|
از اینجا به بعدشم اونایی ادامه بدن که فکر میکنن تایپ کردن جایزه نوبل به ادم میدن که من بنویسم یا یکی دیگه کپی کنه؟؟؟؟؟؟؟؟ اگه میخواستم کسی کپی نکنه جوری مینوشتم که کپی نشههههههه. اونایی ه م که زود قضاوت کردن اول همه چیز میفهمیدن بعد...... من گفتم اگه کپی هم شده باشه مهم نیست چون گذاشتیم که همه بخونن پس مهم نیست من تایپ کرده باشه یا کس دیگه اما ظاهرا برای بعضی ها مهمه ........ هر کی دوست داره ادمه بده .....
وقتي بيرون امدم پيمانه را نديدم، صدايش كردم كه از اشپزخانه جواب داد و گفت
- ياسي، بيا اينجا هم كله ام داغ كرده هم گلوم خشك شده.
به دنبال لنزهايم كه روي ميز بود مي گشتم كه دوباره گفت:
- به خودت زحمت نده ، انداختمش سطل زباله.
پيشش رفتم و گفتم: چرا؟
لبخندي زد و گفت:
- حيف بود، زير رنگ سياه پنهون بمونن.
با ناراحتي جواب دادم:
- كاش اين كار رو نمي كردي، من بعد از رضا با خودم عهد كرده بودم كه ديگه اونا رو از روي چشمام برندارم.
به چشمام ذل زد و اه سينه سوزي از سينه بيرون فرستاد و گفت:
- من و رضا خيلي با هم صميمي هستيم ، از روزي كه با هم به خونمون رفته بودين و تا روزي كه از هم جداشدين همه رو مو به مو برام تعريف كرد.
به چشمام اشاره كرد و گفت:
- اين دوتاچشم برادر بيچاره منو از راه به در كرد، اون عاشق چشمهاي تو شده بود. براي همين من سر به سرش ميگذاشتم و ميگفتم به جاي ياسي بيا چند روزي دريا رو نگاه كن، هم روحيه ات تغيير ميكنه و هم حال خودت رو جويا ميشي. رضا به خاطر تو از تهران دل نميكند ومي گفت هر وقت تونستم اختيار دار زنم بشم ، با هم مي اييم.
با اينكه من هم خيلي دلم ميخواست از نزديك ببينمت و لي قسمت نميشدو هر بار كه ميخواستم به تهران بياام يه برنامه اي پيش مي اومد.
پيمانه با من من پرسيد:
- ياسي، تو و رضا كه به هم... محرم بودين ايا....
چون متوجه منظورش شدم قبل از اينكه بقيه حرفش را تمام كند سرم را پايين انداختم و باشرم گفتم:
- اخرين باري كه باهم...
صداي زنگ تلفن باعث شد كه بقيه حرفمو ادامه ندهم و به هال رفتم، فورا گوشي را براي پيمانه اوردم تاج واب دهد از طريق صحبت كردنش متوجه شدم عزيز خانمه چون گفت:
- عزيز تنهايي ميخواي چيكار كني؟
-
- خيلي خب بمون.
- نه قربونت، مواظب خودت باش. خداحافظ.
بعد از قطع كردن تلفن گفتم:
- عزيز خانم ميخواد شب بمونه خونه خودش؟
- اوهوم
- تنهايي؟
- نه هادي مي مونه پيشش.
|