تبليغاتX
غریبه آشنا - در امتداد حسرت 73
 
زندگی همچون بادکنکیست در دستان کودکی،که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتنش را از بین می برد.
   
 

به اتاقش رفتم و تا خواستم بغلش كنم ديدم جايش را خيس كرده ، عزا گرفتم چون نميدانستم چيكار بايد كنم. با وجود مهمان، عزيز خانم را هم نمي توانستم صدا كنم. از روي ناچاري به ليلا زنگ زدم و گفتم:

-         دانيال جاشو خيس كرده، چيكار كنم؟

خنديد و گفت:

-         خوب ببر حموم و لباساشو هم عوض كن، ياسي؟

با ناراحتي گفتم: بله.

-         اگه ميخواي چند روزي دل سير باباشو ببيني بايد به اين جور چيزها هم عادت كني.

و به دنبالش خنده اي بلند سرداد، با حرص گفتم:

- مرض بگيري، كاري نداري.

- نه برو به كارت برس.

ژاكتم را دراوردم و دور دانيال ملافه پيچيدم. وقتي خواستم به حمام كه توي اتاق رضا بود ببرمش ، عزيز خانم گفت:

-         باز خيس كرده؟

با ابروهاي درهم گفتم:

-         بله، براي همين ميخوام حمومش كنم.

پيمانه غرغر كنان گفت:

-         عزيز، رضا چرا به بي بي خانم نميگه بياد؟ خودت بهش زنگ بزن.

-         نميدونم مادرجون، من هم از شانسم تلفن خواهرش رو ندارم.

توي اتاق بودم كه شنيدم عروسش گفت:

-         وظيفه پرستارش كه عوض كنه، چرا ناراحت ميشيد؟

از شنيدن اين حرف از دست رضا عصباني شدم و لي دقايقي نگذشته بود كه وجدانم به صدا درامد و گفت، چرا عصباني ميشي هر چي رضا ميكشه همه اش تقصير توئه. اخمم را باز كردم و دانيال را داخل وان گذاشتم و پاچه هاي شلوارم را بالا زدم. بعد ازشستن سر وبدنش، حوله را تنش كردم  و بيرون بردم. داشتم سرش را خشك مي كردم كه درب باز شد و رضا در آستانه اش ظاهر شد، چون لباسم نامناسب و بدون روسري بودم، دستپاچه شدم. نگاهي به سرتاپايم انداخت و با لكنت گفت:

-         اينجا... چيكار مي كني؟

با اخم جواب دادم: ميبيني كه؟

حالت صورتش تغيير كرد و به داخل آمده و لبه تخت نشست و گفت:

-         من لباسشو تنش مي كنم.

با حرص بلور دانيال را از دستش كشيدم و گفتم:

-         شما تشريف ببريد بيرون خودم مي پوشونم، در ضمن يادتون باشه از اين به بعد درب بزنيد.

به صورتم ذل زد و با پوزخند گفت:

-         كه به مصلحت خودتو بپوشوني؟ خيلي خنده داره.

با سماجت گفتم:

- من نميدونم شما منو با كي اشتباه گرفتيد كه مدام بهم نيش و كنايه ميزنيد؟

با عصبانيت جواب داد:

-         جدي نمي دوني؟ مي خواي بهت ثابت كنم؟

و بلافاصله يقه لباسمو گرفت، دستمو سريع روي سينه ام گذاشتم و ملتمسانه نگاهش كردم. چشماشو بست و يقه مو ول كردو سريع از اتاق بيرون رفت. با حالي دگرگون و قلبي فشرده، دمر روي تخت افتادم و اشكمو رها ساختم. وقتي دستاي كوچك دانيال روي سرم كشيده شد تازه به يادش افتادم، برگشتم و نگاهش كردم كه با معصوميت گفت:

- ترسيدي؟

متعجب پرسيدم:

-         از چي؟

دستش را روي گونه ام گذاشت و لبخند زنان گفت:

-         كه بابا كتكت بزنه، نترس بابا خيلي مهربونه.

صورتش رو بوسيدم و گفتم:

-         مي دونم بابات مرد خوبيه و آزارش به مورچه هم نمي رسه.

باشيرين زباني گفت:

-         پس چرا گريه ميكني؟

با ناراحتي جواب دادم:

-         چون كه بابات رو خيلي اذيت كردم.

قيافه دانيال تغيير كرد و با اخم گفت:

-         مثل مامان منير.

مثل ترقه از جا پريدم و مضطرب پرسيدم:

-         مگه مامان منير هم اذيتش ميكنه؟

با بغض جواب داد:

-    وقتي من جامو خيس ميكنم يا گريه ميكنم مامان با بابا دعوا ميكنه. براي همين بابا منو با خودش اورد كه مامان راحت مدرسه بره.

معصوميت دانيال، دنيا رو روي سرم خراب كرد و يك لحظه ضربان قلبم كند شد طوري كه احساس كردم دارم جون ميدم و نفس كشيدن برايم سخت شد.. اگه همان لحظه عزيز خانم با ژاكت و روسريم  به داخل نمي اومد حتما تمام مي كردم، پيرزن بيچاره با ديدن حالم، دستپاچه شد و گفت:

-         خدا مرگم بده، چرا اينطوري شدي؟ چرا رنگ و رو ت پريده؟

به سختي جواب دادم:

-         نفسم... در نمي آيد.

تا اينو گفتم، عزيز خانم داد زد و گفت:

-         رضا ، رضا بيا ببين اين طفلي چش شده؟

رضا سراسيمه به اتاق آمد وبا ديدن وضعيتم، فورا كنارم نشست و نبضم را گرفت و بعد گفت:

-         نميتوني راحت نفس بكشي؟

به چشماي معصوم و غمگينش چشم دوختم و سرمو به نشانه مثبت تكان دادم. از اينكه من باعث تمام آزار و اذيت و بدبختياش بودم شرمنده شدم، چشمامو بستم و اشك از گوشه چشمام پايين لغزيد. چون دانيال هنوز كنارم بود، رضا گفت:

-         عزيز شما دانيال رو ببر بيرون تا پنجره رو باز كنم و هوا داخل بياد.

با باز شدن پنجره و رسيدن هواي خنك ، كمي حالم بهتر شد و وقتي رضا گفت:

-         بيا اين آب قند رو بخور، فشارت پايين اومده.

مجبور شدم چشمامو باز كنم و سرجايم بشينم چون داخل اتاق كسي نبود رضا قبل از اينكه ليوان را به دستم بدهد، دستم را گرفت و كف دستم را باز كرد و جاي بخيه را نشانم داد و گفت:

-         اين رو هم ميخواي انكار كني، يا اوني رو كه روي سينه و زير بغل سمت چپت هست؟

هاج و واج نگاهش كردم و با لكنت پرسيدم:

-         تو... از كجا... ميدوني؟

به جاي جواب دادن با عصبانيت ليوان را به دستم داد و گفت:

-         بيا اينو بخور، فشارت خيلي پايينه.

ملتمسانه نگاهش كردم و گفتم:

-         رضا خواهش ميكنم بگو تو از كجا اينو مي دوني؟

عصباني تر از قبل گفت:

-    به حد كافي اين سه روز رو با اعصابم بازي كردي. مخصوصا با اين مسخره بازي كه راه انداختي، فكر كردي اگه رنگ چشمات عوض بشه و ... من تو رو نميشناسم. يعني اونقدر احمق به نظر مي رسم كه از راه رفتنت، صدا ت و طرز خنديدن و حرف زدنت نشناسمت.

خواستم حرف بزنم كه دستش را به علامت تهديد به طرفم گرفت و گفت:

-    اگه مي بيني تحملت ميكنم فقط و فقط به خاطر اينه كه مجبورم. به چند جا سرزدم كه پرستار خوب و با تجربه پيدا كنم ولي از شانس من بدبخت هيچكدوم به درد كارم نيمي خورد و من مجبورم تا خوب شدن ليلا تحملت كنم. فقط نميدونم چرا دختر به اون خوبي فريب تو رو خورده و يا تو اينجا چه غلطي ميكني ، نكنه از خونه فرار كردي؟ پس براي همين مادر بيچاره ات خونه رو عوض كرده.

با گريه جواب دادم:

-    هر چي ميخواي بگو چون من در حق تو خيلي بد كردم ولي اينو بدون نه از خونه فرار كردم و نه اينكه خونمونو عوض كرديم، فقط مامان شمارمونو عوض كرده.

با باز شدن درب و آمدن عزيز خانم هردومون ساكت شديم و به دنبالش رضا از اتاق بيرون رفت. عزيز خانم در حاليكه نگران به نظر مي رسيد گفت:

-         مادرجون بهتر شدي؟

-         بله

چون سردم شده بود، ژاكتم را برداشتم و تنم كردم كه عزيز دوباره گفت:

-         چرا يكدفعه فشارت افتاد، نكنه به خاطر شستن دانيال ناراحت شدي؟

-         نه به خدا.

عزيز لبخند زنان گفت:

-         خدا عمرت بده، حالا پاشو بريم بيرون اينجا خيلي سرده و سرما ميخوري.

وقتي با عزيز خانم بيرون رفتيم با ديدن صورت گر گرفته و غمگين رضا، نتوانستم اونجا بنشينم و براي هميه به بهانه خوردن چايي به آشپزخانه رفتم. بعد از ريختن چايي نگاهي به ساعت كردم و با ديدن ساعت آه از نهادم برامد، چون ساعت دو بود و هنوز نهار رو  آماده نكرده بودم. سريع از جايم بلند شدم، به سرو صداي ظروف رضا به آشپزخانه امد و ارام گفت:

-         دارم مي رم از بيرون بگيرم.

و دوباره بيرون رفت. دلم داشت مي تركيد و بايد با يكي حرف ميزدم، براي همين به مژگان تلفن كردم و بعد از سلام وا حوالپرسي ، مژگان گفت:

- ياسي خانم خوش مي گذره؟

آه بلندي كشيدم و گفتم:

-         نه، چون اگه بدوني كجا هستم درجا غش مي كني.

مژگان خنده كنان جواب داد:

-    غير از خونه دوستت ليلا كجا ميتوني باشي؟ نكنه در عرض چند روز اونجا شوهر كردي كه به محض دونستنش، غش مي كنم.

با ناراحتي گفتم:

-         منو باش با كي ميخوام درد و دل كنم.

مژگان باز خنده كنان گفت:

-         خوب بگو، گوش مي كنم.

-         با شه مي گم ولي فقط تو خماري ميذارمت.

و آهسته گفتم: من خونه رضا هستم حالا فهميدي، خداحافظ.

مژگان داد زد و گفت:

-         ياسي، جان مامان قطع نكن.

قطع نكردم، چون ميدونستم بعدش صد بار بهم زنگ مي زنه.

مژگان با تعجبي كه از تن صدايش پيدا بود گفت:

-         ياسي، جون من راست مي گي؟

-    به جان مژگان، از روز شنبه به جاي ليلا كه پرستار پسرش بود اومد خونه اش. مژگان نميدوني چه جهنمي براي هردومون درست شده.

مژگان با ناراحتي گفت:

-         به راحتي شناختت؟

با آمدن پروانه خانم نتوانستم جواب بدم و گفتم:

-         مژگان جون بعدا بهت زنگ ميزنم فقط تو به مريم جون فعلا حرفي نزن چون خبر نداره.

-         خانمش اومد؟

-         نه، اينجا نيست.

-         پس خواهشا زود بهم تلفن كن، تا اون موقع چند بار ميميرم و زنده ميشم. خداحافظ.

-         خداحافظ.

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
 

pctfx3.3

Lonely Girl Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog برنامه نويسي تحت وب

ثبت سايت دامنه فارسي لينوکس سرور