذرت خواهي کنم. يارو فکر مي کنه ديوونه هستم يا خيلي بي ادبم. راستي اسمش چي بود؟

 

_ دکتر محمدي، رضا محمدي. بيا اين هم کارتش، منم تا ديرم نشده بلند شم برم سر کار. تو که فعلا هستي؟

 

_ آره، چند روزي مزاحمت هستم.

 

_ چه مزاحمتي؟ خونه خودته، راحت باش.

 

مژگان با اينکه نيازي به کار کردن نداشت و از طرف خانواده اش حمايت مي شد ولي براي اينکه استقلال داشته باشه و سرش هم گرم بشه توي يک شرکت خصوصي حسابدار بود. بعد از رفتن مژگان،،ف گوشي رو برداشتم و به مامان تلفن کردم. به محض شنيدن صدايش، سلام کردم و گفتم: مامان خوبي؟

 

_ سلام ياسي، حالت خوبه؟ نگفتي من هم نگرانت هستم،، چرا تماس نمي گرفتي؟

 

_ ببخشيد مامان حالم خوب نبود. ولي الان بهترم، نگران نباشيد. من چند روزي پيش مژگان مي مونم و بعد مي آم، نيلوفر چطوره؟

 

_ اون هم خوبه، ولي عزيزم چرا مي خواي اونجا بموني؟ پاشو بيا خونه.

 

_ نه مامان، يه چند روزي نياز دارم دور او محيط خونه با خودم خلوت کنم. لطفا اصرارنکن.

 

مامان که ديد اصرار بي فايده است ديگه ادامه نداد.دلم مي خواست بدانم اون هنوز هم خونه ما بود يا نه، ولي غرورم اجازه نمي داد کلمه اي در موردش بپرسم. باز فکرم به گذشته پر کشيد، گذشته اي که سوهان روحم شده و شديدا آزارم مي داد. اونقدر سيگار کشيده بودم که هوايي براي نفس کشيدن نبود و براي همين خودم به سرفه افتادم. نگاهي به زير سيگاري انداختم پر، پر بود. براي اينکه هواي خونه عوض بشه پنجره ها را باز کردم کمي که گذشت با سرماي بيرون، هواي خونه هم عوض شد. نگاهي به ساعتم انداختم، عقربه هاي ساعت 5/11 را نشان مي داد و تا آمدن مژگان خيلي مانده بود چون ساعت چهار از محل کارش بيرون مي آمد. همان لحظه چشمم به کارت ويزيت دکتر افتاد، موبايلمو روشن کردم و شمارشو گرفتم. خيلي زنگ زد، داشتم نا اميد قطع مي کردم که جواب داد. صدايش خواب آلود بنظر مي رسيد چون با صداي گرفته اي گفت:بله.

 

نمي دونم چرا حول کردم و گفتم : سلام، شما؟

 

_ شما زنگ زدين اونوقت از من مي پرسين شما.

 

_ من،منم.

 

خنديد و گفت: من هم ،منم.

 

من هم خنديدم و گفتم: ببخشيد، من ياسي هست.

 

لحظه اي مکث کرد و سپس پريسد: ياسي؟ بجا نمي آرمتون.

 

طفلکي حق داشت نشناسه چون يک بار بيشتر منو نديده بود، خنديدم و گفتم: شرمنده من مريض ديشبي تون هستم ، حالا شناختين؟

 

بلندتر و واضح تر جواب داد و گفت: بله، بله شناختمتون، شما خوبيد؟! مشکلي پيش اومده؟

 

_ نه فقط زنگ زدم معذرت خواهي کنم. ديشب گويا نسبت به شما بي ادبي کردم ، شرمنده باور کنيد من حال خودمو نمي فهميدم و متوجه نشدم. معذرت مي خوام قصد توهين نداشتم ، شرمنده.

 

_ نه خواهش مي کنم، من متوجه شدم که شما حال عادي نداشتيد و به دل نگرفتم.

 

_ حتماً.

 

_ بله.

 

_ پس افتخار مي ديد ناهار با هم باشيم، البته اگر جايي کار نداريد. راستي از خواب بيدارتون کردم؟

 

_ نه خواب نبودم ، چرت مي زدم. اگه اجازه بديد يه روز ديگه خدمت برسم.

 

_ چرا هنوز از من دلخوريد؟ من که معذرت خواهي کردم، باز هم معذرت مي خوام.

 

_ نه باور کنيد من هيچ دلخوري از شما ندارم ، فقط نمي خوام مزاحمتون بشم.

 

_ اگه مزاحم بوديد که دعوتتون نمي کردم.

 

_ چشم با کمال ميل.

 

بعد از اينکه قرار گذاشتيم خدا حافظي کرده و ارتباط را قطع کردم. نمي دونم چرا قلبم به شدت مي تپيد و عرق روي پيشانيم نشسته بود. خودمم نمي دونستم چه مرگم شده بود، انگار براي اولين بار بود که داشتم با پسري حرف مي زدم. شايد هم به خاطر متانتي که داشت هول کرده بودم. نمي دونم هر علتي که هم داشت قرار گذاشته بودم و بايد مي رفتم. عقربه هاي ساعت به کندي مي گذشت و تا ساعت يک دقايق زيادي مانده بود، براي اينکه سرگرم بشوم کتابي برداشتم و شروع به خواندن کردم. چند صفحه اي که گذشت ، بي حوصله کتاب را روي ميز پرت کردم بلند شدم و به سر و وضع ژوليده ام رسيدم. وقتي کارم تمام شد تو آينه به خودم نگاه کردم ، قيافه ام بدک نشده بود. با کرم و رژگونه تونسته بودم پژمردگي و زردي صورتم را بپوشانم و شاداب تر جلوه بدهم و ريمل و سايه آبي شفافيت و جذابيت چشمامو بيشتر کرده بود. نگاهي به ساعت انداختم، نزديک دوازده و نيم بود . اول به مژگان تلفن کرده و خبر دادم که بيرون خواهم رفت سپس پالتو و روسريمو پوشيده و با آژانس خودمو به خيابان ولي عصر رساندم، جلوي پارک ملت قرار گذاشته بوديم. وقتي رسيدم يک ربع مانده بود. نگاهي به محل قرار انداختم، ماشين پژويي نگه داشته بود . با خودم گفتم يعني ممکنه اون زودتر از من اومده باشه. با ترديد ولي آرام آرام به طرف ماشين به راه افتادم . چند قدمي نمانده بود که شخصي از ماشين پياده شد، خودش بود. بي اختيار خنده روي لبهام مهمان شد، او هم به روي من لبخند زد. تا رسيدم زودتر از من سلام کرد، من هم سلام کرده و بعد از سلام و احوالپرسي سوار ماشين شديم. دست و دلم مي لرزيد. ساکت به جلو چشم دوخته بودم، چند دقيقه اي که گذشت سکوت را شکست و پرسيد: مثل اينکه الحمدالله حالتون بهتر شده؟

 

بطرفش برگشتم و جواب دادم : بله از لطف شما بهترم. من باز هم بخاطر رفتار ديشبم از شما معذرت مي خوام.

 

_ خواهش مي کنم ديگه در اون مورد صحبت نکنيد و به فراموشي بسپاريد، چون من ديدم شما حال خوبي نداشتيد. مثل اينکه مشکلي براتون پيش اومده بود. اگه اشتباه نکنم با همسرتون مشکل دارين درسته؟

 

خيره نگاهم مي کرد و منتظر جوابم بود. خنده اي کردم و گفتم: نه، من هم مثل شما ازدواج نکردم و مجردم. مشکل خانوادگي دارم.

 

ياد آوري اين مسئله مثل رعد و برق مي موند و اعصابمو بهم مي ريخت. گويا اون هم متوجه شد، چون فوراً گفت: لطفاً ديگه به اون مسئله فکر نکنيد. نمي خوام آرامشتون بهم بريزه.

 

پوزخندي زدم و گفتم: مگه ميشه! يک درد و زخم کهنه است که هميشه با منه و وقتي سر باز ميکنه هيچ دارويي نمي تونه درمونش کنه .

 

_ پس خواهشاً اگه امکان داره يه امروز رو به اين مسئله فکر نکنيد. حالا بايد کجا بريم؟

 

آدرس يک رستوران دنج را دادم. تا رسيدن به مقصد هر دومون سکوت کرده بوديم. دلم مي خواست بدونم به چي فکر مي کنه ولي حيف که امکانش نبود. داخل رستوران بعد از سفارش دادن غذا براي اينکه باب صحبت را باز کنم پرسيدم: تنها زندگي کردن براتون سخت نيست؟ حوصلتون سر نميره؟

 

سرش را بالا گرفت و جواب داد: زياد هم تنها نيستم با يکي از دوستام زندگي مي کنم.

 

نمي دونم چرا با عجله و نسنجيده گفتم: با دوست دخترتون؟

 

متعجب به صورتم ذل زد، سپس خنديد و گفت: خوب آره ، مگه اشکالي داره؟

 

با لب و لوچه آويزان جواب دادم: نه چه اشکالي داره. ببخشيد که فضولي کردم.

 

در حالي که مي خنديد گفت: شوخي کردم، مگه الان کسي مي تونه با دوست دخترش زندگي کنه. تازه من اصلاً فرصت اين کارها رو ندارم، شايد باور نکنيد اگه بگم تا حالا دوست دختري نداشتم يعني اولين بارم که با يه دختر خانم بيرون اومدم.

 

با تعجب گفتم: نه امکان نداره. نمي تونم باور کنم، مگه ميشه؟!

 

لبخند زنان جواب داد: نه باورتون بشه چون من هميشه سرم ، گرم درس و کتاب بوده. دو بار جهش دادم و ديپلم گرفتم، توي دانشگاه هم تابستونا رو واحد گرفتم و زود تر تمام کردم و الانم براي تخصص درس مي خونم. به قول همخونه ام اميد، همون دوست دخترم يه وقت چشم باز مي کنم مي بينم پير شدم و از جووني لذت نبردم و تک و تنها با کتابام موندم.

 

_ چرا؟

 

_ نمي دونم ولي احساس مي کنم تنها درس و کتابه که مي تونه راضيم کنه.

 

_ پس شما خيلي بي احساسين، در اولين فرصت به يک روانشناس مراجعه کنيد. با اين حساب شما هيچ وقت ازدواج نمي کنيد، نه؟!

 

خنده اي کرد و گفت: چرا ازدواج مي کنم چون عذب بودن گناهه.

 

مخصوصاً الان که يک مرحله از درسم تمام شده، مادرم خيلي اصرار مي کنه و هر جا ميره دنبال دختر خوب و نجيب مي گرده.

 

با اين حرفاش ياد حرفاي مژگان افتادم که مي گفت پسر مؤمن و مثبتيه، پس يه دنيا بينمون فاصله بود. با خودم داشتم حرف مي زدم که گفت: نميشه بلند بگيد تا من هم بفهمم.

 

لبخندي زدم و گفتم: به درد شما نمي خوره ، تازه من عادت دارم هميشه با خودم حرف بزنم.

 

_ چرا؟

 

ببينم شما تک فرزند هستيد؟

 

_ نه، يه خواهر هفت ساله هم دارم. چطور مگه؟

 

_ احساس مي کنم توجه بيش از حد خانوادتون شما رو لوس بار آورده.

 

دستامو زير چانه ام گذاشتم و خيره نگاهش کردم که گفت: حرف بدي زدم که ناراحت شديد؟ ببخشيد من ديشب فکر کردم از خونه قهر کرديد و به خونه دوستتون اومديد.

 

چون جوابي ندادم، خودش ادامه داد و گفت: ببخشيد که فضولي کردم، منظور خاصي نداشتم. راستش نمي دونم با يه دختر خانم حساس چطوري بايد حرف زد.<

 

با بغض جواب دادم: درسته من ديشب به حالت قهر آمده بودم خونه مژگان، ولي لوس و نازک نارنجي نيستم. اگه سايه پدر بالاي سرم بود اين اتفاق هم نمي افتاد.

 

با ناراحتي گفت: معذرت مي خوام، من نمي دونستم شما پدر نداريد و باعث ناراحتيتون شدم.

 

گفتم: پدر دارم ولي وقتي سيزده سال داشتم ما رو ترک کرد و رفت و حالا بعد از هفت سال يک دفعه پيداش شده و به دنبالش اشکم سرازير شد، فوراً دستمالي از جعبه بيرون کشيد و به دستم داد. صميميتش خنده را روي لبهام آورد و در حالي که به رويش لبخند مي زدم گفتم: ممنون، شما هميشه انقدر دل نازک هستيد. آخه شغلتون مثل قصابا مي مونه.

 

_ دستتون درد نکنه، اين همه درس خوندم و زحمت کشيدم حالا شما منو به قصابا تشبيه مي کنيد . واقعاً ممنونم.

 

خنده کنان گفتم: شوخي کردم به دل نگيريد، آخه شما هم مثل اونا مي بريد و پاره مي کنيد وگرنه اگر شماي قصاب نبودي حتماً الان من هم توي بهشت زهرا بودم.

 

_ خدا نکنه، من هم وظيفه مو انجام دادم.

 

لحظه اي به صورتم خيره شد، سپس گفت: نسبت به ديشب خيلي تغيير کرديد طوري که در وهله اول نشناختمتون.

 

_ خيلي زشت شدم؟

 

آرام جواب داد: نه، خيلي خوشگل شديد.

 

دلم لرزيد براي همين سرم را پايين انداختم و با انگشتم مشغول بازي شدم، اون هم با نمکدان بازي مي کرد. با آوردن غذاها هر دومون از اون برزخ نجات پيدا کرديم. لحظه اي سرش را بالا گرفت و گفت : بفرماييد.

 

ولي من اشتهايم کور شده بود و با غذا بازي مي کردم که دوباره گفت: ياسي خانوم، شما هميشه عادت داريد به جاي خوردن با غذا بازي کنيد. چون صبح هم اين کار رو مي کرديد.

 

_ نه ولي دو روزه اشتهايي به خوردن ندارم.

 

_ مگه قرار نشد امروز به اين مسئله فکر نکنيد، چون اينطوري من هم نميتونم غذامو بخورم.

 

لبخندي نثارش کردم و گفتم: پس اين همه اصرار بهد خاطر خودتونه. به روي چشم به خاطر شما من هم مي خورم.

 

چشمکي زد و گفت: ممنون که به خاطر من فداکاري مي کنيد.



در سکوت و آرامش غذامونو خورديم.

 

بعد از خوردن غذا و چايي بد جوري هوس يک نخ سيگار را کرده بودم ولي ادب اجازه اين کار را نمي داد، براي همين کلافه بودم و دلم مي خواست زود تر به خونه برگردم. از اين رو گفتم: نمي دونم چطوري ازتون تشکر کنم، چون امروز بعد از مدت ها تونستم به آرامش برسم و دور از ناراحتي و غم باشم. واقعاً ممنونم که بخاطر من شما هم قيد درس و کتاب رو زديد و با اين کارتون منو شرمنده کرديد.

 

_ خواهش مي کنم براي من هم بد نبود يه چند ساعتي دور از محيط درس و کار باشم. شايد هم از اين به بعد باز هم از اين کارا بکنم، بعضي موقعها تنوع هم لازمه.

 

به ساعتش نگاه کرد فورا پرسيدم: ديرتون شده؟

 

_ نه عادت دارم تند تند به ساعت نگاه کنم، آخه همه کارام رو برنامه است.

 

_ و من امروز برنامه تونو بهم زدم، پس تا از اين تنوع پشيمون نشدين بريم.

 

_ نه پشيمون نمي شم، برنامه خوبي بود.

 

بلند شديم و از رستوران بيرون اومديم و تا به خونه مژگان برسيم هيچ کدوممون حرفي نزديم. جلوي درب تشکر کردم و پياده شدم و سوت زنان سوار آسانسور شدم. به صداي سوتم، مژگان درب و باز کرد و گفت: چيه، کبکت خروس مي خونه.

 

_ سلام خانمي، خوبي با زحمتهاي ما.

 

_ سلام، ممنون، چه زحمتي، بفرماييد داخل ببينم چي شده که اينقدر سرحالي.

 

وقتي داخل رفتم، اول مانتومو درآوردم و سپس فورا سيگاري روشن کردم و گفتم: اگه گفتي با کي بودم؟!

 

_ والله از کجا بدونم، فقط ميدونم با يکي از دوستات نهار رفته بودي بيرون، غير از اين چيز ديگه اي به من گفتي؟

 

خنديدم و گفتم: با دوستم که چه عرض کنم چون امروز تازه باهاش دوست شدم.

 

_ اينکه تازگي نداره، تو هر روز با يکي دوست مي شي.

 

لپش را نيشگون گرفتم و گفتم: اين يکي با بقيه فرق مي کنه، با آقا رضا رفته بودم بيرون.

 

ابروهاشو در هم گره کرد و پرسيد: با دکتر رفته بودي؟

 

سرمو به علامت مثبت تکان دادم و خنديدم که دوباره گفت: نه ياسي، باورم نمي شه.

 

_ چرا باورت بشه.

 

ياسي چرا با اون. فکر نمي کنم دکتر از اون پسرا باشه که هر دم و دقيقه با يه دختري باشه بهش نمي آيد.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

طفلکي مامان ساکت به ديوار تکيه داده بود و گريه مي کرد ولي من با شنيدن حرف هاي مامان بزرگ دلم هري ريخت، چون نمي تونستم دوباره بدون بابا زندگي کنم . من هر دوي اونا رو با هم مي خواستم، براي همين بطرف مامان بزرگ رفتم و دستامو دور کمرش حلقه کردم و با التماس گفتم: مامان بزرگ، جون من، تو رو خدا ما رو نبريد. من مي خوام پيش مامان بابام باشم، نمي خوام از هم جدا زندگي کنيم. جون من اين کار رونکنيد. اگه منو دوست داريد اجازه بديد بمونيم.

 

اونقدر گفتم که دلش به رحم اومد ، بغلم کرد و سرم را به سينه اش فشرد و گفت: باشه عزيزم نمي برمتون. اين دفعه هم به خاطر تو گذشت مي کنم ولي مي دونم اين بابات ، آدم بشو نيست. توبه گرگ مرگه ، وقتي بزرگ شدي مي فهمي.

 

سپس آهي کشيد و ادامه داد: همه زن ها به خاطر بچه هاشون مجبورن تا آخر عمرشون بسوزن و بسازن و توي زندان زندگي اسير بشن.

 

اون روز مامان بزرگ ساعتي نشست و رفت. ولي روز بعدش با مقداري اثاث برگشت و از طرف بابا بزرگ پيغام داد که بابا پيش اون مشغول به کار بشه و از آن پس به لطف الهي و مدد خانواده مامان ، زندگي ما رنگ و بويي پيدا کرد و بهتر شد. بابا ديگه مامان رو اذيت نمي کرد و بيشتر اوقاتش رو با ما مي گذروند . احساس مي کردم دنيا مال من شده و غرق شادي و سرور بودم و از زندگي لذت مي بردم. مثل پرنده اي مي ماندم که پرواز را تازه ياد گرفته و دوست داشتم پرواز کنم و لحظه به لحظه اوج بگيرم و بالا و بالاتر بروم . درست در همان زمان بود که مامان به خاطر اسرار بيش از حد بابا براي بار دوم باردار شد، چون مامان مي گفت : نه همين يدونه کافيه، من نمي تونم از پس يه بچه ديگه بر بيام و بزرگ کردنش خيلي سخته.

 

ولي بابا مي گفت(( نه سخت نيست، بگو از من خوشتن مي آيد و دوستم نداري و همه اينها بهانه است. تو نمي خواي زندگيمون شيرين تر بشه.))

 

و با اين گفته ها چشم به راه موجود ديگري دوختيم. اين موضوع همزمان با آشتي کنان بابا، با خوانواده اش بود . خانواده اي که ما تا اون روز نديده بوديم، چون آنها ده سالي مي شد که با هم هيچ ارتباطي نداشتند. آخه اونا بابا رو قبول نداشتند و گناه خودشون را به گردن کساي ديگه از جمله مادر بزرگ و عمو مي انداختن. وقتي بابا سيزده سال داشت مادرش را توي تصادف از دست ميده و باباش، منشي خودش رو اول به عنوان پرستار مي آره خونه سپس عقد مي کنه. درست زماني که شخصيت بابا شکل مي گرفت پدرش جاي ديگه سرگرم بود. زني که مثل يک مار خوش خط و خال مي ماند و سعي مي کرد پسر رو از چشم پدر بندازه و همه چيز رو صاحب بشه. آخه اون به طمع ثروت آمده بود چون خودش از طبقه پايين بود و براي همين به نوعي سر شوهرش را گرم مي کرد و بر عليه پسرش و خانواده شوهرش تحريک مي کرد . در اين جو متشنج بابا از خونه گريزون شده و بيشتر اوقاتش را با دوستانش مي گذروند. وقتي پدري از بچه اش غفلت مي کنه و محبتش رو دريغ مي کنه خوب مسلمه که پسرش به راه هاي خلاف کشيده مي شه . البته از حق نگذريم با تعريف هاي خود بابا ، عمو ها و مادر بزرگش خوب هواشو داشتن و ازش حمايت مي کردن ولي پدرش به تحريک زنش همه اون ها رو به چشم دشمن مي ديده و  ارتباط خانوادگي و کاري را با اونها بهم مي زنه و بابا رو هم از خونه بيرون مي کنه. حالا بعد از ده سال که پير و تنها شده و نياز به همدم و عصا داره يک دفعه محبتش گل کرده و با پدر قصد آشتي داشت، ولي کاش هيچ وقت آشتي نمي کردن.

 

با ياد آوري اون روزها حالم به کلي دگرگون شده بود به طوري که احساس خفقان مي کردم،براي همين بلند شدم و پنجره را باز کردم. کمي که حالم بهتر شد درب اتاق را به آرامي باز کردم و بيرون رفتم ، چراغ همه جا خاموش بود . آهسته به طرف اتاق خواب مامان و نيلوفر رفتم ، همديگر را بغل کرده و خواب بودند . به پذيرايي هم سرک کشيدم ، پيش خودم گفتم شايد مهمان نا خوانده اونجا خوابيده باشد وقتي از نبودش اطمينان حاصل کردم نفس راحتي کشيدم و بعد از خوردن يک ليوان آب دوباره بهاتاقم برگشتم و سيگار ديگري روشن کرده و پرنده خيالمو به آن روزها پرواز دادم. روزهايي که مامان به خاطر ويارش حال و روز خوبي نداشت و براي همين بابا اصرار مي کرد به خونه مامان بزرگ که توي کرج بود برويم. مي گفت: مريم جون، تو با اين حال و روزت خوب نيست تنها بموني ، يه چند روزي برو خونه مامان اينا ، حالت که بهتر شد برگردين. من نمي تونم به شما ها برسم و اگه اونجا باشيد خيالم راحته.  

 

مامان هم جواب مي داد: يه خورده شبها زود بيا خونه، من دوست دارم تو خونه خودم باشم.

 

بابا: عزيزم، من هم دوست دارم شما پيشم باشيد ولي الان که جوونم بايد کار کنم تا فردا که پير شدم راحت و آسوده در کنار خانواده ام اوقاتمو سپري کنم. همه تلاش من بخاطر شماهاست.  

 

بدين ترتيب مامان راضي شد چند وقتي به خونه مامان بزرگ اينا برويم. روزهاي اول بابا،ٍ پنجشنبه و جمعه را پيش ما مي آمد ولي کم کم اين آمدنها تبديل به دو هفته يکبار شد. تا جايي که صداي اعتراض خاله و مامان بزرگ بلند شد: مريم ديگه بهتره برگردي خونت، چون بهزاد رفتارش باز مشکوک شده.

 

مامان در مقابل آنها جواب داد: چيکار کنه بيچاره، سرش گرمه کاره.

 

خاله: مريم جان خيلي ساده اي، تو نبايد به حرفهاي بهزاد اعتماد کني. اون هميشه دنبال فرصته، البته بيشتر مردها اينطورين. اگه آب باشه شناگر خوبين.

 

حرفهاي اونا ترس را به جون مامان انداخت و يک روز مامان سرزده به تهران رفت. وقتي بابا، مامان را ديده بود خيلي ناراحت شده و شب تا ساعت يک به بهانه کار بيرون مانده بود. خلاصه کاري کرد که مامان سه روز بيشتر نموند و دوباره برگشت و چند روز بعد بابا بزرگ خبر آورد که کارهاي شرکت همه به هم ريخته و چند تا از چکها برگشت خورده. وقتي مامان علتش را از بابا سوال کرد جواب داد: چيکار کنم کار زياده و وقت نمي کنم به همه امورات برسم و يکي از کارمندان باعث اين نابساماني شده، ولي سعي مي کنم هر چه زودتر خودم جبران کنم.

 

ولي چه جبران کردني، اوضاع کاملا بهم ريخته بود. خونه مثل ماتمکده شده بود و شاکي بود که از راه مي رسيد. بابا از مهلکه در رفته بود و مونده بود بابا بزرگ و دايي که بايد جوابگوي مردم مي شدن. از ياد آوري  اون روزها باز اشک مهمان چشام شد. روزهاي بسيار سختي بود، مثل کساني که عزيزي رو از دست داده باشن هميشه گريه و زاري بود.

 

در اون اوضاع و احوال هر روز يکي خبر مي داد که بابا رو با يه نفر ديده، بيشتر از هر کسي دلم براي مامان مي سوخت چون از طرفي نمي دونست با اون مشکل بزرگ چيکار کند و از طرفي هم اون خبرها سخت آزارش مي داد و هر وقت بابا تلفن مي کرد و مامان بهش اعتراض مي کرد و مي گفت: بهزاد اين مصيبتي که به سرمون آوردي بس نيست که دنبال خوشگذروني هم مي ري. مي خواستي ما رو بدبخت کني، در واقع مشکل تو ما بوديم.

 

بابا هم جواب مي داد: اين حرفها دروغه. من تو اين وضع و اوضاع چطوري مي تونم دنبال عيش و نوش باشم. شبا از ترس نمي تونم يک خواب راحت بکنم، اونوقت دنبال اين کارا برم. کسي ميره دنبال خوشگذروني که هم حوصله داشته باشه هم پول. مريم بجاي اين حرفها يه کاري برام بکن تا نجات پيدا کنم. به بابام بگو تا کمکم کنه.

 

_ بهزاد تو که مي دوني بابات برات قدمي بر نمي داره، چرا اصرار مي کني.

 

_ مريم خواهش مي کنم بخاطر من بهشون بگو. به خواهرم بگو،اون مي دونه چطوري با پدرم حرف بزنه و راضيش کنه.

 

چند روز بعد وقتي عمه بيتا زنگ زد مامان باهاش مشکل بابا رو در ميان گذاشت و اون هم گفت که باشه حتما با بابا صحبت مي کنم و بهت خبر مي دم، آخه وضع بابا بزرگ خوب بود. چند روز بعد عمه دوباره تلفن کرد و گفت: مريم جان، من باهاش صحبت کردم اما اون مي گه من نمي تونم کاري بکنم. چون به غير از بهزاد سه دختر ديگه هم دارم که اميدشون به منه.

 

_ مي دونستم بابا کاري نمي کنه مگه تا حالا قدمي براي بهزاد برداشته، کاري کرده حتي حق پدري رو هم ادا نکرده، هر چقدر هم که بهزاد بد بود نسبت بهش وظايفي داشت.

 

_ تو اشتباه مي کني، همه اين حرفها رو از اين و اون شنيدي. عموهام گفتن، چون با پدرم دشمني دارن.

 

_ نه من کاري به کار اونا ندارم، چيزي رو که خودم ديدم مي گم. خيلي از بچه ها بر خلاف ميل خانوادشون رفتار مي کنن ولي کدوم پدر با عاطفه اي بچه شو از خونه طرد مي کنه و مي گه پسرم مرده. ما تا حالا خيري از باباي بهزاد نديديم و هميشه عموهاي بهزاد بودن که در بد حالي به داد ما رسيدن. من بخاطر اصرار بهزاد از شما کمک خواستم وگرنه من اگه از گرسنگي هم بميرم دستمو پيش شما دراز نمي کنم، چون بابات خودشو روزي رسون و ولي نعمت همه مي دونه و تا عمر داره منت مي ذاره.

 

حرفهاي مامان بدجوري آتيش کينه رو به جون خانواده بابا انداخت طوري که باعث نابودي و از هم پاشيدن زندگيمون شد. روزگارمون به سختي مي گذشت، اون قدر ناراحت و پريشان حال بوديم که من نمي تونستم هوش و حواسمو براي درس خوندن جمع کنم. از نظر روحي و جسمي پاک بهم ريخته بودم. در اين گيرودار موجود ديگري به جمع مون اضافه شد، موجود بدبختي که هيچ کسي حال و حوصله اش را نداشت.روزي که مامان و نيلوفر را از بيمارستان آوردن هرگز فراموش نميکنم. بغلش کردم و محکم به سينه ام فشردم تا شايد مرحم درد و زخمهام باشه ولي نشد. آخه درد من، درد دوري بود. من بابا رو مي خواستم، دستاي گرمش را، نوازشش را، محبتش را و اون طفل معصوم نه تنها درد منو درمون نکرد بلکه دردي هم به درد هام  اضافه کرد. چرا که اون بدبخت تر از من بود و از لحظه اي که به اين دنياي بي رحم پا گذاشته بود پدر نديده بود. پدري که عاطفه و وجدانش را زير پا گذاشته و ما رو با کوله باري از درد و رنج رها کرده و رفته بود.

 

چه سالهايي رو پشت سر گذاشته بوديم. مخصوصا اولين سال موقع عيد چه سالي بود. احساس مي کردم چيزي رو گم کرده ام و مثل بچه يتيمي مي ماندم که چشمم به درب بود تا بابا بياد، ولي اون ترجيح داد هفته اول رو با خانواده اش و هفته دوم را با دوستش سپري کنه. درست يادمه چند روز به عيد مانده بود که مامان بهش گفت: بهزاد، ياسي خيلي دلتنگته. بيا چند روزي به يک جاي دور افتاده بريم تا خيالت آسوده باشه که دست کسي بهت نمي رسه و همين اينکه چند روزي با هم باشيم.

 

ولي بابا گفت: نمي شه، مي ترسم بيام. اونا دور و بر خونه به پا گذاشتن واگه بيام دنبالتون گير مي افتم. تازه من پولي توي بساط ندارم، اگه داشتم که براي شما مي فرستادم. باور کن که اعصاب خودمم داغونه، اگه مشکلم حل بشه يک ماه با هم مي  ريم مسافرت. آخه نمي دوني با شما بودن چقدر برام لذت بخشه، ولي چه کنم که نمي تونم. اين دربه دري منو هم خسته کرده. شب و روزم رو ازم گرفته، سياه کرده. به خدا خسته شدم، از خدا فقط مرگمو مي خوام تا راحت بشم.

 

ديگه نمي دونستيم اون ناليدنها همه بخاطر ما بود و بابا دروغ مي گفت و نه تنها دربه در و آواره نبود بلکه خانواده اش بخاطر لجبازي با مامان تو خونشون راه داده و بر عليه مامان که دل پري ازش داشتن تحريک مي کردن و بهانه جوييهاي بابا به اين علت بود.

 

اولين سالي بود که بدون بابا کنار سفره هفت سين نشستم و ناخود آگاه به يادش اشک از چشمام سرازير شد، چون احساس تهي بودن و پوچ بودن مي کردم. هر لحظه چشمم به تلفن و درب بود تا سراغي از ما بگيره، فقط خدا مي داند که انتظار کشيدن چقدر سخت و طاقت فرساست. آره باباي عزيزم که هميشه دم از عاطفه مي زد و مي گفت من بر عکس بابام نمي ذارم آب توي دل بچه هام تکون بخوره، بعد چند روز با يه تلفن حال ما را جويا شد.

 

تا اينکه روز پانزدهم فروردين پسر دايي مامان خبر آورد که بابا رو توي شمال با دو نفر ديده که براي يکي از اونها شاخه گلي مي خريده.

 

هرگز فکر نمي کردم توي اون آشفته بازار همچين کاري رو بکنه و ما رو رها کرده و دنبال خوشگذروني خودش بوده باشه. اون لحظه وقتي شنيدم از درون خرد شده و شکستم و در تاريکي مطلق فرو رفتم. مامان هم حال بهتري از من نداشت، خيلي دلم برايش سوخت. بابا خوب دستمزدش را داده بود. زني که هميشه و در همه حال کنارش بوده و از دل و جان برايش مايه مي گذاشت و حالا بابا، جواب خوبيهاشو اون جوري داده باشه. اصلا باورم نمي شد. کله ام داغ شده بود، آخه چند روز مونده به عيد بود که مامان هر چه طلا و جواهر داشت دودستي تقديمش کرد تا به زخمش بزنه و حتي براي ما يک تکه لباس نخريد تا خرج اضافي رو دستش نذاره. گذشته مثل فيلم جلوي چشام رژه مي رفت طوريکه از ناراحتي تمام تن و بدنم مي لرزيد و حتي نمي تونستم سيگار روشن کنم. دمر روي تخت افتادم و هاي هاي گريه کردم تا اينکه خواب بر چشمام غلبه کرد. روز بعد با صداي کوبيده شدن درب چشم باز کردم، مامان بود که صدام مي کرد و درب را مي کوبيد.

 

_ ياسي، ياسي.

 

خميازه اي کشيدم و جواب دادم بله، چي شده؟

 

_ اين درب رو باز کن ببينم. مردم از نگراني، نيم ساعته درب مي زنم.

 

_ نترس مادر من، من اونقدر سگ جونم که حالا،حالا ها نمي ميرم.

 

_ اين چرنديات چيه مي گي، درب و باز کن.

 

بلند شدم و در را به رويش باز کردم. نگاهي به سر و وضعم انداخت،چون هنوز مانتو تنم بود. سري تکان داد و گفت: چقدر خوابت سنگين شده. ظهره، بيا يه لقمه نون بخور که باز معده ات درد مي گيره.

 

_ مگه ساعت چنده؟ آخه دم دماي صبح خوابيدم براي همين متوجه درب زدن شما نشدم.

 

_ يازده و نيمه.

 

_ باشه الان مي آم.

 

کش و قوسي به بدنم دادم، تنم به شدت درد مي کرد.احساس کردم استخوانهايم خرد شده، براي همين به حمام رفتم تا با گرمي آب رفع کسالتي بکنم. نيم ساعتي زير آب نشستم تا کمي حالم بهتر شد، بعد حوله را تنم کردم و بيرون رفتم. همين طور که ترانه اي را زير لب زمزمه مي کردم داخل آشپزخانه شدم. واي خداي من باز سر و کله اش پيدا شده بود.از ديدن دوباره اش تنم لرزيد، ولي بايد جوابش را مي دادم تا راهش را مي گشيد و مي رفت. حالا ديگه يک دختر بچه خجالتي و تو سري خور نبودم و زمانه گستاخ و بي پروايم کرده بود. با بي اعتنايي جلو رفتم، با ديدنم از روي صندلي بلند شد و سلام کرد و دستش را جلو آورد. سرد و خشک بدون اينکه دست بدهم از کنارش رد شدم و براي حفظ تعادلم خودمو روي صندلي انداختم و خيلي سرد جواب سلامش را دادم. اعصابم دوباره بهم ريخته بود، براي همين سيگاري برداشتم و روشن کردم. مامان چپ چپ نگاهم کرد و گفت: ياسي!

 

مي دونستم اين علامت اينه که بايد احترامش را حفظ مي کردم، مثلا بزرگترم بود. به تندي جواب دادم چيه مامان

 

سري به علامت تاسف تکان داد و سپس گفت: نيمرو مي خوري؟

 

بله اي گفتم و پاکت بطرفش گرفتم و گفتم: تا جايي که يادم مي آيد شما هم سيگاري بودين، البته اگر خانمتون ترک نداده باشه.

 

بدون اينکه جوابي بدهد سيگاري برداشت و روشن کرد. چند پکي زد و گفت: ياسي؟

 

سرمو بلند کردم و خيره نگاهش کردم که ادامه داد و گفت: ياسي، مي دونم خطا کردم ولي ازت خواهش مي کنم يه فرصتي...

 

قبل از اينکه حرفش را تمام کند جواب دادم: آزموده را آزمودن خطاست.

 

حرفي نزد و من هم مشغول خوردن نيمرو شدم. سيگار ديگه اي برداشت و روشن کرد و دوباره گفت: اجازه بده حرف بزنم قبول دارم اشتباه کردم و شما رو بخاطر حرف ديگران ترک کردم. مي دونم خيلي درد و رنج کشيدين.

 

پوزخند زنان به ميان حرفش دويدم و گفتم: مي دوني؟ چي رو؟ چطوري؟ اون دل سنگ تو چطوري مي تونه از غم و غصه ما خبر داشته باشد، درد و رنج ما رو فقط خدا مي دونه و بس.

 

با عصبانيت استکان را روي ميز کوبيدم و ادامه دادم: نه آقاي عزيزي، شما هيچي نمي دوني چون تا به امروز دنبال خوشگذروني بودين. اگه امروز هم دنبال ما اومدين، به گفته مامان بزرگ حتما به پيسي افتادين.اون موقع که خانواده عزيزتون تحريکت مي کردن وجدانتون کجا رفته بود. چرا پشت مامان رو خالي کردين؟ چرا جوابشونو ندادين؟مگه خواهر عزيزتون نبود که بعد از سه چهار سال شما رو ديده بود و در جواب شما که گفته بودين يه روزي وضع من هم خوب مي شه و مي آين سراغم،نگفته بود آرزو بر جوانان عيب نيست. پس چي شد يک دفعه داداشي شدين. عزيز شدين، بوي پول به مشامشون خورده بود. يادمه هميشه مي گفتين بابام گفته هر وقت تونستي يه نون سنگک براي خانواده ات بياري و روي پاي خودت بايستي خودم ميام دنبالت، پس آقا دنبال مرغ تخم طلا بودن تا براشون تخم بذاره.مگه به شما نمي گفت تو مي خواي من بميرم و صاحب ارث و ميراثم بشي. مگه نمي گفت من پسر ندارم و اون برام مرده، يک دفعه چي شد پسرم، پسرم کرد. چون بهترين ماشين رو براش خريدي؟ چرا که مي خواستي بهت محبت کنن و يا اون نا مادري بد جنست که بجاي مرغ، استخونش رو برات نگه مي داشت يک دفعه روي چشماش مهمونت کرد. مي دوني چرا؟ چون وقتي تو رو بابات از خونش بيرون کرد اون بد جنس انتظار داشت، گوشه خيابون بخوابي ولي ديد نه، همين زن و خانواده اش که تو هيچ وقت ازش راضي نبودي حمايتت کردن و بهت پناه دادن. يادمه ميگفتي لباس خواسته بودي بجاي لباس نو، يک چمدان لباس کهنه رنگ خورده برات فرستاده بودن. وقتي تونستي به سر و ساماني برسي و اون به هدفش نرسيد تلافي اون روزها رو، روي سر ما درآورد و زندگيمونو از هم پاشيد. تو هم که از خدا خواسته دنبال فرصت بودي، يه مرد خوشگذران که هميشه دنبال تنوعه.

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
   
 

و به دنبالش هاي هاي گيه کردم، طوريکه اونا هم به گريه افتادند و مامان در حاليکه سرمو نوازش مي کرد گفت: نترس عزيزم مطمئن باش من هيچوقت تو رو به اونا نمي دم و از خودم جدا نميکنم و پيش خودم نگه مي دارم.

 

از اون پس گوشه اي کز مي کردم و به فکر فرو مي رفتم. فکر جدا شدن از مامان سخت آزارم مي داد چون مي دونستم اگه اين اتفاق بيفته روزگار خوبي نخواهم داشت، درست مثل سيندرلا مي شدم. از فرط عصبانيت دق و دلي مو روي اسباب بازيام خالي مي کردم، مي زدم و مي شکوندم. طفلکي مامان و مامان بزرگ سعي مي کردن منو به نوعي سرگرم کنن تا شايد کمتر بهانه جويي کنم. چند ماهي به همين منوال گذشت، تا اينکه نزديک عيد بابا چند نفري را واسطه کرد تا مامان دوباره به خونه برگرده. بيچاره مامان بخاطر من قبول کردکه دوباره برگرده،چون از دوري بابا هم غصه مي خوردم. روزي رو که قرار بود به خونه خودمون برگرديم هرگز فراموش نمي کنم. از خوشحالي روي پام بند نبودم، مرتب لباس عوض مي کردم  و سعي داشتم بهترين لباسم را بپوشم و با بي قراري منتظر اومدن بابا بودم. آخه چند ماهي مي شد که نديده بودمش و براي همين سخت دلتنگش بوده و براي ديدنش لحظه شماري مي کردم. وقتي زنگ خانه بصدا درآمد اونقدر با عجله دويدم که زمين خورده و پام به شدت درد گرفت ولي با اين حال من دردي را حس نميکردم و فقط و فقط به فکر ديدن بابا بودم.

 

با خوشحالي درب رو باز کردم و با ديدن عمو علي، دوست بابا فورا پرسيدم: عمو جون، بابا کو؟ کجاست؟

 

عمو علي بغلم کرد و بوسيد، سپس گفت: دختر گلم يه کاري براي بابات پيش اومد که نتونست خودش بياد و منو فرستاد دنبالتون.

 

يکباره تمام شاديم به غم تبديل شد، مأيوس و سرخورده از بغلش پايين اومدم. مامان هم که مثل من منتظر بابا بود پکر به ديوار تکيه داد چشمهاشو بست و اشکش روان شد. با ديدن حال مامان آهسته پرسيدم:

 

_ مامان ديگه خونه نمي ريم؟

 

چشمهاشو باز کرده و با پشت دست اشک هاش رو پاک کرد و گفت: چرا عزيزم، مي ريم.

 

از بابا بزرگ و مامان بزرگ خداحافظي کرده و بيرون اومديم. وقتي جلوي خونمون رسيديم عمو علي، ما رو پياده کرد و رفت. وقتي به داخل رفتيم توي راهرو به همسايه طبقه بالا خانم رحمتي برخورديم. بعد از سلام و احوالپرسي يکدفعه خانم رحمتي گفت: مريم جون، راستي مگه شما از هم جدا نشدين؟

 

_ نه چطور مگه؟

 

_ آخه چند وقته شوهرت با يک خانمي مرتب خونه مي اومد و مي رفت تا اينکه يک روز اومدن و اثاث خونتون رو بردن. راستش ما خيال کرديم جهيزيه تو رو مي برن.

 

مامان متعجب پرسيد: اثاث مي بردن، کيا؟

 

_ خوب معلومه شوهرت.

 

مامان فورا به سمت در دويد و با عجله کليد را انداخت و درب را باز کرد. ما هم پشت سرش به داخل رفتيم. خونه خالي خالي بود و فقط يخچال و چند تيکه ظرف و ظروف باقي مانده بود. يادداشتي روي آيينه بود که مامان شروع به خواندن کرد:

 

« سلام

 

سلام به بهترين و فداکارترين همسر دنيا

 

عزيزم،مي دونم در اين مدتي که با من زندگي کردي خيلي رنج و عذاب کشيدي. مي دونم خيلي آزارت دادم، اذيتت کردم. مي دونم شوهر خوبي برات نبودم. ولي مريم جان تصميم گرفتم که جبران مافات کنم و رنج و مشقتي را که بخاطر من متحمل شدي تلافي کنم. مي دونم اين کار من قابل بخشش نيست ولي خواهش مي کنم بخاطر ياسي هم که شده فرصتي دوباره به من بده. »

 

شرمنده تو بهزاد.

 

اون روز هم يکي از بدترين روزهاي عمرم بود چون مامان مثل ديوانه ها شده بود، راه مي رفت و با خودش حرف مي زد و گاهي هم هاي هاي گريه مي کرد. من هم توي اطاق خالي ام  گوشه اي کز کرده و نشسته بودم. دلم از گرسنگي ضعف مي رفت ولي نمي تونستم به مامان بگم چون حال و روز خوبي نداشت، بي حال و گرسنه همانجا دراز کشيدم و خوابم گرفت. وقتي چشم باز کردم مامان بالاي سرم نشسته بود، فورا پرسيدم: مامان، بابا اومده؟

 

- نه عزيزم، هنوز نيومده.

 

هوا تاريک شده بود که بابا ، با يک جعبه شيريني و دسته گل از راه رسيد. کلي ذوق کرده و خوشحال شدم و درد و غمي را که تا اون لحظه بر وجودم حاکم شده بود فراموش کردم. لحظه اي از بغلش پايين نمي اومدم، مي بوييدمش و مي بوسيدمش. آخه ماه ها بود که نديده بودمش.

 

اون شب بابا از مامان معذرت خواهي کرد و قول داد ديگه اذيتش نکنه و مرد زندگي بشه. با اين که سن زيادي نداشتم ولي مي توانستم همه چيز را به خوبي درک کنم، مي ديدم مامان بدون اسباب زندگي چه عذابي مي کشه و دم نمي زنه. گوشه اي توي هال موکت  کوچکي پهن کرده و روي آن مي نشستيم ، به جاي اجاق گاز از گاز پيک نيکي استفاده مي کرد و لباسامونو با دست مي شست. خلاصه زندگيمون به سختي مي گذشت، از طرفي هم بابا از کار بيکار شده و خرج خونه نداشتيم. بيچاره مامان سعي مي کرد خانواده اش از اين موضوع با خبر نشن، چون اونا به خاطر اخلاق و رفتار بابا به خونه ما نمي آمدند. تا اينکه يک روز مامان بزرگ سرزده به خونمون آمد و مامان با ديدنش رنگ از چهره اش پريد. مامان بزرگ هم با ديدن خونه خالي شوکه شد و مات و مبهوت پرسيد:

 

- مريم چرا خونه اينجوريه، پس مبل و فرش و .... چي شده، دزد اومده؟ مامان سرش را پايين انداخت و آهسته جواب داد : نه بهزاد فروخته. مامان بزرگ با چشمان از حدقه در آمده فرياد زد و گفت: چي؟ بهزاد فروخته . به چه حقي، مگه ارث باباش بوده که فروخته. بي جا کرده، بي شرف، بي همه چيز. تو رو مظلوم گير آورده که هر کاري دلش مي خواد انجام مي ده. بلند شو زود آماده شو که يک دقيقه هم نمي ذارم تو اين خراب شده بموني، پاشو ببينم.

 

مامان ملتسمانه جواب داد: مامان شما يک دقيقه بشين، آروم که شديد با هم حرف مي زنيم. خواهش مي کنم.

 

چطوري آروم بشم. اصلا همه اش تقصير توئه که اين مرتيکه انقدر پررو شده. اگه اون دفعه به خاطر اون زنيکه آشغال حسابش رو مي ذاشتي کف دستش حالا اينطوري نمي کرد. آقا عاشق منشي اش شده بود و تو رو زير مشت و لگد مي گرفت. حالا اين دفعه ديگه چه دست گلي به آب داده. وقتي جيب اش خالي مي شه به ياد تو مي افته. ميگم چرا هي واسطه مي فرستاد، پس بگو.

 

مامان بزرگ بلند تر فرياد زد و پرسيد: نمي دوني چرا فروخته؟ چه غلطي مي خواسته بکنه؟

 

مامان معصومانه جواب داد: از علي آقا شنيدم که فروخته تا با اون دختره براي هميشه از ايران برن ولي توي ترکيه پولشونو خرج کردن و نتونستن برن و به تنهايي برگشته.

 

مامان بزرگ با شنيدن اين حرف چنان آتيشي شد که نگو، فرياد مي زد و مي گفت:

 

بي شعور ، آشغال، شرف سگ بيشتر از اينه، بلند شو که ديگه نمي ذارم با اين کثافت زندگي کني....

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو