|
گوشي را روي ميز گذاشتم كه پروانه خانم با فيس و افاده گفت:
- لطفا چند تا چايي بريزيد.
نگاهش كردم ، گويا به نوكرش دستور ميداد با حرص گفتم:
- چشم.
ولي در دلم گفتم، حيف در موقعيتي نيستم كه جوابت رو بدم چون ديگه به هيچ قيمتي حاضر نيستم باعث ناراحتي رضا بشم. بعد از ريختن چايي، سيني را برداشته و به هال رفتم. عزيز خانم با ديدن سيني چايي، چنان نگاهي به عروسش كرد كه به جاي اون من ترس برم داشت و حساب كار دستم امد. بعد از تعارف كردن چايي گفت:
- فريبا جون بشين.
از خدا خواسته كنار پيمانه نشستم، دقايقي بعد رضا با ظرفهاي غذا از بيرون برگشت. چون اشتهايم كور شده بود، سرجايم نشستم كه پيمانه گفت:
- چرا نشستي،بلند شو ديگه؟
جواب دادم:
- من ميل ندارم.
پيمانه: پاشو بابا،ميل ندارم چيه، بوش اشتهاي آدمو تحريك ميكنه .
رضا سرش را بيرون اورد و گفت:
- پيمانه چرا نمي آين، الان غذا سرد ميشه؟
پيمانه: من دارم مي آم،ولي فريبا ميگه من ميل ندارم.
به سردي جواب داد:
- خوب اگه ميل نداره چرا اصرار ميكني، خودت بيا.
پيمانه ابروهاشو درهم كشيد و گفت: رضا.
با عصبانيت جواب داد:
- چيكار كنم، وقتي ميل نداره به زور غذا رو بكنم توي دهنش، يا خودمو بكشم؟
پيمانه با فرياد گفت:
- رضا اين چه طرز حرف زدن،پس ادبت كجا رفته؟
سرم را پايين انداختم و گفتم:
- پيمانه جون تو خودتو ناراحت نكن، حق با ايشونه.
پيمانه شرم زده نگاهم كرد و گفت:
- من معذرت مي خوام.
سرم را بالا گرفتم و با بغض نگاه رضا كردم و گفتم:
- احتياجي به معذرت خواهي نيست.
چنان با نفرت نگاهم كرد كه تمام بندبند وجومو آتيش زد،تمام عشقش به كينه و نفرت تبديل شده بود. با خودم گفتم، خودم كردم كه لعنت بر خودم باد. توي فكر و خيال غوطه ور بودم. فكر و خيالي كه توهي بيش نبود و همه اونها توي عالم رويا فقط به تصوير كشيده ميشد، تصويري از يك زندگي شيرين در كنار بچه مون. با رضا، دريا رو توي وان نشونده و دوتايي حموم ميكرديم و من موقع شستن سر دريا، دوش رو، روي سر رضا گرفتم و سرتاپايش خيس شد. با صداي غضبناك رضا از جا پريدم، نگاهش كردم كه گفت:
- مگه نميشنوي، تلفنت زنگ ميزنه؟
- نه متوجه نشدم.
- از قيافه شاد و خندانت مشخص بود، بفرما آقا اميررضا خان.
سپس با طعنه گفت:
- دوست پسر جديدته، هر روز يكي به كلكسيونت اضافه ميشه نه؟
تلفن دوباره زنگ زد و با ناراحتي و حرص از دستش گرفتم و برخودم لعنت فرستاد كه چرا اسمش را نوشته و سيو كرده بودم. تلفن رو خاموش كرده و به روي مبل پرت كردم و بعد بلند شده و به اتاق دانيال رفتم و بر بخت خوم زار زدم.
با شنيدن صداي درب فورا صورتمو پاك كرده و به سمت درب نگاه كردم. رضا درحاليكه دانيال را بغل كرده بود به داخل امد و با تمسخر گفت:
- دانيال ميخواد با خاله اش غذا بخوره، اشكالي كه نداره؟
سرم را تكان دادم كه اينبار دانيال گفت:
- خاله چرا گريه ميكردي، مگه باز بابا رو اذيت كردي؟
- نگاه رضا كردم و دانيال را از بغلش گرفتم.
نگاه رضا كردم و دانيال را از بغلش گرفتم. رضا بيرون رفت و با بشقاب پر از غذا و نوشابه برگشت و كنارمون نشست و گفت:
- خودت هم بخور.
- ميل ندارم.
نفس عميقي كشيد و به چشمام ذل زد و گفت:
- ياسي به حد كافي سوهان روحم شدي، حداقل روي اعصابم كمتر راه برو.
دانيال نگاهي به رضا كرد و سپس به من گفت:
- خاله مگه اسم تو فريبا نيست؟
جواب ندادم،رضا هم قاشق غذا را پر از غذا كرد و گفت:
- بابايي دهن تو باز كن.
بعد از دان غذا آرام پرسيد:
- چندوقته اينجا زندگي ميكني؟
- اينجا زندگي نميكنم . روز چهارشنبه اومدم، به ليلا قول داده بودم بعد از رفتن مامانش و فريبا بيام پيشش تا تنها نمونه.
ريشخند زنان گفت:
- بعد يهو، هوس كردي دوباره منو بازي بدي.
دوباره عصباني شد و ادامه داد:
- آخ ه بي انصاف من چه هيزم تري به تو فروختم كه از ازار و اذيت من لذت مي بري؟
ملتمسانه نگاهش كردم و گفتم:
- رضا به خدام ن نميدونستم ليلا اينجا كار ميكنه.
عصباني تر از قبل گفت:
- اولا تو يكي اسم خدا رو به زبون نيار. ثانيا اگه نمي دونستي پس چرا اين مسخره بازي رو راه انداختي، لنز گذاشته براي من.
گفتنش فايده اي نداشت براي همين ترجيح دادم سكوت كنم. رضا مثل آتشفشان گداخته بود و بعد از اينكه حسابي دق و دلي هاشو خالي كرد، سرش را به ديوار تكيه داد و چشماشو بست. آرام پرسيدم:
- سرت درد ميكنه؟
بدون اينكه چشماشو باز كنه، پوزخند زنان جواب داد:
- مگه برات مهمه؟
با اينكه يه عالمه حرف براي گفتن داشتم ولي خودمو كنترل كرده و به يك كلمه اكتفا كردم و گفتم: خيلي.
چشماشو باز كرد و به صورتم خيره شد و گفت:
- پس پاشو اونا رو دربيار، اينجوري به اعصابم سوهان ميكشي.
از ترس اينكه مبادا زندگيش را دوباره بهم بريزم سريع از جايم بلند شدم و از اتاق بيرون رفتم و بعد از گرفتن وضو مشغول راز و نياز با يگانه معبودم شدم. وقتي سر از سجده بلند كردم چشمم بهش افتاد كه محو تماشام شده بود. به محض ديدنش چادر را روي صورتم كشيدم، چون ديگه فرق محرم و نامحرم را مي دانستم و برايم اهميت داشت. بعد از تمام شدن نمازم به هال پيش عزيز خانم اينا رفتم و با پيمانه گرم صبحت شدم كه از اتاقش بيرون امد و غمگين و حسرتبار به صورتم چشم دوخت، طوري كه باعث جلب توجه اونها هم شد. عزيز خانم متحير نگاهي به من و سپس به رضا كرد و گفت:
- رضا چرا ماتت برده؟
سرش را پايين انداخت و اهسته گفت:
- من رفتم خداحافظ.
عزيز خانم:برو به سلامت. فقط رضا اين چند روز كه پيمانه اينجاست يه خورده مطب رو زود تعطيل كن، من نميتونم از دو تا بچه نگهداري كنم.
رضا نگاهم كرد و آمرانه گفت:
- چشم عزيز،ولي ايشون هم تا اومدن من اينجا مي مونن.
با رضايت خاطر به رويش لبخند زدم،تا با آسودگي خاطر به كارش بپردازد. بعد از رفتن رضا، عزيز خانم هم براي سركشي به خونه و زندگيش همراه عروسش پروانه رفت. من هم بعد از خواباندن دانيال پيش پيمانه رفتم.
|